زندگی کردن با آدمی که دوسِش داری، شبیهِ بهشته. ولی زندگی با آدمی که هم تو دوسش داری و هم اون دوسِت داره، خودِ بهشته.
یا مُجیبَ دَعوتِ المُضطَرین
ای براورنده خواسته درماندگان...
ای براورنده خواسته درماندگان...
- فراز 14،جوشن کبیر
خیلی دلم حرف زدن میخواد.
انقد که دلم میخواد سرمو بزارم رو شونه هات، موهامو نوازش کنی، دستمو بگیری و انگار که کل دنیا توو دستای منه خیالم از همه چی راحت باشه. پس کی قراره بلخره بیای و بمونی؟ انقد بمونی که دیگه نری؟ منم دلم قرص باشه به یه بودن واقعی بی شیله پیله ساده که به همه دنیام رنگ بپاشه و ازین حس که هیچکس واقعی نیست بکشتم بیرون و با خیال راحت توو چشمات نگا کنم و بگم: دوسِت دارم ...
یه وقتایی با خودم میگم باید توو خیالم رهات کنم، بیخیالت بشم و بزارم از خونه ذهنم بری.
ازت بگذرم که اگه قرار باشه باشی خودت برگردی سمتم و اونوقت با همه وجودم بغلت کنم و توو بغلت نفس بکشم و اون بودنه چه کیفی بده به جفتمون ... بعد با خودم میگم نکنه باید برات تلاش کنم که بهت ثابت بشه من واقعیم و هیشکی قد من نمیخواد کنارش باشی؟ یه فکر دیگه ام از یه طرف میاد توو سرم و اضافه میشه به این دوتا. اینکه اگه تو از همون اولم بر من نبوده باشی چی؟ اگه من دارم الکی خیال بافی میکنم و سرنوشتم به سرنوشتت گره نخورده باشه چی؟ میدونی، نمیدونم. فقط میخوام بدونی من واقعا حس میکنم کنار تو بودن خیلی خوبه واسه من. هرچقد میخوام ازت متنفر شم نمیشه. میخوام دست بکشم و بزارم از خیالم بری نمیشه. میخوام رهات کنم و دیگه بهت فک نکنم نمیشه. بجاش تصورِ بودنت همش توو سرمه. لحظه ای که دستم واست رو شه همش جلو چشممه. هزار جور سناریو توو سرمه که اگه بفهمی چی میشه و چی نمیشه. دلم نمیخواد توو ذهنم ازت بت بسازم. که اگه یروز خدا خواست و سرنوشتت به سرنوشتم گره خورد، خودم با دستای خودم رهات نکنم. اینکه نتونم جوری که لیاقتته دوسِت داشته باشم میترسونتَم. اینکه از شدتِ هجومِ سناریو هایی که ازت توو مغزم ساختم، نتونم درست وقتی که تو اماده دوست داشتنَمی از نتیجه انتظارم لذت ببرم میترسم. ببین، تهِ حرفمو بزار بهت بگم:
یا بمان، یا که نرو، یا نگهت میدارم ...
- کدعین
یا مَن هُوَ فی لُطفه قَدیم
ای کسی که لطفش همیشگیه... میدونم حواست هست ولی خیلی سخته... کنارم باش...
ای کسی که لطفش همیشگیه... میدونم حواست هست ولی خیلی سخته... کنارم باش...
- فراز 18، جوشن کبیر
امسال برات یه رابطه خفن که جفتتون تووش متعهد، با ذوق، عاشق و موندنی باشین آرزو میکنم.
بهت خودتو هدیه کردم؛ ولی هدیه رو وا نکرده پس فرستادی متسفانه. خودتم میدونی بدرد خودم میخوری فقط.
خدا توو جوشن کبیر دوجا میگه: " یا اَنیسَ من لا اَنیسَ لَه" و چقدر خوبه که که تکرارش کرده که یادمون نره بالاسری همدم و یار و مونسِ کسیه که همدم و یار و مونسی نداره ...
و خدا هست فقط کافیه صداش کنی ...
من از خیلی چیزا گذشتم، از خودم میلیون بار، از لباس مورد علاقم، از قدم زدن زیرِ بارون، از شغل مورد علاقم، از شب بیرون موندن، از آدمی که نسبت بهم بیتفاوت بود، من از خیلی از چیزایی که روحمو بغل میکردن گذشتم. ولی نمیخوام از تو یکی بگذرم. از بین همه چیزای خوبی که نشد که بشه و حسرتش موند به دلم، "تو" سهم من از این کره چن تیلیارد هکتاری و هشت میلیارد آدم باش. تو هدیه خدا به من باش. همه لباسای قشنگم مال تو، سهمِ نون خامه ایم مال تو، گلدون شمدونی کنار طاقچه مال تو، کارت بانکیم مال تو،
اصن من مال تو فقط تو واسه من، خب؟
رفتن صادقانه تره. بلاتکلیفی ادمو پیر میکنه. سخت پیر میکنه. وقتی پایِ عشق وسط باشه بلاتکلیفی صد برابر سخت تر و دیر تر و زشت تر و حال بهم زن تره ...
توو بلاتکلیف ترین روزای عمرم، بمونه اینجا. کدعین.
اینکه حتی وقتی بهش میگی دوسش داری و بازم تکلیفت مشخص نیست، سختترین نوعِ درموندگی و بلاتکلیفیه. نه مطمئنی پات وامیسته، نه حاضری از دستش بدی. بلاتکلیفی خیلی حس سختیه. بیرحمه و عجیب نفس گیر.
از غمِ فقدان، از درون خودش را بیچاره ترینکرده بود؛ ولی طوری رفتار میکرد انگار که وجود یا عدم وجودِ او، معمولی ترین چیزِ ممکن است.
توو حوضِ نقاشی یه دیالوگی بود که خودِ زندگی بود؛
میگفت یادته آقاهه اون روز چی گفت؟ اون یکی میگفت آره گفت "باهم بسازین". این یه جمله کوتاه، هم داره میگه باهمدیگه سازش کنین و کوتا بیاین و حواستون بهم دیگه باشه، هم داره میگه باهم، کنارِ هم، با کمکِ هم و کوتا اومدن و توجه کردن و کنار هم بودن زندگیتونو بسازین. رابطه اول باید بوجود بیاد ولی چیزی که حفظش میکنه ساختنِ اونه.