در جنگ، بزرگترین سرمایه یک کشور، برخورداری از ارادهای روشن و خدشهناپذیر در دفاع از کشور و منافع ملی آن است.
بازدارندگی تنها به توان نظامی وابسته نیست؛ بلکه از این باور سرچشمه میگیرد که هیچ تهدید یا فشاری نمیتواند اراده یک ملت و حاکمیت آن را متزلزل کند. ازاینرو، سیاست دفاعی کشور باید شفاف، منسجم، قاطع و قابل پیشبینی باشد؛ زیرا تردید، دوگانگی و ناپایداری در تصمیمگیری، دشمن را به ادامه فشار امیدوار کرده و بهتدریج ابتکار عمل را به او واگذار میکند.
در مقابل، مسئولیت مردم نیز حفظ وحدت ملی، تقویت روحیه همبستگی و پرهیز از رفتارهایی است که به انسجام کشور آسیب میزند.
تشخیص مرز میان نقد دلسوزانه و رفتار یا گفتاری که ـ هرچند ناخواسته ـ به تضعیف جبهه داخلی بینجامد، بخشی از مسئولیتپذیری ملی در شرایط جنگی است.
شرایط جنگ را نباید با فضای رقابتهای سیاسی یا کمپینهای انتخاباتی اشتباه گرفت. در روزهای جنگ، اختلاف سلیقهها و رقابتهای جناحی باید در برابر ضرورت دفاع از کشور به حاشیه بروند و همه جریانهای سیاسی و اجتماعی، با حفظ حق نقد و تفاوت دیدگاه، حول محور صیانت از ایران، امنیت مردم و تمامیت ارضی به وحدت برسند.
حفظ کشور مسئولیتی مشترک میان حاکمیت و ملت است؛ حاکمیت با تصمیمگیری قاطع، سنجیده و مسئولانه، و مردم با همبستگی، صبوری و مشارکت آگاهانه. تنها چنین پیوندی، بازدارندگی مؤثر و عبور موفق از بحران را امکانپذیر خواهد ساخت.
@change_pros
بازدارندگی تنها به توان نظامی وابسته نیست؛ بلکه از این باور سرچشمه میگیرد که هیچ تهدید یا فشاری نمیتواند اراده یک ملت و حاکمیت آن را متزلزل کند. ازاینرو، سیاست دفاعی کشور باید شفاف، منسجم، قاطع و قابل پیشبینی باشد؛ زیرا تردید، دوگانگی و ناپایداری در تصمیمگیری، دشمن را به ادامه فشار امیدوار کرده و بهتدریج ابتکار عمل را به او واگذار میکند.
در مقابل، مسئولیت مردم نیز حفظ وحدت ملی، تقویت روحیه همبستگی و پرهیز از رفتارهایی است که به انسجام کشور آسیب میزند.
تشخیص مرز میان نقد دلسوزانه و رفتار یا گفتاری که ـ هرچند ناخواسته ـ به تضعیف جبهه داخلی بینجامد، بخشی از مسئولیتپذیری ملی در شرایط جنگی است.
شرایط جنگ را نباید با فضای رقابتهای سیاسی یا کمپینهای انتخاباتی اشتباه گرفت. در روزهای جنگ، اختلاف سلیقهها و رقابتهای جناحی باید در برابر ضرورت دفاع از کشور به حاشیه بروند و همه جریانهای سیاسی و اجتماعی، با حفظ حق نقد و تفاوت دیدگاه، حول محور صیانت از ایران، امنیت مردم و تمامیت ارضی به وحدت برسند.
حفظ کشور مسئولیتی مشترک میان حاکمیت و ملت است؛ حاکمیت با تصمیمگیری قاطع، سنجیده و مسئولانه، و مردم با همبستگی، صبوری و مشارکت آگاهانه. تنها چنین پیوندی، بازدارندگی مؤثر و عبور موفق از بحران را امکانپذیر خواهد ساخت.
@change_pros
افزایش توان بازدارندگی ایران و وارد کردن آسیب جدی به منافع و پایگاههای آمریکا در منطقه، موازنه قدرت در خلیج فارس را تغییر داده است.
در واقع، هرگونه رویارویی گسترده میتواند با اختلال در امنیت انرژی، افزایش قیمت نفت، فشار بر اقتصاد جهانی و تشدید هزینههای نظامی و سیاسی آمریکا همراه شود؛ عواملی که احتمال بروز نارضایتی داخلی در آمریکا را نیز افزایش میدهند.
از سوی دیگر، کشورهای اروپایی نیز بیش از تشدید درگیری، به حفظ ثبات و تداوم تجارت و کشتیرانی علاقهمند هستند. بر این اساس، واشنگتن به جای ورود به یک جنگ پرهزینه، راهبرد مدیریت بحران، مذاکره و نهایتا کاهش حضور نظامی را ترجیح میدهد.
آینده و سرنوشت منطقه با اقتدار ایران گره خورده است و ایران نیز ثابت کرده است که در شرایط عادلانه و منصفانه بازیگری منطقی و مسئولیتپذیر است.
@change_pros
در واقع، هرگونه رویارویی گسترده میتواند با اختلال در امنیت انرژی، افزایش قیمت نفت، فشار بر اقتصاد جهانی و تشدید هزینههای نظامی و سیاسی آمریکا همراه شود؛ عواملی که احتمال بروز نارضایتی داخلی در آمریکا را نیز افزایش میدهند.
از سوی دیگر، کشورهای اروپایی نیز بیش از تشدید درگیری، به حفظ ثبات و تداوم تجارت و کشتیرانی علاقهمند هستند. بر این اساس، واشنگتن به جای ورود به یک جنگ پرهزینه، راهبرد مدیریت بحران، مذاکره و نهایتا کاهش حضور نظامی را ترجیح میدهد.
آینده و سرنوشت منطقه با اقتدار ایران گره خورده است و ایران نیز ثابت کرده است که در شرایط عادلانه و منصفانه بازیگری منطقی و مسئولیتپذیر است.
@change_pros
نظر هوش مصنوعی درباره شخصیت و رفتار دونالد ترامپ از منظر فصل مشترک اخلاقی تمدنهای بشری:
نقاط قوت (از منظر اخلاقی):
اعتمادبهنفس، ارادهٔ معطوف به عمل، وفاداری به حامیان و شجاعت در شکستن ساختارهای ناکارآمد، از ویژگیهایی است که در بسیاری از فرهنگها فضیلت محسوب میشود. او نشان داد میتواند تودههای ناراضی را نمایندگی کند و در برابر فشارها بایستد.
اما کاستیهای بنیادین:
۱. رابطه با حقیقت: صداقت را ابزاری برای مصلحت سیاسی میداند، نه ارزشی ذاتی. تکرار سیستماتیک ادعاهای نادرست، سرمایهٔ اخلاقی اعتماد عمومی را -حتی در عرصهٔ جهانی- فرسوده کرده است.
۲. کرامت انسانی: ادبیات تحقیرآمیز علیه مخالفان، مهاجران و حتی متحدان سابق، با اصل طلایی «با دیگران چنان رفتار کن که میخواهی با تو رفتار شود» ناسازگار است.
۳. نهادباوری در برابر شخصمحوری: وفاداری به شخص خود را بر وفاداری به نهادها و قانون اولویت داده؛ گرایشی که در تمام سنتهای تمدنی، خطرناک و زمینهساز خودکامگی دانسته میشود.
۴. توسل به خشونت فراقضایی: حذف هدفمند رهبران سیاسی و نظامی و حتی شهروندان عادی بیگناه دیگر کشورها بدون مجوز بینالمللی، اصل «حرمت خون» و قاعدهٔ منع کشتار خودسرانه را نقض میکند.
۵. فریبکاری اقتصادی: انتشار اطلاعات نادرست برای دستکاری بازارها، مصداق «ظلم سیستماتیک» و نابودکنندهٔ معیشت میلیونها انسان بیگناه است. او در واقع بارها با دارایی و آرامش مردم جهان دست به قمار زده است.
۶. قطبیسازی و گریز از مسئولیت: بهجای التیام زخمهای اجتماعی، شکافها را عمیقتر کرده و از پذیرش پیامدهای اعمال خود طفره رفته است.
حکم نهایی از منظر اخلاق جهانی:
ترامپ یک «تاکتیسینِ توانا» اما یک «رهبر اخلاقیِ ضعیف» است. او در هنر بسیجگری، شکستن تابوها و پیشبردن منافع گروه خود مهارتی چشمگیر دارد، اما روش او با بنیادیترین اصولی که تمدن بشری برای «زندگی شرافتمندانهٔ جمعی» کشف کرده -راستی، احترام، عدالت، فروتنی، پرهیز از فریب و خشونت خودسرانه- در تنش دائمی است.
به زبان ساده: او نماد «قدرت بدون فضیلت» در سیاست معاصر است. قدرتی که پیروزیهای کوتاهمدت میآفریند، اما بهایش را اعتماد عمومی، دارایی مردم، حقیقت و حرمت انسانها میپردازند. در ترازوی اخلاق مشترک بشری، چنین کارنامهای، وزنی سبک دارد.
@change_pros
نقاط قوت (از منظر اخلاقی):
اعتمادبهنفس، ارادهٔ معطوف به عمل، وفاداری به حامیان و شجاعت در شکستن ساختارهای ناکارآمد، از ویژگیهایی است که در بسیاری از فرهنگها فضیلت محسوب میشود. او نشان داد میتواند تودههای ناراضی را نمایندگی کند و در برابر فشارها بایستد.
اما کاستیهای بنیادین:
۱. رابطه با حقیقت: صداقت را ابزاری برای مصلحت سیاسی میداند، نه ارزشی ذاتی. تکرار سیستماتیک ادعاهای نادرست، سرمایهٔ اخلاقی اعتماد عمومی را -حتی در عرصهٔ جهانی- فرسوده کرده است.
۲. کرامت انسانی: ادبیات تحقیرآمیز علیه مخالفان، مهاجران و حتی متحدان سابق، با اصل طلایی «با دیگران چنان رفتار کن که میخواهی با تو رفتار شود» ناسازگار است.
۳. نهادباوری در برابر شخصمحوری: وفاداری به شخص خود را بر وفاداری به نهادها و قانون اولویت داده؛ گرایشی که در تمام سنتهای تمدنی، خطرناک و زمینهساز خودکامگی دانسته میشود.
۴. توسل به خشونت فراقضایی: حذف هدفمند رهبران سیاسی و نظامی و حتی شهروندان عادی بیگناه دیگر کشورها بدون مجوز بینالمللی، اصل «حرمت خون» و قاعدهٔ منع کشتار خودسرانه را نقض میکند.
۵. فریبکاری اقتصادی: انتشار اطلاعات نادرست برای دستکاری بازارها، مصداق «ظلم سیستماتیک» و نابودکنندهٔ معیشت میلیونها انسان بیگناه است. او در واقع بارها با دارایی و آرامش مردم جهان دست به قمار زده است.
۶. قطبیسازی و گریز از مسئولیت: بهجای التیام زخمهای اجتماعی، شکافها را عمیقتر کرده و از پذیرش پیامدهای اعمال خود طفره رفته است.
حکم نهایی از منظر اخلاق جهانی:
ترامپ یک «تاکتیسینِ توانا» اما یک «رهبر اخلاقیِ ضعیف» است. او در هنر بسیجگری، شکستن تابوها و پیشبردن منافع گروه خود مهارتی چشمگیر دارد، اما روش او با بنیادیترین اصولی که تمدن بشری برای «زندگی شرافتمندانهٔ جمعی» کشف کرده -راستی، احترام، عدالت، فروتنی، پرهیز از فریب و خشونت خودسرانه- در تنش دائمی است.
به زبان ساده: او نماد «قدرت بدون فضیلت» در سیاست معاصر است. قدرتی که پیروزیهای کوتاهمدت میآفریند، اما بهایش را اعتماد عمومی، دارایی مردم، حقیقت و حرمت انسانها میپردازند. در ترازوی اخلاق مشترک بشری، چنین کارنامهای، وزنی سبک دارد.
@change_pros
اگر تنگه هرمز یا بابالمندب برای مدتی قابل توجه دچار اختلال شوند یا زیرساختهای انرژی در خاورمیانه بهطور مستمر هدف حمله و تخریب قرار گیرند، کاهش پایدار عرضه جهانی نفت و افزایش قیمت آن بسیار قطعی است.
به دلیل قیمتگذاری جهانی نفت، با وجود آنکه آمریکا یکی از بزرگترین تولیدکنندگان نفت جهان است، شهروندان آمریکایی نیز با افزایش بهای سوخت و انرژی مواجه خواهند شد. این وضعیت میتواند تورم ناشی از افزایش هزینههای تولید و حملونقل، کاهش قدرت خرید خانوارها و نارضایتی عمومی را در پی داشته باشد و در صورت تداوم، برای دولت ترامپ هزینه سیاسی ایجاد کند.
گرچه شرکتهای نفتی آمریکا از قیمتهای بالاتر نفت سود خواهند برد، اما این منافع لزوماً افزایش هزینههای خانوارها را جبران نمیکند و میتواند به تشدید نابرابری درآمدی و شکاف اجتماعی بینجامد. همچنین، اگر توسعه صنعت نفت به یک راهبرد بلندمدت تبدیل شود و سرمایه و نیروی کار بهتدریج از صنایع پیشرفته به بخش انرژی منتقل شوند، برخی نشانههای «بیماری هلندی» نیز ظاهر خواهد شد. هرچند تنوع ساختاری اقتصاد آمریکا و جایگاه جهانی دلار احتمال بروز کامل این پدیده را کاهش میدهد، اما در صورت همزمانی این روند با افزایش رقابت فناورانه چین و تضعیف مزیتهای نسبی آمریکا در صنایع پیشرفته، فشار بر اقتصاد این کشور میتواند تشدید شود.
در چنین شرایطی، یکی از گزینههای پیش روی سیاستگذاران آمریکایی ممکن است اتکای بیشتر به ابزارهای ژئوپلیتیکی و نظامی برای حفظ موقعیت بینالمللی و منافع اقتصادی باشد. با این حال، این راهبرد نیز همچون قماری است که هزینهها و ریسکهای قابل توجهی دارد؛ زیرا گسترش درگیریهای خارجی میتواند فشارهای اقتصادی و سیاسی داخلی را افزایش دهد و به تضعیف جایگاه راهبردی آمریکا بینجامد.
@change_pros
به دلیل قیمتگذاری جهانی نفت، با وجود آنکه آمریکا یکی از بزرگترین تولیدکنندگان نفت جهان است، شهروندان آمریکایی نیز با افزایش بهای سوخت و انرژی مواجه خواهند شد. این وضعیت میتواند تورم ناشی از افزایش هزینههای تولید و حملونقل، کاهش قدرت خرید خانوارها و نارضایتی عمومی را در پی داشته باشد و در صورت تداوم، برای دولت ترامپ هزینه سیاسی ایجاد کند.
گرچه شرکتهای نفتی آمریکا از قیمتهای بالاتر نفت سود خواهند برد، اما این منافع لزوماً افزایش هزینههای خانوارها را جبران نمیکند و میتواند به تشدید نابرابری درآمدی و شکاف اجتماعی بینجامد. همچنین، اگر توسعه صنعت نفت به یک راهبرد بلندمدت تبدیل شود و سرمایه و نیروی کار بهتدریج از صنایع پیشرفته به بخش انرژی منتقل شوند، برخی نشانههای «بیماری هلندی» نیز ظاهر خواهد شد. هرچند تنوع ساختاری اقتصاد آمریکا و جایگاه جهانی دلار احتمال بروز کامل این پدیده را کاهش میدهد، اما در صورت همزمانی این روند با افزایش رقابت فناورانه چین و تضعیف مزیتهای نسبی آمریکا در صنایع پیشرفته، فشار بر اقتصاد این کشور میتواند تشدید شود.
در چنین شرایطی، یکی از گزینههای پیش روی سیاستگذاران آمریکایی ممکن است اتکای بیشتر به ابزارهای ژئوپلیتیکی و نظامی برای حفظ موقعیت بینالمللی و منافع اقتصادی باشد. با این حال، این راهبرد نیز همچون قماری است که هزینهها و ریسکهای قابل توجهی دارد؛ زیرا گسترش درگیریهای خارجی میتواند فشارهای اقتصادی و سیاسی داخلی را افزایش دهد و به تضعیف جایگاه راهبردی آمریکا بینجامد.
@change_pros
تسخیر نفت ونزوئلا؛ مانور انتخاباتی ترامپ یا تداوم بحران
سال ۲۰۲۶ را میتوان یکی از پرتنشترین سالهای تاریخ انرژی دانست. جنگ فرسایشی اوکراین، زنجیره تأمین نفت و گاز اروپا را با بیثباتی عمیقی روبهرو کرده است. همزمان، تشدید تحریمهای هستهای و مضاعف علیه ایران، مسیرهای حیاتی انتقال انرژی مانند تنگه هرمز و بابالمندب را به کانون تنشهای نظامی تبدیل کرده و هزینه بیمه حملونقل دریایی را بهشدت افزایش داده است.
در این میان، اوپکپلاس نیز نقشی تعیینکننده اما محافظهکارانه ایفا کرده است. این ائتلاف شامل ۱۳ عضو اوپک به رهبری عربستان سعودی و ۱۰ تولیدکننده غیر اوپک به رهبری روسیه، چنین رفتار کرده است:
⬅️ تولید نفت را افزایش نمیدهد تا از سقوط قیمتها جلوگیری کند.
⬅️ از کاهش شدید تولید نیز خودداری میکند تا تقاضای جهانی را نکشد.
⬅️ هدف اصلی آن تثبیت قیمت نفت در سطحی بالاتر از ۸۰ دلار است.
📈📉📊🧾📑📄📃
چنین سیاستی درآمدهای ارزی اعضا را حفظ میکند، اما همزمان به تورم جهانی دامن میزند. عربستان سعودی برای پیشبرد برنامههای توسعهای خود به قیمتهای بالا نیاز دارد؛ روسیه نیز درآمدهای نفتی را صرف تامین هزینههای جنگ اوکراین میکند. امارات متحده عربی گاه خواستار افزایش سهمیه است و برخی اعضای کوچکتر از سهمیههای تعیینشده فراتر میروند. با این حال، انضباط نسبی مجموعه حفظ میشود و نتیجه آن، بازاری است که در آن قیمت نفت بالا اما باثبات باقی میماند.
در چنین فضایی، ترامپ در آستانه انتخابات میاندورهای بهدنبال اهرمهایی برای مهار نارضایتی عمومی و بازسازی اعتماد رأیدهندگان است.
🗞📰📢📣📺📻📡
دونالد ترامپ با بهرهگیری از شگردهای رسانهای، از قراردادی بزرگ خبر داد که بر اساس آن، اختیار استخراج و پالایش ۶۵ میلیارد بشکه از ذخایر نفت ونزوئلا به شرکتهای آمریکایی واگذار شده است. این اعلام، در نگاه نخست یک پیروزی راهبردی به نظر میرسد؛ حرکتی نمادین در جهت پاسخگویی به نگرانی رأیدهندگان در ایالتهای کلیدی چون پنسیلوانیا و تگزاس، جایی که امروزه قیمت بنزین شاخصی برای سنجش کارآمدی است.
ترامپ با این اقدام تلاش دارد وانمود کند که راهکار کاهش قیمت سوخت را یافته و میتواند با هدایت منافع این قرارداد به سمت مصرفکنندگان، موجی از رضایت عمومی ایجاد کند. اما پرسش بنیادین این است که آیا این پیروزی رسانهای در برابر واقعیتهای زمینشناختی، اقتصادی و اجتماعی تاب میآورد؟
نفت ونزوئلا، بهویژه در کمربند عظیم «اورینوکو»، از نوع فوقسنگین و قیرگونه است. بهرهبرداری از این ذخایر نیازمند تزریق حلالهای پرهزینه و احداث واحدهای پیچیده ارتقای کیفیت برای تبدیل آن به نفت قابل پالایش است. برآورد کارشناسان حاکی از آن است که هزینه تمامشده هر بشکه نفت قابل فروش از این منابع بین ۶۵ تا ۷۵ دلار است؛ در حالی که تولید نفت شیل در آمریکا حدود ۴۰ دلار و نفت عربستان کمتر از ۲۰ دلار هزینه دارد.
بنابراین، نفت ونزوئلا از گرانترین انواع نفت در جهان است و نمیتواند به کاهش قیمت بنزین در بازار آمریکا منجر شود. برعکس، برای توجیهپذیری اقتصادی این پروژه، واشنگتن نیازمند حفظ قیمت جهانی نفت در سطح ۸۵ تا ۹۰ دلار است. جالب اینجاست که این خواسته با سیاست اوپکپلاس همراستا است؛ اما همین همراستایی، به معنای تداوم تورم و فشار بر مصرفکننده آمریکایی است. در نتیجه، قرارداد ونزوئلا نهتنها به کاهش قیمتها کمک نمیکند، بلکه انگیزهای قوی برای حفظ تنشهای ژئوپلیتیک و تحریمهاست.
🛻🚚⚖💰💸💵
در داخل آمریکا، واقعیتهای اقتصادی با خوشبینیهای کاخ سفید همسو نیست. شواهد آماری از رشد نابرابری درآمدی و رفاهی حکایت دارد. سود کلان حاصل از این قرارداد، بهجای کاهش قیمت سوخت برای مصرفکننده نهایی، عمدتا به حساب شرکتهای بزرگ نفتی مانند شورون و اکسانموبیل و سهامداران والاستریت واریز خواهد شد.
در نتیجه، شکاف میان اقشار ثروتمند و خانوادههای کارگری که با افزایش هزینههای مسکن، درمان و مواد غذایی مواجهاند، عمیقتر میشود. تداوم قیمت بالای نفت به معنای افزایش هزینه تمامشده تمامی کالاها و خدمات است. در چنین شرایطی، بهجای رضایت عمومی، خشم طبقاتی در ایالتهای صنعتی تقویت خواهد شد؛ زیرا شهروندان بهروشنی درک میکنند که سیاستهای دولت ترامپ در خدمت منافع شرکتهای بزرگ و نهادهای مالی است، نه حل بحران معیشت.
🌎🌍🌏🌏🌍🌎
در صورت تشدید اعتراضات داخلی ناشی از تورم و گرانی سوخت، دولت آمریکا ناگزیر به تعدیل سیاستهای تنشزای خود خواهد شد. در چنین سناریویی، کاهش فشار بر ایران و روسیه و فروکشکردن التهابات اوکراین میتواند قیمت جهانی نفت را به زیر ۶۰ دلار برساند.
@change_pros
سال ۲۰۲۶ را میتوان یکی از پرتنشترین سالهای تاریخ انرژی دانست. جنگ فرسایشی اوکراین، زنجیره تأمین نفت و گاز اروپا را با بیثباتی عمیقی روبهرو کرده است. همزمان، تشدید تحریمهای هستهای و مضاعف علیه ایران، مسیرهای حیاتی انتقال انرژی مانند تنگه هرمز و بابالمندب را به کانون تنشهای نظامی تبدیل کرده و هزینه بیمه حملونقل دریایی را بهشدت افزایش داده است.
در این میان، اوپکپلاس نیز نقشی تعیینکننده اما محافظهکارانه ایفا کرده است. این ائتلاف شامل ۱۳ عضو اوپک به رهبری عربستان سعودی و ۱۰ تولیدکننده غیر اوپک به رهبری روسیه، چنین رفتار کرده است:
⬅️ تولید نفت را افزایش نمیدهد تا از سقوط قیمتها جلوگیری کند.
⬅️ از کاهش شدید تولید نیز خودداری میکند تا تقاضای جهانی را نکشد.
⬅️ هدف اصلی آن تثبیت قیمت نفت در سطحی بالاتر از ۸۰ دلار است.
📈📉📊🧾📑📄📃
چنین سیاستی درآمدهای ارزی اعضا را حفظ میکند، اما همزمان به تورم جهانی دامن میزند. عربستان سعودی برای پیشبرد برنامههای توسعهای خود به قیمتهای بالا نیاز دارد؛ روسیه نیز درآمدهای نفتی را صرف تامین هزینههای جنگ اوکراین میکند. امارات متحده عربی گاه خواستار افزایش سهمیه است و برخی اعضای کوچکتر از سهمیههای تعیینشده فراتر میروند. با این حال، انضباط نسبی مجموعه حفظ میشود و نتیجه آن، بازاری است که در آن قیمت نفت بالا اما باثبات باقی میماند.
در چنین فضایی، ترامپ در آستانه انتخابات میاندورهای بهدنبال اهرمهایی برای مهار نارضایتی عمومی و بازسازی اعتماد رأیدهندگان است.
🗞📰📢📣📺📻📡
دونالد ترامپ با بهرهگیری از شگردهای رسانهای، از قراردادی بزرگ خبر داد که بر اساس آن، اختیار استخراج و پالایش ۶۵ میلیارد بشکه از ذخایر نفت ونزوئلا به شرکتهای آمریکایی واگذار شده است. این اعلام، در نگاه نخست یک پیروزی راهبردی به نظر میرسد؛ حرکتی نمادین در جهت پاسخگویی به نگرانی رأیدهندگان در ایالتهای کلیدی چون پنسیلوانیا و تگزاس، جایی که امروزه قیمت بنزین شاخصی برای سنجش کارآمدی است.
ترامپ با این اقدام تلاش دارد وانمود کند که راهکار کاهش قیمت سوخت را یافته و میتواند با هدایت منافع این قرارداد به سمت مصرفکنندگان، موجی از رضایت عمومی ایجاد کند. اما پرسش بنیادین این است که آیا این پیروزی رسانهای در برابر واقعیتهای زمینشناختی، اقتصادی و اجتماعی تاب میآورد؟
نفت ونزوئلا، بهویژه در کمربند عظیم «اورینوکو»، از نوع فوقسنگین و قیرگونه است. بهرهبرداری از این ذخایر نیازمند تزریق حلالهای پرهزینه و احداث واحدهای پیچیده ارتقای کیفیت برای تبدیل آن به نفت قابل پالایش است. برآورد کارشناسان حاکی از آن است که هزینه تمامشده هر بشکه نفت قابل فروش از این منابع بین ۶۵ تا ۷۵ دلار است؛ در حالی که تولید نفت شیل در آمریکا حدود ۴۰ دلار و نفت عربستان کمتر از ۲۰ دلار هزینه دارد.
بنابراین، نفت ونزوئلا از گرانترین انواع نفت در جهان است و نمیتواند به کاهش قیمت بنزین در بازار آمریکا منجر شود. برعکس، برای توجیهپذیری اقتصادی این پروژه، واشنگتن نیازمند حفظ قیمت جهانی نفت در سطح ۸۵ تا ۹۰ دلار است. جالب اینجاست که این خواسته با سیاست اوپکپلاس همراستا است؛ اما همین همراستایی، به معنای تداوم تورم و فشار بر مصرفکننده آمریکایی است. در نتیجه، قرارداد ونزوئلا نهتنها به کاهش قیمتها کمک نمیکند، بلکه انگیزهای قوی برای حفظ تنشهای ژئوپلیتیک و تحریمهاست.
🛻🚚⚖💰💸💵
در داخل آمریکا، واقعیتهای اقتصادی با خوشبینیهای کاخ سفید همسو نیست. شواهد آماری از رشد نابرابری درآمدی و رفاهی حکایت دارد. سود کلان حاصل از این قرارداد، بهجای کاهش قیمت سوخت برای مصرفکننده نهایی، عمدتا به حساب شرکتهای بزرگ نفتی مانند شورون و اکسانموبیل و سهامداران والاستریت واریز خواهد شد.
در نتیجه، شکاف میان اقشار ثروتمند و خانوادههای کارگری که با افزایش هزینههای مسکن، درمان و مواد غذایی مواجهاند، عمیقتر میشود. تداوم قیمت بالای نفت به معنای افزایش هزینه تمامشده تمامی کالاها و خدمات است. در چنین شرایطی، بهجای رضایت عمومی، خشم طبقاتی در ایالتهای صنعتی تقویت خواهد شد؛ زیرا شهروندان بهروشنی درک میکنند که سیاستهای دولت ترامپ در خدمت منافع شرکتهای بزرگ و نهادهای مالی است، نه حل بحران معیشت.
🌎🌍🌏🌏🌍🌎
در صورت تشدید اعتراضات داخلی ناشی از تورم و گرانی سوخت، دولت آمریکا ناگزیر به تعدیل سیاستهای تنشزای خود خواهد شد. در چنین سناریویی، کاهش فشار بر ایران و روسیه و فروکشکردن التهابات اوکراین میتواند قیمت جهانی نفت را به زیر ۶۰ دلار برساند.
@change_pros
⏪⏪ ادامه از قبل:
اما همین سناریو، قرارداد ونزوئلا را به یک پروژه زیانده تبدیل میکند؛ چراکه استخراج نفتی با هزینه ۷۰ دلاری در بازاری که قیمتها به ۶۰ دلار سقوط کرده، عملاً غیراقتصادی است. در این میان، اوپکپلاس نیز با چنین کاهش قیمتی مخالف است و ممکن است با کاهش تولید خود، تلاش کند دوباره قیمت را بالا ببرد. این رقابت بر سر قیمت، ونزوئلا را در موقعیتی شکنندهتر قرار میدهد؛ زیرا سرمایهگذاری کلان انجامشده، با نوسانهای سیاستی واشنگتن و رفتار اوپکپلاس بیاعتبار میشود.
همانگونه که در تجربههای پیشین (از سوریه تا افغانستان) دیده شده، ایالات متحده در چنین شرایطی بهسرعت از تعهدات خود عقب مینشیند و زیرساختهای نیمهکاره را رها میکند. در این صورت، ونزوئلا بار دیگر با بدهیهای سنگین، تجهیزات فرسوده و بحران انسانی عمیقتری تنها میماند.
🌋😈⛽️🧮👩👧👦🪩
حتی در خوشبینانهترین حالت، یعنی تداوم اجرای قرارداد و بهرهبرداری کامل از ذخایر، اقتصاد ونزوئلا نجات نخواهد یافت. این کشور از دیرباز گرفتار دو پدیده ساختاری «نفرین منابع» و «بیماری هلندی» بوده است. درآمدهای آسان نفتی بهجای سرمایهگذاری در نهادهای پایدار، آموزش و تنوع اقتصادی، به فساد، یارانههای بیحساب و پوپولیسم دامن زده است. ورود ۶۵ میلیارد بشکه جدید، وابستگی تکمحصولی را تشدید و انگیزه اصلاحات ساختاری را تضعیف میکند.
از سوی دیگر، جریان مداوم دلارهای نفتی، ارزش پول ملی را بهطور مصنوعی بالا نگه میدارد و تولید غیرنفتی را غیررقابتی میسازد. در نتیجه، ونزوئلا حتی برای تأمین مواد غذایی اساسی به واردات وابسته میماند و با هر شوک ارزی، در معرض ابرتورم و بحران معیشتی قرار میگیرد. در چارچوب قرارداد جدید، بخش عمده عواید صادرات نفت به حساب شرکتهای آمریکایی واریز میشود و به چرخه تولید داخلی تزریق نمیگردد. بنابراین، این معامله نهتنها راه نجاتی برای ونزوئلا نیست، بلکه نفرین منابع را نهادینهتر و بیماری هلندی را مزمنتر میسازد.
🛢⏳💊📝🔎🔒
در نهایت، این قرارداد چیزی جز یک مبادله ژئوپلیتیک کوتاهمدت نیست. نه به بهبود معیشت مردم آمریکا کمک میکند و نه راهی برای خروج ونزوئلا از بحران میگشاید. ترامپ در پی ثبت تصویری انتخاباتی بر فراز دکلهای نفتی است، اما تاریخ این اقدام را نمونهای از کوتهبینی راهبردی و طمع به منابع طبیعی ثبت خواهد کرد.
اوپکپلاس، با حفظ قیمتهای بالا، به این بازی دامن میزند و در عین حال از پذیرش مسئولیت کاهش قیمت شانه خالی میکند. سرنوشت ونزوئلا و کشورهای مشابه آن تنها از مسیر تنوعبخشی اقتصادی، عبور از اقتصاد تکمحصولی و ایجاد نهادهای شفاف رقم میخورد؛ نه قراردادی استعماری که آن را در باتلاق وابستگی و بحران فرو میبرد.
@change_pros
اما همین سناریو، قرارداد ونزوئلا را به یک پروژه زیانده تبدیل میکند؛ چراکه استخراج نفتی با هزینه ۷۰ دلاری در بازاری که قیمتها به ۶۰ دلار سقوط کرده، عملاً غیراقتصادی است. در این میان، اوپکپلاس نیز با چنین کاهش قیمتی مخالف است و ممکن است با کاهش تولید خود، تلاش کند دوباره قیمت را بالا ببرد. این رقابت بر سر قیمت، ونزوئلا را در موقعیتی شکنندهتر قرار میدهد؛ زیرا سرمایهگذاری کلان انجامشده، با نوسانهای سیاستی واشنگتن و رفتار اوپکپلاس بیاعتبار میشود.
همانگونه که در تجربههای پیشین (از سوریه تا افغانستان) دیده شده، ایالات متحده در چنین شرایطی بهسرعت از تعهدات خود عقب مینشیند و زیرساختهای نیمهکاره را رها میکند. در این صورت، ونزوئلا بار دیگر با بدهیهای سنگین، تجهیزات فرسوده و بحران انسانی عمیقتری تنها میماند.
🌋😈⛽️🧮👩👧👦🪩
حتی در خوشبینانهترین حالت، یعنی تداوم اجرای قرارداد و بهرهبرداری کامل از ذخایر، اقتصاد ونزوئلا نجات نخواهد یافت. این کشور از دیرباز گرفتار دو پدیده ساختاری «نفرین منابع» و «بیماری هلندی» بوده است. درآمدهای آسان نفتی بهجای سرمایهگذاری در نهادهای پایدار، آموزش و تنوع اقتصادی، به فساد، یارانههای بیحساب و پوپولیسم دامن زده است. ورود ۶۵ میلیارد بشکه جدید، وابستگی تکمحصولی را تشدید و انگیزه اصلاحات ساختاری را تضعیف میکند.
از سوی دیگر، جریان مداوم دلارهای نفتی، ارزش پول ملی را بهطور مصنوعی بالا نگه میدارد و تولید غیرنفتی را غیررقابتی میسازد. در نتیجه، ونزوئلا حتی برای تأمین مواد غذایی اساسی به واردات وابسته میماند و با هر شوک ارزی، در معرض ابرتورم و بحران معیشتی قرار میگیرد. در چارچوب قرارداد جدید، بخش عمده عواید صادرات نفت به حساب شرکتهای آمریکایی واریز میشود و به چرخه تولید داخلی تزریق نمیگردد. بنابراین، این معامله نهتنها راه نجاتی برای ونزوئلا نیست، بلکه نفرین منابع را نهادینهتر و بیماری هلندی را مزمنتر میسازد.
🛢⏳💊📝🔎🔒
در نهایت، این قرارداد چیزی جز یک مبادله ژئوپلیتیک کوتاهمدت نیست. نه به بهبود معیشت مردم آمریکا کمک میکند و نه راهی برای خروج ونزوئلا از بحران میگشاید. ترامپ در پی ثبت تصویری انتخاباتی بر فراز دکلهای نفتی است، اما تاریخ این اقدام را نمونهای از کوتهبینی راهبردی و طمع به منابع طبیعی ثبت خواهد کرد.
اوپکپلاس، با حفظ قیمتهای بالا، به این بازی دامن میزند و در عین حال از پذیرش مسئولیت کاهش قیمت شانه خالی میکند. سرنوشت ونزوئلا و کشورهای مشابه آن تنها از مسیر تنوعبخشی اقتصادی، عبور از اقتصاد تکمحصولی و ایجاد نهادهای شفاف رقم میخورد؛ نه قراردادی استعماری که آن را در باتلاق وابستگی و بحران فرو میبرد.
@change_pros
چرا حمایت ایران از شیعیان لبنان، «مداخله» نیست؟
اخیرا مدتی است بار دیگر این ادعا مطرح میشود که «ایران چرا در امور لبنان مداخله میکند؟» اما برای پاسخ به این سؤال، لازم است از زاویهای منصفانه و تاریخی به موضوع بنگریم.
اولا باید گفت جمهوری اسلامی ایران هیچگاه به دنبال تغییر ساختار سیاسی کلان یا مناسبات حاکمیتی در کشور مستقل لبنان نبوده است. حمایت ایران، عمدتاً معطوف به حمایت از حقوق شیعیان این کشور است؛ آن هم عمدتا از طریق دو جریان اصلی شناخته شده و دارای مقبولیت عام «حزبالله» و «امل». این حمایت، یک انتخاب راهبردی نیست که از صفر شروع شده باشد، بلکه پاسخی به واقعیتهای مستند تلخ تاریخی است.
ثانیا نباید فراموش کنیم که شیعیان لبنان، سالها پیش از تولد جمهوری اسلامی، در شدیدترین جنایات رژیم صهیونیستی و حامیان غربی آن قرار داشتند. در آن دوران، چنان با این جمعیت بزرگ از شهروندان لبنانی رفتار میشد که گویی اصلا وجود خارجی ندارند. حضور گروههای فلسطینی در جنوب لبنان و توسعهطلبی بیوقفه اسرائیل، این جامعه را به هدفی دائمی برای تجاوز تبدیل کرده بود. پس حمایت امروز، ریشه در یک ضرورت انسانی و دفاعی دیرینه دارد.
ثالثا اگر اصل «حمایت یک کشور از همکیشان و اتباع خود در خارج از مرزها» را غیرمشروع بدانیم، باید بسیاری از رفتارهای بینالمللی را نیز محکوم کنیم. مثلاً:
1⃣انگلستان برای حمایت از شهروندان خود در جزایر فالکلند (که هزاران کیلومتر از خاک اصلیاش فاصله داشت)، لشکرکشی تمامعیار کرد و جنگی بزرگ به راه انداخت.
2⃣ترکیه و یونان بارها برای حمایت از اقلیتهای خود با یکدیگر به رویارویی نظامی پرداختهاند.
3⃣روسیه نیز همین امروز، برای حمایت از همتباران خود در اوکراین و مولداوی، سالهاست که درگیر جنگی گسترده است و تهدید به گسترش آن به مولداوی را بهطور جدی مطرح میکند.
اگر این مداخلات در نظام بینالملل قابل قبول یا دست کم قابل درک تلقی میشود، چرا حمایت ایران از شیعیان مظلوم لبنان باید یک استثنای مذموم باشد؟
چهارم و مهمتر از همه اینکه حمایت ایران از همکیشان خود در لبنان، به معنای ظلم به سایر طوائف و دستجات این کشور نیست. چرا که:
⬅️عربستان سعودی و برخی دیگر از کشورهای عربی سالهاست حمایتهای مالی و سیاسی گستردهای از اهل تسنن لبنان به عمل میآورند.
⬅️فرانسه همواره پشتیبان اصلی مسیحیان مارونی در لبنان بوده است.
⬅️و حتی رژیم صهیونیستی (با وجود دشمنی رسمی با دولتهای لبنان و سوریه) از جمعیت دروزی این کشورها حمایتهای امنیتی انجام میدهد.
با این تفاسیر، به طرز عجیبی تنها حمایت ایران از «حزبالله» است که بهعنوان «ایراد بزرگ» و «مداخله» خطاب میشود. این رویکرد دوگانه، نه تنها منصفانه نیست، بلکه پرده از یک پروژه رسانهای و ژئوپلیتیکی برمیدارد که هدف آن، حذف محور مقاومت از معادلات منطقه است.
در پایان باید تأکید کرد: ایران نه تنها مخالف تحمیل اراده خود بر بیروت است، بلکه همواره بر حفظ حاکمیت ملی، تمامیت ارضی و وحدت همه طوائف و دستجات لبنان پای فشرده است. حمایت ایران از شیعیان لبنان، نه به قیمت تضعیف دولت مرکزی، که در راستای دفاع از حقی مشروع در برابر اشغالگری و تجاوز صورت میگیرد که بارها نیز ثابت شده است این موضوع گریبانگیر تمامیت کشور لبنان است و مختص گروه خاصی چون شیعیان نیست.
تا زمانی که تهدیدات نظامی رژیم صهیونیستی ادامه دارد، کنار گذاشتن شیعیان لبنان، به معنای رها کردن آنها به دست سرنوشتی است که پیش از این تجربه کردهاند. حمایت ایران، دخالت در امور داخلی لبنان نیست؛ بلکه همراهی با بخشی از پیکره این کشور در برابر خطراتی است که کل منطقه را تهدید میکند.
@change_pros
اخیرا مدتی است بار دیگر این ادعا مطرح میشود که «ایران چرا در امور لبنان مداخله میکند؟» اما برای پاسخ به این سؤال، لازم است از زاویهای منصفانه و تاریخی به موضوع بنگریم.
اولا باید گفت جمهوری اسلامی ایران هیچگاه به دنبال تغییر ساختار سیاسی کلان یا مناسبات حاکمیتی در کشور مستقل لبنان نبوده است. حمایت ایران، عمدتاً معطوف به حمایت از حقوق شیعیان این کشور است؛ آن هم عمدتا از طریق دو جریان اصلی شناخته شده و دارای مقبولیت عام «حزبالله» و «امل». این حمایت، یک انتخاب راهبردی نیست که از صفر شروع شده باشد، بلکه پاسخی به واقعیتهای مستند تلخ تاریخی است.
ثانیا نباید فراموش کنیم که شیعیان لبنان، سالها پیش از تولد جمهوری اسلامی، در شدیدترین جنایات رژیم صهیونیستی و حامیان غربی آن قرار داشتند. در آن دوران، چنان با این جمعیت بزرگ از شهروندان لبنانی رفتار میشد که گویی اصلا وجود خارجی ندارند. حضور گروههای فلسطینی در جنوب لبنان و توسعهطلبی بیوقفه اسرائیل، این جامعه را به هدفی دائمی برای تجاوز تبدیل کرده بود. پس حمایت امروز، ریشه در یک ضرورت انسانی و دفاعی دیرینه دارد.
ثالثا اگر اصل «حمایت یک کشور از همکیشان و اتباع خود در خارج از مرزها» را غیرمشروع بدانیم، باید بسیاری از رفتارهای بینالمللی را نیز محکوم کنیم. مثلاً:
1⃣انگلستان برای حمایت از شهروندان خود در جزایر فالکلند (که هزاران کیلومتر از خاک اصلیاش فاصله داشت)، لشکرکشی تمامعیار کرد و جنگی بزرگ به راه انداخت.
2⃣ترکیه و یونان بارها برای حمایت از اقلیتهای خود با یکدیگر به رویارویی نظامی پرداختهاند.
3⃣روسیه نیز همین امروز، برای حمایت از همتباران خود در اوکراین و مولداوی، سالهاست که درگیر جنگی گسترده است و تهدید به گسترش آن به مولداوی را بهطور جدی مطرح میکند.
اگر این مداخلات در نظام بینالملل قابل قبول یا دست کم قابل درک تلقی میشود، چرا حمایت ایران از شیعیان مظلوم لبنان باید یک استثنای مذموم باشد؟
چهارم و مهمتر از همه اینکه حمایت ایران از همکیشان خود در لبنان، به معنای ظلم به سایر طوائف و دستجات این کشور نیست. چرا که:
⬅️عربستان سعودی و برخی دیگر از کشورهای عربی سالهاست حمایتهای مالی و سیاسی گستردهای از اهل تسنن لبنان به عمل میآورند.
⬅️فرانسه همواره پشتیبان اصلی مسیحیان مارونی در لبنان بوده است.
⬅️و حتی رژیم صهیونیستی (با وجود دشمنی رسمی با دولتهای لبنان و سوریه) از جمعیت دروزی این کشورها حمایتهای امنیتی انجام میدهد.
با این تفاسیر، به طرز عجیبی تنها حمایت ایران از «حزبالله» است که بهعنوان «ایراد بزرگ» و «مداخله» خطاب میشود. این رویکرد دوگانه، نه تنها منصفانه نیست، بلکه پرده از یک پروژه رسانهای و ژئوپلیتیکی برمیدارد که هدف آن، حذف محور مقاومت از معادلات منطقه است.
در پایان باید تأکید کرد: ایران نه تنها مخالف تحمیل اراده خود بر بیروت است، بلکه همواره بر حفظ حاکمیت ملی، تمامیت ارضی و وحدت همه طوائف و دستجات لبنان پای فشرده است. حمایت ایران از شیعیان لبنان، نه به قیمت تضعیف دولت مرکزی، که در راستای دفاع از حقی مشروع در برابر اشغالگری و تجاوز صورت میگیرد که بارها نیز ثابت شده است این موضوع گریبانگیر تمامیت کشور لبنان است و مختص گروه خاصی چون شیعیان نیست.
تا زمانی که تهدیدات نظامی رژیم صهیونیستی ادامه دارد، کنار گذاشتن شیعیان لبنان، به معنای رها کردن آنها به دست سرنوشتی است که پیش از این تجربه کردهاند. حمایت ایران، دخالت در امور داخلی لبنان نیست؛ بلکه همراهی با بخشی از پیکره این کشور در برابر خطراتی است که کل منطقه را تهدید میکند.
@change_pros
سال ۲۰۰۸ بود که ایسلند یکشبه روی هوا رفت. سه تا از بزرگترین بانکهای کشور ورشکست شدند، پول ملی سقوط کرد و مردم مانده بودند با قسطهایی که سر به فلک کشیده بود. در این اوضاع و احوال، سیاستمدارها مثل همیشه با کتوشلوارهای اتوکشیده جلوی دوربین میآمدند، اصطلاحات پیچیده مالی تحویل مردم میدادند و قول میدادند که «اوضاع تحت کنترل است». اما حقیقت این بود که مردم دیگر از این قیافههای حقبهجانب و دروغهای شیک خسته شده بودند.
درست وسط همین بیچارگی و ناامیدی، سروکلهی مردی پیدا شد به اسم «یون گنار». نه اقتصاد بلد بود، نه در عمرش وارد راهروهای مجلس شده بود. یک استندآپ کمدین و نوازنده سابق پانکراک که کارش خنداندن مردم در تلویزیون بود.
گنار با خودش فکر کرد وقتی کل این اوضاع یک سیرک بزرگ است، چرا من دلقک رسمی ماجرا نباشم؟ پس حزبی راه انداخت به اسم «بهترین حزب» و وارد گود انتخابات شهرداری ریکیاویک (پایتخت ایسلند) شد.
اما مسخرهبازی اصلی تازه از اینجا شروع شد. گنار برخلاف بقیه نامزدها نه شعارهای ملیگرایانه داد و نه وعده ساختوسازهای میلیاردی. او خیلی خونسرد روبهروی دوربین نشست و به مردم گفت:
«به من رأی بدهید، چون من بیشتر از همه به شما وعده میدهم و قطفاً به هیچکدامشان هم عمل نمیکنم!»
وعدههای انتخاباتیاش بیشتر به شوخیهای آخر شب شباهت داشت تا برنامه اداره پایتخت:
گفت در باغوحش شهر یک خرس قطبی زنده میگذارد، در تمام استخرهای عمومی حوله مجانی و گرم پخش میکند تا مردم یخ نزنند، و در فرودگاه هم یک پارک دیزنیلند میسازد. او حتی شرط گذاشت که حاضر نیست با هیچ حزب دیگری دور یک میز بنشیند، مگر اینکه تکتک اعضای آن حزب نشسته باشند و هر پنج فصل سریال جنایی «وایر» (The Wire) را کامل دیده باشند!
همه فکر میکردند این کارزار تبلیغاتی فقط یک شوخی دوهفتهای است. احزاب رقیب با پوزخند به او نگاه میکردند و میگفتند این دلقکبازیها به درد همان برنامههای طنز میخورد. اما صندوقهای رأی که باز شد، دهان همه باز ماند: یون گنار با نزدیک به ۳۵ درصد آرا پیروز شد و رسماً کلید پایتخت را دستش گرفت!
راز این پیروزی چه بود؟ خیلی ساده: مردم به این نتیجه رسیده بودند که یک آدم شوخطبع که به کمدین بودنش اعتراف میکند، شرف دارد به آدمهای جدی و شیکی که پشت تریبونها سرشان کلاه میگذارند. گنار حداقل دروغ نمیگفت؛ خودش بود.
اما شاهکار ماجرا بعد از ورود او به شهرداری رخ داد. خیلی از آدمها اگر تصادفی به قدرت برسند، دچار توهم دانایی میشوند و گمان میکنند همهچیزدان شدهاند. ولی گنار باهوشتر از این حرفها بود. او در اولین جلسه کاری گفت: «من از حسابوکتاب سر درنمیآورم؛ پس کار را میسپارم به کاربلدها.»
او اقتصاددانهای مستقل و مدیران شهری باسواد را به کار گرفت، ساختار مالی ورشکسته شهر را سامان داد، بدهیهای سنگین را بازپرداخت کرد و ساعت کاری کارمندان را تنظیم کرد. خودش هم در خیابانها کنار مردم راه میرفت، در جشنها با لباس مبدل ظاهر میشد و به شهروندان افسرده یادآوری میکرد که نباید زندگی و سیاست را اینقدر تلخ و عبوس گرفت.
چهار سال گذشت و ریکیاویک نهتنها نابود نشد، بلکه یکی از بهترین دورههای مدیریتیاش را تجربه کرد. در سال ۲۰۱۴، نظرسنجیها نشان میداد که اگر گنار دوباره نامزد شود، بدون رقیب برنده است. اما او باز هم همه را غافلگیر کرد. کت را درآورد، روبهروی خبرنگاران ایستاد، اعلام کرد که دیگر نامزد نمیشود، حزب را برای همیشه منحل کرد و گفت: «من آمدم تا نشان دهم تغییر ممکن است، نیامدم که خودم هم تا آخر عمر به این میز بچسبم.»
او به همین راحتی صندلی قدرت را رها کرد و دوباره به صحنه کمدی و زندگی آرام خودش برگشت؛ تا به یاد تاریخ بیاورد که گاهی یک دلقکِ روراست، از صدها سیاستمدارِ ریاکار برای یک شهر مفیدتر است.
@change_pros
درست وسط همین بیچارگی و ناامیدی، سروکلهی مردی پیدا شد به اسم «یون گنار». نه اقتصاد بلد بود، نه در عمرش وارد راهروهای مجلس شده بود. یک استندآپ کمدین و نوازنده سابق پانکراک که کارش خنداندن مردم در تلویزیون بود.
گنار با خودش فکر کرد وقتی کل این اوضاع یک سیرک بزرگ است، چرا من دلقک رسمی ماجرا نباشم؟ پس حزبی راه انداخت به اسم «بهترین حزب» و وارد گود انتخابات شهرداری ریکیاویک (پایتخت ایسلند) شد.
اما مسخرهبازی اصلی تازه از اینجا شروع شد. گنار برخلاف بقیه نامزدها نه شعارهای ملیگرایانه داد و نه وعده ساختوسازهای میلیاردی. او خیلی خونسرد روبهروی دوربین نشست و به مردم گفت:
«به من رأی بدهید، چون من بیشتر از همه به شما وعده میدهم و قطفاً به هیچکدامشان هم عمل نمیکنم!»
وعدههای انتخاباتیاش بیشتر به شوخیهای آخر شب شباهت داشت تا برنامه اداره پایتخت:
گفت در باغوحش شهر یک خرس قطبی زنده میگذارد، در تمام استخرهای عمومی حوله مجانی و گرم پخش میکند تا مردم یخ نزنند، و در فرودگاه هم یک پارک دیزنیلند میسازد. او حتی شرط گذاشت که حاضر نیست با هیچ حزب دیگری دور یک میز بنشیند، مگر اینکه تکتک اعضای آن حزب نشسته باشند و هر پنج فصل سریال جنایی «وایر» (The Wire) را کامل دیده باشند!
همه فکر میکردند این کارزار تبلیغاتی فقط یک شوخی دوهفتهای است. احزاب رقیب با پوزخند به او نگاه میکردند و میگفتند این دلقکبازیها به درد همان برنامههای طنز میخورد. اما صندوقهای رأی که باز شد، دهان همه باز ماند: یون گنار با نزدیک به ۳۵ درصد آرا پیروز شد و رسماً کلید پایتخت را دستش گرفت!
راز این پیروزی چه بود؟ خیلی ساده: مردم به این نتیجه رسیده بودند که یک آدم شوخطبع که به کمدین بودنش اعتراف میکند، شرف دارد به آدمهای جدی و شیکی که پشت تریبونها سرشان کلاه میگذارند. گنار حداقل دروغ نمیگفت؛ خودش بود.
اما شاهکار ماجرا بعد از ورود او به شهرداری رخ داد. خیلی از آدمها اگر تصادفی به قدرت برسند، دچار توهم دانایی میشوند و گمان میکنند همهچیزدان شدهاند. ولی گنار باهوشتر از این حرفها بود. او در اولین جلسه کاری گفت: «من از حسابوکتاب سر درنمیآورم؛ پس کار را میسپارم به کاربلدها.»
او اقتصاددانهای مستقل و مدیران شهری باسواد را به کار گرفت، ساختار مالی ورشکسته شهر را سامان داد، بدهیهای سنگین را بازپرداخت کرد و ساعت کاری کارمندان را تنظیم کرد. خودش هم در خیابانها کنار مردم راه میرفت، در جشنها با لباس مبدل ظاهر میشد و به شهروندان افسرده یادآوری میکرد که نباید زندگی و سیاست را اینقدر تلخ و عبوس گرفت.
چهار سال گذشت و ریکیاویک نهتنها نابود نشد، بلکه یکی از بهترین دورههای مدیریتیاش را تجربه کرد. در سال ۲۰۱۴، نظرسنجیها نشان میداد که اگر گنار دوباره نامزد شود، بدون رقیب برنده است. اما او باز هم همه را غافلگیر کرد. کت را درآورد، روبهروی خبرنگاران ایستاد، اعلام کرد که دیگر نامزد نمیشود، حزب را برای همیشه منحل کرد و گفت: «من آمدم تا نشان دهم تغییر ممکن است، نیامدم که خودم هم تا آخر عمر به این میز بچسبم.»
او به همین راحتی صندلی قدرت را رها کرد و دوباره به صحنه کمدی و زندگی آرام خودش برگشت؛ تا به یاد تاریخ بیاورد که گاهی یک دلقکِ روراست، از صدها سیاستمدارِ ریاکار برای یک شهر مفیدتر است.
@change_pros
👏3
ضرورت توجه به بیتالمال و امانتداری در سایه نهجالبلاغه
در شرایطی که اقتصاد کشورمان با دشواریهای جدی روبهروست و رئیسجمهور نیز مدام از کمبود، ناترازی، فشارهای اقتصادی و مشکلات معیشتی مردم سخن میگوید، حضور اعضای خانواده ایشان در سفرهای رسمی خارجی، پرسشی فراتر از یک موضوع خانوادگی ایجاد میکند: مرز میان سفر رسمی و سفر شخصی، و مرز میان منفعت عمومی و منفعت خصوصی کجاست؟
این پرسش بهویژه درباره عالیترین مقام اجرایی کشور اهمیت بیشتری دارد. سفر رسمی رئیسجمهور، متعلق به شخص او نیست؛ بخشی از ظرفیت و فرصت عمومی کشور است. بنابراین طبیعی است که جامعه بپرسد: اگر افرادی بدون سمت و مأموریت رسمی در چنین سفری همراه میشوند، ضرورت حضور آنها چیست و چه ارزشی عمومی ایجاد میکند؟
در نامه ۴۳ نهجالبلاغه، امام علی(ع) مصقله بن هبیره، کارگزار خود را درباره تقسیم اموال مسلمانان میان خویشاوندانش مورد مؤاخذه قرار میدهد و تأکید میکند که حق مسلمانان در آن مال برابر است.
پیام این نامه روشن است: نزدیکی به قدرت، مجوز بهرهمندی ویژه از منابع عمومی برای خود یا نزدیکان نیست.
از این منظر، درباره همراهان غیررسمی رییسجمهور و از جمله خانواده صبیه ایشان باید پرسید: هزینه بلیت، اقامت، حملونقل، حفاظت و سایر امکانات آنان از چه منبعی تأمین میشود؟ اگر از بیتالمال پرداخت شده، مبنای قانونی و ضرورت اداری آن چیست؟
اما حتی اگر گفته شود هزینهها کاملاً شخصی بوده است، همه پرسشها پایان نمییابد.
اگر عضو خانواده رئیسجمهور شخصاً هزینه سفر را پرداخت کرده است، این امر طبعاً با استفاده مستقیم از بیتالمال متفاوت است؛ اما جامعه همچنان حق دارد درباره ضرورت و جایگاه این حضور در یک سفر رسمی سؤال کند.
این پرسش به معنای ادعای نادرست یا اثباتنشده درباره درآمد یا دارایی فرد نیست. سؤال این است: منبع مالی این سفر چیست؟ فعالیت حرفهای و اقتصادی این افراد چیست؟ تخصص آنها چیست؟ و چه مأموریت یا ارزش افزودهای حضور آنها را در یک سفر رسمی توجیه میکند؟
اگر افراد همراه دارای تخصص، تجربه یا مأموریتی مرتبط هستند، اعلام آن میتواند ابهامها را برطرف کند. اما اگر هیچ مأموریت مشخصی وجود ندارد، پرسش دیگری شکل میگیرد: آیا در میان متخصصان، کارآفرینان، صادرکنندگان، سرمایهگذاران و مدیران توانمند کشور، حتی یک نفر وجود ندارد که حضورش در چنین سفری بتواند برای منافع عمومی کشور فایدهای ایجاد کند؟
این پرسش درباره حق اعضای خانواده برای سفر شخصی نیست. آنان مانند هر شهروند دیگری میتوانند با هزینه شخصی خود سفر کنند. مسئله این است که سفر رسمی رئیسجمهور باید تا حد امکان در خدمت منافع عمومی باشد، نه اینکه به فرصتی برای همراهی خانوادگی تبدیل شود.
باز در نامه ۴۵ نهجالبلاغه، امام علی(ع) عثمان بن حنیف، کارگزار خود در بصره را به دلیل حضور در یک مهمانی که ثروتمندان در آن دعوت شده و نیازمندان کنار گذاشته شده بودند، مورد خطاب قرار میدهد. امام حتی درباره نوع بهرهمندی کارگزار از این موقعیت اجتماعی حساس است.
در همان نامه، امام تأکید میکند که نمیخواهد در حالی که در جامعه افرادی از حداقلهای زندگی محروماند، خود در رفاه و برخورداری ویژه باشد.
این نگاه نشان میدهد که در حکمرانی علوی، مسئله فقط مبلغ دقیق هزینه نیست؛ بلکه تناسب رفتار صاحبان قدرت با وضعیت عمومی جامعه و حفظ اعتماد مردم نیز اهمیت دارد.
بنابراین در شرایط دشوار اقتصادی امروز، حتی اگر هزینه سفر اعضای خانواده از جیب خودشان پرداخت شده باشد، این پرسش اخلاقی همچنان باقی است: آیا همراهی خانوادگی با رئیسجمهور در یک سفر رسمی، در شرایطی که مردم از آنان انتظار صرفهجویی و همدلی دارند، با الگوی مطلوب حکمرانی و عدالت اجتماعی سازگار است؟
مسئله اصلی نباید این باشد که فرد همراه «دختر»، «پسر» یا «داماد» رئیسجمهور است؛ بلکه باید پرسید آیا شایستگی، تخصص و مأموریت مشخصی برای حضور داشتهاند یا خیر؟!
اگر پاسخ مثبت است، بهتر است این تخصص و مأموریت برای افکار عمومی روشن شود.
اگر فرد کارآفرین، متخصص، فعال اقتصادی یا صاحب تجربهای مرتبط با اهداف سفر است، حضور او میتواند قابل توضیح باشد.
اما اگر چنین مأموریتی وجود ندارد، جامعه حق دارد بپرسد چرا فرصت حضور در یک سفر رسمی به فردی اختصاص یافته که تنها امتیاز قابل مشاهده او، نسبت خانوادگی با عالیترین مقام اجرایی کشور است.
این پرسش نه تخریب شخص است و نه دخالت در زندگی خصوصی خانواده مسئولان؛ بلکه مطالبهای درباره برابری فرصتها و جلوگیری از تبدیل نسبت خانوادگی به امتیاز عمومی است.
در شرایطی که اقتصاد کشورمان با دشواریهای جدی روبهروست و رئیسجمهور نیز مدام از کمبود، ناترازی، فشارهای اقتصادی و مشکلات معیشتی مردم سخن میگوید، حضور اعضای خانواده ایشان در سفرهای رسمی خارجی، پرسشی فراتر از یک موضوع خانوادگی ایجاد میکند: مرز میان سفر رسمی و سفر شخصی، و مرز میان منفعت عمومی و منفعت خصوصی کجاست؟
این پرسش بهویژه درباره عالیترین مقام اجرایی کشور اهمیت بیشتری دارد. سفر رسمی رئیسجمهور، متعلق به شخص او نیست؛ بخشی از ظرفیت و فرصت عمومی کشور است. بنابراین طبیعی است که جامعه بپرسد: اگر افرادی بدون سمت و مأموریت رسمی در چنین سفری همراه میشوند، ضرورت حضور آنها چیست و چه ارزشی عمومی ایجاد میکند؟
در نامه ۴۳ نهجالبلاغه، امام علی(ع) مصقله بن هبیره، کارگزار خود را درباره تقسیم اموال مسلمانان میان خویشاوندانش مورد مؤاخذه قرار میدهد و تأکید میکند که حق مسلمانان در آن مال برابر است.
پیام این نامه روشن است: نزدیکی به قدرت، مجوز بهرهمندی ویژه از منابع عمومی برای خود یا نزدیکان نیست.
از این منظر، درباره همراهان غیررسمی رییسجمهور و از جمله خانواده صبیه ایشان باید پرسید: هزینه بلیت، اقامت، حملونقل، حفاظت و سایر امکانات آنان از چه منبعی تأمین میشود؟ اگر از بیتالمال پرداخت شده، مبنای قانونی و ضرورت اداری آن چیست؟
اما حتی اگر گفته شود هزینهها کاملاً شخصی بوده است، همه پرسشها پایان نمییابد.
اگر عضو خانواده رئیسجمهور شخصاً هزینه سفر را پرداخت کرده است، این امر طبعاً با استفاده مستقیم از بیتالمال متفاوت است؛ اما جامعه همچنان حق دارد درباره ضرورت و جایگاه این حضور در یک سفر رسمی سؤال کند.
این پرسش به معنای ادعای نادرست یا اثباتنشده درباره درآمد یا دارایی فرد نیست. سؤال این است: منبع مالی این سفر چیست؟ فعالیت حرفهای و اقتصادی این افراد چیست؟ تخصص آنها چیست؟ و چه مأموریت یا ارزش افزودهای حضور آنها را در یک سفر رسمی توجیه میکند؟
اگر افراد همراه دارای تخصص، تجربه یا مأموریتی مرتبط هستند، اعلام آن میتواند ابهامها را برطرف کند. اما اگر هیچ مأموریت مشخصی وجود ندارد، پرسش دیگری شکل میگیرد: آیا در میان متخصصان، کارآفرینان، صادرکنندگان، سرمایهگذاران و مدیران توانمند کشور، حتی یک نفر وجود ندارد که حضورش در چنین سفری بتواند برای منافع عمومی کشور فایدهای ایجاد کند؟
این پرسش درباره حق اعضای خانواده برای سفر شخصی نیست. آنان مانند هر شهروند دیگری میتوانند با هزینه شخصی خود سفر کنند. مسئله این است که سفر رسمی رئیسجمهور باید تا حد امکان در خدمت منافع عمومی باشد، نه اینکه به فرصتی برای همراهی خانوادگی تبدیل شود.
باز در نامه ۴۵ نهجالبلاغه، امام علی(ع) عثمان بن حنیف، کارگزار خود در بصره را به دلیل حضور در یک مهمانی که ثروتمندان در آن دعوت شده و نیازمندان کنار گذاشته شده بودند، مورد خطاب قرار میدهد. امام حتی درباره نوع بهرهمندی کارگزار از این موقعیت اجتماعی حساس است.
در همان نامه، امام تأکید میکند که نمیخواهد در حالی که در جامعه افرادی از حداقلهای زندگی محروماند، خود در رفاه و برخورداری ویژه باشد.
این نگاه نشان میدهد که در حکمرانی علوی، مسئله فقط مبلغ دقیق هزینه نیست؛ بلکه تناسب رفتار صاحبان قدرت با وضعیت عمومی جامعه و حفظ اعتماد مردم نیز اهمیت دارد.
بنابراین در شرایط دشوار اقتصادی امروز، حتی اگر هزینه سفر اعضای خانواده از جیب خودشان پرداخت شده باشد، این پرسش اخلاقی همچنان باقی است: آیا همراهی خانوادگی با رئیسجمهور در یک سفر رسمی، در شرایطی که مردم از آنان انتظار صرفهجویی و همدلی دارند، با الگوی مطلوب حکمرانی و عدالت اجتماعی سازگار است؟
مسئله اصلی نباید این باشد که فرد همراه «دختر»، «پسر» یا «داماد» رئیسجمهور است؛ بلکه باید پرسید آیا شایستگی، تخصص و مأموریت مشخصی برای حضور داشتهاند یا خیر؟!
اگر پاسخ مثبت است، بهتر است این تخصص و مأموریت برای افکار عمومی روشن شود.
اگر فرد کارآفرین، متخصص، فعال اقتصادی یا صاحب تجربهای مرتبط با اهداف سفر است، حضور او میتواند قابل توضیح باشد.
اما اگر چنین مأموریتی وجود ندارد، جامعه حق دارد بپرسد چرا فرصت حضور در یک سفر رسمی به فردی اختصاص یافته که تنها امتیاز قابل مشاهده او، نسبت خانوادگی با عالیترین مقام اجرایی کشور است.
این پرسش نه تخریب شخص است و نه دخالت در زندگی خصوصی خانواده مسئولان؛ بلکه مطالبهای درباره برابری فرصتها و جلوگیری از تبدیل نسبت خانوادگی به امتیاز عمومی است.
برای پایان دادن به این ابهامات، نیازی به حدس و گمان نیست. کافی است درباره سفرهای رسمی اعلام شود: چه کسانی همراه رئیسجمهور بودهاند؛ سمت یا مأموریت هر یک چه بوده است؛ هزینه سفر هر فرد از چه منبعی تأمین شده است؛ همراهان فاقد سمت رسمی چه ضرورتی برای حضور داشتهاند؛ و حضور آنان چه دستاورد یا مأموریت مشخصی داشته است.
اگر هزینهها شخصی بوده، شفاف اعلام شود. اگر مأموریت رسمی وجود داشته، توضیح داده شود. و اگر استفادهای از منابع عمومی صورت گرفته، مبنای قانونی آن مشخص شود.
سخن آخر این که، نهجالبلاغه به ما میآموزد که هرچه انسان به قدرت و بیتالمال نزدیکتر باشد، مسئولیت او برای رعایت امانت بیشتر است.
بنابراین پرسش امروز این نیست که آیا خانواده یک رئیسجمهور حق سفر دارند یا خیر؟ قطعاً دارند.
پرسش این است: آیا یک سفر رسمی رئیسجمهور باید فرصتی برای همراهی خانوادگی باشد یا فرصتی برای بهکارگیری حداکثری ظرفیتهای ملی؟ و اگر قرار است فردی غیر از مسئولان رسمی در این سفر حضور داشته باشد، معیار باید چه باشد: نسبت خانوادگی یا ضرورت، تخصص و منفعت عمومی؟
در کشوری که مردم آن با دشواریهای اقتصادی دستوپنجه نرم میکنند، پاسخ به این پرسشها فقط یک موضوع اداری نیست؛ آزمونی برای اعتماد عمومی، عدالت و امانتداری در حکمرانی است.
در منطق علوی، خویشاوندی نباید سپر پاسخگویی باشد و نزدیکی به قدرت نباید امتیازی فراتر از حق دیگران ایجاد کند.
@change_pros
اگر هزینهها شخصی بوده، شفاف اعلام شود. اگر مأموریت رسمی وجود داشته، توضیح داده شود. و اگر استفادهای از منابع عمومی صورت گرفته، مبنای قانونی آن مشخص شود.
سخن آخر این که، نهجالبلاغه به ما میآموزد که هرچه انسان به قدرت و بیتالمال نزدیکتر باشد، مسئولیت او برای رعایت امانت بیشتر است.
بنابراین پرسش امروز این نیست که آیا خانواده یک رئیسجمهور حق سفر دارند یا خیر؟ قطعاً دارند.
پرسش این است: آیا یک سفر رسمی رئیسجمهور باید فرصتی برای همراهی خانوادگی باشد یا فرصتی برای بهکارگیری حداکثری ظرفیتهای ملی؟ و اگر قرار است فردی غیر از مسئولان رسمی در این سفر حضور داشته باشد، معیار باید چه باشد: نسبت خانوادگی یا ضرورت، تخصص و منفعت عمومی؟
در کشوری که مردم آن با دشواریهای اقتصادی دستوپنجه نرم میکنند، پاسخ به این پرسشها فقط یک موضوع اداری نیست؛ آزمونی برای اعتماد عمومی، عدالت و امانتداری در حکمرانی است.
در منطق علوی، خویشاوندی نباید سپر پاسخگویی باشد و نزدیکی به قدرت نباید امتیازی فراتر از حق دیگران ایجاد کند.
@change_pros
❤1
دزدی ایرانسل در روز روشن؛
در عرض یک دقیقه با این که فقط در حال خواندن یک متن در یک صفحه بودم، به ناگاه شارژم به ۲۰ درصد رسید و بلافاصله همان هم تمام شد و بیدرنگ حداقل ۱۰۰۰۰ تومان از شارژ تلفن نیز مصرف شد. آیا کسی هست از ما در مقابل این راهزنان محافظت کند؟
@change_pros
در عرض یک دقیقه با این که فقط در حال خواندن یک متن در یک صفحه بودم، به ناگاه شارژم به ۲۰ درصد رسید و بلافاصله همان هم تمام شد و بیدرنگ حداقل ۱۰۰۰۰ تومان از شارژ تلفن نیز مصرف شد. آیا کسی هست از ما در مقابل این راهزنان محافظت کند؟
@change_pros
👍2
آیا ترامپ در اثر ترس ناشی از ترور به سندروم "واکنش جهشی" مبتلا شده است و دچار بیاختیاری ادرار گردیده است؟ واکنش وی هنگام مانور بی۱ و پایین آوردن سر میتواند نشانهای از این شرایط باشد.
@change_pros
@change_pros
👍2
این دو عکس مربوط به درگیری فیزیکی و ایراد ضرب و جرح در تجمع اپوزیسیون خارجنشین جلوی سازمان ملل است. حدودا هفت ماه است که مردم علیرغم تفاوت سلیقه و گرایش سیاسی هر شب در چند هزار میدان شهرهای ایران جمع میشوند و تاکنون حتی از دماغ یک نفر خونی نریخته است. مخالفان این نظام قادر نیستند دو ساعت یکدیگر را تحمل کنند. البته از حق نگذریم ادعای دموکراسی و بلوغ سیاسی هم ندارند.
@change_pros
@change_pros
👍2
نظرسنجی «طرح ایران ۲۰۳۵» با مدیریت مجتبی لشکربلوکی تصویر ذهنی بخشی از ایرانیان را درباره آینده ایران در افق ۱۴۱۴ (۲۰۳۵) در حوزههای سیاست، اقتصاد، معیشت و مسائل جانبی بررسی کرده است.
مشخصات کلی:
· نمونه: بیش از ۲۳۲۶ نفر
· پلتفرمها: بله (۴۵۶ نفر)، تلگرام (۱۲۸۵ نفر)، لینکدین (۵۸۵ نفر)
· ادعای تعمیم به کل جامعه ایران وجود ندارد.
مهمترین یافتهها:
۱. سیاست خارجی و رابطه با جهان:
· ۴۷٪: تعامل متوازن با غرب و شرق، رفع تحریم و اتصال به نظام اقتصادی جهان
· ۳۷٪: تداوم تنش با آمریکا و اروپا، ادامه رابطه با روسیه و چین و ماندن تحریمها
· ۱۶٪: اتحاد استراتژیک با چین و روسیه و ماندن تحریمها
۲. سیاست داخلی و حکمرانی:
· حدود ۳۰٪ تصویری بهتر از امروز دارند.
· ۷٪ امید جدی به بهبود ندارند یا انتظار بدتر شدن دارند.
· حدود نیمی از پاسخدهندگان امیدوارند اولویتهای حکومت به انتظارات جامعه نزدیکتر شود.
· یکچهارم انتظار تغییرات جدی ندارند.
۳. دالان باریک توسعه (آزادی):
· ۳۴٪: حکومت قدرتمند و جامعه توانمند (بهترین گزینه)
· ۲۱٪: حکومت مسلط و جامعه مقهور
· ۳۱٪: حکومت ضعیف و جامعه ناتوان (بدترین گزینه)
· ۱۴٪: حکومت ضعیف و جامعه قوی
۴. آزادی اقتصادی و ثبات:
· حدود دو سوم پاسخدهندگان امیدی به باز شدن فضای اقتصادی ندارند و دولت را مداخلهگر اصلی میبینند.
· کمتر از یکچهارم به تورم تکرقمی در ده سال آینده امیدوارند.
· حدود یکسوم تورم ۱۱ تا ۳۰ درصدی را پیشبینی میکنند.
۵. معیشت و رفاه:
· ۵۱٪: وضعیت معیشت بهتر خواهد شد.
· ۳۵٪: بدتر خواهد شد.
· ۱۴٪: مشابه امروز میماند.
· ۴۵٪ ایران را در یکسوم پایینی کشورهای جهان از نظر رفاه میدانند، اما ۲۱٪ معتقدند در آینده جزو یکسوم بالایی خواهد بود (بیش از دو برابر وضع فعلی).
۶. مهاجرت، نخبگان و سرمایه:
· اکثریت احتمال مهاجرت بیشتر نخبگان را میدهند.
· ۴۵٪ خروج بیشتر سرمایه از ورود آن را پیشبینی میکنند.
· ۴۴٪ طی ده سال آینده مهاجرت نخواهند کرد.
· ۱۷٪ اگر مجبور شوند مهاجرت میکنند.
· ۱۷٪ شاید مهاجرت کنند.
· ۸٪ قطعاً مهاجرت خواهند کرد.
· ۱۳٪ میخواهند مهاجرت کنند اما نمیتوانند.
· ۶۸٪ دوست داشتند در ایران متولد میشدند.
۷. کره جنوبی یا کره شمالی؟
· ۳۶٪: به سمت کره جنوبی حرکت میکنیم.
· ۲۲٪: به سمت کره شمالی.
· ۴۲٪: نه شمالی نه جنوبی، تقریباً همینجا میمانیم.
۸. اهرم تغییر:
· ۵۰٪: اراده ملت، آگاهی و خواست جمعی
· ۳۳٪: اراده حاکمیت و تغییر مدیران ارشد
· ۱۴٪: عوامل بیرونی (تحریم، جنگ، فشار بینالمللی)
۹. صدا و سیما:
· ۶۱٪ هیچ استفادهای از صدا و سیمای ملی ندارند.
· انحصار رسانه ملی شکسته شده و جامعه به چند پلتفرم موازی تقسیم شده است.
۱۰. تحلیل ترکیبی نهایی:
· ۲۲ تا ۳۵٪ نمونه، نگاهی کاملاً ناامیدانه و سیاه به آینده دارند.
· ۵۰٪ اراده ملت را اهرم اصلی تغییر میدانند.
· تضاد اصلی: در حوزه ساختاری (سیاست، اقتصاد، حکمرانی) بدبینی وجود دارد، اما در سطح معیشت فردی و زندگی روزمره، نوعی خوشبینی و امید مبهم و غریزی دیده میشود.
· امید در جامعه ایرانی وجود دارد، اما مبهم، بدون ایدئولوژی و بدون استراتژی است.
· نیاز به اجماع روی چند ایده محدود و محوری برای هدایت انرژی امیدوارانه جامعه.
@change_pros
مشخصات کلی:
· نمونه: بیش از ۲۳۲۶ نفر
· پلتفرمها: بله (۴۵۶ نفر)، تلگرام (۱۲۸۵ نفر)، لینکدین (۵۸۵ نفر)
· ادعای تعمیم به کل جامعه ایران وجود ندارد.
مهمترین یافتهها:
۱. سیاست خارجی و رابطه با جهان:
· ۴۷٪: تعامل متوازن با غرب و شرق، رفع تحریم و اتصال به نظام اقتصادی جهان
· ۳۷٪: تداوم تنش با آمریکا و اروپا، ادامه رابطه با روسیه و چین و ماندن تحریمها
· ۱۶٪: اتحاد استراتژیک با چین و روسیه و ماندن تحریمها
۲. سیاست داخلی و حکمرانی:
· حدود ۳۰٪ تصویری بهتر از امروز دارند.
· ۷٪ امید جدی به بهبود ندارند یا انتظار بدتر شدن دارند.
· حدود نیمی از پاسخدهندگان امیدوارند اولویتهای حکومت به انتظارات جامعه نزدیکتر شود.
· یکچهارم انتظار تغییرات جدی ندارند.
۳. دالان باریک توسعه (آزادی):
· ۳۴٪: حکومت قدرتمند و جامعه توانمند (بهترین گزینه)
· ۲۱٪: حکومت مسلط و جامعه مقهور
· ۳۱٪: حکومت ضعیف و جامعه ناتوان (بدترین گزینه)
· ۱۴٪: حکومت ضعیف و جامعه قوی
۴. آزادی اقتصادی و ثبات:
· حدود دو سوم پاسخدهندگان امیدی به باز شدن فضای اقتصادی ندارند و دولت را مداخلهگر اصلی میبینند.
· کمتر از یکچهارم به تورم تکرقمی در ده سال آینده امیدوارند.
· حدود یکسوم تورم ۱۱ تا ۳۰ درصدی را پیشبینی میکنند.
۵. معیشت و رفاه:
· ۵۱٪: وضعیت معیشت بهتر خواهد شد.
· ۳۵٪: بدتر خواهد شد.
· ۱۴٪: مشابه امروز میماند.
· ۴۵٪ ایران را در یکسوم پایینی کشورهای جهان از نظر رفاه میدانند، اما ۲۱٪ معتقدند در آینده جزو یکسوم بالایی خواهد بود (بیش از دو برابر وضع فعلی).
۶. مهاجرت، نخبگان و سرمایه:
· اکثریت احتمال مهاجرت بیشتر نخبگان را میدهند.
· ۴۵٪ خروج بیشتر سرمایه از ورود آن را پیشبینی میکنند.
· ۴۴٪ طی ده سال آینده مهاجرت نخواهند کرد.
· ۱۷٪ اگر مجبور شوند مهاجرت میکنند.
· ۱۷٪ شاید مهاجرت کنند.
· ۸٪ قطعاً مهاجرت خواهند کرد.
· ۱۳٪ میخواهند مهاجرت کنند اما نمیتوانند.
· ۶۸٪ دوست داشتند در ایران متولد میشدند.
۷. کره جنوبی یا کره شمالی؟
· ۳۶٪: به سمت کره جنوبی حرکت میکنیم.
· ۲۲٪: به سمت کره شمالی.
· ۴۲٪: نه شمالی نه جنوبی، تقریباً همینجا میمانیم.
۸. اهرم تغییر:
· ۵۰٪: اراده ملت، آگاهی و خواست جمعی
· ۳۳٪: اراده حاکمیت و تغییر مدیران ارشد
· ۱۴٪: عوامل بیرونی (تحریم، جنگ، فشار بینالمللی)
۹. صدا و سیما:
· ۶۱٪ هیچ استفادهای از صدا و سیمای ملی ندارند.
· انحصار رسانه ملی شکسته شده و جامعه به چند پلتفرم موازی تقسیم شده است.
۱۰. تحلیل ترکیبی نهایی:
· ۲۲ تا ۳۵٪ نمونه، نگاهی کاملاً ناامیدانه و سیاه به آینده دارند.
· ۵۰٪ اراده ملت را اهرم اصلی تغییر میدانند.
· تضاد اصلی: در حوزه ساختاری (سیاست، اقتصاد، حکمرانی) بدبینی وجود دارد، اما در سطح معیشت فردی و زندگی روزمره، نوعی خوشبینی و امید مبهم و غریزی دیده میشود.
· امید در جامعه ایرانی وجود دارد، اما مبهم، بدون ایدئولوژی و بدون استراتژی است.
· نیاز به اجماع روی چند ایده محدود و محوری برای هدایت انرژی امیدوارانه جامعه.
@change_pros
گزارش ایران ۲۰۳۵ نشان میدهد که بخش قابل توجهی از پاسخدهندگان آینده را بهتر از امروز میبینند، اما این امید مبهم و بدون استراتژی است. در حوزه اقتصادی، حدود دو سوم پاسخدهندگان امیدی به باز شدن فضای اقتصادی و کاهش مداخله دولت ندارند. همچنین، ۵۰٪ اراده ملت و آگاهی جمعی را اهرم اصلی تغییر میدانند. ۴۷٪ نیز خواستار تعامل متوازن با غرب و شرق و اتصال به اقتصاد جهانی هستند.
به طور کلی، گزارش ایران ۲۰۳۵ نشان میدهد جامعه ایرانی «آرزو»های خوبی دارد ولی «هدف روشن و استراتژی مشخصی» ندارد.
@change_pros
به طور کلی، گزارش ایران ۲۰۳۵ نشان میدهد جامعه ایرانی «آرزو»های خوبی دارد ولی «هدف روشن و استراتژی مشخصی» ندارد.
@change_pros
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اعترافی وحشتناک درباره هدف قرار دادن مدرسه شجره طیبه میناب. افسر اطلاعاتی سابق آمریکا با صراحت اذعان میکند که ما میدانستیم آنجا مدرسه است.
@change_pros
@change_pros
😢1
آشفتگی نسل Z و بنبست نظامهای سنتی
اعتراضات دانشآموزان فرانسه را نمیتوان صرفا نزاعی صنفی بر سر کمبود معلم، کلاسهای شلوغ یا فرسودگی مدارس دانست. اهمیت این اعتراضات در پدیدهای عمیقتر نهفته است: "افزایش فاصله میان سرعت تغییر نسل جدید و سرعت تحول نهادهای سیاسی، آموزشی و اقتصادی."
نسل Z در جهانی رشد کرده که اینترنت، شبکههای اجتماعی و اکنون هوش مصنوعی، الگوی ارتباط، یادگیری، کار و حتی تصور انسان از آینده را دگرگون کردهاند. این نسل سیاست را فقط از طریق خانواده، مدرسه، احزاب، اتحادیهها و رسانههای رسمی نمیآموزد؛ بلکه بخش مهمی از تجربه اجتماعی خود را در محیطهایی افقی، شبکهای و بیمرز به دست میآورد. به همین دلیل، برای آن بسیاری از سلسلهمراتب، محدودیتها و فرآیندهای کندی که در نهادهای سنتی طبیعی تلقی میشوند، دیگر بدیهی نیستند.
پژوهشهای OECD نیز نشان میدهد جوانان کمتر به اشکال سنتی مشارکت سیاسی متکیاند و بیشتر از اعتراض، شبکههای اجتماعی و شیوههای غیرنهادی برای بیان مطالبات خود استفاده میکنند. بنابراین شبکههای اجتماعی صرفا ابزار انتقال پیام نیستند؛ بلکه به بخشی از "محیط شکلگیری سیاست و هویت سیاسی" تبدیل شدهاند.
ورود هوش مصنوعی این شکاف را عمیقتر کرده است. نسل Z همزمان شیفته ظرفیتهای AI و نگران آیندهای است که AI میتواند برای تحصیل، اشتغال و جایگاه اجتماعی او رقم بزند. جوان امروز خود را صرفا مصرفکننده فناوری نمیبیند؛ بلکه میخواهد در جهانی که رباتها و الگوریتمها در حال بازتعریف کار و تولیدند، نقش فعال داشته باشد. از همین رو، مقاومت او در برابر برخی ساختارهای سنتی را میتوان بخشی از کشمکش بر سر "حق مشارکت در طراحی آینده" دانست.
در چنین شرایطی، مدرسه نمونهای روشن از این تعارض است. اگر دانشآموز در جهانی زندگی کند که دسترسی به دانش تقریبا فوری و نامحدود شده، اما مدرسه همچنان با کلاسهای پرجمعیت، کمبود معلم، برنامههای خشک و زیرساختهای فرسوده اداره شود، طبیعی است که میان تجربه زیسته او و ساختار رسمی آموزش شکاف ایجاد شود. اعتراض در اینجا فقط اعتراض به یک مدرسه نیست؛ اعتراض به نهادی است که قرار است او را برای آینده آماده کند، اما خود با منطق گذشته اداره میشود.
البته این تحلیل به معنای عقلانی یا مسالمتآمیز بودن همه رفتارهای اعتراضی نیست. خشونت، تخریب و بهرهبرداری سیاسی از اعتراضات را باید از مطالبات واقعی دانشآموزان تفکیک کرد. اما برخورد امنیتی و انتظامی نیز بهتنهایی نمیتواند شکاف بنیادی میان نسل جدید و نهادهای موجود را حل کند.
از این منظر، مساله نسل Z را بهتر است نه صرفا «شورش جوانان علیه نظم موجود»، بلکه «مقاومت نسل آینده در برابر نهادهای گذشته» بدانیم.
این نسل الزاما خواهان بینظمی نیست؛ ممکن است خواهان نظمی متفاوت باشد: سریعتر، شفافتر، مشارکتپذیرتر، شبکهایتر و سازگارتر با فناوری. چالش اصلی نظامهای سیاسی و آموزشی نیز همین است: آیا میتوانند پیش از آنکه شکاف نسلی به بحران مشروعیت تبدیل شود، خود را با جهان جدید تطبیق دهند؟
مساله در نهایت فقط این نیست که نسل Z چه میخواهد؛ مسئله این است که "چه کسی حق دارد آینده را طراحی کند: نهادهایی که در جهان گذشته ساخته شدهاند، یا نسلی که قرار است در جهان آینده زندگی کند؟"
@change_pros
اعتراضات دانشآموزان فرانسه را نمیتوان صرفا نزاعی صنفی بر سر کمبود معلم، کلاسهای شلوغ یا فرسودگی مدارس دانست. اهمیت این اعتراضات در پدیدهای عمیقتر نهفته است: "افزایش فاصله میان سرعت تغییر نسل جدید و سرعت تحول نهادهای سیاسی، آموزشی و اقتصادی."
نسل Z در جهانی رشد کرده که اینترنت، شبکههای اجتماعی و اکنون هوش مصنوعی، الگوی ارتباط، یادگیری، کار و حتی تصور انسان از آینده را دگرگون کردهاند. این نسل سیاست را فقط از طریق خانواده، مدرسه، احزاب، اتحادیهها و رسانههای رسمی نمیآموزد؛ بلکه بخش مهمی از تجربه اجتماعی خود را در محیطهایی افقی، شبکهای و بیمرز به دست میآورد. به همین دلیل، برای آن بسیاری از سلسلهمراتب، محدودیتها و فرآیندهای کندی که در نهادهای سنتی طبیعی تلقی میشوند، دیگر بدیهی نیستند.
پژوهشهای OECD نیز نشان میدهد جوانان کمتر به اشکال سنتی مشارکت سیاسی متکیاند و بیشتر از اعتراض، شبکههای اجتماعی و شیوههای غیرنهادی برای بیان مطالبات خود استفاده میکنند. بنابراین شبکههای اجتماعی صرفا ابزار انتقال پیام نیستند؛ بلکه به بخشی از "محیط شکلگیری سیاست و هویت سیاسی" تبدیل شدهاند.
ورود هوش مصنوعی این شکاف را عمیقتر کرده است. نسل Z همزمان شیفته ظرفیتهای AI و نگران آیندهای است که AI میتواند برای تحصیل، اشتغال و جایگاه اجتماعی او رقم بزند. جوان امروز خود را صرفا مصرفکننده فناوری نمیبیند؛ بلکه میخواهد در جهانی که رباتها و الگوریتمها در حال بازتعریف کار و تولیدند، نقش فعال داشته باشد. از همین رو، مقاومت او در برابر برخی ساختارهای سنتی را میتوان بخشی از کشمکش بر سر "حق مشارکت در طراحی آینده" دانست.
در چنین شرایطی، مدرسه نمونهای روشن از این تعارض است. اگر دانشآموز در جهانی زندگی کند که دسترسی به دانش تقریبا فوری و نامحدود شده، اما مدرسه همچنان با کلاسهای پرجمعیت، کمبود معلم، برنامههای خشک و زیرساختهای فرسوده اداره شود، طبیعی است که میان تجربه زیسته او و ساختار رسمی آموزش شکاف ایجاد شود. اعتراض در اینجا فقط اعتراض به یک مدرسه نیست؛ اعتراض به نهادی است که قرار است او را برای آینده آماده کند، اما خود با منطق گذشته اداره میشود.
البته این تحلیل به معنای عقلانی یا مسالمتآمیز بودن همه رفتارهای اعتراضی نیست. خشونت، تخریب و بهرهبرداری سیاسی از اعتراضات را باید از مطالبات واقعی دانشآموزان تفکیک کرد. اما برخورد امنیتی و انتظامی نیز بهتنهایی نمیتواند شکاف بنیادی میان نسل جدید و نهادهای موجود را حل کند.
از این منظر، مساله نسل Z را بهتر است نه صرفا «شورش جوانان علیه نظم موجود»، بلکه «مقاومت نسل آینده در برابر نهادهای گذشته» بدانیم.
این نسل الزاما خواهان بینظمی نیست؛ ممکن است خواهان نظمی متفاوت باشد: سریعتر، شفافتر، مشارکتپذیرتر، شبکهایتر و سازگارتر با فناوری. چالش اصلی نظامهای سیاسی و آموزشی نیز همین است: آیا میتوانند پیش از آنکه شکاف نسلی به بحران مشروعیت تبدیل شود، خود را با جهان جدید تطبیق دهند؟
مساله در نهایت فقط این نیست که نسل Z چه میخواهد؛ مسئله این است که "چه کسی حق دارد آینده را طراحی کند: نهادهایی که در جهان گذشته ساخته شدهاند، یا نسلی که قرار است در جهان آینده زندگی کند؟"
@change_pros