Childish_algorithm
35 subscribers
2.27K photos
164 videos
2 files
5 links
فَقَطْ خۅدٺۅ پِیْدا ڪُنْ . ۅاســﮩ بَقیــﮩ چیزا ، گۅگِل هَسْٺ ;)

Teхтɢrαpнy 🔝👁‍🗨📎

ɱƔ 🎬🎧🎶

Lyrιcѕ 🎵🕳🖤

Pιc 🌚☑️♠️

پیشنهادات و انتقاد:
@Nikfariibot
Download Telegram
Childish_algorithm
🌹🌹🌹🌹🌹 #دست_سرنوشت #پارت_74 🍁🍁🍁🍁🍁 همیکنه پامو توی سرویس گذاشتم زدم زیرگریه... دلم خیلی گرفته بود ،اونقدر گریه کردم که خالی شدم... کنار آیینه رفتم و آبی به صورتم زدم و بیرون اومدم... سمت رستوران رفتم خیلی طول نکشید تا پیداشون کردم... خاله با دیدنم سمتن…
🌹🌹🌹🌹🌹
#دست_سرنوشت
#پارت_75



🍁🍁🍁🍁🍁
سپیده با غرولند بلند شد...
به اجبار کنارش نشستم...

علیرضا سرشو خم کرد و زیر گوشم گفت:
+مطمعنم به زور نشستی...

جوابی بهش ندادم که ادامه داد:
+بعدا هم دلیل گریه اتو میگی..

و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من بمونه صاف سرجاش نشست...

بعداز خوردن ناهار یه چندمین استراحت کردیم و بعد همه پاشدن و سمت ماشیناشون رفتن...

از قرار معلوم اون دختر و پسرا ،عروس و پسرای عموی عارف آقا(بابای علیرضا)بودن ...

سوار ماشین شدیم ،علیرضا استارت زد وارد جاده شد...
دستشو سمت ضبط برد و روشنش کرد ،آهنگ تندی پخش شد که عوضش کرد و روی آهنگ مدنظرش وایساد...

نگاهم روبه رو بود ولی حرکاتشو زیرنظر داشتم...
به صندلیش تکیه زد و نیم نگاهی به من کرد ...

دستشوروی پام گذاشت وگفت :
+خب ،لینداخانم...چرا گریه کردی؟!

باحالت تدافعی گفتم:
+گریه نکردم...
_برای من فیلم بازی نکن ،من که خوب میدونم تو گریه کردی...
+اصلا گریه ام کنم ،برای گریه کردنم باید جواب پس بدم؟!

قاطع گفت:
+آره جواب باید پس بدی...
_اونوقت چرا؟؟
+چون شوهرتم ،برام مهمه که بدونم زنم چرا گریه کرده...

💜💙💜💙💜
^👽^@childish_algorithm 『♥️』
^👽^@childish_algorithm 『♥️』
^👽^@childish_algorithm 『♥️』
^👽^@childish_algorithm 『♥️』
Childish_algorithm
🌹🌹🌹🌹🌹 #دست_سرنوشت #پارت_75 🍁🍁🍁🍁🍁 سپیده با غرولند بلند شد... به اجبار کنارش نشستم... علیرضا سرشو خم کرد و زیر گوشم گفت: +مطمعنم به زور نشستی... جوابی بهش ندادم که ادامه داد: +بعدا هم دلیل گریه اتو میگی.. و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من بمونه صاف سرجاش…
🌹🌹🌹🌹🌹
#دست_سرنوشت
#پارت_76



🍁🍁🍁🍁🍁
پوزخندی زدم:
+شما عامل گریه نباش ،سوال کردنت پیشکش...

باشگفتی گفت:
+برای من گریه کردی؟!

چیزی نگفتم انگار جوابشو فهمید:
+چرا؟!مگه من چیکار کردم؟!

عصبی گفتم:
+میشه بس کنی؟!عه...
انگار ناراحتش کرده بودم که باشه ی آرومی گفت و دستشو از روی پام برداشت...

به خودم لعنت فرستادم که اینطوری ناراحتش کردم...




**


به خونه ی ویلایی روبه روم نگاه کردم،خیلی بزرگ بود ...

علیرضا چمدونارو برداشت و از کنارم گذشت...

پشت سرش حرکت کردم...
حتی باهام حرف نمیزد اگه میزدم به اجبار...

وارد ویلا شدیم ،بقیه زودتر اومده بودن و نشسته بودن و اتاق برای خودشون گرفته بودن ،اتاق پایین رو به ما داده بودن ،بخاطر حامله بودن من...


💜💙💜💙💜
^👽^@childish_algorithm 『♥️』
^👽^@childish_algorithm 『♥️』
^👽^@childish_algorithm 『♥️』
^👽^@childish_algorithm 『♥️』
Childish_algorithm
🌹🌹🌹🌹🌹 #دست_سرنوشت #پارت_76 🍁🍁🍁🍁🍁 پوزخندی زدم: +شما عامل گریه نباش ،سوال کردنت پیشکش... باشگفتی گفت: +برای من گریه کردی؟! چیزی نگفتم انگار جوابشو فهمید: +چرا؟!مگه من چیکار کردم؟! عصبی گفتم: +میشه بس کنی؟!عه... انگار ناراحتش کرده بودم که باشه ی آرومی گفت…
🌹🌹🌹🌹🌹
#دست_سرنوشت
#پارت_77



🍁🍁🍁🍁🍁
علیرضا چمدوتارو برد اتاق پشت سرش رفتم...

چمدونارو زمین گذاشت و خواست بره که گفتم:
+ازم ناراحتی؟!

طرفم برگشت و لبخندی زد:
+نه...

سرمو پایین انداختم و گفتم:
+ببخشید یکم تند رفتم...

قدمی طرفم اومد و با دستاش شونهامو گرفت:
+نبینم خانمم ناراحت باشه...

لب ورچیدم که گفت:
+نکن اونجوری لبتو....

نتونستم طاقت بیارم و لبمو روی لبش گذاشتم ..

همونجوری لبخندی زد و بیشتر بهم چسبید...

توی اوج بوسیدن بودیم که در به شدت باز شد و سپیده واردشد :
+لیندا مامان میگه...

وقتی دید که ما توی چه وضعیتی هستیم چشاش گشاد شد ولی کم کم لبخندی زد وسریع گفت:
+من دیگه گوه بخورم بدون در زدن وارد اتاقی بشم...

و سریع جیم شد..

به علیرضا نگاه کردم و دوتایی زدیم زیر خنده...

💜💙💜💙
^👽^@childish_algorithm 『♥️』
^👽^@childish_algorithm 『♥️』
^👽^@childish_algorithm 『♥️』
^👽^@childish_algorithm 『♥️』
Childish_algorithm
🌹🌹🌹🌹🌹 #دست_سرنوشت #پارت_77 🍁🍁🍁🍁🍁 علیرضا چمدوتارو برد اتاق پشت سرش رفتم... چمدونارو زمین گذاشت و خواست بره که گفتم: +ازم ناراحتی؟! طرفم برگشت و لبخندی زد: +نه... سرمو پایین انداختم و گفتم: +ببخشید یکم تند رفتم... قدمی طرفم اومد و با دستاش شونهامو گرفت:…
🌹🌹🌹🌹🌹
#دست_سرنوشت
#پارت_78



🍁🍁🍁🍁🍁
دوشادوش علیرضا از اتاق بیرون اومدم که سمیده با دیدنمون پقی زد زیر خنده ...

علی براش چش غره ای رفت که ساکت شد...

رفتیم توی جمع نشستیم...

شادی کنار مهرداد شوهرش نشسته بود و داشت حرف میزدن که با اومدن ما ساکت شدن...

خاله و عارف آقا هم کنار هم نشسته بودن و با لبخند مارو نگاه میکردن...

متین برادر مهرداد هم سرش توی گوشیش بود...

خاله گفت:
+لیندا عزیزم ،حالت خوبه؟!
لبخندی زدم :
+ممنون خاله...

عارف آقا بالبخند گفت:
+حال نوه ی خوشگلم چطوره ??

لبخندم ماسید و به علیرضا نگاهی کردم که برای عوض کردن بحث گفت:
+یوقت حال منو نپرسینا،من خوبم...

سپیده با شیطنت گفت:
+بایدم حالت خوب باشه...

و ریز خندید...
علیرضا اخمی کرد:
+جدیدا خیلی عوض شدیا...یه چندروز بالا سرت نبودم زبونت دراز شده...

خاله به سپیده گفت:
+دختر احترام برادرتو نگه دار...

سپیده خواست حرفی بزنه که بلندشدم وگفتم:
+من میرم ساحل...


💜💙💜💙💜
^👽^@childish_algorithm 『♥️』
^👽^@childish_algorithm 『♥️』
^👽^@childish_algorithm 『♥️』
^👽^@childish_algorithm 『♥️』
Childish_algorithm
🌹🌹🌹🌹🌹 #دست_سرنوشت #پارت_78 🍁🍁🍁🍁🍁 دوشادوش علیرضا از اتاق بیرون اومدم که سمیده با دیدنمون پقی زد زیر خنده ... علی براش چش غره ای رفت که ساکت شد... رفتیم توی جمع نشستیم... شادی کنار مهرداد شوهرش نشسته بود و داشت حرف میزدن که با اومدن ما ساکت شدن... خاله…
🌹🌹🌹🌹🌹
#دست_سرنوشت
#پارت_79



🍁🍁🍁🍁🍁
سپیده برای فرار از سرزنشای خانوادش با حرف من بلند شد و گفت:
+آره منم میام...

پشت بند حرفش شادی هم بلندشد و گفت:
+منم میام ،دلم گرفت توی اینجا...

خاله هم بلند شد:
+اگه اینجوریه که منم میام...

آقا عارف گفت:
+خب بسلامتی همه میخواید برید...پش شام کی درست کنه؟!

همه باهم گفتیم :
+آقایون...

علیرضا دستشو روی کمرش گذاشت و با ناله ی ساختگی گفت:
+آخ کمرم به طرز فجیعی درد کرد...

آقا عارف دستاشو بالا آورد و گفت:
+سوسن خانم خودشون میدونن که من دستپخت خوبی ندارم...

مهرداد سریع گفت :
+بجون خودم من چیزی بلد نیسم...

همه به متین که سرش توی گوشیش بود نگاه کردیم ...

بیچاره بی خبر از اطرافش سرشک بالا آورد وقتی دید همه زل زدن بهش باترس گفت:
+بخدا من نبودم...

همه زدیم زیر خنده که گفت:
+چیشده مگه؟!....


💜💙💜💙💜