لُُپـالــوو
شاید لبخند و امید هر روز به امید این بیدار میشم که بتونم خودمو راضی کنم که لبخند واقعی داشته باشم
لبخند زدن واقعا دلیلیه که میرزه بخاطرش زندگی کنی. از وقتی یاد گرفتم لبخند بزنم حس بهتری نسبت به خودم دارم. و چقد دلیلت ساده و بی الایش و واقعی بود.
Forwarded from پیام ناشناس
شورهای بزرگی که تحقق نمییابند سریعتر از شکستهای بزرگ راه به مرگ میبرند. شکستهای بزرگ رنج و عذابی کندپایند اما شورهای بزرگی که چوب لای چرخشان رود چون آذرخش میکشند. من فقط دو نوع آدم را شایستۀ ستایش میدانم: آنانکه بالقوه دیوانهاند و آنانکه بالقوه خودکشی کردهاند ـــ یعنی کسانی که عاقلند ولی هر آن ممکن است دیوانه شوند و کسانی که زندهاند ولی هر آن ممکن است دست به خودکشی بزنند. فقط این دو گروهند که در من ترسی آمیخته به احترام برمیانگیزند زیرا در این دو گروه ظرفیت شورهای عظیم و شکوفاییهای عظیم روحی هست. آنانکه مثبت زندگی میکنند، پر از اعتماد به نفس، راضی از گذشته و حال و آیندۀ خویش، به اینجور آدمها فقط احترام میگذارم، فقط همین.
چرا من خودکشی نمیکنم؟ چون همانقدر حالم از مرگ به هم میخورد که از زندگی. باید مرا بیندازند درون دیگی جوشان! آخر چرا روی این زمین ایستادهام؟ احساس میکنم نیاز دارم داد بکشم، جیغ بکشم، جیغی چنان وحشی و افسارگسیخته که عالم و آدم را از وحشت بلرزاند. به آذرخشی میمانم که آماده است آتش اندر خرمن عالم اندازد و هرچه را هست به کام شرارههای نیستی من فرو برد. من مخوفترین موجود تاریخم، همان وحشِ آخرزمانم که از هاویه برآمده، سرشار از نار و ظلمت، سرشار از آرزو و یأس. همان وحش آخرزمانم با نیشِ باز، منقبض تا سرحدّ وهم و منبسط تا نامتناهی، هم میبالم و هم میمیرم، سرخوشانه آویزان میان امیدِ به هیچ و نومیدی از همهچیز، بارآمده در دل عطرها و زهرها، سوخته در آتش نفرت و عشق، کشته به دست سایهها و نورها. نماد هستی من مرگ نور است و شرارِ مرگ. جرقهها در ضمیرم فرو میمیرند تا باز چون تندر و آذرخش بزایند. خودِ ظلمت است که در من نور میافشاند.
چرا من خودکشی نمیکنم؟ چون همانقدر حالم از مرگ به هم میخورد که از زندگی. باید مرا بیندازند درون دیگی جوشان! آخر چرا روی این زمین ایستادهام؟ احساس میکنم نیاز دارم داد بکشم، جیغ بکشم، جیغی چنان وحشی و افسارگسیخته که عالم و آدم را از وحشت بلرزاند. به آذرخشی میمانم که آماده است آتش اندر خرمن عالم اندازد و هرچه را هست به کام شرارههای نیستی من فرو برد. من مخوفترین موجود تاریخم، همان وحشِ آخرزمانم که از هاویه برآمده، سرشار از نار و ظلمت، سرشار از آرزو و یأس. همان وحش آخرزمانم با نیشِ باز، منقبض تا سرحدّ وهم و منبسط تا نامتناهی، هم میبالم و هم میمیرم، سرخوشانه آویزان میان امیدِ به هیچ و نومیدی از همهچیز، بارآمده در دل عطرها و زهرها، سوخته در آتش نفرت و عشق، کشته به دست سایهها و نورها. نماد هستی من مرگ نور است و شرارِ مرگ. جرقهها در ضمیرم فرو میمیرند تا باز چون تندر و آذرخش بزایند. خودِ ظلمت است که در من نور میافشاند.
پیام ناشناس
شورهای بزرگی که تحقق نمییابند سریعتر از شکستهای بزرگ راه به مرگ میبرند. شکستهای بزرگ رنج و عذابی کندپایند اما شورهای بزرگی که چوب لای چرخشان رود چون آذرخش میکشند. من فقط دو نوع آدم را شایستۀ ستایش میدانم: آنانکه بالقوه دیوانهاند و آنانکه بالقوه خودکشی…
خیلی خاص و بینظیر بود این جواب. بنظرم هممون دست کم توو یه برهه ای از زمان، دچار همچین حس دوگانگی بین مرگ و زندگی دست و پا زدن شدیم؛ و این پارادوکسی که تو میگی که خود ظلمت درونت نور می افشانه یه حس عجیب ولی قابل درکیه و حس میکنم میفهممت. ممنون از قلمی که داری و ممنون از نکته ای که بهش اشاره کردی.
پیام ناشناس
شورهای بزرگی که تحقق نمییابند سریعتر از شکستهای بزرگ راه به مرگ میبرند. شکستهای بزرگ رنج و عذابی کندپایند اما شورهای بزرگی که چوب لای چرخشان رود چون آذرخش میکشند. من فقط دو نوع آدم را شایستۀ ستایش میدانم: آنانکه بالقوه دیوانهاند و آنانکه بالقوه خودکشی…
این متن زیبا از امیل چورانه بچها
چنلِ کُدی :»
بعد از شنیدن اپیزودِ پایانیِ کتابِ "دلایلی برای زنده ماندن" مشتاق شدم بدونم هرکدوم از شما چه دلیلی برای زنده موندن و زندگی کردن دارین؟ با پادکستایِ کدعین به اشتراک بزارین، میزارم اینجا تا باهمدیگه بخونیمشون 🤍.
دلیلِ من واسه زنده موندن یکی دو تا نیس ولی محرکِ همه اون دلایل این حقیقت سادست که دوس دارم زندگی کنم؛ همه وجود من زندگی کردنو میطلبه و نمیخوام و نمیتونم به خواسته وجودیِ خودم بی اعتنا باشم. هرکسی شانس زندگی کردنو پیدا نمیکنه و من با همه مشکلات و سختیا و ناکامیایی که تجربه کردم و میکنم، خیلی خوشبختم. زندگیِ من همه چیزو توو خودش داره و من حال بدیا رو تحمل میکنم چون میدونم یه حالِ خوبیَم هست و ارزششو داره صبر کنم. بعد از تجربه حال خوب، دوباره حالِ بَده و این پروسه تکرار شونده ولی هربار متفاوتِ زندگیه که زندگی رو از یه نواختی درمیاره و شوقِ زیستن رو دوباره و دوباره درونم زنده میکنه و من با همه وجودم زندگی کردن رو دوست دارم. حتی اگه یه روزایی خیلی سخت بگذره، ولی میَرزه.
چنلِ کُدی :»
| By X9 Converter – Barnemigardi- Codeine
بنظرم بعدِ مدتها "برنمیگردی" شنیدنش خالی از لطف نیست. امشب حس و حالشو بغل کنیم باهم.
Forwarded from شهرِ یار (D O N Y A)
«دنیا تا همیشه مدیون زنانی می ماند که سعی کرده اند با کار های کوچک حال خودشان را خوب کنند تا محیط اطرافشان آرام بماند»
«بی تو هنوز ایستادهام»
«شاید امروز بیایی.»
اینجا چنلِ یه منتظره؛ ادمی که میتونه تا ابد منتظر بمونه و اون ذره امیدشو از دست نده و هرروز و هر لحظه یادِ کسی باشه که منتظرِ اومدنشه. همچین ادمی جدا ستودنی نیست؟ صبرش، امیدش و انتظارش همه و همه الحق ستودنیه ...
من قبول کردم عشق قرار نیس برام اتفاق بیفته، ولی بعضی وقتا بغضم میگیره و واسه کنار اومدن باهاش گریه لازمم.
ایده های تنهایی خوب زندگی کردنی که اینستا پیشنهاد میکنه، فقط بدرد کسایی میخوره که خونه مجردی دارن :(
چنلِ کُدی :»
https://t.me/codeinesbook
به کتاب صوتیای تولید شده توسط چنل، توجه خرج کنین یکوچولو. بووسَم بهِتانه 🤍.
"بخاطرِ تو" خیلی قوت قلبه واسه ادم؛ اینکه یکاری رو خودت راضی نباشی به انجامش، ولی بخاطر یکی که برات عزیزه انجامش بدی. "بخاطرِ تو" لازمم.
فلامینگو | Flamingo
شاید باورتون نشه ولی کسی که 1380 به دنیا اومده الان 24 سالشه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چنلِ کُدی :»
شبِ اونایی که یه نفر هم رفیقشونه، هم پارتنرشونه، هم شریکِ عاطفیشونه، هم همراهشونه و هم همه روزمرگیاشونو با اون یه نفر سهیم میشن، بخیر 💞.
شبِ اونایی که تنهایی بزرگ شدن، تنهایی با ترساشون کنار اومدن، تنهایی بارِ غصشونو بدوش کشیدن و تنهایی از پسِ همه مراحلِ زندگیشون براومدن بخیر، که خیلی لایق عشقَن الحق ♥️.
واقعا نمیدونین چرا دخترا سینگل بودنو ترجیح میدن، یا اریو کیدینگ می؟ جا میزنین، متعهد نیستین، گفتگو کردن بلد نیستین، وقت نمیزارین، انتظارتون از ادم چیه واقعا؟