Childish_algorithm
🌹🌹🌹🌹🌹 #دست_سرنوشت #پارت_73 🍁🍁🍁🍁🍁 با حرفش بند دلم پاره شد... انگار حالمو فهمید که باخنده گفت؛: +چت شد عزیزم؟؟ جوابی بهش ندادم و سرمو سمت شیشه چرخوندم بغض گلومو گرفته بود... دستشو روی دستم گذاشت وگفت: +ناراحت شدی؟! دستمو از زیر دستش درآوردم و به سختی…
🌹🌹🌹🌹🌹
#دست_سرنوشت
#پارت_74
🍁🍁🍁🍁🍁
همیکنه پامو توی سرویس گذاشتم زدم زیرگریه...
دلم خیلی گرفته بود ،اونقدر گریه کردم که خالی شدم...
کنار آیینه رفتم و آبی به صورتم زدم و بیرون اومدم...
سمت رستوران رفتم خیلی طول نکشید تا پیداشون کردم...
خاله با دیدنم سمتن اومد و بغلم کرد:
+سلام عزیزدلم..
نگاخی به صورتم کرد و بانگرانی گفت:
+خدا مرگم بده ،چرا چشات قرمزه...
بااین حرفش سرهمه طرفم چرخیدن ...
سعی کردم یجوری ماسمالیش کنم:
+برای بیخوابی خاله...
با این حرفم سپیده تک خنده ای کرد که فهمیدم به چی فکر کرد ،بیشعور...
خاله نفس آسوده ای کشید و گفت:
+آها عزیزم...بیا بشین...
الان چشمم به سه همسفر جدیدمون خورد...
دومرد و یه زن...
سلامی بهشون کردن که جوابمو دادن...
خواستم برم کنار خاله بشینم که خاله به سپیده چشم غره ای رفت:
+دختر پاشو کنار داداشت تا لیندا بشینه.....
💜💙💜💙💜
#دست_سرنوشت
#پارت_74
🍁🍁🍁🍁🍁
همیکنه پامو توی سرویس گذاشتم زدم زیرگریه...
دلم خیلی گرفته بود ،اونقدر گریه کردم که خالی شدم...
کنار آیینه رفتم و آبی به صورتم زدم و بیرون اومدم...
سمت رستوران رفتم خیلی طول نکشید تا پیداشون کردم...
خاله با دیدنم سمتن اومد و بغلم کرد:
+سلام عزیزدلم..
نگاخی به صورتم کرد و بانگرانی گفت:
+خدا مرگم بده ،چرا چشات قرمزه...
بااین حرفش سرهمه طرفم چرخیدن ...
سعی کردم یجوری ماسمالیش کنم:
+برای بیخوابی خاله...
با این حرفم سپیده تک خنده ای کرد که فهمیدم به چی فکر کرد ،بیشعور...
خاله نفس آسوده ای کشید و گفت:
+آها عزیزم...بیا بشین...
الان چشمم به سه همسفر جدیدمون خورد...
دومرد و یه زن...
سلامی بهشون کردن که جوابمو دادن...
خواستم برم کنار خاله بشینم که خاله به سپیده چشم غره ای رفت:
+دختر پاشو کنار داداشت تا لیندا بشینه.....
💜💙💜💙💜
Childish_algorithm
🌹🌹🌹🌹🌹 #دست_سرنوشت #پارت_74 🍁🍁🍁🍁🍁 همیکنه پامو توی سرویس گذاشتم زدم زیرگریه... دلم خیلی گرفته بود ،اونقدر گریه کردم که خالی شدم... کنار آیینه رفتم و آبی به صورتم زدم و بیرون اومدم... سمت رستوران رفتم خیلی طول نکشید تا پیداشون کردم... خاله با دیدنم سمتن…
🌹🌹🌹🌹🌹
#دست_سرنوشت
#پارت_75
🍁🍁🍁🍁🍁
سپیده با غرولند بلند شد...
به اجبار کنارش نشستم...
علیرضا سرشو خم کرد و زیر گوشم گفت:
+مطمعنم به زور نشستی...
جوابی بهش ندادم که ادامه داد:
+بعدا هم دلیل گریه اتو میگی..
و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من بمونه صاف سرجاش نشست...
بعداز خوردن ناهار یه چندمین استراحت کردیم و بعد همه پاشدن و سمت ماشیناشون رفتن...
از قرار معلوم اون دختر و پسرا ،عروس و پسرای عموی عارف آقا(بابای علیرضا)بودن ...
سوار ماشین شدیم ،علیرضا استارت زد وارد جاده شد...
دستشو سمت ضبط برد و روشنش کرد ،آهنگ تندی پخش شد که عوضش کرد و روی آهنگ مدنظرش وایساد...
نگاهم روبه رو بود ولی حرکاتشو زیرنظر داشتم...
به صندلیش تکیه زد و نیم نگاهی به من کرد ...
دستشوروی پام گذاشت وگفت :
+خب ،لینداخانم...چرا گریه کردی؟!
باحالت تدافعی گفتم:
+گریه نکردم...
_برای من فیلم بازی نکن ،من که خوب میدونم تو گریه کردی...
+اصلا گریه ام کنم ،برای گریه کردنم باید جواب پس بدم؟!
قاطع گفت:
+آره جواب باید پس بدی...
_اونوقت چرا؟؟
+چون شوهرتم ،برام مهمه که بدونم زنم چرا گریه کرده...
💜💙💜💙💜
#دست_سرنوشت
#پارت_75
🍁🍁🍁🍁🍁
سپیده با غرولند بلند شد...
به اجبار کنارش نشستم...
علیرضا سرشو خم کرد و زیر گوشم گفت:
+مطمعنم به زور نشستی...
جوابی بهش ندادم که ادامه داد:
+بعدا هم دلیل گریه اتو میگی..
و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من بمونه صاف سرجاش نشست...
بعداز خوردن ناهار یه چندمین استراحت کردیم و بعد همه پاشدن و سمت ماشیناشون رفتن...
از قرار معلوم اون دختر و پسرا ،عروس و پسرای عموی عارف آقا(بابای علیرضا)بودن ...
سوار ماشین شدیم ،علیرضا استارت زد وارد جاده شد...
دستشو سمت ضبط برد و روشنش کرد ،آهنگ تندی پخش شد که عوضش کرد و روی آهنگ مدنظرش وایساد...
نگاهم روبه رو بود ولی حرکاتشو زیرنظر داشتم...
به صندلیش تکیه زد و نیم نگاهی به من کرد ...
دستشوروی پام گذاشت وگفت :
+خب ،لینداخانم...چرا گریه کردی؟!
باحالت تدافعی گفتم:
+گریه نکردم...
_برای من فیلم بازی نکن ،من که خوب میدونم تو گریه کردی...
+اصلا گریه ام کنم ،برای گریه کردنم باید جواب پس بدم؟!
قاطع گفت:
+آره جواب باید پس بدی...
_اونوقت چرا؟؟
+چون شوهرتم ،برام مهمه که بدونم زنم چرا گریه کرده...
💜💙💜💙💜
Childish_algorithm
🌹🌹🌹🌹🌹 #دست_سرنوشت #پارت_75 🍁🍁🍁🍁🍁 سپیده با غرولند بلند شد... به اجبار کنارش نشستم... علیرضا سرشو خم کرد و زیر گوشم گفت: +مطمعنم به زور نشستی... جوابی بهش ندادم که ادامه داد: +بعدا هم دلیل گریه اتو میگی.. و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من بمونه صاف سرجاش…
🌹🌹🌹🌹🌹
#دست_سرنوشت
#پارت_76
🍁🍁🍁🍁🍁
پوزخندی زدم:
+شما عامل گریه نباش ،سوال کردنت پیشکش...
باشگفتی گفت:
+برای من گریه کردی؟!
چیزی نگفتم انگار جوابشو فهمید:
+چرا؟!مگه من چیکار کردم؟!
عصبی گفتم:
+میشه بس کنی؟!عه...
انگار ناراحتش کرده بودم که باشه ی آرومی گفت و دستشو از روی پام برداشت...
به خودم لعنت فرستادم که اینطوری ناراحتش کردم...
**
به خونه ی ویلایی روبه روم نگاه کردم،خیلی بزرگ بود ...
علیرضا چمدونارو برداشت و از کنارم گذشت...
پشت سرش حرکت کردم...
حتی باهام حرف نمیزد اگه میزدم به اجبار...
وارد ویلا شدیم ،بقیه زودتر اومده بودن و نشسته بودن و اتاق برای خودشون گرفته بودن ،اتاق پایین رو به ما داده بودن ،بخاطر حامله بودن من...
💜💙💜💙💜
#دست_سرنوشت
#پارت_76
🍁🍁🍁🍁🍁
پوزخندی زدم:
+شما عامل گریه نباش ،سوال کردنت پیشکش...
باشگفتی گفت:
+برای من گریه کردی؟!
چیزی نگفتم انگار جوابشو فهمید:
+چرا؟!مگه من چیکار کردم؟!
عصبی گفتم:
+میشه بس کنی؟!عه...
انگار ناراحتش کرده بودم که باشه ی آرومی گفت و دستشو از روی پام برداشت...
به خودم لعنت فرستادم که اینطوری ناراحتش کردم...
**
به خونه ی ویلایی روبه روم نگاه کردم،خیلی بزرگ بود ...
علیرضا چمدونارو برداشت و از کنارم گذشت...
پشت سرش حرکت کردم...
حتی باهام حرف نمیزد اگه میزدم به اجبار...
وارد ویلا شدیم ،بقیه زودتر اومده بودن و نشسته بودن و اتاق برای خودشون گرفته بودن ،اتاق پایین رو به ما داده بودن ،بخاطر حامله بودن من...
💜💙💜💙💜
Childish_algorithm
🌹🌹🌹🌹🌹 #دست_سرنوشت #پارت_76 🍁🍁🍁🍁🍁 پوزخندی زدم: +شما عامل گریه نباش ،سوال کردنت پیشکش... باشگفتی گفت: +برای من گریه کردی؟! چیزی نگفتم انگار جوابشو فهمید: +چرا؟!مگه من چیکار کردم؟! عصبی گفتم: +میشه بس کنی؟!عه... انگار ناراحتش کرده بودم که باشه ی آرومی گفت…
🌹🌹🌹🌹🌹
#دست_سرنوشت
#پارت_77
🍁🍁🍁🍁🍁
علیرضا چمدوتارو برد اتاق پشت سرش رفتم...
چمدونارو زمین گذاشت و خواست بره که گفتم:
+ازم ناراحتی؟!
طرفم برگشت و لبخندی زد:
+نه...
سرمو پایین انداختم و گفتم:
+ببخشید یکم تند رفتم...
قدمی طرفم اومد و با دستاش شونهامو گرفت:
+نبینم خانمم ناراحت باشه...
لب ورچیدم که گفت:
+نکن اونجوری لبتو....
نتونستم طاقت بیارم و لبمو روی لبش گذاشتم ..
همونجوری لبخندی زد و بیشتر بهم چسبید...
توی اوج بوسیدن بودیم که در به شدت باز شد و سپیده واردشد :
+لیندا مامان میگه...
وقتی دید که ما توی چه وضعیتی هستیم چشاش گشاد شد ولی کم کم لبخندی زد وسریع گفت:
+من دیگه گوه بخورم بدون در زدن وارد اتاقی بشم...
و سریع جیم شد..
به علیرضا نگاه کردم و دوتایی زدیم زیر خنده...
💜💙💜💙
#دست_سرنوشت
#پارت_77
🍁🍁🍁🍁🍁
علیرضا چمدوتارو برد اتاق پشت سرش رفتم...
چمدونارو زمین گذاشت و خواست بره که گفتم:
+ازم ناراحتی؟!
طرفم برگشت و لبخندی زد:
+نه...
سرمو پایین انداختم و گفتم:
+ببخشید یکم تند رفتم...
قدمی طرفم اومد و با دستاش شونهامو گرفت:
+نبینم خانمم ناراحت باشه...
لب ورچیدم که گفت:
+نکن اونجوری لبتو....
نتونستم طاقت بیارم و لبمو روی لبش گذاشتم ..
همونجوری لبخندی زد و بیشتر بهم چسبید...
توی اوج بوسیدن بودیم که در به شدت باز شد و سپیده واردشد :
+لیندا مامان میگه...
وقتی دید که ما توی چه وضعیتی هستیم چشاش گشاد شد ولی کم کم لبخندی زد وسریع گفت:
+من دیگه گوه بخورم بدون در زدن وارد اتاقی بشم...
و سریع جیم شد..
به علیرضا نگاه کردم و دوتایی زدیم زیر خنده...
💜💙💜💙