شاید یادت رفته باشه ولی:
" تو ارزشمندی؛ حتی اگه پذیرفته نشی"
"تو دوست داشتنی ای؛ حتی اگه کسی اینو بهت نگفته باشه"
" تو لایق حال خوبی؛ حتی اگه الان بدترین حالو داری"
" تو میتونی؛ حتی اگه الان منزوی ای"
" تو کافی ای؛ انقد خودتو سرزنش نکن"
باشه؟
" تو ارزشمندی؛ حتی اگه پذیرفته نشی"
"تو دوست داشتنی ای؛ حتی اگه کسی اینو بهت نگفته باشه"
" تو لایق حال خوبی؛ حتی اگه الان بدترین حالو داری"
" تو میتونی؛ حتی اگه الان منزوی ای"
" تو کافی ای؛ انقد خودتو سرزنش نکن"
باشه؟
03/03/03 عه؟ خب معطل چی هستی؟ تاریخ داره میگه" بهش بگو دوسش داری. "بهونه کافیه. تا کی میخوای عقبش بندازی؟ از کجا معلوم، شاید منتظر یه دوست دارمِ توعه.
نزار توو دلت بمونه. حتی اگه نشد.
شد شد، نشد خواب که هست، طبیعت که هست،
کیک درست کردن که هست، مدیتیشن که هست، زندگی که هست، هوم؟
نزار توو دلت بمونه. حتی اگه نشد.
شد شد، نشد خواب که هست، طبیعت که هست،
کیک درست کردن که هست، مدیتیشن که هست، زندگی که هست، هوم؟
Forwarded from الفبای مؤنث (اَلِف)
•
نپرس از من چرا اینگونه بی تابم
نه دل دارم نه دلداری
دلیل این همه احساس دلتنگی ِ خود
را هم نمی دانم
نمی دانم چرا در فکر تو هستم
نه سر دارم نه سودایی
ولی اینکه چرا باز از تو می گویم!
نپرس اصلا نمی دانم
نگو با من تو از رفتن
مگر هستی کنار من؟
خموش اند چشم و لب های توی مغرور
دلیل این سکوت مرگبارت را نمی دانم
نشستم روبروی آینه
اما چراغی نیست راهی نیست
سکوت است و تباهی و سیاهی
و منی که منتظر،
فکر سوالی که جوابش را نمی دانم
-آرزو
•
@Alefba4
نپرس از من چرا اینگونه بی تابم
نه دل دارم نه دلداری
دلیل این همه احساس دلتنگی ِ خود
را هم نمی دانم
نمی دانم چرا در فکر تو هستم
نه سر دارم نه سودایی
ولی اینکه چرا باز از تو می گویم!
نپرس اصلا نمی دانم
نگو با من تو از رفتن
مگر هستی کنار من؟
خموش اند چشم و لب های توی مغرور
دلیل این سکوت مرگبارت را نمی دانم
نشستم روبروی آینه
اما چراغی نیست راهی نیست
سکوت است و تباهی و سیاهی
و منی که منتظر،
فکر سوالی که جوابش را نمی دانم
-آرزو
•
@Alefba4
موافقین از پادکستای آریانفر بخونم؟
Final Results
50%
حتمن بخون باید جالب باشه
22%
خودت بنویس و بخون سبک خودت جالبتره
28%
ترکیبی از آریانفر و کدعین بخون
آدمی که نمیخواد بمونه، توضیح میده.
سعی میکنه دلیلشو به زبون بیاره.
به شعور ادم مقابلش توهین نمیکنه.
بهونه میاره.
توو بدترین حالت ارتباطشو کمرنگ میکنه و نمیگه چرا.
بهرحال میفهمی نمیخواد بمونه.
ولی آدمی که "ادعا داره هست" ولی نیست،
میگه "نمیرم" ولی نیست،
میگه "برام ارزشمندی" ولی نیست،
میگه "من که هستم" ولی نیست،
کلا نیست ولی حس موندن به تو داده،
آره، دقیقا آدم سمی به این میگن.
یوقتا از خودم میپرسم چه چیزی ممکنه یه آدمو به این جا برسونه که کسی رو امیدوار بودنش بکنه ولی اصلا نباشه؟
هروقت سراغشو بگیری طوری رفتار کنه که انگار اخرین صحبتتون یه ساعت پیش بوده.
بهت حس دوست داشته شدن بده ولی دو قورت و نیمشم باقی باشه که ارتباط ما سادست.
ولی نه، بیشتر که نگا میکنم میبینم اینا همش برمیگرده به رفتارای خودم با آدما.
رفتار من باعث شده فک کنن همیشه هستم.
فک کنن همیشه حق با اوناست.
فک کنن من یه گوشه نشستم که هروقت نیاز داشتن بیان سراغم.
فک کنن من ارزش دوست داشته شدن ندارم.
طوری رفتار کردم که انگار وسیله عم واسه اینکه هروقت حالشون خوب نیست بهم پناه بیارن و هروقت خوش خوشونشونه کُدی کیه؟
همیشه کنار اومدن با "از دست دادنا" و بیشتر ازون "پذیرفته نشدنا" بر همه آدما خیلی سخته.
منتاها بر من سختترم هست، چون از اولش نخواستم با "نبودن" کنار بیام. بهتره بگم با پذیرش این حقیقت که "همینه که هست" ...
اون آدم نمیخواد باشی،
اون آدم دوست نداره،
اون آدم با تو لج میکنه و قرار نیس تغییر کنه،
اون آدم نادیدت میگیره،
و این آدما تغییر نمیکنن، چون اصلا نمیخوان که رفتارشون با تو رو تغییر بدن.
ولی تو میتونی خودتو تغییر بدی.
بپذیری.
کنار بیای.
گریه کنی.
عزاداری کنی.
بشینی رو کف سرامیکی دستشویی و به حال خودت و اینکه هیچکس واقعا نخواستت زار بزنی و اشک بریزی.
همه این سوگواریا که تموم شد،
اشکات که دیگه دلشون نخواست بیان پایین و دیدن بسه،
کم کم فهمیدی که حقیقت به همین تلخیه که میبینی؛
البته اینم بگم شاید تو فک میکنی تلخه در حالی که شاید همه رفتن تا اونی که باید بیاد، یا نه اصلا همه رفتن که تو بفهمی بر هرکسی ارزش و وقتتو نزاری،
اونوقت بلند میشی.
صورتتو میشوری.
خودتو تو آینه نگاه میکنی.
لبخند میزنی.
و به دوست داشتنت که فراموشش کردی ادامه میدی.
اینو به خودمم میگم طبق تجربه ها و شرایط:
" این خیلی خوبه که آدمایی که ارزشتو میدونن کنارت باشن، ولی درنهایت کسی که همیشه باهاته خودتی."
بقول عزیزی " خوشحالی ای که با اومدن کسی بیاد با رفتنشم میره".
لپ کلوم اینکه " سعی کن همیشه حواست به خودت باشه. از تو فقط یدونه هست. ارزش خودتو بدون تا ارزشتو بدونن".
اره.
همین.
- کدعین
سعی میکنه دلیلشو به زبون بیاره.
به شعور ادم مقابلش توهین نمیکنه.
بهونه میاره.
توو بدترین حالت ارتباطشو کمرنگ میکنه و نمیگه چرا.
بهرحال میفهمی نمیخواد بمونه.
ولی آدمی که "ادعا داره هست" ولی نیست،
میگه "نمیرم" ولی نیست،
میگه "برام ارزشمندی" ولی نیست،
میگه "من که هستم" ولی نیست،
کلا نیست ولی حس موندن به تو داده،
آره، دقیقا آدم سمی به این میگن.
یوقتا از خودم میپرسم چه چیزی ممکنه یه آدمو به این جا برسونه که کسی رو امیدوار بودنش بکنه ولی اصلا نباشه؟
هروقت سراغشو بگیری طوری رفتار کنه که انگار اخرین صحبتتون یه ساعت پیش بوده.
بهت حس دوست داشته شدن بده ولی دو قورت و نیمشم باقی باشه که ارتباط ما سادست.
ولی نه، بیشتر که نگا میکنم میبینم اینا همش برمیگرده به رفتارای خودم با آدما.
رفتار من باعث شده فک کنن همیشه هستم.
فک کنن همیشه حق با اوناست.
فک کنن من یه گوشه نشستم که هروقت نیاز داشتن بیان سراغم.
فک کنن من ارزش دوست داشته شدن ندارم.
طوری رفتار کردم که انگار وسیله عم واسه اینکه هروقت حالشون خوب نیست بهم پناه بیارن و هروقت خوش خوشونشونه کُدی کیه؟
همیشه کنار اومدن با "از دست دادنا" و بیشتر ازون "پذیرفته نشدنا" بر همه آدما خیلی سخته.
منتاها بر من سختترم هست، چون از اولش نخواستم با "نبودن" کنار بیام. بهتره بگم با پذیرش این حقیقت که "همینه که هست" ...
اون آدم نمیخواد باشی،
اون آدم دوست نداره،
اون آدم با تو لج میکنه و قرار نیس تغییر کنه،
اون آدم نادیدت میگیره،
و این آدما تغییر نمیکنن، چون اصلا نمیخوان که رفتارشون با تو رو تغییر بدن.
ولی تو میتونی خودتو تغییر بدی.
بپذیری.
کنار بیای.
گریه کنی.
عزاداری کنی.
بشینی رو کف سرامیکی دستشویی و به حال خودت و اینکه هیچکس واقعا نخواستت زار بزنی و اشک بریزی.
همه این سوگواریا که تموم شد،
اشکات که دیگه دلشون نخواست بیان پایین و دیدن بسه،
کم کم فهمیدی که حقیقت به همین تلخیه که میبینی؛
البته اینم بگم شاید تو فک میکنی تلخه در حالی که شاید همه رفتن تا اونی که باید بیاد، یا نه اصلا همه رفتن که تو بفهمی بر هرکسی ارزش و وقتتو نزاری،
اونوقت بلند میشی.
صورتتو میشوری.
خودتو تو آینه نگاه میکنی.
لبخند میزنی.
و به دوست داشتنت که فراموشش کردی ادامه میدی.
اینو به خودمم میگم طبق تجربه ها و شرایط:
" این خیلی خوبه که آدمایی که ارزشتو میدونن کنارت باشن، ولی درنهایت کسی که همیشه باهاته خودتی."
بقول عزیزی " خوشحالی ای که با اومدن کسی بیاد با رفتنشم میره".
لپ کلوم اینکه " سعی کن همیشه حواست به خودت باشه. از تو فقط یدونه هست. ارزش خودتو بدون تا ارزشتو بدونن".
اره.
همین.
- کدعین
نسخه زندگیتو لزوما واسه همه نپیچ؛ تو کاملا نمیدونی اون آدم چه چیزایی رو تجربه کرده.
Forwarded from alone (zeus)
انقد بهت دروغ گفتن که حتی اگه کسی واقعی دوست داشته باشه،نمیتونی باور کنی.
دقیقا اونجایی که فک میکنی چقد این آدم(ا)خوبه،
خودشو نشون میده و دیگه اون آدم(ا)رو نمیبینی. دقیقا همونجام.
خودشو نشون میده و دیگه اون آدم(ا)رو نمیبینی. دقیقا همونجام.
نمیدونم حکمتش چیه، ولی حس میکنم اول باید به فردیت خودت برسی تا بتونی کسی رو کنارت داشته باشی. میگیری چی میگم؟
تنهاییتو قبولش کن و باهاش دوست شو. بعدش آدم درست زندگیت به چشمت میخوره.
تنهاییتو قبولش کن و باهاش دوست شو. بعدش آدم درست زندگیت به چشمت میخوره.
چنلِ کُدی :»
| By X9 Converter – Emam reza-codeine
یه کم آرامش با امام رضا؟
باهم گوشش کنیم.
باهم گوشش کنیم.
Forwarded from DMT (𝙰𝚛𝚜𝚕𝚗)
قوی ترین دارویی که واسه یه انسان وجود داره؛ یه انسان دیگس
ازم نپرس خوبی؟
چون نمیتونم با یه کلمه "آره" یا "نه" یا مثلا عبارتایی مث "بد نیستم" یا "خداروشکر" جوابتو بدم.
اگه بخوام از حالم بگم، باید برات بگم از شبی که با فکر و اشک صب شد.
بگم از چن ساعت قبل که دعوام شد.
از نگرانیام بگم و ازینکه چقد دلواپس اینم که کسایی که دوسشون دارم بهشون آسیب نرسه.
اگه بخوام از حالم بگم، باید بهت بگم که بودنت چقد قشنگه و چقد میدونم همیشگی نیست و این غمگینم میکنه.
بگم از وقتایی که استرس جواب پس دادن، نمیزاره بهم خوش بگذره.
از خنده های فیکم بگم، از غصه های دلم که کسی نمیدونه چه حالی دارم و قضاوت میشم فقط، نه درک.
از فکرای زیادی باید بگم که مغزمو توو خودش حل کرده و قدرت و توان تصمیمگیری ازم سلب شده.
اگه بخوام از حالم بگم، باید بگم از شبایی که فکنمیکردم صب شه ولی شد،
از روزایی که فک نمیکردم بگذره ولی گذشت،
از لحظه هایی که فقط خودم بودم ولی تونستم ادامه بدم،
از خستگیایی که میدونستم به نتیجه نمیرسه، ولی کشیدم تا بگم من میتونم.
اگه حوصله داری بشینیم و یه استکان چایی بریزم و کلی حرف بزنیم ازم بپرس "خوبی".
وگرنه که "تا خوب چی باشه".
بعدشم بحثو عوض میکنم و هیچوقت هیچکس نمیفهمه واقعا "خوبم" یا چی.
- کدعین
چون نمیتونم با یه کلمه "آره" یا "نه" یا مثلا عبارتایی مث "بد نیستم" یا "خداروشکر" جوابتو بدم.
اگه بخوام از حالم بگم، باید برات بگم از شبی که با فکر و اشک صب شد.
بگم از چن ساعت قبل که دعوام شد.
از نگرانیام بگم و ازینکه چقد دلواپس اینم که کسایی که دوسشون دارم بهشون آسیب نرسه.
اگه بخوام از حالم بگم، باید بهت بگم که بودنت چقد قشنگه و چقد میدونم همیشگی نیست و این غمگینم میکنه.
بگم از وقتایی که استرس جواب پس دادن، نمیزاره بهم خوش بگذره.
از خنده های فیکم بگم، از غصه های دلم که کسی نمیدونه چه حالی دارم و قضاوت میشم فقط، نه درک.
از فکرای زیادی باید بگم که مغزمو توو خودش حل کرده و قدرت و توان تصمیمگیری ازم سلب شده.
اگه بخوام از حالم بگم، باید بگم از شبایی که فکنمیکردم صب شه ولی شد،
از روزایی که فک نمیکردم بگذره ولی گذشت،
از لحظه هایی که فقط خودم بودم ولی تونستم ادامه بدم،
از خستگیایی که میدونستم به نتیجه نمیرسه، ولی کشیدم تا بگم من میتونم.
اگه حوصله داری بشینیم و یه استکان چایی بریزم و کلی حرف بزنیم ازم بپرس "خوبی".
وگرنه که "تا خوب چی باشه".
بعدشم بحثو عوض میکنم و هیچوقت هیچکس نمیفهمه واقعا "خوبم" یا چی.
- کدعین
باور داشتن از دوست داشته شدن محترم تره.
دوست داشتن ینی هرجوری باشی،خوب یا بد دلخواه منی.
باور داشتن ینی مهم نیس من ازت خوشم میاد یا نه، باب میل منی یا نه، تایپمی یا نه. مهم اینه تواناییات واقعین و من بهشون ایمان دارم و توو اینکه میتونی هیچ شکی نیست.
"باورم کن" لطفا. (حالا کنارش دوسمم داشته باشی بدم نمیاد)
دوست داشتن ینی هرجوری باشی،خوب یا بد دلخواه منی.
باور داشتن ینی مهم نیس من ازت خوشم میاد یا نه، باب میل منی یا نه، تایپمی یا نه. مهم اینه تواناییات واقعین و من بهشون ایمان دارم و توو اینکه میتونی هیچ شکی نیست.
"باورم کن" لطفا. (حالا کنارش دوسمم داشته باشی بدم نمیاد)
بهش بگو دوسش داری؛
شاید شد، ها؟
نشدم فداسرت
دنیا که به آخر نرسیده
چایی هست، اهنگای هایده هست، کلی حال خوب تجربه نکرده هست ...
شاید شد، ها؟
نشدم فداسرت
دنیا که به آخر نرسیده
چایی هست، اهنگای هایده هست، کلی حال خوب تجربه نکرده هست ...