꧁ 𝑺𝒂𝒓𝒌𝒆𝒏 ꧂
❁⃤
❁⃤
📜📜
❁⃤
سارکِن، پنجمین دختر شاه کاخارِس و دومین بچهی خونی ملکه خاتاکِن، فرمانروایان کوهستان، هستش. اونها تو شهری بین کوهها با خونههای تراشیده شده از سنگ زندگی میکنن.
سارکِن بیشتر از سایر خواهرانش به کارهای هنری، دستی و زنانه مثل بافتن جاجیم یا قالی علاقه داشت، توی طرحهایی که میبافت، افسانهها و روایات خانوادگی و باستانی مردمان کوهستان رو به تصویر میکشید. هرچند اون هم توی شمشیرزنی و تیراندازی مهارتهای کافی رو داره.
سارکِن توی دامنهی کوه درحال چیدن یکسری گیاه دارویی و گلهایی برای ساختن رنگ بود که ناگهان چشمش به افق خورد، آسمون آبی درحال قرمز شدن بود و پرندههایی غولآسا با گردنی دراز نزدیک میشدن. بیمعطلی به سمت قلعه دوید و توی راه فریاد زد که همه پناه بگیرن.
❁⃤
📜📜
꧁ 𝑳𝒂𝒈𝒉𝒊𝒕𝒉 ꧂
இ
📜📜
இ
لَغیث خدای هرج و مرج، شیطنت، فریبکاری، جادو و تردستی هستش. خدایی که مرزهای واقعیت رو به چالش میکشه و احتمالات و امکانات مختلف رو در نظر میگیره. اون یکی از خدایان کاخ "غَلاح" به حساب میاد که بالای تپهای بین آسمون و زمین قرار داره.இ
زمانی که خدایان برای همسری لِحانا با همدیگه میجنگیدن، خدای خدایان، عَثیلامور، تصمیم گرفت لِحانا رو به همسری لَغیث دربیاره، کسی که ذرهای اشتیاق برای ازدواج با لِحانا رو نداشت. مدتی بعد هم عَثیلامور، لَغیث رو بخاطر هرج و مرجهاش، مجازات کرد و لِحانا برای انتقام گرفتن، لغیث رو آزاد کرد و عَثیلامور رو به زانو درآورد.
زندگی به عنوان پادشاه خدایان و همسر الههی زیبایی برای لغیث شکنجهای تمام عیار بود. پس اون در سطح زمین سفر کرد، با آدمها وقت گذروند، تا اینکه تفکرات و شخصیت کارناس، سومین دختر فرمانروای کوهستان، اون رو مجذوب خودش کرد.
📜📜
꧁ 𝑮𝒂𝒔𝒊𝒏 ꧂
❮⃟⃟⃦⃩⃐᷍ ⃟⃟⃦ٰٜٜٜٜٖٜ⃩⃐⃑᷍
📜📜
❮⃟⃟⃦⃩⃐᷍ ⃟⃟⃦ٰٜٜٜٜٖٜ⃩⃐⃑᷍
گَسین، کوچیکترین دختر صیجارا، حاکم شهر "چاصیگِس"، یکی از بزرگترین شهرهای ساحلی هستش. چاصیگس شهری با خیابونهای سنگفرش، خونههای آجری با بومهای سفید و دیوارهای فیروزهای رنگ، معابد مرمرین و بزرگ که توش خدای دریا رو پرستش میکنن، به علاوهی کلی امکانات، هست.❮⃟⃟⃦⃩⃐᷍ ⃟⃟⃦ٰٜٜٜٜٖٜ⃩⃐⃑᷍
گَسین مثل خواهرانش، صیوانا و وِسین، یه دورگهی انسان و پریدریایی هستش که برای اکثریت افراد شهر چاصیگِس، اتفاقی نرمال و طبیعی به حساب میاد. اون دختری بشدت درونگرا و منظم هستش و احساساتش اونقدری عمیق هستن که کمتر کسی میتونه لمسشون کنه.
زمانی که صیوانا دورگهها رو به پناهگاه هدایت میکرد و وِسین نظمی به اوضاع میداد، گَسین روی صخرهای نشسته بود و اقیانوس رو تماشا میکرد. یهو متوجه موجوداتی شد که از اعماق اقیانوس به بالا میومدن و اصلا نیت دوستانهای نداشتن...
📜📜
꧁ 𝑽𝒂𝒏𝒊𝒓𝒚 ꧂
📜📜
وانیری الفی کیوت، مهربون، برونگرا، پر از انرژی مثبت، حساساتی و دل نازک، که توی بخش درختان همیشه سبز، توی کلونی محافظان جنگل زندگی میکنه. کلونیای گسترده و بزرگ که روی شاخههای غولآسای درختان زندگی، با ساختمونهای کروی شکل از جنس چوب و برگ و شکوفهها ساخته شده.
وانیری توی کلونی، به همراه افراد دیگه کارشون چیدن گلبرگ شکوفههاست تا اونها رو برای مصارف مختلف آماده کنن. البته وانیری به جز اینکار، برای مناسک و مراسمات مخصوص، جزو اون دخترهایی هست که رقصهای باستانی رو انجام میده.
وقتی شاهینها حمله کردن، اون دوستش ژانیرا رو به همراه واهِنی و ماریفا به سوراخی مخفی داخل درخت کشید تا در امان بمونن.
📜📜
꧁ 𝑪𝒉𝒂𝒏-𝒛𝒊 ꧂
❮⃟⃟⃦⃩⃐᷍ ⃟⃟⃦ٰٜٜٜٜٖٜ⃩⃐⃑᷍
📜📜
❮⃟⃟⃦⃩⃐᷍ ⃟⃟⃦ٰٜٜٜٜٖٜ⃩⃐⃑᷍
چانزی، ملکهی "چیجازی" هستش. چیجازی پادشاهیای نسبتاً بزرگ و ساحلی، دارای شهرهای کوچیک و مختلف، هم مرز با "چاصیگِس" و از شمال هممرز با کوهستان هست. خونهها در چیجازی با طرحهای ظریف و نوکتیز ساخته میشدن، چرا که مردم اونجا اعتقاد داشتن که این منطقه زادهی کوه و دریاست.❮⃟⃟⃦⃩⃐᷍ ⃟⃟⃦ٰٜٜٜٜٖٜ⃩⃐⃑᷍
چند ماه بعد از اینکه چانزی ولیعهد رو بدنیا آورد، شاه چیجازی بر اثر بیماری درگذشت و چانزی خودش قدرت رو بدست گرفت. برای نگه داشتن قدرت با مخالفان و رقبای زیادی جنگید تا اینکه قدرت خودش رو تثبیت کرد. اون درکنار ذات قدرتمند و جنگجوی خودش، وجه مهربون و لطیفی داشت که نثار بچهش، خواهران کوچیکترش، چاویز و چاوینا، و مردمش میکرد.
یک صبح سوارهای از نفس افتاده، از سمت چاوینا به دربار رسید و خبر حملهی موجوداتی هولناک رو داد، ناگهان هوا طوفانی شد، چانزی، چاویز رو برای درخواست کمک به چاصیگِس فرستاد.
📜📜
꧁ 𝑺𝒊𝒓𝒂𝒎𝒆𝒍𝒊𝒂 ꧂
ೃೋ
ೃೋ
📜📜
ೃೋ
سیرامِلیا بزرگترین دختر حاکم شیپارا هستش. شیپارا محلهای گرم و شرجی هست که جنگلهای بارانی دورتادورش رو احاطه کردن و سه رودخونهی بزرگ از زیر شهر میگذرن. خونهها اونجا با سنگ، کاهگل و بعضیها هم با آجر ساخته شدن. هر خیابون سنگفرش شده و مشعلهای بزرگی با آتیش جادویی توی هر صد متر گذاشته شدن و شب رو برای اهالی شیپارا روشن میکنن.
سیراملیا برای اینکه قدرت رو داشته باشه و جانشین پدرش بشه نفوذ زیادی توی دربار پیدا کرد و حتی برای اینکه به قدرت بیشتری دست پیدا کنه، با پسر شهر همسایه ازدواج کرد و در پشت پرده جفت حکومتها رو روی انگشتش میچرخوند، و به خواهران کوچیکترش، سیلِمانیرا و سیلاریا، خیلی سخت میگرفت.
اون با سیلاریا درگیری بیشتری داشت چون اون سرپیچی زیاد میکرد و از عمد مخالف خواستهی سیراملیا رفتار میکرد، مثل وقت گذروندن با یه پسر تاجر، به اسم ناریگو...
ೃೋ
📜📜
꧁ 𝑺𝒊𝒍𝒆𝒎𝒂𝒏𝒊𝒓𝒂 ꧂
ೃೋ
ೃೋ
📜📜
ೃೋ
سیلِمانیرا دختر وسطی حاکم شیپارا هستش. شیپارا محلهای گرم و شرجی هست که جنگلهای بارانی دورتادورش رو احاطه کردن و سه رودخونهی بزرگ از زیر شهر میگذرن. خونهها اونجا با سنگ، کاهگل و بعضیها هم با آجر ساخته شدن. هر خیابون سنگفرش شده و مشعلهای بزرگی با آتیش جادویی توی هر صد متر گذاشته شدن و شب رو برای اهالی شیپارا روشن میکنن.
سیلِمانیرا مثل دو خواهر دیگهش از جاهطلبی بالایی برخوردار بود، هر سهتای اونها برای داشتن قدرت بیشتر باهم در جنگ بودن اما مبارزهای زیرپوستی، و چون اختلاف سنی سیلِمانیرا با سیرامِلیا کم بود، نبرد اصلی بین اون دوتا بود. سیلِمانیرا هم بعد ازدواجش ملکهی یه حکومت دیگه هم شده بود.
برخلاف سیلاریا، سیلِمانیرا، کاملا مخفیانه و زیرپوستی اهدافش رو پیش میبرد و به ظاهر خودش رو مطیع خواهر بزرگتر نشون میداد...
ೃೋ
📜📜
꧁ 𝑨𝒕𝒉𝒊𝒍𝒂𝒎𝒐𝒓 ꧂
இ
📜📜
இ
عَثیلامور، خدای خلاقیت، آفرینندگی و فرمانروای خدایان در تمدنهای بیابانی و نسبتا خشک هستش. اون یکی از خدایان کاخ "غَلاح" به حساب میاد که بالای تپهای بین آسمون و زمین قرار داره.இ
اون شخصیتی به نسبت صلحآمیز داشت و سعی میکرد بهترین تصمیمات رو برای حفظ نظم و هارمونی جهان به کار بگیره. سختترین و بزرگترین تصمیم اون، ازدواج لِحانا، الههی عشق با لَغیث، خدای هرج و مرج بود. چرا که سایر خدایان برای بدست آوردن لِحانا حاضر بودن خونینترین جنگها رو به راه بندازن و همگی منتظر قضاوت و تصمیم نهایی اون بودن.
و پس از این تصمیم عَثیلامور خشم لِحانا رو معطوف به خودش کرد...
📜📜
꧁ 𝑳𝒊𝒂𝒏𝒐𝒓 ꧂
இ
இ
📜📜
இ
لیانور پسر لطیف و ملیح لِحانا و لَغیث، خدایان عشق و هرج و مرج در تمدنهای بیابانی و نسبتا خشک هستش. اون یکی از خدایان کاخ "غَلاح" به حساب میاد که بالای تپهای بین آسمون و زمین قرار داره.
لیانور تا حد امکان سعی میکرد از غَلاح و خدایان فاصله بگیره، اون هرگز از بودن با اون افراد مغرور لذت نمیبرد. اکثر فانیها هم اون رو با نام والدینش قضاوت میکردن، برای همین ترجیح میداد گمنام بمونه.
تنها کسی که بهش اعتماد کرد و باهاش دوست شد، الف کوچیکی به اسم وانیری بود. و وقتی لِحانا آخرالزمان رو شروع کرد، برای محافظت از عزیزانش، جلوی اون موجودات ایستاد...
இ
📜📜
سلام!𓁬⊱کاراکترهای هر بخش⊰𓁫
همگی به خیمهی عجایب من خوش آمدید! آیا به دنبال جایی شگفتانگیز برای کشف ناشناختهها میگردید؟ به جای درستی آمدهاید! اینجا با چیزهایی مواجه خواهید شد که هرگز در زندگی خود تجربه نکردهاید؛ مانند همین گویهای شیشهای داخل سبد! میتوانید یکی از آنها را بردارید و تکان دهید تا موجود بندانگشتی داخل آن به گریه و زاری بیفتد-
چه؟ آن را دوست ندارید؟ مشکلی نیست! میتوانید از طنابهایمان دیدن کنید. هرتکهی بریده شده را اگر به زمین بیندازید، تبدیل به افعی میشود و اگر دمشان رابگیرید مجدداً یک طناب کارآمد خواهد شد؛ به شما اطمینان میدهم!
چه؟ آن کارتها؟ نه آنها کارتهای تاروت نیستند... آنها.. خب، داستانش واقعاطولانیست.
داستانی به درازای زمان! آیا مایل به شنیدن آن هستید؟ بسیارخب... بیاید به آغاز جهان برگردیم...
. ˖ ࣪𓂃. ˖ ࣪𓂃. ˖ ࣪𓂃. ˖ ࣪𓂃. ˖ ࣪𓂃. ˖ ࣪𓂃. ˖ ࣪𓂃. ˖ ࣪𓂃. ˖
⚜بخش اول: حَثیرا، عَثیلامور
⚜بخش دوم: عَثیلامور، حَثیرا، لِحانا، لَغیث، لِعورا
🛡بخش اول وویسها🛡