Childish_algorithm
🌹🌹🌹🌹🌹 #دست_سرنوشت #پارت_79 🍁🍁🍁🍁🍁 سپیده برای فرار از سرزنشای خانوادش با حرف من بلند شد و گفت: +آره منم میام... پشت بند حرفش شادی هم بلندشد و گفت: +منم میام ،دلم گرفت توی اینجا... خاله هم بلند شد: +اگه اینجوریه که منم میام... آقا عارف گفت: +خب بسلامتی…
🌹🌹🌹🌹🌹
#دست_سرنوشت
#پارت_80
🍁🍁🍁🍁🍁
از ویلا بیرون اومدیم...
قرار شد شام امشب رو آقایون برن از رستوران بگیرن...
شادی نفس عمیقی کشید و گفت:
+عجب هوایی...
سپیده توی کمرش زد و گفت:
+به به عجب دریایی...
شادی کمرشو مالش داد :
+عجب دست سنگینی داری تو دختر...
سپیده پشت چشمی نازک کرد و گفت:
+کجا دستم سنگینه تو زیادی نانازی ،حالا آقا مهرداد بخواد باهات شوخی کنه چه نازی بیایی خدا میدونه...
بهش زل زدیم چندثانیه گذشت تا فهید چی گفته...
باخجالت گفت:
++اووممم ..چیزه...به من چه اصلا...
خاله سری از نشونه ی تاسف تکون داد براش...
رفتم کنارش و آروم گفتم:
+سپی ،چته؟خبریه؟؟
باتعجب گفت :
+چه خبری؟؟
_نمیدونم..این روزا خیلی تو فاز زناشویی هستیا...نمیدونم چش و گوشتو کی باز کرده...
رنگش پرید:
+وا،چه حرفا..من که کسی ندارم بخواد چش و گوشمو باز کنه....
چشامو ریز کردم و گفتم:
+مگه من گفتم کسی داری؟؟
باتته پته گفت:
+ن...نه..
سری تکون دادم:
+خودتو لو دادی سپیده خانم...یالا زود تند سریع اعتراف کن...
💜💙💜💙💜
#دست_سرنوشت
#پارت_80
🍁🍁🍁🍁🍁
از ویلا بیرون اومدیم...
قرار شد شام امشب رو آقایون برن از رستوران بگیرن...
شادی نفس عمیقی کشید و گفت:
+عجب هوایی...
سپیده توی کمرش زد و گفت:
+به به عجب دریایی...
شادی کمرشو مالش داد :
+عجب دست سنگینی داری تو دختر...
سپیده پشت چشمی نازک کرد و گفت:
+کجا دستم سنگینه تو زیادی نانازی ،حالا آقا مهرداد بخواد باهات شوخی کنه چه نازی بیایی خدا میدونه...
بهش زل زدیم چندثانیه گذشت تا فهید چی گفته...
باخجالت گفت:
++اووممم ..چیزه...به من چه اصلا...
خاله سری از نشونه ی تاسف تکون داد براش...
رفتم کنارش و آروم گفتم:
+سپی ،چته؟خبریه؟؟
باتعجب گفت :
+چه خبری؟؟
_نمیدونم..این روزا خیلی تو فاز زناشویی هستیا...نمیدونم چش و گوشتو کی باز کرده...
رنگش پرید:
+وا،چه حرفا..من که کسی ندارم بخواد چش و گوشمو باز کنه....
چشامو ریز کردم و گفتم:
+مگه من گفتم کسی داری؟؟
باتته پته گفت:
+ن...نه..
سری تکون دادم:
+خودتو لو دادی سپیده خانم...یالا زود تند سریع اعتراف کن...
💜💙💜💙💜
Childish_algorithm
🌹🌹🌹🌹🌹 #دست_سرنوشت #پارت_80 🍁🍁🍁🍁🍁 از ویلا بیرون اومدیم... قرار شد شام امشب رو آقایون برن از رستوران بگیرن... شادی نفس عمیقی کشید و گفت: +عجب هوایی... سپیده توی کمرش زد و گفت: +به به عجب دریایی... شادی کمرشو مالش داد : +عجب دست سنگینی داری تو دختر...…
🌹🌹🌹🌹🌹
#دست_سرنوشت
#پارت_81
🍁🍁🍁🍁🍁
دستمو گرفت:
+باشه میگم..ولی توروخدا به داداشم نگو شر میشه...
خواستم یکم اذیتش کنم:
+قول نمیدم که نگم...
اشکاش ریخت:
+توروخدا...لیندا نگو ،التماست میکنم،علیرضا منو میکشه...
بادست اشکاشو پاک کردم:
+باشه بابا...چه اشکیم میریزه من...
نتونستم حرفمو بزنم و دستمو جلوی دهنم گرفتم و استفراغ کردم...
هرچی تو معدم بود بالا اومد...
سپیده با ترس گفت:
+چیشد لیندا ؟؟؟
خواستم جواب بهش بدم که دوباره عوق زدم...
دستمو گرفت :
+وای لیندا دارم از ترس میمیرم چت شد یهو...
ازشدت بیحالی روی زمین نشستم،با ته مونده ی جونم و نفس نفس گفتم:
+برو...به...علی..رضا..بگو..بیاد...
_چشم.باشه...
بیچاره باترس دوید سمت ویلا...
چشامو بستم...
شکمم به کمرم چسبیده....
💜💙💜💙💜
#دست_سرنوشت
#پارت_81
🍁🍁🍁🍁🍁
دستمو گرفت:
+باشه میگم..ولی توروخدا به داداشم نگو شر میشه...
خواستم یکم اذیتش کنم:
+قول نمیدم که نگم...
اشکاش ریخت:
+توروخدا...لیندا نگو ،التماست میکنم،علیرضا منو میکشه...
بادست اشکاشو پاک کردم:
+باشه بابا...چه اشکیم میریزه من...
نتونستم حرفمو بزنم و دستمو جلوی دهنم گرفتم و استفراغ کردم...
هرچی تو معدم بود بالا اومد...
سپیده با ترس گفت:
+چیشد لیندا ؟؟؟
خواستم جواب بهش بدم که دوباره عوق زدم...
دستمو گرفت :
+وای لیندا دارم از ترس میمیرم چت شد یهو...
ازشدت بیحالی روی زمین نشستم،با ته مونده ی جونم و نفس نفس گفتم:
+برو...به...علی..رضا..بگو..بیاد...
_چشم.باشه...
بیچاره باترس دوید سمت ویلا...
چشامو بستم...
شکمم به کمرم چسبیده....
💜💙💜💙💜
Childish_algorithm
🌹🌹🌹🌹🌹 #دست_سرنوشت #پارت_81 🍁🍁🍁🍁🍁 دستمو گرفت: +باشه میگم..ولی توروخدا به داداشم نگو شر میشه... خواستم یکم اذیتش کنم: +قول نمیدم که نگم... اشکاش ریخت: +توروخدا...لیندا نگو ،التماست میکنم،علیرضا منو میکشه... بادست اشکاشو پاک کردم: +باشه بابا...چه اشکیم…
🌹🌹🌹🌹🌹
#دست_سرنوشت
#پارت_82
🍁🍁🍁🍁🍁
با صدازدن اسمم چشممو باز کردم ...
علیرضا سرمو بلند کرده بود روی پاش گذاشته بود با نگرانی گفت:
+عزیزم ،چت شده؟؟
نای حرف زدن نداشتم بسختی گفتم:
+علی ،حالم خرابه..یهو بد شد حالم...
دستشو زیر پاهام کرد و بلندم کرد:
+فدات بشم گلم..یکم تحمل کنم میبرمت بیمارستان...
پیراهنشو چنگ زدم:
+نمیدونم...چم...شد...
سمت ماشینش رفت:
+حرف نزن خانمم...
سپیده داد زد:
+داداش من چیکار کنم؟؟
علیرضا همونطوری داد زد:
+برو به بابا بگو،من لیندارو بردم بیمارستان...
قدماشو تند کرد تا به ماشین برسه در عقب رو باز کرد و منو به حالت خواب رو صندلی گذاشت...
درو بست و رفت سمت راننده سوار شد...
پاشو روی گاز گذاشت که باترس گفتم:.+یواش برو علی...
_تو بخواب گلم...الان میرسیم...
خیلی زود به بیمارستان رسیدیم...
💜💙💜💙💜
#دست_سرنوشت
#پارت_82
🍁🍁🍁🍁🍁
با صدازدن اسمم چشممو باز کردم ...
علیرضا سرمو بلند کرده بود روی پاش گذاشته بود با نگرانی گفت:
+عزیزم ،چت شده؟؟
نای حرف زدن نداشتم بسختی گفتم:
+علی ،حالم خرابه..یهو بد شد حالم...
دستشو زیر پاهام کرد و بلندم کرد:
+فدات بشم گلم..یکم تحمل کنم میبرمت بیمارستان...
پیراهنشو چنگ زدم:
+نمیدونم...چم...شد...
سمت ماشینش رفت:
+حرف نزن خانمم...
سپیده داد زد:
+داداش من چیکار کنم؟؟
علیرضا همونطوری داد زد:
+برو به بابا بگو،من لیندارو بردم بیمارستان...
قدماشو تند کرد تا به ماشین برسه در عقب رو باز کرد و منو به حالت خواب رو صندلی گذاشت...
درو بست و رفت سمت راننده سوار شد...
پاشو روی گاز گذاشت که باترس گفتم:.+یواش برو علی...
_تو بخواب گلم...الان میرسیم...
خیلی زود به بیمارستان رسیدیم...
💜💙💜💙💜
Childish_algorithm
🌹🌹🌹🌹🌹 #دست_سرنوشت #پارت_82 🍁🍁🍁🍁🍁 با صدازدن اسمم چشممو باز کردم ... علیرضا سرمو بلند کرده بود روی پاش گذاشته بود با نگرانی گفت: +عزیزم ،چت شده؟؟ نای حرف زدن نداشتم بسختی گفتم: +علی ،حالم خرابه..یهو بد شد حالم... دستشو زیر پاهام کرد و بلندم کرد: +فدات بشم…
🌹🌹🌹🌹🌹
#دست_سرنوشت
#پارت_83
🍁🍁🍁🍁🍁
به سرم نگاه کردم که درحال تموم شدن بود...
آقا عارف توی اتاق شد و با خیال آسوده روبه علیرضا و خاله گفت:
+خداروشکر پرستار گفت بچش چیزیش نشده...
تعجب کردم ،نکنه علیرضا به پرستار پول داده دروغ بگه...
به علیرضا شاره ای زدم که خودشو خم کرد روم:
+جانم...
آروم گفتم:
+تو با پرستارهماهنگ کردی؟؟
منظورمو فهمید:
+نه بجون لیندا...من اصلا روحمم خبرنداره...
_پس چرا...
بافکری که توی ذهنم اومد ترس برم داشت،بانگرانی گفتم:
+علی؟؟
انگار فهمید دردمو که لبخندش پررنگ شد:
+آخ جووون بابا شدم...
یقشو گرفتم:
+اگه بابا بشی،اول خودتو میکشن بعد بچتو...
بانیش باز گفت:
+بچمـــووونن...فکرشو کن لیندا...
💜💙💜💙💜
#دست_سرنوشت
#پارت_83
🍁🍁🍁🍁🍁
به سرم نگاه کردم که درحال تموم شدن بود...
آقا عارف توی اتاق شد و با خیال آسوده روبه علیرضا و خاله گفت:
+خداروشکر پرستار گفت بچش چیزیش نشده...
تعجب کردم ،نکنه علیرضا به پرستار پول داده دروغ بگه...
به علیرضا شاره ای زدم که خودشو خم کرد روم:
+جانم...
آروم گفتم:
+تو با پرستارهماهنگ کردی؟؟
منظورمو فهمید:
+نه بجون لیندا...من اصلا روحمم خبرنداره...
_پس چرا...
بافکری که توی ذهنم اومد ترس برم داشت،بانگرانی گفتم:
+علی؟؟
انگار فهمید دردمو که لبخندش پررنگ شد:
+آخ جووون بابا شدم...
یقشو گرفتم:
+اگه بابا بشی،اول خودتو میکشن بعد بچتو...
بانیش باز گفت:
+بچمـــووونن...فکرشو کن لیندا...
💜💙💜💙💜