Childish_algorithm
🌹🌹🌹🌹🌹 #دست_سرنوشت #پارت_71 🍁🍁🍁🍁🍁 از اینهمه پروییش دهنم واموند... از کنارم رد شد و گفت: +اینقدر تعجب نکن خانمم... *------**** چمدونارو بلند کرد و از اتاق بیرون شد... پشت سرش بی حرف اومدم... یکم باهاش سرسنگین شده بودم... بخاطر اینکه سرخود عمل کرده…
🌹🌹🌹🌹🌹
#دست_سرنوشت
#پارت_72
🍁🍁🍁🍁🍁
گرم صحبت باهاش شده بود ...
دم به دقیقه قربون صدقش می رفت...
نمیدونم چرا حساس شده بودم و دلم میخواست گوشی رو بکنم تو حلق علیرضا...
بلاخره حرفاش تموم شد و گوشی رو قطع کرد...
چندمین گذشت و اخرش نتونستن جلوی خودمو بگیرم:
+سپیده بود؟!
سرشو طرفم چرخوند:
+چی؟!
_میگم اونیکه زنگ زده بود سپیده بود؟!
لبخندی زد :
+نه...
باکنجکاوی گفتم:
+پس کی بود؟!
_یه بنده خدا...
حرصم گرفت با عصبانیت سرمو ازش برگردوندم که قهقهه اش ماشین رو پر کرد:
+حالا چرا حسودی میکنی؟؟
باتندی گفتم:
+من؟حسودی؟؟هه خواب دیدی خیر باشه...
بازیرکی گفت:
+اگه حسودی نمیکنی ،پس چرا میخوای بدونی کی بود که باهاش میحرفیدم...
_کنجکاو بودم فقط همین...
_خو اگه بگم اون عزیز دلم بود چی میگی؟!....
💜💙💜💙💜
#دست_سرنوشت
#پارت_72
🍁🍁🍁🍁🍁
گرم صحبت باهاش شده بود ...
دم به دقیقه قربون صدقش می رفت...
نمیدونم چرا حساس شده بودم و دلم میخواست گوشی رو بکنم تو حلق علیرضا...
بلاخره حرفاش تموم شد و گوشی رو قطع کرد...
چندمین گذشت و اخرش نتونستن جلوی خودمو بگیرم:
+سپیده بود؟!
سرشو طرفم چرخوند:
+چی؟!
_میگم اونیکه زنگ زده بود سپیده بود؟!
لبخندی زد :
+نه...
باکنجکاوی گفتم:
+پس کی بود؟!
_یه بنده خدا...
حرصم گرفت با عصبانیت سرمو ازش برگردوندم که قهقهه اش ماشین رو پر کرد:
+حالا چرا حسودی میکنی؟؟
باتندی گفتم:
+من؟حسودی؟؟هه خواب دیدی خیر باشه...
بازیرکی گفت:
+اگه حسودی نمیکنی ،پس چرا میخوای بدونی کی بود که باهاش میحرفیدم...
_کنجکاو بودم فقط همین...
_خو اگه بگم اون عزیز دلم بود چی میگی؟!....
💜💙💜💙💜
Childish_algorithm
🌹🌹🌹🌹🌹 #دست_سرنوشت #پارت_72 🍁🍁🍁🍁🍁 گرم صحبت باهاش شده بود ... دم به دقیقه قربون صدقش می رفت... نمیدونم چرا حساس شده بودم و دلم میخواست گوشی رو بکنم تو حلق علیرضا... بلاخره حرفاش تموم شد و گوشی رو قطع کرد... چندمین گذشت و اخرش نتونستن جلوی خودمو بگیرم:…
🌹🌹🌹🌹🌹
#دست_سرنوشت
#پارت_73
🍁🍁🍁🍁🍁
با حرفش بند دلم پاره شد...
انگار حالمو فهمید که باخنده گفت؛:
+چت شد عزیزم؟؟
جوابی بهش ندادم و سرمو سمت شیشه چرخوندم بغض گلومو گرفته بود...
دستشو روی دستم گذاشت وگفت:
+ناراحت شدی؟!
دستمو از زیر دستش درآوردم و به سختی جواب دادم:
+برام مهم نیست..
_صدات چرا گرفته؟!
بابداخلاقی گفتم:
+میشه اینقدر سوال جواب نکنی ??
باشه ای گفت و دیگه حرفی نزد...
با سرانگشت اشک گوشه ی چشممو پاک کردم خودمم نمیدونستم چه مرگم شده بود...
نزدیکای ظهر کنار رستوران جاده ای نگه داشت ،
خاله اینا زودتر اومده بودن و میز رزرو کرده بودن...
یه ماشین دیگه هم کنار ماشین بود..
علیرضا ماشین رو پارک کرد...
بی حرف پیاده شدم و کیفمو روی دوشم انداختم و سمت سرویس رفتم....
💜💙💜💙💜
#دست_سرنوشت
#پارت_73
🍁🍁🍁🍁🍁
با حرفش بند دلم پاره شد...
انگار حالمو فهمید که باخنده گفت؛:
+چت شد عزیزم؟؟
جوابی بهش ندادم و سرمو سمت شیشه چرخوندم بغض گلومو گرفته بود...
دستشو روی دستم گذاشت وگفت:
+ناراحت شدی؟!
دستمو از زیر دستش درآوردم و به سختی جواب دادم:
+برام مهم نیست..
_صدات چرا گرفته؟!
بابداخلاقی گفتم:
+میشه اینقدر سوال جواب نکنی ??
باشه ای گفت و دیگه حرفی نزد...
با سرانگشت اشک گوشه ی چشممو پاک کردم خودمم نمیدونستم چه مرگم شده بود...
نزدیکای ظهر کنار رستوران جاده ای نگه داشت ،
خاله اینا زودتر اومده بودن و میز رزرو کرده بودن...
یه ماشین دیگه هم کنار ماشین بود..
علیرضا ماشین رو پارک کرد...
بی حرف پیاده شدم و کیفمو روی دوشم انداختم و سمت سرویس رفتم....
💜💙💜💙💜
Childish_algorithm
🌹🌹🌹🌹🌹 #دست_سرنوشت #پارت_73 🍁🍁🍁🍁🍁 با حرفش بند دلم پاره شد... انگار حالمو فهمید که باخنده گفت؛: +چت شد عزیزم؟؟ جوابی بهش ندادم و سرمو سمت شیشه چرخوندم بغض گلومو گرفته بود... دستشو روی دستم گذاشت وگفت: +ناراحت شدی؟! دستمو از زیر دستش درآوردم و به سختی…
🌹🌹🌹🌹🌹
#دست_سرنوشت
#پارت_74
🍁🍁🍁🍁🍁
همیکنه پامو توی سرویس گذاشتم زدم زیرگریه...
دلم خیلی گرفته بود ،اونقدر گریه کردم که خالی شدم...
کنار آیینه رفتم و آبی به صورتم زدم و بیرون اومدم...
سمت رستوران رفتم خیلی طول نکشید تا پیداشون کردم...
خاله با دیدنم سمتن اومد و بغلم کرد:
+سلام عزیزدلم..
نگاخی به صورتم کرد و بانگرانی گفت:
+خدا مرگم بده ،چرا چشات قرمزه...
بااین حرفش سرهمه طرفم چرخیدن ...
سعی کردم یجوری ماسمالیش کنم:
+برای بیخوابی خاله...
با این حرفم سپیده تک خنده ای کرد که فهمیدم به چی فکر کرد ،بیشعور...
خاله نفس آسوده ای کشید و گفت:
+آها عزیزم...بیا بشین...
الان چشمم به سه همسفر جدیدمون خورد...
دومرد و یه زن...
سلامی بهشون کردن که جوابمو دادن...
خواستم برم کنار خاله بشینم که خاله به سپیده چشم غره ای رفت:
+دختر پاشو کنار داداشت تا لیندا بشینه.....
💜💙💜💙💜
#دست_سرنوشت
#پارت_74
🍁🍁🍁🍁🍁
همیکنه پامو توی سرویس گذاشتم زدم زیرگریه...
دلم خیلی گرفته بود ،اونقدر گریه کردم که خالی شدم...
کنار آیینه رفتم و آبی به صورتم زدم و بیرون اومدم...
سمت رستوران رفتم خیلی طول نکشید تا پیداشون کردم...
خاله با دیدنم سمتن اومد و بغلم کرد:
+سلام عزیزدلم..
نگاخی به صورتم کرد و بانگرانی گفت:
+خدا مرگم بده ،چرا چشات قرمزه...
بااین حرفش سرهمه طرفم چرخیدن ...
سعی کردم یجوری ماسمالیش کنم:
+برای بیخوابی خاله...
با این حرفم سپیده تک خنده ای کرد که فهمیدم به چی فکر کرد ،بیشعور...
خاله نفس آسوده ای کشید و گفت:
+آها عزیزم...بیا بشین...
الان چشمم به سه همسفر جدیدمون خورد...
دومرد و یه زن...
سلامی بهشون کردن که جوابمو دادن...
خواستم برم کنار خاله بشینم که خاله به سپیده چشم غره ای رفت:
+دختر پاشو کنار داداشت تا لیندا بشینه.....
💜💙💜💙💜
Childish_algorithm
🌹🌹🌹🌹🌹 #دست_سرنوشت #پارت_74 🍁🍁🍁🍁🍁 همیکنه پامو توی سرویس گذاشتم زدم زیرگریه... دلم خیلی گرفته بود ،اونقدر گریه کردم که خالی شدم... کنار آیینه رفتم و آبی به صورتم زدم و بیرون اومدم... سمت رستوران رفتم خیلی طول نکشید تا پیداشون کردم... خاله با دیدنم سمتن…
🌹🌹🌹🌹🌹
#دست_سرنوشت
#پارت_75
🍁🍁🍁🍁🍁
سپیده با غرولند بلند شد...
به اجبار کنارش نشستم...
علیرضا سرشو خم کرد و زیر گوشم گفت:
+مطمعنم به زور نشستی...
جوابی بهش ندادم که ادامه داد:
+بعدا هم دلیل گریه اتو میگی..
و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من بمونه صاف سرجاش نشست...
بعداز خوردن ناهار یه چندمین استراحت کردیم و بعد همه پاشدن و سمت ماشیناشون رفتن...
از قرار معلوم اون دختر و پسرا ،عروس و پسرای عموی عارف آقا(بابای علیرضا)بودن ...
سوار ماشین شدیم ،علیرضا استارت زد وارد جاده شد...
دستشو سمت ضبط برد و روشنش کرد ،آهنگ تندی پخش شد که عوضش کرد و روی آهنگ مدنظرش وایساد...
نگاهم روبه رو بود ولی حرکاتشو زیرنظر داشتم...
به صندلیش تکیه زد و نیم نگاهی به من کرد ...
دستشوروی پام گذاشت وگفت :
+خب ،لینداخانم...چرا گریه کردی؟!
باحالت تدافعی گفتم:
+گریه نکردم...
_برای من فیلم بازی نکن ،من که خوب میدونم تو گریه کردی...
+اصلا گریه ام کنم ،برای گریه کردنم باید جواب پس بدم؟!
قاطع گفت:
+آره جواب باید پس بدی...
_اونوقت چرا؟؟
+چون شوهرتم ،برام مهمه که بدونم زنم چرا گریه کرده...
💜💙💜💙💜
#دست_سرنوشت
#پارت_75
🍁🍁🍁🍁🍁
سپیده با غرولند بلند شد...
به اجبار کنارش نشستم...
علیرضا سرشو خم کرد و زیر گوشم گفت:
+مطمعنم به زور نشستی...
جوابی بهش ندادم که ادامه داد:
+بعدا هم دلیل گریه اتو میگی..
و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من بمونه صاف سرجاش نشست...
بعداز خوردن ناهار یه چندمین استراحت کردیم و بعد همه پاشدن و سمت ماشیناشون رفتن...
از قرار معلوم اون دختر و پسرا ،عروس و پسرای عموی عارف آقا(بابای علیرضا)بودن ...
سوار ماشین شدیم ،علیرضا استارت زد وارد جاده شد...
دستشو سمت ضبط برد و روشنش کرد ،آهنگ تندی پخش شد که عوضش کرد و روی آهنگ مدنظرش وایساد...
نگاهم روبه رو بود ولی حرکاتشو زیرنظر داشتم...
به صندلیش تکیه زد و نیم نگاهی به من کرد ...
دستشوروی پام گذاشت وگفت :
+خب ،لینداخانم...چرا گریه کردی؟!
باحالت تدافعی گفتم:
+گریه نکردم...
_برای من فیلم بازی نکن ،من که خوب میدونم تو گریه کردی...
+اصلا گریه ام کنم ،برای گریه کردنم باید جواب پس بدم؟!
قاطع گفت:
+آره جواب باید پس بدی...
_اونوقت چرا؟؟
+چون شوهرتم ،برام مهمه که بدونم زنم چرا گریه کرده...
💜💙💜💙💜