Childish_algorithm
🌹🌹🌹🌹🌹 #دست_سرنوشت #پارت_77 🍁🍁🍁🍁🍁 علیرضا چمدوتارو برد اتاق پشت سرش رفتم... چمدونارو زمین گذاشت و خواست بره که گفتم: +ازم ناراحتی؟! طرفم برگشت و لبخندی زد: +نه... سرمو پایین انداختم و گفتم: +ببخشید یکم تند رفتم... قدمی طرفم اومد و با دستاش شونهامو گرفت:…
🌹🌹🌹🌹🌹
#دست_سرنوشت
#پارت_78
🍁🍁🍁🍁🍁
دوشادوش علیرضا از اتاق بیرون اومدم که سمیده با دیدنمون پقی زد زیر خنده ...
علی براش چش غره ای رفت که ساکت شد...
رفتیم توی جمع نشستیم...
شادی کنار مهرداد شوهرش نشسته بود و داشت حرف میزدن که با اومدن ما ساکت شدن...
خاله و عارف آقا هم کنار هم نشسته بودن و با لبخند مارو نگاه میکردن...
متین برادر مهرداد هم سرش توی گوشیش بود...
خاله گفت:
+لیندا عزیزم ،حالت خوبه؟!
لبخندی زدم :
+ممنون خاله...
عارف آقا بالبخند گفت:
+حال نوه ی خوشگلم چطوره ??
لبخندم ماسید و به علیرضا نگاهی کردم که برای عوض کردن بحث گفت:
+یوقت حال منو نپرسینا،من خوبم...
سپیده با شیطنت گفت:
+بایدم حالت خوب باشه...
و ریز خندید...
علیرضا اخمی کرد:
+جدیدا خیلی عوض شدیا...یه چندروز بالا سرت نبودم زبونت دراز شده...
خاله به سپیده گفت:
+دختر احترام برادرتو نگه دار...
سپیده خواست حرفی بزنه که بلندشدم وگفتم:
+من میرم ساحل...
💜💙💜💙💜
#دست_سرنوشت
#پارت_78
🍁🍁🍁🍁🍁
دوشادوش علیرضا از اتاق بیرون اومدم که سمیده با دیدنمون پقی زد زیر خنده ...
علی براش چش غره ای رفت که ساکت شد...
رفتیم توی جمع نشستیم...
شادی کنار مهرداد شوهرش نشسته بود و داشت حرف میزدن که با اومدن ما ساکت شدن...
خاله و عارف آقا هم کنار هم نشسته بودن و با لبخند مارو نگاه میکردن...
متین برادر مهرداد هم سرش توی گوشیش بود...
خاله گفت:
+لیندا عزیزم ،حالت خوبه؟!
لبخندی زدم :
+ممنون خاله...
عارف آقا بالبخند گفت:
+حال نوه ی خوشگلم چطوره ??
لبخندم ماسید و به علیرضا نگاهی کردم که برای عوض کردن بحث گفت:
+یوقت حال منو نپرسینا،من خوبم...
سپیده با شیطنت گفت:
+بایدم حالت خوب باشه...
و ریز خندید...
علیرضا اخمی کرد:
+جدیدا خیلی عوض شدیا...یه چندروز بالا سرت نبودم زبونت دراز شده...
خاله به سپیده گفت:
+دختر احترام برادرتو نگه دار...
سپیده خواست حرفی بزنه که بلندشدم وگفتم:
+من میرم ساحل...
💜💙💜💙💜
Childish_algorithm
🌹🌹🌹🌹🌹 #دست_سرنوشت #پارت_78 🍁🍁🍁🍁🍁 دوشادوش علیرضا از اتاق بیرون اومدم که سمیده با دیدنمون پقی زد زیر خنده ... علی براش چش غره ای رفت که ساکت شد... رفتیم توی جمع نشستیم... شادی کنار مهرداد شوهرش نشسته بود و داشت حرف میزدن که با اومدن ما ساکت شدن... خاله…
🌹🌹🌹🌹🌹
#دست_سرنوشت
#پارت_79
🍁🍁🍁🍁🍁
سپیده برای فرار از سرزنشای خانوادش با حرف من بلند شد و گفت:
+آره منم میام...
پشت بند حرفش شادی هم بلندشد و گفت:
+منم میام ،دلم گرفت توی اینجا...
خاله هم بلند شد:
+اگه اینجوریه که منم میام...
آقا عارف گفت:
+خب بسلامتی همه میخواید برید...پش شام کی درست کنه؟!
همه باهم گفتیم :
+آقایون...
علیرضا دستشو روی کمرش گذاشت و با ناله ی ساختگی گفت:
+آخ کمرم به طرز فجیعی درد کرد...
آقا عارف دستاشو بالا آورد و گفت:
+سوسن خانم خودشون میدونن که من دستپخت خوبی ندارم...
مهرداد سریع گفت :
+بجون خودم من چیزی بلد نیسم...
همه به متین که سرش توی گوشیش بود نگاه کردیم ...
بیچاره بی خبر از اطرافش سرشک بالا آورد وقتی دید همه زل زدن بهش باترس گفت:
+بخدا من نبودم...
همه زدیم زیر خنده که گفت:
+چیشده مگه؟!....
💜💙💜💙💜
#دست_سرنوشت
#پارت_79
🍁🍁🍁🍁🍁
سپیده برای فرار از سرزنشای خانوادش با حرف من بلند شد و گفت:
+آره منم میام...
پشت بند حرفش شادی هم بلندشد و گفت:
+منم میام ،دلم گرفت توی اینجا...
خاله هم بلند شد:
+اگه اینجوریه که منم میام...
آقا عارف گفت:
+خب بسلامتی همه میخواید برید...پش شام کی درست کنه؟!
همه باهم گفتیم :
+آقایون...
علیرضا دستشو روی کمرش گذاشت و با ناله ی ساختگی گفت:
+آخ کمرم به طرز فجیعی درد کرد...
آقا عارف دستاشو بالا آورد و گفت:
+سوسن خانم خودشون میدونن که من دستپخت خوبی ندارم...
مهرداد سریع گفت :
+بجون خودم من چیزی بلد نیسم...
همه به متین که سرش توی گوشیش بود نگاه کردیم ...
بیچاره بی خبر از اطرافش سرشک بالا آورد وقتی دید همه زل زدن بهش باترس گفت:
+بخدا من نبودم...
همه زدیم زیر خنده که گفت:
+چیشده مگه؟!....
💜💙💜💙💜
Childish_algorithm
🌹🌹🌹🌹🌹 #دست_سرنوشت #پارت_79 🍁🍁🍁🍁🍁 سپیده برای فرار از سرزنشای خانوادش با حرف من بلند شد و گفت: +آره منم میام... پشت بند حرفش شادی هم بلندشد و گفت: +منم میام ،دلم گرفت توی اینجا... خاله هم بلند شد: +اگه اینجوریه که منم میام... آقا عارف گفت: +خب بسلامتی…
🌹🌹🌹🌹🌹
#دست_سرنوشت
#پارت_80
🍁🍁🍁🍁🍁
از ویلا بیرون اومدیم...
قرار شد شام امشب رو آقایون برن از رستوران بگیرن...
شادی نفس عمیقی کشید و گفت:
+عجب هوایی...
سپیده توی کمرش زد و گفت:
+به به عجب دریایی...
شادی کمرشو مالش داد :
+عجب دست سنگینی داری تو دختر...
سپیده پشت چشمی نازک کرد و گفت:
+کجا دستم سنگینه تو زیادی نانازی ،حالا آقا مهرداد بخواد باهات شوخی کنه چه نازی بیایی خدا میدونه...
بهش زل زدیم چندثانیه گذشت تا فهید چی گفته...
باخجالت گفت:
++اووممم ..چیزه...به من چه اصلا...
خاله سری از نشونه ی تاسف تکون داد براش...
رفتم کنارش و آروم گفتم:
+سپی ،چته؟خبریه؟؟
باتعجب گفت :
+چه خبری؟؟
_نمیدونم..این روزا خیلی تو فاز زناشویی هستیا...نمیدونم چش و گوشتو کی باز کرده...
رنگش پرید:
+وا،چه حرفا..من که کسی ندارم بخواد چش و گوشمو باز کنه....
چشامو ریز کردم و گفتم:
+مگه من گفتم کسی داری؟؟
باتته پته گفت:
+ن...نه..
سری تکون دادم:
+خودتو لو دادی سپیده خانم...یالا زود تند سریع اعتراف کن...
💜💙💜💙💜
#دست_سرنوشت
#پارت_80
🍁🍁🍁🍁🍁
از ویلا بیرون اومدیم...
قرار شد شام امشب رو آقایون برن از رستوران بگیرن...
شادی نفس عمیقی کشید و گفت:
+عجب هوایی...
سپیده توی کمرش زد و گفت:
+به به عجب دریایی...
شادی کمرشو مالش داد :
+عجب دست سنگینی داری تو دختر...
سپیده پشت چشمی نازک کرد و گفت:
+کجا دستم سنگینه تو زیادی نانازی ،حالا آقا مهرداد بخواد باهات شوخی کنه چه نازی بیایی خدا میدونه...
بهش زل زدیم چندثانیه گذشت تا فهید چی گفته...
باخجالت گفت:
++اووممم ..چیزه...به من چه اصلا...
خاله سری از نشونه ی تاسف تکون داد براش...
رفتم کنارش و آروم گفتم:
+سپی ،چته؟خبریه؟؟
باتعجب گفت :
+چه خبری؟؟
_نمیدونم..این روزا خیلی تو فاز زناشویی هستیا...نمیدونم چش و گوشتو کی باز کرده...
رنگش پرید:
+وا،چه حرفا..من که کسی ندارم بخواد چش و گوشمو باز کنه....
چشامو ریز کردم و گفتم:
+مگه من گفتم کسی داری؟؟
باتته پته گفت:
+ن...نه..
سری تکون دادم:
+خودتو لو دادی سپیده خانم...یالا زود تند سریع اعتراف کن...
💜💙💜💙💜
Childish_algorithm
🌹🌹🌹🌹🌹 #دست_سرنوشت #پارت_80 🍁🍁🍁🍁🍁 از ویلا بیرون اومدیم... قرار شد شام امشب رو آقایون برن از رستوران بگیرن... شادی نفس عمیقی کشید و گفت: +عجب هوایی... سپیده توی کمرش زد و گفت: +به به عجب دریایی... شادی کمرشو مالش داد : +عجب دست سنگینی داری تو دختر...…
🌹🌹🌹🌹🌹
#دست_سرنوشت
#پارت_81
🍁🍁🍁🍁🍁
دستمو گرفت:
+باشه میگم..ولی توروخدا به داداشم نگو شر میشه...
خواستم یکم اذیتش کنم:
+قول نمیدم که نگم...
اشکاش ریخت:
+توروخدا...لیندا نگو ،التماست میکنم،علیرضا منو میکشه...
بادست اشکاشو پاک کردم:
+باشه بابا...چه اشکیم میریزه من...
نتونستم حرفمو بزنم و دستمو جلوی دهنم گرفتم و استفراغ کردم...
هرچی تو معدم بود بالا اومد...
سپیده با ترس گفت:
+چیشد لیندا ؟؟؟
خواستم جواب بهش بدم که دوباره عوق زدم...
دستمو گرفت :
+وای لیندا دارم از ترس میمیرم چت شد یهو...
ازشدت بیحالی روی زمین نشستم،با ته مونده ی جونم و نفس نفس گفتم:
+برو...به...علی..رضا..بگو..بیاد...
_چشم.باشه...
بیچاره باترس دوید سمت ویلا...
چشامو بستم...
شکمم به کمرم چسبیده....
💜💙💜💙💜
#دست_سرنوشت
#پارت_81
🍁🍁🍁🍁🍁
دستمو گرفت:
+باشه میگم..ولی توروخدا به داداشم نگو شر میشه...
خواستم یکم اذیتش کنم:
+قول نمیدم که نگم...
اشکاش ریخت:
+توروخدا...لیندا نگو ،التماست میکنم،علیرضا منو میکشه...
بادست اشکاشو پاک کردم:
+باشه بابا...چه اشکیم میریزه من...
نتونستم حرفمو بزنم و دستمو جلوی دهنم گرفتم و استفراغ کردم...
هرچی تو معدم بود بالا اومد...
سپیده با ترس گفت:
+چیشد لیندا ؟؟؟
خواستم جواب بهش بدم که دوباره عوق زدم...
دستمو گرفت :
+وای لیندا دارم از ترس میمیرم چت شد یهو...
ازشدت بیحالی روی زمین نشستم،با ته مونده ی جونم و نفس نفس گفتم:
+برو...به...علی..رضا..بگو..بیاد...
_چشم.باشه...
بیچاره باترس دوید سمت ویلا...
چشامو بستم...
شکمم به کمرم چسبیده....
💜💙💜💙💜