همه توو رابطن، منم دارم بیبیدی بابیدی بو میخونم فوت میکنم که غیب شن از زمین بحقِ علی.
Forwarded from کاکتوس🌵
چنلِ کُدی :»
codeine – exir
"امید" سوختِ این روزای دل و جونمونه؛ "اکسیر" رو باهم گوشش بدیم.
بهشتِ زهرا پر از ادمایی شده که لیاقت زنده موندن و زندگی کَردنشون، خیلی بیشتر از ماها بود ...
مدیریتِ بحران چاییه؛
مدیریتِ بحران خوابه؛
مدیریتِ بحران سیگاره؛
مدیریتِ بحران بغله،
مدیریتِ بحران گریهست؛
مدیریتِ بحران مامان و باباست؛
مدیریتِ بحران ابجی کوچیکَست؛
مدیریتِ بحرانایِ زندگی هرکی یجوره ولی توو همشون یچیز مشترکه؛ "هَمدردی".
مدیریتِ بحران خوابه؛
مدیریتِ بحران سیگاره؛
مدیریتِ بحران بغله،
مدیریتِ بحران گریهست؛
مدیریتِ بحران مامان و باباست؛
مدیریتِ بحران ابجی کوچیکَست؛
مدیریتِ بحرانایِ زندگی هرکی یجوره ولی توو همشون یچیز مشترکه؛ "هَمدردی".
یه وقتایی هست ادم مَرگش میگیره؛
نه حس و حالِ بلند شدنو داره و نه خوابش میبره، نه دِلش میخواد گریه کنه و نه گریهش میاد، نه نفسِش بالا میاد نه میمیره، نه دلتنگه نه امیدواره نه میدونه چی میخواد و نه کسی رو به حضور میپذیره و نه از تنهاییش لذت میبره. هرچی توو خودش میگرده، هیچ حسِ قابل بازگو کردنی رو حس نمیکنه و نمیفهمه دقیقا حال الانش چیه و اسم این حس و حال و اوضا رو چی میشه گذاشت؛ بنظر من، اسمِ مناسبِ این حال و هوا، همون مرگش گرفتنه. انگار میخوای بمیری ولی نمیمیری. تا حالا مرگِت گرفته؟ من اره. تا دلت بخواد. مثلا اخرین بار همین الان.
من وقتی غمگین باشمم کرمِ دورِ چشمم یادم نمیره. پروفایلمو عوض میکنم و اکانتم با یه چهره شاد به همه نشون داده میشه. محافظایِ دندونم رو دندونامن. همزمان که دلم میخواد جونم تموم شه، به اینده ای که هیچوقت قرار نیست تجربش کنم فک میکنم. به صدایِ باد و بارون گوش میکنم و از شنیدنش سیر نمیشم. رو قفسه سینم فشاری رو حس میکنم و سخت نفس میکشم، ولی همزمان دارم به این فک میکنم فردا ناهار چی دُرست کنم. غمگین بودن و حس نزدیکی به مرگ داشتن، دلیل نمیشه زندگی کردن رو فراموش کنم. ولی کم کم ذوقمو کور میکنه. یهو به خودم میام میبینم دیگه برف بازی حال نمیده، کتاب خوندن حال نمیده، فیلم دیدنحال نمیده، پوشیدن دورسِ نقش و نگار دارِ توو کمد حال نمیده، چای حال نمیده، کیک شکلاتی حال نمیده، هیچی حال نمیده. میترسم انقد هیچی حال نده که حتی مرگ هم دیگه حال نده. اونوقت بین دوراهیِ مرگ و زندگی معلق بمونم و نه زندگی کنم و نه بمیرم. میگن از هرچی بترسی سرت میاد. نکنه ترسام کار دستم دادن که الان اینم؟ نکنه خیلی وقته مردم و نفس کشیدنو با زندگی کردن اشتباه گرفتم؟ نکنه هیچوقت زندگی نکرده باشم؟ یادم نمیاد اخرین بار کِی حس کردم دارم زندگی میکنم. هرچی فک میکنم یادمنمیاد.
خواستم بگم ما همَمون با مجموعه ای از درد و رنج دَست و پنجه نرم میکنیم؛ وقتی میخوای کسی رو بابتِ سبک زندگیش سرزنش کنی، اینو یادت نره.
"جنگ" هیچوقت واسه صاحبانِ اصلیش ضرری نداشته؛ همیشه یه عده ادمِ از همه جا بیخبر قربانیِ چیزی میشن که هیچ نقشی تووش نداشتن.