چنلِ کُدی :»
شبِ اونایی که عشقو میفهمن، ولی محبوبی ندارن بخیر (: .
شبِ اونایی که دلشون از رفیقاشون شکَسته بخیر.
خدایا اگه قراره تا یکی دونفر بهم ارزش دادن و قدرمو دونستن عوض شم، منو بکش 🤲🏼.
"افسردگی، ابعاد حاشیه امن ادم رو کوچیک و کوچیکتر میکنه و از جهان به تخت خواب، از تخت خواب به زیر پتو و از زیرِ پتو به غرق شدن تو افکار تاریک تقلیل میده و کم کم به جایی میرسونه که هیچ حاشیه امنی نیست ..."
- دکتر امید امانی
بقولِ یه عزیزی "همیشه بدترش وجود داره." پس وقتی از خودت پرسیدی مَگه ازین بدترم میشه؟ بدون که میشه. پس همیشه یه لول بالاتر از حالِ بدِ بعدی ای.
جمشید دیدی دمِ عیدی چجوری خزون شدیم؟ افتادیم به جونِ همدیگه، کسیَم کاریمون نداشته باشه، خودمون کَله همو میکُنیم زیر آب. باهار، امسال نمیاد جمشید. امسال همه خَزونیم از دم. عید نیست. عیدیَم که مونده باشه، مالِ اوناییه که همو دارن. نه واس ما که بی کَس بودیم، بی کَس ترم شدیم ...
جمشید اگه من تا عید دووم نیاوردم، بدون دلم شکسته، بَدَم شکسته. سعی میکنم تیکه هاشو بچسبونم بِهم اما لامصب بدقِلقه یکم، شکستنی هزار تیکه میشه. اخه تو بگو جمشید، کی حوصله داره هزار تیکه قلبِ شکسته بی خریداری که کسی نگاش نمیکنه رو بچسبونه بِهمدیگه؟ ها؟ جمشید میگم بیا یه چایی بریز بیار بخوریم، رها کنیم این بندِ غمو، بزنیم قفل درِشو بشکنیم و در بریم، بریم یِجایی که دستِ غم بهمون نرسه. دستِ غم که نه، دستِ هیشکی بهمون نرسه. اینطوری دیگه کسیَم نیست که دلمونو بشکنه جمشید.
تیک تاک .. تیک تاک، میشنوی جمشید؟ چیزی نمونده تا لحظه ها تموم شن. همین الان که من دارم با تو حرف میزنم، لحظه هایی که داریم دارن کمتر و کمتر میشن بعد تو هنوز باور نکردی زندگی همین چاییِ پررنگِ رو سماور موندست که میریزیش توو استکانِ کمرباریکِ کنار پنجره، روش هَم چند تا گلبرگ گلِ محمدی چَرخ چرخ میزنه و منتظره که خورده بشه؟ پاشو پاشو اینجا نشین جمشید. وقتِ زیادی نداریم. نمیخوام حسرتِ چایی خوردن از دستِ تورو از دست بدم. اره، میدونم، قبلنم هزارو شصت و شیش هفت بار چایی ریختی برام ولی این یکی فرق داره. ایندفه میخوام از ته قلبم بخورمش. جمشید، فِک میکنی دیوونه شدم؟ نمیدونم شاید شدم، ولی دلم میخواد زمان متوقف بشه توو این لحظه هایِ چایی خوردن، شایدم همش تکرار بشه و مجبور نباشیم به غمِ جدیدی سلام کنیم. جمشید، من تورو خیلی دوسِت دارم دیوونه. از وقتی یادم میاد تو بودی پیشم. یوقت به سرت نزنه ول کنی بری، من بمونم و تنهاییا و منقل و اتیش و دود و حجمِ غمِ تلنبار شده توو دلم و اخرشم یروز یارو نَفتیه بیاد درو بزنه که نفت دارم و فُلان، بعد من درو وا نکنَم و اونم بره و نَفهمه که من دیگه نمیتونم درو واکنم و تَنم بو بگیره چَند وقتی همونطوری بمونم تا وقتی بوش برسه به همسایه بالاییه و بیاد پایین و درو بشکنه و .. نوچ ما که خونه نداریم که. چی دارم میگم .. جمشید، چایی چیشد پس؟ بابا عههه ادم به تو کار میپسُره پشیمون میشه. اصن برو کنار خودم دم میکنم. همونجا بشین، همونجا همونجا، اره خوبه. از جلو چشمم دور نشیا میزنم میری میفتی اونجا که میرزا نوروز رفت. این استکانا کوشَن پس؟ میگم جاشونو عوض نکن باز دست زدی دیوونه؟ باشه، باشه، فهمیدم. چه صدایِ زوزه بادی میاد جمشید، هوا خیلی سرد شده باید بگم این خانوم مسئوله برامون لباس ببافه. بمن چه که وظیفش نیست، من لباس بافتنی میخوام. بیا بشین چاییمونو بخوریم رَها کنیم این داستانارو.
جمشید اگه من تا عید دووم نیاوردم، بدون دلم شکسته، بَدَم شکسته. سعی میکنم تیکه هاشو بچسبونم بِهم اما لامصب بدقِلقه یکم، شکستنی هزار تیکه میشه. اخه تو بگو جمشید، کی حوصله داره هزار تیکه قلبِ شکسته بی خریداری که کسی نگاش نمیکنه رو بچسبونه بِهمدیگه؟ ها؟ جمشید میگم بیا یه چایی بریز بیار بخوریم، رها کنیم این بندِ غمو، بزنیم قفل درِشو بشکنیم و در بریم، بریم یِجایی که دستِ غم بهمون نرسه. دستِ غم که نه، دستِ هیشکی بهمون نرسه. اینطوری دیگه کسیَم نیست که دلمونو بشکنه جمشید.
تیک تاک .. تیک تاک، میشنوی جمشید؟ چیزی نمونده تا لحظه ها تموم شن. همین الان که من دارم با تو حرف میزنم، لحظه هایی که داریم دارن کمتر و کمتر میشن بعد تو هنوز باور نکردی زندگی همین چاییِ پررنگِ رو سماور موندست که میریزیش توو استکانِ کمرباریکِ کنار پنجره، روش هَم چند تا گلبرگ گلِ محمدی چَرخ چرخ میزنه و منتظره که خورده بشه؟ پاشو پاشو اینجا نشین جمشید. وقتِ زیادی نداریم. نمیخوام حسرتِ چایی خوردن از دستِ تورو از دست بدم. اره، میدونم، قبلنم هزارو شصت و شیش هفت بار چایی ریختی برام ولی این یکی فرق داره. ایندفه میخوام از ته قلبم بخورمش. جمشید، فِک میکنی دیوونه شدم؟ نمیدونم شاید شدم، ولی دلم میخواد زمان متوقف بشه توو این لحظه هایِ چایی خوردن، شایدم همش تکرار بشه و مجبور نباشیم به غمِ جدیدی سلام کنیم. جمشید، من تورو خیلی دوسِت دارم دیوونه. از وقتی یادم میاد تو بودی پیشم. یوقت به سرت نزنه ول کنی بری، من بمونم و تنهاییا و منقل و اتیش و دود و حجمِ غمِ تلنبار شده توو دلم و اخرشم یروز یارو نَفتیه بیاد درو بزنه که نفت دارم و فُلان، بعد من درو وا نکنَم و اونم بره و نَفهمه که من دیگه نمیتونم درو واکنم و تَنم بو بگیره چَند وقتی همونطوری بمونم تا وقتی بوش برسه به همسایه بالاییه و بیاد پایین و درو بشکنه و .. نوچ ما که خونه نداریم که. چی دارم میگم .. جمشید، چایی چیشد پس؟ بابا عههه ادم به تو کار میپسُره پشیمون میشه. اصن برو کنار خودم دم میکنم. همونجا بشین، همونجا همونجا، اره خوبه. از جلو چشمم دور نشیا میزنم میری میفتی اونجا که میرزا نوروز رفت. این استکانا کوشَن پس؟ میگم جاشونو عوض نکن باز دست زدی دیوونه؟ باشه، باشه، فهمیدم. چه صدایِ زوزه بادی میاد جمشید، هوا خیلی سرد شده باید بگم این خانوم مسئوله برامون لباس ببافه. بمن چه که وظیفش نیست، من لباس بافتنی میخوام. بیا بشین چاییمونو بخوریم رَها کنیم این داستانارو.
- کدعین
خدایا تو بهتر از هممون میدونی این روزا حالِ هیشکی خوب نیست؛ تنها و تنهاتر میشیم هرروز. ما خیلی طفلکی ایم. ولمون نکن اینطوری.
با وجود نیازِ مُبرم به عشق، نمیتونم قبولش کنم و حوصله و ذوق خرجِش کنم. تناقضِ فرساینده و عجیبیه.
مامانبزرگم یه دعایِ خیلی قشنگ داشت، میگفت: " سُوَر سُودیگیَه گِدَی"؛ ینی الهی قسمتِ کسی که دلخواهِ هم دیگه این بشی. دعاش انقد قشنگه، که همین یه جمله ازش کافیه تا وقتی یادش میکنم دلم خیلی براش تنگ بشه.
ادم یادش میفته با بعضیا بعنوان "دوست" ارتباط داشته، دچارِ شرمِ فرا نیابتی میشه.
اگه قراره بعد از مرگم شونصد تا اشنا پیدا کنم، درحالی که الان از فرطِ تنهایی دارم دیوونه میشم، نمیخوام کسی بدونه کی مُردم.
Forwarded from «گیلـهوا.»
«و هرنویسنده نیاز داره شخصی رو کنار خودش داشته باشه که اونو به جایی ببره که واژهها هرگز نتونن ببرن.»
چنلِ کُدی :»
قسمت سوم و چهارم #کتاب_صوتی " #ابله " چهارمین کتاب صوتیِ مجموعه کدعین ؛ جهتِ حمایت فوروارد کنین رفقا. - t.me/codeinevoice
این گوشه کنارا "ابله" رو فراموش نکنین. کتاب همیشه جوابه؛ حتی وقتایی که حالمون اصلا خوب نیست، نجات دهنده خوبیه.
چنلِ کُدی :»
برایِ تویی که حسِ پوچی میکنی.
"امید" و "معنا" دو مفهمومی که توو تاریکترین لحظات زندگی هم میتونن ظهور کنن؛ خوندنش اصلا خالی از لطف نیست.