𝖥𝗈𝗋 𝗆𝗒 𝖽𝖾𝖺𝗋 : @BODY_POP
ֶָ֪ ׂ﹏ ֪ ⊹ ﹏ ֶָ֪ ⊹ ﹏ ׅ ⊹ ֶָ֪﹏ ֶָ֪
Fog
ֶָ֪ ׂ﹏ ֪ ⊹ ﹏ ֶָ֪ ⊹ ﹏ ׅ ⊹ ֶָ֪﹏ ֶָ֪
Fog
صبح که از خواب بیدار شد، شهر را مه گرفته بود. آنقدر غلیظ که به زحمت کف دستهایش را میدید. خیابانها ساکت بودند و تنها صدایی که میشنید، صدای قدمهای خودش بود. میخواست به خانه برگردد، اما کدام خانه؟ انگار در جادهای گم شده بود که هیچ پایانی نداشت...
در امتداد جاده راه افتاد؛ شاید حدود یک ساعت راه رفت... ناگهان به همان چراغ قدیمی خیابان رسید که چند دقیقه پیش از جلویش رد شده بود. حالا دیگر نمیدانست از کجا آمده و به کجا میرود. تلفنش را درآورد تا به خانوادهاش زنگ بزند، اما آنتنی نداشت...
پشت سرش صدایی شنید. برگشت تا پشتش را بررسی کند اما کسی نبود. قدمهایش را تندتر کرد... آخر از میان مه، خانهای کوچک را دید. دوید و در زد. در به آرامی خودش باز شد. داخلش هیچکس نبود جز خودش.
روی دیوار عکسی آویزان بود: عکس خودش، ایستاده میان مه... اما عکس قدیمی به نظر میرسید، خیلی قدیمی. زیرش نوشته شده بود: "گمشده."
خشکش زد. چگونه...؟ باد سردی از دل اتاق به بیرون وزید و وقتی دوباره به سمت در برگشت، در دیگر وجود نداشت. صدای خندهایی آشنا در گوشش پیچید: "به خونهی جدیدت خوش اومدی!"
-پایان
𝖥𝗈𝗋 𝗆𝗒 𝖽𝖾𝖺𝗋 : @Goldenrown
ֶָ֪ ׂ﹏ ֪ ⊹ ﹏ ֶָ֪ ⊹ ﹏ ׅ ⊹ ֶָ֪﹏ ֶָ֪
Let's play!
ֶָ֪ ׂ﹏ ֪ ⊹ ﹏ ֶָ֪ ⊹ ﹏ ׅ ⊹ ֶָ֪﹏ ֶָ֪
Let's play!
با سردردی چشمهایش را باز کرد. روی تخت چوبی و کهنه افتاده بود؛ هیچ خاطرهای نداشت که چطور به این خانه رسیده. همین که سرش را چرخاند، در پایین تخت، دختربچهای دید که ایستاده بود و تماشایش میکرد. لبخند عجیبی بر لب داشت؛ دامن بلند و سفیدی بر تنش بود که لکههایی سرخ رویش خودنمایی میکردند. "بالاخره بیدار شدی؟" او سرش را کج کرد. "میدونی؟ من خیلی وقته منتظرت بودم..."
ترس گلویش را فشرد: "اینجا کجاست؟! چطوری منو آوردی اینجا؟"
دخترک جواب نداد؛ فقط لبخندش پهنتر شد: "امشب میخوام یه بازی جالب باهات بکنم. همینجا صبر کن، مطمئنم بهت خوش میگذره... مخصوصاً که همبازیت من باشم." سپس از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش بست.
فرصت را غنیمت شمرد. از تخت پایین پرید و در را تا آخر کشید. عجیب بود که قفل نبود، اما آنقدر در دام وحشت بود که متوجه نشد. راهرو تاریک بود و قدمهایش در سکوت میپیچید... هزاران در وجود داشت، راهروی بیپایان بود. نمیدانست کدام یک راه خروج است...
اولین در را باز کرد و رنگ از صورتش پرید: کمدی که روی هر قفساش شیشههایی بود که داخش چشمهای انسان بود... دومی را گشود و اتاقی لزج دید. کف اتاق را مایعی سفید در بر گرفته بود. تهوع به گلویش هجوم آورد... سومی را که میخواست باز کند، صدای خندهای کودکانه از پشت سرش بلند شد: "به نفعت بود داخل اون اتاق بمونی... اینجا برای روحیهی همچین آدمی مثل تو مناسب نیست."
پاهایش از ترس یخ زد. از جا پرید، اما دیگر دیر شده بود؛ دستان دخترک از پشت، دور گردنش حلقه زد. با قدرتی که برای یک بچه غیرممکن بود، به پشت روی زمین کشاندش. چشمهای دختر حالا سیاهی بیانتها بود. "دیدی گفتم بهت خوش میگذره؟"
با صدایی بلند خندید. ناخنهایش را در شقیقههای او فرو کرد و با چنان نیرویی سرِ او را به زمین کوبید که استخوانهایش یکییکی ترک خوردند.
وقتی صبح شد، روی همان تخت چوبی قرار داشت. صورتش اکنون دیگر هیچ شباهتی به انسان نداشت. شاید اکنون مانند یک خوک شکنجه شده بود...؟
-پایان
𝖥𝗈𝗋 𝗆𝗒 𝖽𝖾𝖺𝗋 : @Suchpuresouls
ֶָ֪ ׂ﹏ ֪ ⊹ ﹏ ֶָ֪ ⊹ ﹏ ׅ ⊹ ֶָ֪﹏ ֶָ֪
Stranger
ֶָ֪ ׂ﹏ ֪ ⊹ ﹏ ֶָ֪ ⊹ ﹏ ׅ ⊹ ֶָ֪﹏ ֶָ֪
Stranger
چند شب بود با یک غریبه در یک برنامه چت میکرد. مرد همیشه مهربان بود، اما هیچوقت حاضر نمیشد عکسش را بفرستد. آنها صحبتهای سادهای میکردند. بههرحال، چرا در یک برنامه آن مرد باید عکسش را برای کسی میفرستاد؟ هردوی آنها برای یکدیگر غریبه بودند.
آن شب سارا اولین پیام را داد: "کجایی؟" چند ثانیه بعد نوتیفی از طرف او ظاهر شد: "نزدیکتم."
سارا خندید. شوخیهای او همیشه عجیب و غریب بودند. سعی کرده بود عادت کند. نوشت: "مثلاً کجا؟"
پیام بعدی آمد: "پشت درخت حیاطتون."
لبخند سارا محو شد... آرام به پنجره نزدیک شد. حیاط تاریک بود، اما وقتی چراغ گوشیاش را روشن کرد، سایهی یک نفر را کنار دیوار دید... گوشی دوباره لرزید: "چراغ رو خاموش کن... نمیخوام مامانت منو ببینه."
او چند ثانیه به صفحهی گوشی خیره ماند. سپس بی.آنکه جواب بدهد، آرام از پنجره فاصله گرفت.
پیامی دیگر سریع برایش فرستاد شد: "چرا رفتی؟ هنوز کامل ندیدمت..."
بدنش با لرز شدیدی مواجه شد. با سرعت خودش را به طبقه پایین رساند اما کسی نبود. پیامی را برایش نوشت: "مادرم که اینجا نیست!"
سه نقطه کنار گوشی ظاهر شد. سپس مرد پیام را فرستاد: "رفتن هواخوری. بنظرم بهش نیاز داشتن..."
نگاه سارا به صفحه چت خیره ماند. نه، امکان نداشت. خانوادهاش هیچوقت بعد از شام جایی نمیرفتند! مادرش چند دقیقه پیش در اتاقش بود پس الان کجاست؟!
سعی کرد با آنها تماس بگیرد اما هیچکس پاسخگو نبود. ناگهان صدای در را شنید...
تق، تق، تق.
پیامی برایش فرستاده شد: "زود باش، سارا. درو باز کن... وقتشه همو ملاقات کنیم!"
-پایان
𝖥𝗈𝗋 𝗆𝗒 𝖽𝖾𝖺𝗋 : @raindrop1983
ֶָ֪ ׂ﹏ ֪ ⊹ ﹏ ֶָ֪ ⊹ ﹏ ׅ ⊹ ֶָ֪﹏ ֶָ֪
Nightmare
ֶָ֪ ׂ﹏ ֪ ⊹ ﹏ ֶָ֪ ⊹ ﹏ ׅ ⊹ ֶָ֪﹏ ֶָ֪
Nightmare
باد با شدت به پنجرهها میکوبید و صدای رعد، خانه را میلرزاند. مرد خواب عجیبی دید؛ پیرمردی زشت با صورتی گوشتآلود، جلوی در خانه ایستاده بود و با زور سعی میکرد وارد شود.
مرد در خواب در را محکم نگه داشته بود، اما پیرمرد با صدایی خشدار میگفت: "بالاخره در رو باز میکنی..."
ناگهان پیرمرد با چنان قدرتی در را هل داد که مرد به لقب پرت شد. پیرمرد وارد شد و آرام به سمتش آمد. مرد عقب هقب رفت و درست لحظهای که پیرمرد دستش را به سمت او دراز کرد، از خواب پرید... نفسنفس میزد. چند ثانیه طول کشید تا بفهمد همهچیز خواب بوده است.
اما همان لحظه صدایی از پایین خانه آمد: تق... تق... تق...
مرد به ساعت نگاه کرد؛ سه صبح بود. هیچکس اینموقع به دیدار یک مرد تنها نمیآمد. دوباره صدای در به گوشش رسید. صدایی گرفته از پایین را شنید:
"پسرم... در رو باز کن. بیرون خیلی سرده."
مرد خشکش زد. آن صدا دقیقاً همان صدایی بود که در خواب شنیده بود...
او جرئت نکرد پایین برود. چند دقیقه بعد صدای او از پشت در خاموش شد.
صبح، وقتی جرئت کرد در را باز کند، کسی آنجا نبود...
فقط روی زمین، کنار در، یک تکه کاغذ خیس و چروکیده افتاده بود. روی آن نوشته شده بود: "بهت قول میدم دفعهی بعد رویات به حقیقت بپیونده."
-پایان
𝖥𝗈𝗋 𝗆𝗒 𝖽𝖾𝖺𝗋 : @Chiloandhershits
ֶָ֪ ׂ﹏ ֪ ⊹ ﹏ ֶָ֪ ⊹ ﹏ ׅ ⊹ ֶָ֪﹏ ֶָ֪
Isle of the Dead
ֶָ֪ ׂ﹏ ֪ ⊹ ﹏ ֶָ֪ ⊹ ﹏ ׅ ⊹ ֶָ֪﹏ ֶָ֪
Isle of the Dead
کشتی وسط اقیانوس گرفتار طوفان شد. موجهای عظیم به بدنه میکوبیدند تا اینکه صدای مهیبی آمد و کشتی شروع به غرق شدن کرد.
مرد جوان خودش را به یک تکه چوب رساند و ساعتها روی آب ماند. وقتی چشم باز کرد، روی ساحلی ناشناس افتاده بود... جزیره ساکت بود؛ بیش از حد ساکت. او برای پیدا کردن آب و پناهگاه وارد جنگل شد. چند دقیقه بعد، چیزی سفید میان درختان دید.
یک اسکلت. چند قدم جلوتر رفت، باز هم اسکلت... احتمالا کشتیهای زیادی این اطراف غرق شده بودند. آب دهانش را به سختی قورت داد و با خود فکر کرد: "یعنی منم مثل اینا همینجوری میشم؟"
ناگهان صدای خشخش برگها را شنید. برگشت و دید یکی از اسکلتها آرام ایستاده است... مرد با ترس عقب رفت. احتمالا کابوس میدید. او اکنون در خواب بود، این فقط یک خواب بد بود، درسته...؟
اسکلت سرش را بالا آورد و به سمت او حرکت کرد. یک شمشیر تیز و سالم در دست داشت. حدس زد که تمام اسکلتها احتمالا دزدان دریایی بودند اما حدس و گمانش کمکی به او نمیکرد...
صدای قدمهای بیشتری از پشت درختان آمد. دهها اسکلت از پشت درختان بیرون آمدند و آرام به سمت او نزدیک شدند. نه، این یک کابوس نبود. او کاملا بیدار بود! مرد به سمت ساحل دوید، اما وقتی رسید، دریا را دید. هیچ کشتیای وجود نداشت... فقط تکههای کشتی خودش روی آب شناور بود. هیچ راه فراری وجود نداشت. او توسط چند اسکلت که در دستانشان شمشیر بود، گیر افتاده بود.
-پایان
𝖥𝗈𝗋 𝗆𝗒 𝖽𝖾𝖺𝗋 : @Tornado_anjella
ֶָ֪ ׂ﹏ ֪ ⊹ ﹏ ֶָ֪ ⊹ ﹏ ׅ ⊹ ֶָ֪﹏ ֶָ֪
Revenge
ֶָ֪ ׂ﹏ ֪ ⊹ ﹏ ֶָ֪ ⊹ ﹏ ׅ ⊹ ֶָ֪﹏ ֶָ֪
Revenge
او دیگر آن دختر خجالتی و گوشهگیر نبود. او همان کسی بود که در جشن فارغالتحصیلی، وقتی دوستانش با صدای بلند به تنهاییاش میخندیدند و ویدئوی گریهاش را در گروههای چت پخش میکردند، در دستشویی مدرسه فرو میریخت و گریه میکرد. آنها فکر میکردند فقط یک شوخی ساده است؛ اما برای او، آن شب، مرگِ تدریجی بود.
حالا، سه سال گذشته بود. او یک دعوتنامه بسیار شیک، با کاغذهای رنگی و آدرس یک ویلای دورافتاده در جنگل، برای آنها فرستاده بود. "جشن تجدید برای تجدید دیدار!"
هشت نفر از همان گروه، با لبخندهایی مصنوعی و گوشیهای پر از عکسهای قدیمی، وارد سالن شدند. خانه تاریک بود و فقط چند شمع در گوشه و کنار میسوخت. «هی، سلام؟» کارینا، همان کسی که سرِ ویدئوی او بیشتر خندیده بود. ناگهان چراغها با صدای مهیبی روشن شدند. آنها متوجه شدند که درها، با آهنهای ضخیمی از بیرون بسته شدهاند.
صدای ضبطشدهی او در کل سالن پیچید: "یادتونه چقدر خوشحال بودید وقتی منو تنها گذاشتید؟ یادتونه چقدر لذت بردید وقتی منو دیدید دارم از درون میپوسم؟"
صدای پا در راهرو آمد. او وارد شد... اما یک پیشبند پلاستیکی سفید بر تن داشت که با نور شمع، براق میدرخشید. در دستش یک قیچی بزرگ و صنعتی بود. "دلم براتون تنگ شده بود، بیمعرفتا..."
اولین قربانی، رئیس گروه بود. او با سرعتی غیرانسانی، او را به سمت صندلیای که با زنجیر بسته شده بود کشاند. او نمیخواست سریع کارش را تمام کند؛ او میخواست همان حسی را به آنها بدهد که خودش داشت: حس بیدفاع بودن.
او شروع کرد به "بازسازی" خاطرات.
"گفتی من آدم بیمصرفی هستم، درسته؟" در حالی که لبهی تیز قیچی را روی انگشتان قربانی میکشید، زمزمه کرد. "بیا ببینیم بدون انگشتهات، هنوز هم میتونی توی چتها تایپ کنی و بخندی؟"
صدای جیغ او در جنگل گم شد. بقیه، در حالی که با وحشت به دیوارها میچسبیدند، میدیدند که او با آرامشی مرگبار، تکتک آنها را به روشهای متفاوتی "تنبیه" میکند. صبحهنگام، ویلا کاملاً ساکت بود. او رو به روی آینه سالن ایستاده بود، در حالی که صورتش با لکههای سرخ پوشیده شده بود. او لبخندی زد؛ لبخندی که لیاقتش را داشت.
-پایان
𝖥𝗈𝗋 𝗆𝗒 𝖽𝖾𝖺𝗋 : @smcsbluejigglyballs
ֶָ֪ ׂ﹏ ֪ ⊹ ﹏ ֶָ֪ ⊹ ﹏ ׅ ⊹ ֶָ֪﹏ ֶָ֪
The ocean
ֶָ֪ ׂ﹏ ֪ ⊹ ﹏ ֶָ֪ ⊹ ﹏ ׅ ⊹ ֶָ֪﹏ ֶָ֪
The ocean
صدای سونار بلندتر از همیشه در کلاهک غواصیام پیچیده بود. ناخدا میگفت این منطقه، ژرفترین نقطهٔ اقیانوس آرام است؛ جایی که هیچ نوری به آن نمیرسد و هیچ ماهیای آنجا زندگی نمیکند. اما من اشتباه میکردم.
بازیردریایی خود به آرامی روی بستری از لجن سیاه فرود آمد. چراغها دایرهای از مهِ زردرنگ را روشن میکردند که در آن، هزاران موجود ریز شناور بودند. ناگهان سایهای عظیم از پشت صخرهای گذشت. دستهای از ماهیهای مرکب با وحشت از کنار پنجرهٔ من عبور کردند، آنقدر سریع که فقط رگههایی از نقرهای و بنفش دیدم...
دستم را به سمت پنل اضطراری دراز کردم که ناگهان، تمام ماهیهایی که تا چند ثانیه پیش فرار میکردند، ایستادند. هزاران چشمِ بیروح، همزمان به سمت شیشهٔ من خیره شدند و در یک لحظه مثل این که فرمانی شنیده باشند، همگی به عقب برگشتند.
چیزی حرکت کرد. دندانهایش آنقدر بلند و تیز بود که میتوانست در لحظه استخوانها را خورد کند. با رگههایی از فسفرِ سبز که زیر پوستِ نیمهشفافش میدرخشید.اما وقتی به شیشهٔ من رسید، با چشمانم روبهرو شد...
شیشهٔ جلویی، بدون هیچ ترک خوردگی، شروع به ذوب شدن کرد، مثل شکلاتی که در کف دست میماند. آبِ یخزده به داخل هجوم آورد و من فقط وقت کردم صدای ناخدا را بشنوم که از رادیوی خراب فریاد میزد: "بکشش بیرو-"
بقیهٔ کلمات، زیر غرشِ موجود، به فریادی کوتاه تبدیل شد که خودش هم در تاریکی فرو رفت. آخرین چیزی که دیدم، چشمانِ آن ماهیها بود که دوباره به حرکت درآمدند، اما این بار، به دنبالِ موجود، به سمت من شنا میکردند.
-پایان
𝖥𝗈𝗋 𝗆𝗒 𝖽𝖾𝖺𝗋 : @elassafezonebtw
ֶָ֪ ׂ﹏ ֪ ⊹ ﹏ ֶָ֪ ⊹ ﹏ ׅ ⊹ ֶָ֪﹏ ֶָ֪
Wrong road
ֶָ֪ ׂ﹏ ֪ ⊹ ﹏ ֶָ֪ ⊹ ﹏ ׅ ⊹ ֶָ֪﹏ ֶָ֪
Wrong road
او لولهٔ تفنگ را روی شاخهای خشکیده تکیه داد و از طریق دوربین، تکتک موهای پشتِ آهوی جوان را میشمرد. گوشهایش تیز و چشمانش گرد بود. آهوی کوچک، بیخبر از وجود او، سرش را به سمت جویبار خم کرده بود و جرعهای آب مینوشید. "همین الان بهترین زاویه است..."
هوا را به ریهاش سپرد و ماشه را فشرد. صدای گلوله، مثل شکافتن پارچهٔ ضخیمی بود که در سکوت جنگل میپیچید. آهو برای یک لحظه، پاهایش سست شد و سپس به زمین افتاد. خون از کنار پوزهاش به درون نهر میریخت و آب را به رنگ قرمز تیره تبدیل میکرد.
او تفنگ را زمین گذاشت و با چاقوی شکاری به سمت لاشه رفت. قاعدتاً باید گوشت را تکهتکه کند و شاخها را به غنیمت بردارد. اما وقتی به بالای تپهٔ کوچک پشت جویبار نگاه کرد، یخ زد...
آهوی مادر، با جثهای دو برابر آن آهوی جوان، آن بالا ایستاده بود. شاخهایش نه مثل آهوهای معمولی، بلکه پیچخورده و تیز مثل نیزهای بود. چشمهایش را که گردتر از حد انتظار بود، به جسد فرزندش دوخته بود و از پوزهاش بخارِ غلیظی خارج میشد که زیر نورِ ابریِ آسمان، ترسناک بنظر میرسید.
او خندید: "مادرشه... نگران نباش عزیزم، نوبت تو هم میشه."
تفنگ را بلند کرد، اما مادر یک قدم به عقب گذاشت و ناگهان صدایی از گلویش خارج شد که شبیه هیچ آهویی نبود. آهوی مادر، به سرعتِ چیزی که نباید ممکن باشد، از آن تپه پایین آمد. شاخهایش را کج کرد و مستقیم به سمت او دوید. او ماشه را کشید، اما گلوله از کنار گوشِ چپِ حیوان عبور کرد و به درختی خورد. قبل از این که بتواند دومین تیر را نشانهروی کند، شاخِ چپش مانند خنجری، ساعد دست راست او را از آرنج جدا کرد. خون روی صورتش پاشید و فریادش، آنقدر بلند بود که شاید تا روستای پایین کوه شنیده شد... با دستِ باقیمانده سعی کرد به عقب بخزد، اما آهو بالای سرش ایستاده بود. دیگر شبیه آهو نبود. چشمهایش کاملاً سیاه شده بود و از گوشهٔ لبش، بزاقی غلیظ و سفیدرنگ، میچکید. خم شد، پوزهاش را به سوراخِ بینی او رساند و دوباره آن صدای وحشتناک را درآورد. او دیگر توان فریاد نداشت. فقط نگاهش کرد و در میانِ تاریکیِ مردمکهای آن جانور، تصویر کودکی را دید که بالای تپه ایستاده و یک آهوی کوچک را نشان میدهد...
-پایان
Telegram
ela’s safe zone
t.me/HidenChat_Bot?start=8312446494
𝖥𝗈𝗋 𝗆𝗒 𝖽𝖾𝖺𝗋 : @TeaAndTypos
ֶָ֪ ׂ﹏ ֪ ⊹ ﹏ ֶָ֪ ⊹ ﹏ ׅ ⊹ ֶָ֪﹏ ֶָ֪
Delicious dinner
ֶָ֪ ׂ﹏ ֪ ⊹ ﹏ ֶָ֪ ⊹ ﹏ ׅ ⊹ ֶָ֪﹏ ֶָ֪
Delicious dinner
بادِ کوهستان، دور کلبهی چوبی میپیچید. برف با سرعت زیادی فرود میآمد و هیچ راهی برای پایین آمدن از گردنه نمانده بود. پنج دانشجوی بیولوژی، با چراغقوههای خاموش و کیف خالی از غذا، کلبه را پیدا کردند؛ تاریک، با دودکشی که بوی عجیبی از آن بلند میشد.
پیرمرد در را باز کرد. قامتش خمیده، اما چشمهایش دو نقطهی سیاه و براق بودند. با لهجهای نامفهوم گفت: "بیاید داخل...سرما میخورید..."
دانشجوها تشکر کردند و وارد شدند. اتاق کوچک بود، یک بخاریِ آهنی در گوشه، یک تختِ چوبی، و یک دیگِ بزرگ روی آتش که محتویاتش زیر دربِ چدنی میجوشید و حبابهایی از آن بلند میشد که وقتی میترکیدند، بوی آن گوشت را در فضا پخش میکردند.
"پدربزرگ، ما فقط تا صبح میمانیم." النور گفت، دختری با موهایِ خرمایی که دندانهایش از سرما میلرزید. پیرمرد لبخند زد. دندان نداشت، اما لثههایش عجیب قرمز و مرطوب بود، مثل گوشتِ تازه. "بله... تا صبح... شام درست کردم...برای همه به اندازه کافی هست!" و با ملاقهای چوبی، دیگ را هم زد. داخلش، استخوانی شناور بود که به هیچ جانوری که دانشجوها در کتابهایشان خوانده بودند، شباهت نداشت. بزرگتر از استخوانِ گاو، با مفصلی شبیه به کتفِ انسان...؟
اما گرسنگی، ترس را کور میکند. آنها خوردند. خورش تند و چرب بود. تنها کسی که لب به غذا نزد، دیوید بود.
و شب، وقتی همه خواب بودند، صدای بخاری خاموش شد. کلبه سردتر از قبل شد. پیرمرد از جایش بلند شد، با حرکاتی که هیچ خمیدگی در آن نبود. درِ اتاق را قفل کرد و اولین دانشجو را که روی زمین خوابیده بود، با کیسهای پارچهای روی دهانش گرفت. صدای خفگی، کوتاه بود. هنگام سحر، چهار نفر ماندند، و دیگ دوباره پر از گوشت بود.
صبح، برف هنوز میبارید. النور گفت: "دیوید کجاست؟"
پیرمرد با همان لبخند پاسخ داد: "رفته هیزم بیاره... بخورید، نیرو برای رفتن داشته باشید." و با قاشق، گوشتی لزج و نیمپخته را توی کاسهاش ریخت که رگه.ای آبیِ خام در میان آن دیده میشد.
النور به دیگ نگاهی انداخت و با شک گفت: "چرا اینجوریه...؟" کالین سر تکان داد: "آره! من نمیتونم بخورمش..."
پیرمرد ساطور تیزش را بالا گرفت و گفت: "مطمئنین؟"
-پایان؟!
𝖥𝗈𝗋 𝗆𝗒 𝖽𝖾𝖺𝗋 : @noemiedaily
ֶָ֪ ׂ﹏ ֪ ⊹ ﹏ ֶָ֪ ⊹ ﹏ ׅ ⊹ ֶָ֪﹏ ֶָ֪
Sewage
ֶָ֪ ׂ﹏ ֪ ⊹ ﹏ ֶָ֪ ⊹ ﹏ ׅ ⊹ ֶָ֪﹏ ֶָ֪
Sewage
دستهایش در لجنِ سیاه فرو میرفت. فاضلاب، بویِ گندِ مخلوطِ آمونیاک و لجن میداد. بویی که به تهِ حلق میچسبید و نفس را به زورِ سرفه بیرون میآورد...
سقفِ تونل، آنقدر کم ارتفاع بود که فقط میتوانست چهار دستوپا حرکت کند. آبِ سیاه و غلیظ، تا مچِ پاهایش بالا میآمد. هر قدم، صدای چلپچلوپی داشت که در تونلهایِ تو در تو میپیچید و بینهایت تکرار میشد.
چراغ قوهاش، نوری لرزان و زرد میانداخت که دایرههایی از دیوارهایِ آجری را روشن میکرد. روی هر آجر، خطوطی سفیدرنگ بود... اثرِ پنجه؟ اثرِ دندان؟ نمیدانست. بازویِ چپش، از جایی که یک ساعت پیش، لبهٔ تیغهٔ فلزیِ یک لولهٔ پوسیده، آن را بریده بود، میسوخت. خون، نه به صورتِ قطره، بلکه به شکلِ رگهایِ نازک از میانِ پارگیِ لباسش بیرون میزد و در آبِ سیاه، پخش میشد و ناپدید میگشت.
و سپس، چشمها... دو نقطهٔ کوچک قرمز، در انتهایِ تاریکیِ تونل برق زدند و خاموش شدند. یک جفت؟ نه... دو جفت. سه جفت...
نفسش را حبس کرد. دستهایش از حرکت ایستاد. بدنش، روی آبِ سرد، لرزید. برگشت و چراغ را چرخاند. هیچکس نبود... فقط بازتابِ نور روی آب لجنی فاضلاب.
اما وقتی صورتش را به جلو برگرداند، آن چشمها، دیگر تهِ تونل نبودند. پنج متر فاصله داشتند. و حالا، پشتِ آنها، بدنهایی میدرخشیدند... پشتهایِ کج، دمهایِ بلند و بی مو، دندانهایِ زرد و زشت...
موشها! نه موشِ معمولی. بزرگتر از گربه. با چشمهایی که در تاریکی، ترسناکتر بنظر میرسید. دستهایش را عقب کشید. خواست بایستد، اما سقف، شانههایش را به پایین کوبید. فقط توانست به عقب بخزد. آب، با حرکتش، موجهایِ کوچکی ساخت که به پاهایِ موشها خورد.
آنها تکانی نخوردند. فقط یکی از آنها، لبهایش را لیس زد و یک قطرهٔ بزاقِ غلیظ و چسبناک، از پوزهاش چکید داخل آب...
ناگهان، موشِ جلویی با یک پرشِ کوتاه، مثل قورباغه به جلو آمد. سپس دومی و سومی...
او دستی به دیوار کشید تا بچرخد و بدود، اما کفِ دستش روی چیزی نرم و گرم فرود آمد. با وحشت، دستش را عقب کشید و نگاه کرد: یک موشِ مرده، نیمهجویده، با شکافی در گردن که مورچههایِ سفیدی از آن بیرون میخزیدند...
دیگر زمانی برای دقت نبود. چرخید و با آرنج و زانو، خودش را به جلو پرت کرد. آب، توی دهانش پاشید... طعمِ زنگِ آهن، لجن، و چیزِ دیگری که ترجیح داد به آن فکر نکند.
پشت سرش، صدای تهوع آور آنها میآمد. موشها، در گروههایِ چهار، پنج، هشتتایی، از دیوارها بالا میرفتند، از آب میپریدند، از سقف آویزان میشدند.
یکی به مچِ پایِ چپش رسید. دندانهایش را فرو کرد، نه مثلِ نیش، مثلِ سوزنِ گرمی که تا استخوان پیش رفت. او پایش را لگد زد، آنقدر محکم که موش، با تکهٔ گوشتی در دهان، به دیوار کوبیده شد و افتاد داخل آب. اما درد، مثلِ شعله، از ساق پا تا کمرش پیچید...
دوید. دیگر چهار دست و پا نبود؛ بدنش را روی آبِ لجنزده کشید، مانند مار، با دستهایی که هر لحظه ممکن بود به لبهٔ یک گودال فرو بروند. سقف، پایینتر آمد. دیگر نمیتوانست سرش را بلند کند. گونههایش، رویِ آبِ سرد میلغزید و هر چند ثانیه، یک موش از بالای سرش میپرید و رویِ پشتش فرود میآمد.
یکی، گردنش را گرفت. پنجههایش، کوتاه اما تیز، پوستِ پشتِ گوشش را کندند. خون، روی صورتش ریخت و با عرق مخلوط شد. دستش را به عقب زد، موش را گرفت و با تمامِ قدرت، به آجرِ کناری کوبید...
دیگر نتوانست مقاومت کند و هزاران موش روی بدنش فرود آمدند. سعی کرد آنها را به طرف دیگر پرتاب کند اما موشها بزرگتر از آن چیزی بودند که فکرش را میکرد...
-پایان؟!
𝖥𝗈𝗋 𝗆𝗒 𝖽𝖾𝖺𝗋 : @Iwishwasyourgirl49
ֶָ֪ ׂ﹏ ֪ ⊹ ﹏ ֶָ֪ ⊹ ﹏ ׅ ⊹ ֶָ֪﹏ ֶָ֪
Alone
ֶָ֪ ׂ﹏ ֪ ⊹ ﹏ ֶָ֪ ⊹ ﹏ ׅ ⊹ ֶָ֪﹏ ֶָ֪
Alone
چشمهایش را به سختی باز کرد. امروز قرار بود پیش مادرش برود تا با یکدیگر ناهار بخورند. صدای هیچ ماشینی امروز نمیآمد... برایش جای تعجب داشت که آنهمه ماشین ناگهانی به کجا رفتهاند؟ توجهی نکرد. خوشحال بود که حتی صدای آزاردهنده اگزوز موتور یا بوقهایشان را نمیشنود. اما این موضوع هرچه جلوتر میرفت، عجیب تر میشد...
به بیرون رفت تا آشغالهای دیشب را بیرون بیاندازد اما خیابان خالی بود. هیچ ماشینی، موتوری، حتی سگ همسایه که هر روز پارس میکرد، ساکت بود. درواقع، اصلا وجود نداشت! حتی آدمی هم به چشم ندید.
تا اواسط خیابان قدم زد. هیچکس... نه در مغازهها، نه روی نیمکتهای پارک. چند ماشین، وسط جاده رها شده بودند با درهای باز، انگار رانندهها ناگهان بخار شده بودند.
با خودش گفت: "تعطیله؟" اما امروز که روز تعطیل نبود.
تلفن را برداشت. هیچ شبکهای. پیامها: خوانده نشده. آخرین پیامِ مادرش، ساعت ۱۱ دیشب: "فردا ناهار بیا، آشپزی کردم."
به خانهی مادرش رفت. در باز بود... روی میز، پاستای گرم را دید که از رویش بخار بالا میرفت. قاشق کنار کاسه، اما هیچکس نبود. تلویزیون روشن بود، اما فقط برفک را نشان میداد. شاید مادرش به بیرون رفته بود اما کجا؟ هیچکس جواب تلفنش را نمیداد. گویا همه آب شده بودند و زیر زمین فرو رفته بودند...
روز دوم، هنوز به دنبال کسی میگشت. فروشگاهها را گشت زد. مواد غذایی، تازهترین تاریخ را داشتند. قفسهها پر از نان، شیر و غلات بودند. همه چیز سر جای خود بود. جز آدمها...
شب دوم، اولین نشانهها را دید. روبهروی آینه ایستاد و پشتش سایه کسی را دید که نمیتوانست تشخیص دهد آن فرد توهم است یا واقعیت... حدس زد که هنوز در خواب است اما همه چیز واقعی بنظر میرسید.
روز سوم، با گچ روی دیوارهای شهر نوشت: "کسی هست؟" و زیرش، شمارهاش را گذاشت تا شاید کسی آن را ببیند. تقریبا کل شهر را گشته بود تا کسی را پیدا کند اما هیچکس جز خودش در شهر نبود. حتی تلویزیونها هم کار نمیکردند. اکنون او از عابر پیاده رد میشد و دیوانهوار میخندید. خودش هم نمیدانست چرا... گیج بود و این بلاتکلیفی موجب شده بود تا عقلش را از دست بدهد.
روز چهارم، با عروسکهای مغازهی اسباببازی حرف زد. برایشان قهوه ریخت و با آنها شام خورد. یکی از عروسکها را سرِ میز نشاند و درد و دل کرد، از حرف زدن با خود دیگر خسته شده بود.
روز پنجم، رادیوی ماشین را روشن کرد. فقط نویز را میشنید...
آن شب، تقویم را پاره کرد. صفحهها را روی زمین پهن کرد و با ماژیک، صورتهایی روی هر کدام کشید. آنها را دور خودش چید و خوابید.
تقریبا پنج روز دیگر گذشت و او حالا کاملا دیوانه شده بود... به وضعیت خود عادت کرده بود و دیگر برایش مهم نبود که توهم میزند یا کابوس میبیند.
-پایان؟!
𝖥𝗈𝗋 𝗆𝗒 𝖽𝖾𝖺𝗋 : @rrrramonathecoffeemeeee
ֶָ֪ ׂ﹏ ֪ ⊹ ﹏ ֶָ֪ ⊹ ﹏ ׅ ⊹ ֶָ֪﹏ ֶָ֪
Good doctor!
ֶָ֪ ׂ﹏ ֪ ⊹ ﹏ ֶָ֪ ⊹ ﹏ ׅ ⊹ ֶָ֪﹏ ֶָ֪
Good doctor!
هنگامی که در اتاق مشاوره مینشستید، بوی الکل خالص را میتوانستید حس کنید. دکتر کالین پشت میزِ چوبیِ بزرگش نشسته بود، با دستانی که روی هم قلاب شده بودند و انگشتِ شستاش، بیوقفه روی مفصلِ دستِ دیگر میچرخید، به بیمارش خیره شده بود. بیمار، پسری بیستوچند ساله با موهایِ خرمایی و چشمانی که از بیخوابی، گود افتاده بودند، روی مبلِ روبرو لم داده بود و با لحنی یکنواخت، از کابوسهایش میگفت.
پسر گفت: "دکتر، فکر میکنم این جلسات به درد نمیخوره. شما فقط نگاه میکنید و یادداشت برمیدارید. اما من احساس میکنم یک موش آزمایشگاهیام..."
دکتر، قلم را زمین گذاشت. لبخندش ناپدید شد. لحنش، صاف و سرد شد: "موش آزمایشگاهی؟ جالبه. چون موشها، وقتی گیر میافتند، اول فکر میکنند راه فرار دارند. اما در واقع، فقط یک مسیر هست: همون مسیری که من طراحی کردم. یا همون آزمایشکننده."
پسر، ابروهایش را بالا انداخت. "یعنی چی؟"
دکتر از جا بلند شد. دور او چرخید، مثل گربهای که طعمه را ارزیابی میکند... رفت پشتِ مبلِ او و دستش را روی شانهاش گذاشت. فشاری نه محکم، نه ملایم، دقیقاً در حدی که مرزِ راحتی را بشکند... "من بیست ساله که حرفهای مردم را گوش میدم. هیچکس چیز جدیدی نمیگه. ترس از پدر، عقدهی مادر، ناامنیِ شغلی... کلیشه، کلیشه و کلیشه..."
پسر خواست بلند شود، اما دکتر دستش را روی شانهاش فشار داد. "بشین. جلسه تموم نشده."
او رفت پشت میز، کشویِ دوم را باز کرد و یک سرنگِ کوچک را بیرون آورد... مایعِ شفافی در آن بود که زیرِ نورِ اتاق، کمی کدر به نظر میرسید. "این رو نشون نداده بودم. یه ترکیبِ شخصی... اثرش رو روی سه بیمارِ قبلی امتحان کردم. نتیجهش؟ فوقالعاده بود!"
پسر به سمت در دوید اما در، قفل بود... مشتش را به در کوبید. "کمک!"
دکتر، با همان قدمهایِ آهسته، به سمتش رفت. سرنگ را مثل قلمِ خوشنویسی بینِ انگشتانش میچرخاند. "فریاد نزن. صدا، عایقبندیِ این اتاق، برای فرکانسهای بالا طراحی شده. هیچکس صداتو نمیشنوه."
پسر پشتش را به در چسباند. اشک از گوشهی چشمش چکید. "چرا؟ من کاری نکردم..."
دکتر، سرش را کج کرد: "کاری نکردی؟ تمام کلماتت مزخرفن...مثل بیمارهای قبلیم."
سرنگ را بالا آورد، سوزنِ نازک و بلندش را در نور نشان داد.
پسر، پایش را بلند کرد تا به صورتِ دکتر لگد بزند، اما دکتر، سریعتر از آنچه انتظار داشت، دستش را گرفت، مچش را پیچاند و او را روی زمین کوبید. زانویش را روی قفسهی سینهاش فشار داد. "مقاومت نکن. مقاومت، تزریق رو دردناکتر میکنه. فقط درد رو بیشتر میکنه. که راستش، من از دردِ تو لذت میبرم..."
سوزن، به رگِ گردنِ او خورد. مایعِ کدر، آهسته وارد خونش شد. دکتر صورتش را به گوشِ او نزدیک کرد و نجوا کرد: "این ترکیب، سیستمِ عصبیِ مرکزی رو فلج میکنه، اما قلب رو زنده نگه میداره. تو تا ده دقیقه، کاملاً هوشیاری، اما هیچ عضوی از بدنت رو نمیتونی تکان بدی. نه چشم، نه پلک، نه حتی انگشتِ کوچک. فقط میتونی بشنوی و ببینی. که خب...اعضای بدنت احتمالا کاربردی تر از زبونت باشن!"
-پایان؟!
𝖥𝗈𝗋 𝗆𝗒 𝖽𝖾𝖺𝗋 : @yuigonnn
ֶָ֪ ׂ﹏ ֪ ⊹ ﹏ ֶָ֪ ⊹ ﹏ ׅ ⊹ ֶָ֪﹏ ֶָ֪
Close your eyes!
ֶָ֪ ׂ﹏ ֪ ⊹ ﹏ ֶָ֪ ⊹ ﹏ ׅ ⊹ ֶָ֪﹏ ֶָ֪
Close your eyes!
چشمانش را باز کرد، اما هنوز در خوابی عمیق بود. این را از رنگ آسمان فهمید. بنفش، همان رنگی که که هر شب در کابوسهایش میدید. اما این بار، هیچ اتاقی نبود، هیچ تختی، هیچ درِ نیمهبازی... فقط خلأ. یک فضای بیکران از سکوت و بنفشِ مات.
ناگهان، جلویش، یک خانه ظاهر شد. کوچک، با رنگِ صورتیِ شیرین و پنجرههایِ سفید، مثل خانهای که در کودکی با بلوکهایِ اسباببازی ساخته بود. اما این یکی، واقعی بود.
آرام وارد شد. بویِ گردوغبار و اسطوخودوس وارد بینیاش شد. وسایلِ خانه، عجیب آشنا بودند... همان مبلِ کهنهی خانهی مادربزرگ، همان عکسِ روی دیوار که صورتش در آن محو شده بود. با صدایی گرفته فریاد زد: "آهای! کسی اینجاست؟"
صدا در خانه پیچید و هیچ پاسخی نیامد. اما میدانست که تنها نیست. زیرا کسی دقیقا پشت سرش شانهاش را لمس کردند. انگشتانی سرد، با ناخنهایی که دقیقاً به اندازهی ناخنهای خودش بود. "من هستم!"
با ترس چرخید. و در همان لحظه، قلبش از کار ایستاد... روبرویش، خودش بود. اما نه نسخهای جوانتر یا پیرتر. دقیقاً همان طور که در آینهی اتاقش هر روز میدید. همان خالِ روی گونه، همان فرِ موها، همان لبهایِ نازک. همه چیز مثل هم بود...
آن نسخه، پوزخندی زد و گفت: "درک میکنم. تو الان خیلی شوکه شدی. اما میدونی، منم خسته شدم که اینجا موندم. فقط تماشا کردم تو چطور زندگی میکنی، چطور میخندی، چطور با اون دوستپسرِ احمقت حرف میزنی..."
قدمی به جلو برداشت. دختر، عقب رفت، پشتش به دیوارِ صورتیِ خانه خورد. "میخوام اینجا بمونی. توی این خلأ. توی این خانهی صورتیِ قشنگ." نسخه، سرش را کج کرد، مثل پرندهای که از بالا به طعمهاش نگاه میکند. "تا من برم بیرون، از بدنت استفادهی مفیدی بکنم."
دختر، مشتش را به سمتِ صورتِ خودش کوبید. اما دستش، از میانِ آن بدن گذشت، مثل این که مه باشد... نسخه خندید. خندهای که تمامِ خانه را پر کرد، طوری که پنجرهها لرزیدند...
"نمیتونی به من صدمه بزنی. من توأم. هر چی به من بزنی، انگار به خودت زدی." دستش را دراز کرد و گونهی دختر را گرفت. ناخنهایش، در پوست فرو رفتند، نه عمیق، فقط به اندازهای که سه خطِ خونین روی گونهاش بنشیند. "اما من، میتونم به تو صدمه بزنم. چون تو فقط یک پوستهای، توی این خلأ. و من، صاحبِ اصلیِ روحِ توأم که سالها توی این زندانِ صورتی، صبر کردم."
ناگهان همه چیز متوقف شد... او با نفس نفس از خواب پرید. عرق روی پیشانیاش سرازیر شده بود. با خوشحالی به خودش در آینه نگاه کرد. روحش هنوز مال خودش بود! اما این فقط برای یک ثانیه بود... همه چیز به طور ناگهانی برایش بیحس شدند...
-پایان؟!
Telegram
Yuigon⋆. 𐙚 ˚遺言🍓
Welcome to my weekly obssession show ᯓ☆
Apparently I'm dramatic 🌟
https://t.me/BChatcBot?start=0103985d11049a085106
Apparently I'm dramatic 🌟
https://t.me/BChatcBot?start=0103985d11049a085106
𝖥𝗈𝗋 𝗆𝗒 𝖽𝖾𝖺𝗋 : @Nasty_Girlsss
ֶָ֪ ׂ﹏ ֪ ⊹ ﹏ ֶָ֪ ⊹ ﹏ ׅ ⊹ ֶָ֪﹏ ֶָ֪
Best performance
ֶָ֪ ׂ﹏ ֪ ⊹ ﹏ ֶָ֪ ⊹ ﹏ ׅ ⊹ ֶָ֪﹏ ֶָ֪
Best performance
نانسی چراغهای استیج را خاموش کرد و با کیفِ گیتار، از پشتِ صحنه بیرون زد. شبِ اول تور بود و هر شب، یک گلِ سفید، روی صندلیِ ردیفِ جلو، درست روبهروی جایِ او، پیدا میشد. فکر کرد یادگاریِ یک هوادار است.
شب پنجم، یک دسته گل جدید، با یک نوارِ کاست که صدای نفسکشیدنِ سنگین روی آن ضبط شده بود. شب دهم، یک عکسِ پرینتشده از پشتِ سرِ خودش، در حالِ ورود به هتل، پیدا شد...
امشب، شبِ سیزدهم، یک نامه برایش فرستاده شد، با خطی که شبیه به خطِ کودکی میماند که تازه نوشتن یاد گرفته: "خیلی باید روی رقصیدنت کار کنی."
او نامه را مچاله کرد و انداخت داخل سطل آشغال و به محافظش گفت: "همون احمقه. فکر نمیکنم آزاری داشته باشه."
اما داخل ماشین، وقتی به آینهی بغلی نگاه کرد، یک ماشینِ مشکی، با چراغهای خاموش، سه ماشین عقبتر، داشت دنبالش میآمد. مثل هر شب... هیچوقت به این موضوع شک نکرده بود اما اوضاع برایش بدتر و بدتر میشد.
هنگامی که به هتل رسید، درِ اتاق را قفل کرد. زیر تخت را چک کرد ، داخل کمد، پشتِ پرده. هیچکس نبود... نفس عمیقی کشید و تصمیم گرفت دوش بگیرد.
وقتی از حمام بیرون آمد، روی آینهی با رژ لبی قرمز نوشته شده بود: "خوشحالم که حواست هست!"
با وحشت، به سمتِ در دوید. اما در، از بیرون قفل شده بود. گوشی را برداشت اما به طرز عجیبی آنتن نداشت... فقط یک شماره در دفترچهی تماسها باقی مانده بود: "ناشناس"
صدایی از پشتِ سرش آمد... همان نفسی که روی نوارِ کاست بود. در بالکن باز شده بود!
چرخید و مردی را دید که ایستاده بود که صورتش زیرِ کلاهِ سیاه پنهان بود، اما لبهایش را میدید. پوزخند کثیفش را دید...
نانسی تلاش کرد تا فرار کند اما مرد با قدرتی وحشیانه مچش را گرفت.
چاقو، اولین بار، روی تارهایِ صوتیاش نشست. نه عمیق، فقط به اندازهای که دیگر نتواند فریاد بزند. دومین بار، روی مچِ دستی که گیتار مینواخت...
با صدایی که پر از حسرت بود گفت: "میدونی، تو لیاقت این صدا رو نداری...تارهای صوتیت متعلق به کسیه که لیاقتش رو داره."
-پایان؟!