آن یار که عهد دوستاری بشکست
میرفت و منش گرفته دامان در دست
میگفت دگر باره به خوابم بینی
پنداشت که بعد از آن مرا خوابی هست
• سعدی •
میرفت و منش گرفته دامان در دست
میگفت دگر باره به خوابم بینی
پنداشت که بعد از آن مرا خوابی هست
• سعدی •
″آدم وقتی میافته تو چاه باید با طنابی چیزی خودش رو از اون جا بکشه بیرون اما وقتی کسی نتونه براتون طنابی بندازه پایین، یا از اون بدتر، اصلا کسی ندونه افتادهید تو چاه، دیگه اون ته گیر کردهید. میفهمید که چی میگم؟″
• معسومیت - مصطفی مستور •
• معسومیت - مصطفی مستور •