آرام ترین آدم ها آنهایی هستند که یک روز
در دلشان جهنمی را خاموش کرده اند،
و زنده مانده اند ...
#داستایفسکی
در دلشان جهنمی را خاموش کرده اند،
و زنده مانده اند ...
#داستایفسکی
چون حاصل آدمی درین جای دو در
جز درد دل و دادن جان نیست دگر
خرم دل آنکه یک نفس زنده نبود
وآسوده کسی که خود نزاد از مادر
#خیام
#ترانههای_خیام
#صادق_هدایت
جز درد دل و دادن جان نیست دگر
خرم دل آنکه یک نفس زنده نبود
وآسوده کسی که خود نزاد از مادر
#خیام
#ترانههای_خیام
#صادق_هدایت
Forwarded from Picaso
• پیرمرد لب پنجره، 1653
• اثری از ساموئل وان هوگوستراتن
• موزه تاریخ هنر، وین
• Samuel van Hoogstraten
• Old Man at the Window, 1653
• Kunsthistorisches Museum, Vienna, Austria
• اثری از ساموئل وان هوگوستراتن
• موزه تاریخ هنر، وین
• Samuel van Hoogstraten
• Old Man at the Window, 1653
• Kunsthistorisches Museum, Vienna, Austria
Forwarded from Picaso
شب پرستاره
اثری از فرانسوا میه
مربوط به سالهای میان 1850 تا 1865
در گالری هنر دانشگاه ییل در آمریکا
اثری از فرانسوا میه
مربوط به سالهای میان 1850 تا 1865
در گالری هنر دانشگاه ییل در آمریکا
♦️قدیمترین کتابی که از خیام اسمی به میان آورده و نویسنده آن همعصر خیام بوده و خودش را شاگرد و یکی از دوستان ارادتمند خیام معرفی میکند و با احترام هرچه تمامتر اسم او را میبرد، "نظامی_عروضی" مولف "چهارمقاله" است. ولی او خیام را در ردیف منجمین ذکر میکند و اسمی از رباعیات او نمیآورد. کتاب دیگری که مولف آن ادعا دارد در ایام طفولیت (۵۰۷) در مجلس درس خیام مشرف شده "تاریخ بیهقی" و "تتمه صوان الحکمة" نگارش "ابوالحسن بیهقی" میباشد که تقریباً درسنه ۵۶۲ تالیف شده. او نیز از خیام چیز مهمی به دست نمیدهد. فقط عنوان او را میگوید که: "دستور، فیلسوف و حجةالحق" نامیده میشده! پدران او همه نیشابوری بودهاند، در علوم و حکمت تالی ابوعلی بوده ولی شخصاً آدمی خشک، و بدخلق و کمحوصله بوده. چند کتاب از آثار او ذکر میکند و فقط معلوم میشود که خیام علاوه بر ریاضیات و نجوم در طب و لغت و فقه و تاریخ نیز دست داشته و معروف بوده است. ولی در آنجا هم اسمی از اشعار خیام نمیآید گویا ترانه_های_خیام در زمان حیاتش به واسطه تعصب مردم مخفی بوده و تدوین نشده و تنها بین یک دسته از دوستان همرنگ و صمیمی او شهرت داشته و یا در حاشیه جُنگها و کتب اشخاص باذوق به طور قلمانداز چند رباعی از او ضبط شده، و پس از مرگش منتشر گردیده که داغ لامذهبی و گمراهی رویش گذاشتهاند و بعدها با اضافات مقلدین و دشمنان او جمعآوری شده. انعکاس رباعیات او را در کتاب "مرصادالعباد" خواهیم دید.
صادق_هدایت
صادق_هدایت
📚📚📚
یک #داستان_کوتاه با هم بخونیم؟ 🙂
داستان کوتاه #پل اثر #فرانتس_کافکا
.
.
پلی بودم سخت و سرد، گسترده به روی یک پرتگاه. این سو پاها و آنسو دستهایم را در زمین فرو برده بودم، چنگ در گِل ترد انداخته بودم که پابرجا بمانم. دامن بالاپوشم در دو سو به دست باد پیچ و تاب میخورد. در اعماق پرتگاه، آبِ سردِ جویبارِ قزلآلا خروشان میگذشت. هیچ مسافری به آن ارتفاعات صعبالعبور راه گم نمیکرد. هنوز چنین پلی در نقشه ثبت نشده بود. بدین سان، گسترده بر پرتگاه، انتظار میکشیدم، به ناچار میبایست انتظار میکشیدم. هیچ پلی نمیتواند بیآنکه فرو ریزد به پل بودن خود پایان دهد.
یک بار حدود شامگاه – نخستین شامگاه بود یا هزارمین، نمیدانم -، اندیشههایم پیوسته درهم و آشفته بود و دایرهوار در گردش. حدود شامگاهی در تابستان، جویبار تیرهتر از همیشه جاری بود. ناگهان صدای گامهای مردی را شنیدم! به سوی من، به سوی من. – ای پل، اندام خود را خوب بگستران، کمر راست کن، ای الوار بیحفاظ، کسی را که به دست تو سپرده شده حفظ کن. بیآنکه خود دریابد، ضعف و دودلی را از گامهایش دور کن، و اگر تعادل از دست داد، پا پیش بگذار و همچون خدای کوهستان او را به ساحل پرتاب کن.
مرد از راه رسید، با نوک آهنی عصای خود به تنم سیخ زد؛ سپس با آن دامن بالاپوشم را جمع کرد و به روی من انداخت. نوک عصا را به میان موهای پرپشتم فرو برد و درحالیکه احتمالاً به اینسو و آنسو چشم میگرداند، آن را مدتی میان موهایم نگه داشت. اما بعد – در خیال خود میدیدم که از کوه و دره گذشته است که – ناگهان با هر دو پا به روی تنم جست زد. از دردی جانکاه وحشتزده به خود آمدم، بیخبر از همهجا. این چه کسی بود؟ یک کودک؟ یک رؤیا؟ یک راهزن؟ کسی که خیال خودکشی داشت؟ یک وسوسهگر؟ یک ویرانگر؟ سپس سر گرداندم که او را ببینم. _ پل سر میگرداند! اما هنوز به درستی سر نگردانده بودم که فرو ریختنم آغاز شد، فرو ریختم، به یک آن از هم گسستم و قلوه سنگهای تیزی که همیشه آرام و بیآزار از درون آبِ جاری چشم به من میدوختد، تنم را تکهپاره کردند.
یک #داستان_کوتاه با هم بخونیم؟ 🙂
داستان کوتاه #پل اثر #فرانتس_کافکا
.
.
پلی بودم سخت و سرد، گسترده به روی یک پرتگاه. این سو پاها و آنسو دستهایم را در زمین فرو برده بودم، چنگ در گِل ترد انداخته بودم که پابرجا بمانم. دامن بالاپوشم در دو سو به دست باد پیچ و تاب میخورد. در اعماق پرتگاه، آبِ سردِ جویبارِ قزلآلا خروشان میگذشت. هیچ مسافری به آن ارتفاعات صعبالعبور راه گم نمیکرد. هنوز چنین پلی در نقشه ثبت نشده بود. بدین سان، گسترده بر پرتگاه، انتظار میکشیدم، به ناچار میبایست انتظار میکشیدم. هیچ پلی نمیتواند بیآنکه فرو ریزد به پل بودن خود پایان دهد.
یک بار حدود شامگاه – نخستین شامگاه بود یا هزارمین، نمیدانم -، اندیشههایم پیوسته درهم و آشفته بود و دایرهوار در گردش. حدود شامگاهی در تابستان، جویبار تیرهتر از همیشه جاری بود. ناگهان صدای گامهای مردی را شنیدم! به سوی من، به سوی من. – ای پل، اندام خود را خوب بگستران، کمر راست کن، ای الوار بیحفاظ، کسی را که به دست تو سپرده شده حفظ کن. بیآنکه خود دریابد، ضعف و دودلی را از گامهایش دور کن، و اگر تعادل از دست داد، پا پیش بگذار و همچون خدای کوهستان او را به ساحل پرتاب کن.
مرد از راه رسید، با نوک آهنی عصای خود به تنم سیخ زد؛ سپس با آن دامن بالاپوشم را جمع کرد و به روی من انداخت. نوک عصا را به میان موهای پرپشتم فرو برد و درحالیکه احتمالاً به اینسو و آنسو چشم میگرداند، آن را مدتی میان موهایم نگه داشت. اما بعد – در خیال خود میدیدم که از کوه و دره گذشته است که – ناگهان با هر دو پا به روی تنم جست زد. از دردی جانکاه وحشتزده به خود آمدم، بیخبر از همهجا. این چه کسی بود؟ یک کودک؟ یک رؤیا؟ یک راهزن؟ کسی که خیال خودکشی داشت؟ یک وسوسهگر؟ یک ویرانگر؟ سپس سر گرداندم که او را ببینم. _ پل سر میگرداند! اما هنوز به درستی سر نگردانده بودم که فرو ریختنم آغاز شد، فرو ریختم، به یک آن از هم گسستم و قلوه سنگهای تیزی که همیشه آرام و بیآزار از درون آبِ جاری چشم به من میدوختد، تنم را تکهپاره کردند.
Telegram
#داستان_کوتاه_صوتی_سرو🌲
#داستان_کوتاه_صوتی_سرو
@Hamid_S_amanol
@Hamid_S_amanol
از حكيمی پرسيدند وقت طعام خوردن كِى است؟
حکیم گفت غنی را وقتی كه گرسنه شود و فقير را وقتی كه بيابد !!
حکیم گفت غنی را وقتی كه گرسنه شود و فقير را وقتی كه بيابد !!
کرم ابریشم وقتی در پیله گرفتار ماند و مدتی در دور خود پیچید و تنید از برکت آن تلاشها و پیچشها پروانه در میآید
ولی انسان مادر مرده برعکس وقتی در لجهی افکار گرفتار گردید دیگر روی رستگاری نخواهد دید و مانند محکومی که وزنهی آهنین به پایش بسته و در دریا انداخته باشند مدام در گرداب حیرت و سرگردانی فروتر میرود...
📙دارالمجانین
#محمدعلی_جمالزاده
ولی انسان مادر مرده برعکس وقتی در لجهی افکار گرفتار گردید دیگر روی رستگاری نخواهد دید و مانند محکومی که وزنهی آهنین به پایش بسته و در دریا انداخته باشند مدام در گرداب حیرت و سرگردانی فروتر میرود...
📙دارالمجانین
#محمدعلی_جمالزاده
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﮔﻠﯽ،
ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﺷﮑﻔﺘﻪ ﻧﺸﺪ ﻭﻟﯽ
ﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﻧﻮﺭِ ﭘﻨﻬﺎنِ ﮔﻠﯽ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ.
I love you as the plant
that never blooms but carries
in itself the light of hidden flowers.
■شاعر: #پابلو_نرودا [ Pablo Neruda / شیلی، ۱۹۷۳--۱۹۰۴ ]
■برگردان: #مهناز_بدیهیان | √●بخشی از یک شعر
ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﮔﻠﯽ،
ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﺷﮑﻔﺘﻪ ﻧﺸﺪ ﻭﻟﯽ
ﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﻧﻮﺭِ ﭘﻨﻬﺎنِ ﮔﻠﯽ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ.
I love you as the plant
that never blooms but carries
in itself the light of hidden flowers.
■شاعر: #پابلو_نرودا [ Pablo Neruda / شیلی، ۱۹۷۳--۱۹۰۴ ]
■برگردان: #مهناز_بدیهیان | √●بخشی از یک شعر
همونطوریکه تو تاریکخونه عکس روی شیشه ظاهر میشه، اون چیزهاییکه در انسون لطیف و مخفیس در اثر دوندگی زندگی و جار و جنجال و روشنائی خفه میشه و میمیره، فقط توی تاریکی و سکوته که به انسون جلوه میکنه. این تاریکی توی خودم بود. بیجهت سعی داشتم که اونو مرتفع بکنم، افسوسی که دارم اینه که چرا مدتی بیخود از دیگرون پیروی کردم. حالا پی بردم که پرارزشترین قسمت من همین تاریکی، همین سکوت بوده. این تاریکی در نهاد هر جنبندهای هست، فقط در انزوا و برگشت بطرف خودمون، وختیکه از دنیای ظاهری کنارهگیری میکنیم به ما ظاهر میشه.
#تاریکخانه
#صادق_هدایت
#تاریکخانه
#صادق_هدایت
ما از شنیدن موسیقی خوب، از دیدن نقاشی زیبا لذت میبریم، اما نمیدانیم که برای سازندگانشان به چه بهایی تمام شدهاند؟ به قیمت چه بی خوابیها، چه گریهها، چه کهیرها، چه آسمها
#مارسل_پروست
#مارسل_پروست
شما آدمها با آن سکوتِ تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برههای که پُرشورترین احساساتم را نثارتان میکردم. جوابِ اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عُمر رنجیدهخاطرم کردید.
حالا من مسلماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم.
📚 #نازنین
🖊 #فئودور_داستایفسکی
حالا من مسلماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم.
📚 #نازنین
🖊 #فئودور_داستایفسکی
انتظار برای قطاری که هرگز نمیرسد
«داستایوفسکی در "شبهای روشن" تصویرِ آدمهایی را میکشد که در خیالِ خودشان زندگی میکنند چون واقعیت بیش از حد زمخت است.
ما همیشه منتظریم. منتظرِ شنبه، منتظرِ پایانِ ماه، منتظرِ کسی که بیاید و حفرههای روحمان را پر کند. اما تلخیِ ماجرا اینجاست که زندگی، همان لحظاتی است که ما در حالِ "منتظر بودن" از دستشان میدهیم.
هیچ منجیِ بیرونی در کار نیست. اگر خانهات تاریک است، خودت باید چراغ را روشن کنی. انتظار، فقط فاصلهی بینِ تولد و مرگ را طولانیتر نشان میدهد، نه پربارتر..
«داستایوفسکی در "شبهای روشن" تصویرِ آدمهایی را میکشد که در خیالِ خودشان زندگی میکنند چون واقعیت بیش از حد زمخت است.
ما همیشه منتظریم. منتظرِ شنبه، منتظرِ پایانِ ماه، منتظرِ کسی که بیاید و حفرههای روحمان را پر کند. اما تلخیِ ماجرا اینجاست که زندگی، همان لحظاتی است که ما در حالِ "منتظر بودن" از دستشان میدهیم.
هیچ منجیِ بیرونی در کار نیست. اگر خانهات تاریک است، خودت باید چراغ را روشن کنی. انتظار، فقط فاصلهی بینِ تولد و مرگ را طولانیتر نشان میدهد، نه پربارتر..
بدترین زندانی که ممکن است هر انسانی در آن گرفتار شود، از آجرهای پشیمانی ساخته شده است. این مساله با شعار «اگر فقط...» شناخته میشود. باید تمام تلاش خود را بکنیم تا در تله آن نیفتیم: زیرا هیچکس نمیتواند ما را به شیوهای پیچیدهتر از خودمان شکنجه دهد.
فدریکو فلینی
فدریکو فلینی
چیزهایی که به دنبال آن میگردی، همه در همین دنیاست! اما تنها راهی که آدمیزاد بتواند نود و نه درصد آنها را ببیند، در کتاب است.
📕 در ۴۵۱ درجه فارنهایت
✍️ #ری_بردبری
📕 در ۴۵۱ درجه فارنهایت
✍️ #ری_بردبری
دو اثر از آگوست رنوار
رقص در بوژیوار؛ 1883در موزه هنرهای زیبا در بوستون
رقص محلی؛ 1883در موزه اورسی در پاریس
رقص در بوژیوار؛ 1883در موزه هنرهای زیبا در بوستون
رقص محلی؛ 1883در موزه اورسی در پاریس
برای پرنده اهمیتی نداره که کسی به آوازش گوش میده یا نه ،
اصلا حضور شنونده براش مهم نیست و برای بدست آوردن چیزی آواز نمیخونه
اینکارو فقط برای شور و نشاط خودش انجام میده ..
بدون شک راه درست زندگی کردن همینه..
اصلا حضور شنونده براش مهم نیست و برای بدست آوردن چیزی آواز نمیخونه
اینکارو فقط برای شور و نشاط خودش انجام میده ..
بدون شک راه درست زندگی کردن همینه..
مدتهاست که افراد دانا متوجه شدهاند که خوشبختی مانند سلامتی است: وقتی در دسترس است، آن را نمیبینی. اما وقتی سالها میگذرد، چقدر به یاد خوشبختی میافتی و چقدر به یاد میآوری!
میخائیل بولگاکف
کتاب: مورفین
میخائیل بولگاکف
کتاب: مورفین