چهارراه
328 subscribers
114 photos
63 videos
22 files
222 links
فرشته ذاکر
دانش‌آموخته‌ فلسفه و روان‌شناسی
روان‌درمانگر پویشی
برای نوبت‌دهی آنلاین و حضوری به شماره
۰۹۱۹-۴۲۲-۶۳۳۱ پیام بدهید.

در اینجا از دغدغه‌هایم می‌نویسم؛ درباره زندگی، فلسفه، روان‌کاوی و زنان

@chahar4rah

تماس با ادمین:
@ZakerFereshteh
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کلاژ انسجام
فرشته ذاکر

تلخی از زندگی جدایی‌ناپذیر است. ناکامی همیشه در کمین‌مان نشسته است. ما هیچ گاه به تسلط کامل بر محیط پیرامون‌مان دست نخواهیم یافت. هیچ گاه به رضایت کامل در روابط‌مان نخواهیم رسید. تکه تکه‌های پخش شده‌ی ما در زمان‌ها و مکان‌های مختلف، هیچ گاه به انسجامی کامل نخواهند رسید.
زندگی ما کلاژی‌ست از رنگ‌ها و جنس‌هایی که گاه کاملا بی‌ربط به نظر می‌آیند. احساس انسجام و معنادار بودن، تنها زمانی به دست می‌آید که ما تابلویی/روایتی بسازیم از این تکه‌های پراکنده که وقتی تماشایش می‌کنیم، تصویری جدید و معنادار را ببینیم. تصویری که هم آن تکه‌ها هست و هم نیست. هم آنها را بازنمایی می‌کند، هم چیزی بیشتر را، کلیت را. کلیتی که یک گوشه‌اش را رنج‌ها و ندانم کاری‌ها و خطاهای‌مان ساخته است، گوشه‌ی دیگرش را تلاش‌ها و خلاقیت‌های‌مان. احساس انسجام را بیرون به ما نمی‌دهد.

https://t.me/chahar4rah چهارراه
کلاژ انسجام
فرشته ذاکر

تلخی از زندگی جدایی‌ناپذیر است. ناکامی همیشه در کمین‌مان نشسته است. ما هیچ گاه به تسلط کامل بر محیط پیرامون‌مان دست نخواهیم یافت. هیچ گاه به رضایت کامل در روابط‌مان نخواهیم رسید. تکه تکه‌های پخش شده‌ی ما در زمان‌ها و مکان‌های مختلف، هیچ گاه به انسجامی کامل نخواهند رسید.
زندگی ما کلاژی‌ست از رنگ‌ها و جنس‌هایی که گاه کاملا بی‌ربط به نظر می‌آیند. احساس انسجام و معنادار بودن، تنها زمانی به دست می‌آید که ما تابلویی/روایتی بسازیم از این تکه‌های پراکنده که وقتی تماشایش می‌کنیم، تصویری جدید و معنادار را ببینیم. تصویری که هم آن تکه‌ها هست و هم نیست. هم آنها را بازنمایی می‌کند، هم چیزی بیشتر را، کلیت را. کلیتی که یک گوشه‌اش را رنج‌ها و ندانم کاری‌ها و خطاهای‌مان ساخته است، گوشه‌ی دیگرش را تلاش‌ها و خلاقیت‌های‌مان. احساس انسجام را بیرون به ما نمی‌دهد. در بیرون نقش‌های مختلف‌مان هر کدام ما را به یک سو می‌کشانند. رابطه‌ی عاطفی‌مان از ما یک توقع دارد، رابطه‌ی شغلی‌مان توقعی دیگر. نقش والدگری‌مان یک چیز می‌طلبد، نقش فرزندی‌مان چیزی دیگر. آرزو‌ها و ارزش‌های‌مان یک جور خواب و خیال را در سرمان می‌اندازد، واقعیت‌ها و محدودیت‌های‌مان جوری دیگر خواب و خیال را از سرمان می‌پراند. ما در بیرون به انسجام نمی‌رسیم. برای رسیدن به انسجام نیازمند هنری هستیم که بتواند تکه‌های گاه متناقض ما را کنار هم بچیند و تصویری معنادار از درون آن بیرون بکشد. تنها کسی که می‌تواند این کار را برای‌مان بکند، "ایگو" یا "خودِ" ماست. هیچ معشوقه، هیچ مادر/پدر، یا هیچ خداوندگاری نمی‌تواند این احساس انسجام را برای ما بسازد. این هنری‌ست که تنها از دست "خود" ما برمی‌آید. چرا که او تنها زیست‌گر و تنها تماشاگر تمام این تکه‌هاست و بس!
زیست تکه تکه ترسناک نیست، واقعیت است. واگذار کردنِ مسئولیتِ کنار هم نشاندن این تکه‌ها و شکل دادن تصویری معنادار به دیگری، بیهوده و شاید ترسناک است. چون ناامید کننده است. چون نشدنی‌ست. ما مدام در حال تکه تکه شدن و بازیابی تکه‌ها در کلیتی نوین هستیم. زمانی که نمی‌توانیم تکه‌ها را در قالب تصویری معنادار بازیابی کنیم به مشکل بی‌معنایی برمی‌خوریم. هر چقدر این تکه‌ها بیشتر از تصویر کلی بیرون بیافتند، بیشتر احساس عدم انسجام می‌کنیم. تکه‌هایی از زندگی‌مان هستند که خیلی دردناکند، که خیلی شرم‌آورند، که خیلی ناعادلانه‌اند و دل‌مان نمی‌خواهد دوباره چشم‌مان به آنها بیافتد. سعی می‌کنیم سر به نیست‌شان کنیم. ولی نمی‌شود. آنها به شکل دیگری، شاید به شکل ترسناک‌تری اظهار وجود می‌کنند. درست همانجا که می‌خواهیم پنهان‌شان کنیم، بیرون می‌زنند.
هنری رهایی‌بخش است که نخواهد هیچ تکه‌ی دردناکی را به زور ببرد و دور بیاندازد. نپذیرفتن و دور انداختن آنها نه حال ما را بهتر می‌کند، نه از ما انسان‌های بهتری می‌سازد و نه رهایی بیشتری برای‌‌مان به ارمغان می‌آورد. رهایی در پذیرفتن فقدان است؛ فقدان رهایی. پذیرفتن این که آنها وجود دارند و هستند و ما باید بقیه تکه‌های وجودمان را کمی این ورتر و آن‌ورتر کنیم و جایی برای آنها هم باز کنیم. برای دیده شدن‌شان، برای به رسمیت شناختن‌شان. و البته پذیرفتن این که آنها تمام ما نیستند، و تنها بخشی از ما هستند و گوشه‌ای را اشغال کرده‌اند.

تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره‌هایش
آفتاب به دنیا آمد*
* فروغ فرخزاد

https://t.me/chahar4rah چهارراه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ژینا جان بخشی از من، بخشی از ما، با شما خاک شد؛ شد خاک ایران. چطور ممکن است از این خاک پا پس بکشیم!

#زن_زندگی_آزادی

https://t.me/chahar4rah چهارراه
گزارش روزنامه شرق درباره تجربه‌های آزار جنسی مردان را می‌خواندم، به جمله‌ای رسیدم که غم زیادی در من ایجاد کرد: "بسیاری حتی این موضوع را با روان‌درمانگرهای خود نیز مطرح نکردند، چون از هر قضاوت اجتماعی ترس دارند".
من در جایگاه روان‌درمانگر، برایم بسیار غم‌انگیز است که مراجعان مرد ما به چه میزان ناامن هستند. این ناامنی چقدر عمق دارد و به آن خیلی کم پرداخته شده. مردان برای این که همیشه باید تصویری از قدرت داشتن را به نمایش بگذارند، خیلی جاها حق خودشان نمی‌دانند احساسات دردناک‌شان را بپذیرند و درباره آنها حرف بزنند.
شاید به همین دلیل است که مردان اساسا خیلی کمتر از زنان به روان‌درمانگرها مراجعه می‌کنند. چون یا از خودشان انتظار دارند هیچ ضعفی نداشته باشند، یا اگر دارند خودشان باید از پسِ خودشان بربیایند. به تنهایی و در خفا مسائل‌شان را حل کنند. ظاهر این رفتار، نوعی خودهمه‌توان‌پنداری را به نمایش می‌گذارد، اما در عمقش ناامنی زیادی هست که فرد را با خودش و ناامنی‌هایش تنها می‌گذارد.

https://t.me/chahar4rahچهارراه

گزارش خانم فرخه را در لینک زیر بخوانید:

https://www.sharghdaily.com/fa/tiny/news-1051558
Paeiz
Hojat Ashrafzadeh
پاییز و احساسات آتشی، سرخ، زرد و رنگ و رنگ ما

https://t.me/chahar4rah چهارراه
16 - Yad-e Nafaraat dar Gardesh-e Fosool
RadioChehrazi
پاییز بود دیگه...
مهر، آبان، وای از آذر
چرا همه رفته بودناشونو می‌ذارن پاییز، چرا هیچکی برنمی‌گرده
چای نمی‌خوام بیا بشین پاییز خیلی یاد تو می‌کنم

https://t.me/chahar4rah
پنجمین کنگره روانکاوی و روان‌درمانی پویا در راه است

https://t.me/chahar4rah. چهارراه
حوصله‌ام از زندگی سر رفته
فرشته ذاکر

رنج نامحسوسی را در آدم‌ها می‌بینم که خیلی به چشم نمی‌آید و مهم به نظر نمی‌رسد. ولی رنج فرساینده‌ای‌ست. خیلی غم‌انگیز است که در کودکان سه_چهار ساله هم می‌بینم این را. نامش را می‌گذارم "درد ذوق‌زدگی" شایدم بهتر باشد بگذارم "رنج بی‌اشتیاقی".
صنعت و تکنولوژی مدرن به طور مداوم تلاش می‌کند چیزهایی (اعم از خوردنی‌ها، پوشیدنی‌ها، اسباب‌بازی‌ها، شهربازی‌ها، خانه‌ها، سکس‌ها، سفرها و...) را به کودکان و بزرگسالان ارائه دهد که آنها را ذوق‌زده کند. البته صنعت و تکنولوژی مدرن خیلی کارش را خوب انجام می‌دهد و حقیقتا خیلی‌ام موفق می‌شود هم کودکان و هم بزرگسالان را ذوق زده و گاهی انگشت به دهن کند. ذوق‌زدگی چیز بدی نیست و آدم‌ها به آن نیاز دارند. از خوبی‌های تکنولوژی و صنعت مدرن هم که دفترها می‌شود نوشت. اما ارسطو خدا بیامرز می‌گفت "حد وسط" یا "اعتدال" فضیلت است. این حرف ارسطو سهل و ممتنع است. چرا که خیلی ساده به نظر می‌رسد اما تشخیص و کاربستش در زندگی آسان نیست.
ذوق‌زدگی تبدیل به تکلیف آدم‌ها در دنیای مدرن شده است. آدم‌ها یا مکلفند دنیا را ذوق زده کنند یا دنیا مکلف است آنها را ذوق‌زده کند. هر کدام از اینها اتفاق نیافتد یا آنها به دردنخورند یا دنیا به دردنخور است. از طرفی حتی یک کودک سه-چهار ساله هم بعد از چندی درمی‌یابد که شعله‌ی ذوق‌زدگی خیلی کم‌فروغ است، و دیر نمی‌پاید. این خیلی ناامید کننده است. ذوق‌زدگی ریشه در فانتزی‌های کودکی‌مان دارد. همه چیز به شکلی جادویی ساخته می‌شود؛ ماشین‌هایی که پرواز می‌کنند، حیواناتی که حرف می‌زنند، نردبانی که به ماه می‌رسد، و خانه‌ای که به کاخ بدل می‌شود، و موجود بی‌نقصی که به ما دل می‌بازد و...
خیلی از خلاقیت‌های ما از فانتزی‌های کودکی‌مان تغذیه می‌کنند، اما فانتزی‌هایی که روی اجاق داغ واقعیت پخته شده‌اند و سر و شکلی بالغانه گرفته‌اند. فانتزی‌ای می‌تواند به خلاقیت تبدیل شود که در تماس با داغ واقعیت نسوزد و خاکستر نشود. ذهن ما به مرزهای روشنی بین دنیای فانتزی و دنیای واقعی نیاز دارد، وگرنه گیج و سردرگم می‌شود.
واقعیت هیچ چوب جادویی ندارد. برای این که روی ماه که بماند، روی شاخه‌ای بنشینیم که فقط از دو‌ سه متر بالاتر به نظاره‌ی دنیای اطراف‌مان بنشینیم، کلی مهارت باید یاد بگیریم و با کلی ترس باید بجنگیم. برای این که درِ خانه‌مان را به روی کلی حیوان که بماند تنها به روی گربه‌ای باز کنیم، با کلی محدودیت باید کنار بیاییم. سال‌ها باید زحمت بکشیم و زمانی طولانی صبوری کنیم تا جایگاه و رفاه‌مان را تنها یکی_دو درجه ارتقا بدهیم. برای این که رابطه‌ای را سرپا نگه داریم، همه‌ی اینها را یکجا نیاز داریم؛ با ترس‌های‌مان بجنگیم، مهارت یاد بگیریم، محدودیت‌هایی را بپذیریم، صبوری کنیم و... خب این همه کار انجام دادن سخت است. اگر اشتیاقی عمیق در کار نباشد، چه کسی حوصله دارد این همه راه را برود.
اگر حاضر نباشیم از دنیای جذاب و دلربای فانتزی‌های کودکی‌مان دست بکشیم، در زمین واقعیت با هر سختی‌ای آماده‌ایم که ول کنیم و خیال خواسته‌های آسان‌یاب‌تری را در سرمان بپرورانیم.
طبیعتا هموار کردن مسیر ناهمواری که باید برایش زحمت کشید، صبوری کرد و ناکامی تحمل کرد، بی‌ارزش می‌شود. ملاک برای میزان معناداری چیزهای جهان، می‌شود میزان آسان‌یاب بودن آنها. هرچقدر دستیابی به خواسته‌ای پیچیده‌تر، زمان‌برتر، و مستلزم تلاش و صبوری بیشتر، آن چیز بی‌معناتر و بی‌ارزش‌تر. این در حالی‌ست که دستیابی به چیزهای ارزشمندِ جهان، اساسا کند، پیچیده و مستلزم تلاش، صبوری و تحمل ناکامی‌ست. وقتی برای به جان خریدن این همه، آمادگی‌ای در خود نمی‌بینیم، آسان‌تر آن است که چیزهای ارزشمند جهان اساسا برای‌مان بی‌ارزش و بی‌معنا شود تا این که جایی برای مواجهه با ناکامی‌ها و کندشدن‌ها و ابهام‌ها باز کنیم.
اما کنار آمدن با "دنیایی بی‌معنا" از کنار آمدن با تمام دشواری‌های جهان سخت‌تر است. پس به ناگزیر خریدارِ ذوق‌زدگی‌هایی می‌شویم که دست کم برای لحظاتی جهان را برای‌مان معنادار کند. بعد از چندی که این ذوق‌زدگی‌ها دیگر جوابگو نبود، با بی‌معناییِ برساخته‌ی این جهان ذوق‌زده چه کار باید کرد؟

https://t.me/chahar4rah چهارراه
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
جمع اضداد
فرشته ذاکر

اولین مواجهه‌ام با آقای بیضایی، دیدن فیلم سگ‌کشی بر پرده‌ی سینما بود. "واقعیت" چنان بی‌رحمانه و لخت گذاشته شده بود روی میز که تا چند روز گیج بودم. با خودم فکر می‌کردم با این وضع چطور می‌توانیم دوام بیاوریم. بعد فیلم مسافران را دیدم، و بعد باشو غریبه کوچک و... فهمیدم چطور می‌شود دوام آورد و یکی از نابودکنندگان نشد.
در میانه‌ی حجم انبوه زن‌ستیزی (که هم از سوی مردان و هم از سوی زنان بود)، نگاه او به زن و زنانگی، چراغ امید را در دلم روشن نگه می‌داشت.
امید و آمالش برای ایران، و برگ‌هایی که از لابه‌لای دفتر تاریخ می‌کشید بیرون و نشان‌مان می‌داد، مرحمی بود بر زخم‌های تحقیرشدگی‌های ملی‌مان.
آقای بیضایی آمیزه‌ی عجیبی از چیزهایی بود که در ذهن من کنار هم نمی‌نشستند و طول کشید تا عمق نیرومندی شخصیت و آثارش را بفهمم و برای خودم توشه بردارم.
چهره، تن صدا، و صراحت بیانش، نشان از مردانگی‌‌ای داشت که برایم آشنا بود. مردانگی‌ای که از زن می‌ترسید و تا حد امکان یا از او فاصله می‌گرفت یا نزدیک می‌شد و به بندش می‌کشید. اما آقای بیضایی نه تنها از زن نمی‌ترسید که زن را منبع آفرینش، آبادانی و سخت‌کوشی می‌دانست. نه تنها از پیوند با زن نمی‌هراسید، که اجازه می‌داد زنان در او راه یابند و فرزندان اندیشه و هنرشان به زیبایی متولد شوند.

آقای بیضایی بارها و بارها در سخنانش می‌گوید من برای حرف‌هایی که همین طوری بی‌دلیل از دهان این و آن می‌پرد بیرون و معلوم نیست طرف تا چند وقت دیگر خودش همین حرف‌ها را بزند یا نه، وقت نمی‌گذارم. همین شجاعت او در کنار زدن قضاوت‌ها و ادامه دادن به راهی که برای خودش شفاف و روشن بود، از او مردی ساخت که بیش از آن که مشغول جنگیدن با این و آن باشد، مشغول ساختن چیزهایی شد که دلش می‌خواست وجود داشته باشند.
آقای بیضایی الگوی انسانی‌ای را پیش روی جامعه ما گذاشت، که ما سخت به آن نیاز داریم؛
او پیوند عمیقش با زنان را تهدیدی برای مردانگی‌اش نمی‌دید، پس نه تنها نفرتی نسبت به زنان از او بیرون نمی‌جهید که عشقش به زنان را با صدای بلند آواز می‌داد؛
با وجود آن که مرارت‌های زیادی به خاطر بهائی بودن والدینش و به خاطر تفکر مستقلش بر او تحمیل شد، این مرارت‌ها هرگز بهانه‌ی فرو رفتن در نقش قربانی و یا زبانه کشیدن شعله‌های نفرت از ایرانی بودنش نشد، که عاشقانه‌تر برای احیای ایران و فرهنگ ایرانی سنگ‌های خارا را تراشید، در عین حال که با زبان رسا و بدون لکنت از حقش و سهمش از این آب و خاک دفاع کرد؛
روشن بودن خواسته‌ها و مسیری که در آن قدم گذاشته بود از او جریان آبی ساخته بود که هر جا به مانع می‌خورد، اگر چه رنج می‌کشید ولی دوباره آبراهه‌ی جدیدی خلق می‌کرد و به جریان می‌افتاد.
این همه در ذهن من تصویری از ایشان ساخته که در عین شجاعت و صراحت لهجه، بسیار فروتن و بی‌ های‌وهو بود. در عین خستگی‌ها و مرارت‌های فراوان، سخت‌کوش و استوار بود. در وجودش نیروی مردانگی با نیرویی زنانه هم‌آغوش بود. گفتار و کردارش صادقانه و منسجم بود. و با وجود ناکامی‌های فراوان، او را کامیاب می‌بینم.
آقای بیضایی از شما ممنونم که چنین الگوی نیکویی را برای ما و فرزندان‌مان به میراث گذاشتید. شما چیزهایی را کنار هم نشاندین که در فرهنگ ما عادت بر آن است که اینها را نمی‌شود با هم جمع کرد. برای این خرق عادت سپاسگزارم.

https://t.me/chahar4rah چهارراه
کالیگرافی اثر دوست هنرمندم: هانیه علیزاده
enjoy.calligraphy
https://www.instagram.com/enjoy.calligraphy?igsh=MWxrYzhjbzhwdmJscg==
در اعماق تاریک
فرشته ذاکر

در اعماقِ تاریک ایستاده‌ایم و کورسوی نوری در افق دیده نمی‌شود. مردم جان به لب رسیده، تیر خلاص می‌خورند. ما نمی‌دانیم با این هجمه‌ها چه کار کنیم. نمی‌دانیم این همه خشم و خون و غم و استیصال را چگونه هضم کنیم. این همه آشوب را چگونه سر و سامان دهیم.
ناامنی، احساس خطر و ترس و خشم، دیگِ جوشانی‌ست که دود و بخورش آدم را کور می‌کند. هر صدایی و هر لمسی زود آدم را از جا می‌پراند و آماده حمله می‌کند.
بدن‌ها و روان‌ها رفته‌اند روی حالت بقا. در وضعیت بقا ذهن همه چیز را ساده‌سازی می‌کند: تهدیدآمیز_ غیرتهدیدآمیز؛ با من_ علیه من. دیدگاه‌های مخالف با دیدگاه‌های من، به سرعت تهدیدآمیز ارزیابی می‌شود که باید به نحوی از بین بروند.
از سوی دیگر، در بیرون از ذهن و بدن ما، همه چیز گنگ و پیچیده است‌ و راه حلی روشن و قطعی‌ وجود ندارد.
در این وضعیت ساز و کارهای دفاعی ابتدایی روان ما فعال می‌شوند. فرد ناامن، ترس‌ها و انقباض‌های فکری خودش را پروجکت می‌کند روی دیگری. قضاوت‌ها صفر و صدی می‌شود. اگر فرد خودش را متعلق به گرایش فکری راست می‌داند، باعث و بانی تمام بدبختی‌های مملکت می‌شوند چپ‌ها. اگر خود را متعلق به گرایش فکری چپ بداند، عامل تمام سیاهی‌ها می‌شوند راست‌ها. مطلق‌گرایی شایع می‌شود و تیغ‌های قضاوت آنقدر تیز می‌شود که آماده‌ی کشتن دیگری‌ست. دیگری‌ای که با من هم‌نظر یا هم‌عمل نیست پس یک تهدید است.
اگرچه این وضعیت پیامد طبیعی سال‌ها، بلکه دهه‌ها تحمیل انواع و اقسام فشارهای سیاسی و اجتماعی‌ست، اما اگر مراقبت نکنیم می‌تواند ما را به دامان فاجعه‌ای به مراتب خطرناک‌تر از فاجعه‌ای که درون آن هستیم بیاندازد: خوردن یکدیگر در شرایط قحطی.
در این شرایط باید مرتب به خودمان یادآوری کنیم که در وضعیت بحران بیش از هر زمانی ما نیاز به همدلی و در کنار هم ایستادن داریم. نیاز داریم درباره افکار و احساسات‌مان با هم حرف بزنیم.
اگر به هنگام گفت‌وگو چند نکته مهم را به خودمان تذکر بدهیم، همه راه‌ها مسدود نمی‌شود و ما هنوز می‌توانیم از روابط انسانی‌مان مراقبت کنیم:
- قرار نیست من طرف مقابلم را قانع کنم که جهت فکری‌اش تغییر کند و با من هم‌فکر شود، من صرفا می‌خواهم به او گوش بدهم و سعی کنم دغدغه‌های او را بفهمم.
- من اگر همدلانه می‌شنوم معنایش این نیست که دیگری را تایید می‌کنم.
- قرار نیست با این گفت‌وگوها به راه حل‌های نهایی و قطعی برسیم، شاید به هیچ راه حل مشترکی نرسیم. هدف این است که از رابطه‌ی انسانی‌مان مراقبت کنیم.
- در نهایت هدف این است که با وجود اختلاف نظر، کنار یکدیگر بمانیم. احساس تنهایی و طردشدگی را کم کنیم و بروز مشکلات روانشناختی عمیق اجتماعی را کنترل کنیم.
* بعد از هر بار اعتراضات اجتماعی، ما با موجی از افسردگی و خودکشی روبه‌رو می‌شویم که به روان اجتماعی‌مان زخم می‌زند. ما می‌توانیم با مراقبت از تعامل‌های‌مان، جلوی بخشی از این زخم‌های جبران‌ناپذیر را بگیریم.

https://t.me/chahar4rah چهارراه
ما قطع شدیم
فرشته ذاکر

ما قطع می‌شویم، پرت می‌شویم و کشته می‌شویم یا با گلوله یا بی‌گلوله. مرگ ما را احاطه کرده است. آن بخش از ما که با زخم‌های باز و با چشم‌هایی خاک‌آلود هنوز نمرده است، با سرگیجه و تلوتلوخوران بلند می‌شود و می‌خواهد دوباره وصل شود. اما به هیچ وصل شدنی نمی‌تواند دل ببندد. منتظر است که رشته‌ی هرآنچه ساخته است دوباره قطع شود، دوباره ‌پرت شود به نقطه‌ای نامعلوم و دوباره گودال مرگ جلوی پایش دهان بگشاید. مرگ از هر سوراخی هجوم می‌آورد. مرگ حضورش مطمئن و زندگی حضورش نامطمئن شده است.
به دست آوردن و محافظت از ابتدایی‌ترین امور ارزشمندِ زندگی با افتادن در دهان مرگ گره خورده است. کم کم انگار نه تنها خود آن چیزهای ارزشمندی که برای به دست آوردن‌شان ناگزیر شده‌ایم از پل مرگ گذر کنیم، که خود مرگ هم ارزشمند می‌شود.
این را از آنجا می‌شود فهمید که هر جا مشغول زندگی هستیم، صدایی از زیر پوست‌مان بلند می‌شود که تف و لعنت می‌فرستد، سرزنش‌مان می‌کند و خروارها احساس گناه بارمان می‌کند. اگر متوجه شویم که هنوز میل به زندگی کردن در ما قدرت دارد، احساس یک خیانتکار را داریم. زنده‌ای که با زندگی کردنش، دارد به کشته شدگان ارزشمندش خیانت می‌کند.
این کاملا طبیعی به نظر می‌رسد. اما طبیعی نیست.
ما عمیقا سوگواریم
سوگوار عزیزانی که باید الان زنده می‌بودند و زندگی می‌کردند. آنها مرگ انتخاب‌شان نبود. از زندگی کردن شرمگین نبودند. از این که ذره ذره، زنده‌گی‌شان تبدیل به مرده‌گی شده، خشمگین بودند.
میل به مرده‌گی، میلی طبیعی نیست. شرم داشتن از زنده‌گی، طبیعی نیست. احساس گناهِ  بازماندگی‌ احساس سالمی نیست. اگر به این احساسات‌مان حواس ندهیم، به خودمان و زنده‌مانده‌ها خشم و نفرت می‌ورزیم و این طوری انگار همه چیز طبیعی‌تر است، ولی طبیعی نیست. یادمان باشد در وضعیت تروما، چه ترومای شخصی و چه ترومای جمعی -آن هم ترومای تکرارشونده- خیلی چیزها دیگر سرجایش نیست. و خیلی چیزها که طبیعی به نظر می‌رسد اصلا طبیعی نیست.
سرزنشِ هرآنچه ما را به زندگی وصل می‌کند و میل به سرخوردن در دهان مرگ هم اصلا طبیعی نیست.
ما خشمگین و سوگواریم
نه گناهکار و مجرم


https://t.me/chahar4rah چهارراه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همه تن فریاد..

شهریار ظرف‌ساز

https://t.me/chahar4rah
زنده باد نفرت
بخش اول
فرشته ذاکر

در هفته‌های گذشته چند مطلب نوشتم که همه نصفه_نیمه ماند. هیچ کدام را نتوانستم تمام کنم. همه چیز در آن بیرون با یک شدتی در جریان است که هر چه تلاش می‌کنم به آن وصل شوم، نمی‌شود. پیوند زود جایش را به گسست می‌دهد و بالعکس. شمشیرها از هر سو چنان آخته است که حرف در دهانم و کلام در ذهنم می‌خشکد. نه این که از حرف زدن بترسم، حرف زدن را بیهوده می‌بینم. کلام قرار است ما را به یکدیگر پیوند دهد، ولو پیوندی انتقادی. اما اکنون، کلام ماهیت خودش را از دست داده است. کلمه دیگر واژه‌ای نیست که معنایی را در زهدان خودش حمل کند و به دیگری برساند. کلمه گلوله‌ی آتشی‌ست که به سوی دیگری پرتاب می‌شود و می‌سوزاند و سوراخ می‌کند. کلمه‌ها از جنس گلوله‌اند؛ گلوله‌های هجدهم و نوزدهم دیماه ۱۴۰۴. در این فضا احساس اختگی می‌کنم. "کاری" کردن "عملی" داشتن، انگار ناممکن شده است. در میدان جنگ، هر کس تیرانداز ماهرتری باشد، زنده‌تر است. در میدان جنگ باید انسانی را کشت تا انسانی دیگر را نجات داد. باید صدایی را خفه کرد تا صدایی را نجات داد. قاعده‌ی بازی، اکنون مرگ است؛ و فرمانروا، نفرت. می‌دانم که برای ادامه‌ی رابطه، ادامه‌ی زندگی، به نفرت هم نیاز داریم و نفرت کار خودش را خوب بلد است. می‌دانم که عشق اکنون، پیکری‌ست خونین. تکه‌ و پاره، زیرِ دست و پا. می‌دانم که عشق قلمرویی شکست خورده است؛ و نفرت، نیرومند و با نفس‌هایی آتشین، پیروز و تازنده.
کاملا همدلانه، موج سوزان نفرت را درک می‌کنم و به نفرت‌ورزان حق می‌دهم که خشاب‌های‌شان پر و آماده باشد. این زبانی‌ست که طرف مقابل رابطه به میدان آورده است. آدمکشی، رابطه را می‌سوزاند، عشق را لال می‌کند و آدمی را اخته می‌کند. مردمی که به هر دری زدند تا زبانی برای گفت‌وگو‌ با حاکمیت‌شان پیدا کنند و نکردند، قتل عام‌شان به آنها پیام داد که شما را اخته می‌کنم. اختگی، آدمی را فلج می‌کند و توان هر گونه حرکتی را از او سلب می‌کند. اختگی، زندگی را از معنا تهی می‌کند. پوچی زیر پوست آدم‌ها می‌خزد. از لای درز پنجره‌های بسته، از زیر درهای قفل شده، به درون خانه‌ها می‌خزد و زندگیِ درون خانه‌ها را یخ‌زده می‌کند. اینجاست که نفرت دست به کار می‌شود. برای نجات معنا، برای نجات زندگی، برای نجات عشق. نفرت به میدان می‌آید برای جنگیدن، برای سوزاندن و کشتن. نفرت چیزهایی را می‌کشد تا چیزهایی بتوانند زنده شوند. موفق هم می‌شود. پس زنده باد نفرت!
آری، زنده باد نفرت، تا جایی که راه را گم نکرده باشد. نفرت نیرویی خروشان و توفنده است که در مرده‌ترین روزها دست ما را می‌گیرد و از جا بلندمان می‌کند، به ما که فلج شده‌ایم توان حرکت می‌دهد. و چه چیز بهتر از این نیرو، در روزهایی که مرگ از هر سوراخی خودش را به ما می‌رساند.
اما یک زنهار در این نیرو هست. نفرت به جز کشتن و سوزاندن و ویران کردن، کار دیگری بلد نیست. آنچه را که لازم است بسوزاند خوب بلد است بسوزاند، اما آنچه را که لازم است ساخته شود مطلقا بلد نیست بسازد. ذاتش با ساختن بیگانه است. پس اگر برای نجات از مرده‌گی تنها به نفرت بسنده کنیم، زود راه را گم می‌کنیم. آنجا که باید چیزی را بین خودمان بسازیم هم مشغولِ سوزاندن می‌شویم.
برای این که رابطه انسانی‌مان زنده بماند عشق و نفرت مدام باید دست به دست شوند و جای خود را به یکدیگر بدهند. نفرت تا زمانی نجات‌دهنده است که برای محافظت و تیمار عشق می‌جنگد. اگر عشق به تمامی بمیرد و نفرت بتازد، دیگر نقطه‌ی پایانی بر جنگ نیست. نقطه‌ی پایانی بر کشت و کشتار نیست. و معنایی که از دل این نفرت زاییده می‌شود، جنینی مرده است.

https://t.me/chahar4rah چهارراه
زنده باد نفرت
قسمت دوم
فرشته ذاکر

ما راه درازی را آمده‌ایم تا به جنگ بزرگ رسیده‌ایم. ما یک زمانی روزها را می‌شمردیم، بعد هفته‌ها و بعد دهه‌ها را شمردیم تا رسیدیم به نیم قرن زور زدن، تلاش، مبارزه و در نهایت جنگ. ما نیم قرن جان کندیم تا با سردمداران، رابطه‌ای بسازیم مبتنی بر درک متقابل. ابتدا گفتیم باشد، هشت تا قانونِ متعصبانه و مستبدانه شما را می‌پذیریم، شما هم حداقل در دو تا قانون‌تان ذره‌ای از آزادی‌‌های ما را به رسمیت بشناسید. گفتند مطلقا و ابدا. هر ده تا قانون را ما صادر می‌کنیم و شما باید سمعا و طاعتا باشید. گفتیم ما ماه‌ها و سال‌ها و دهه‌ها به شما گوش دادیم، نوبت شماست اندکی به ما گوش دهید. گفتند مطلقا و ابدا. ما تا همیشه فقط دستور می‌دهیم. سال‌ها از نفرات خودشان، این و آن را واسطه کردیم، گفتیم اینها زبان‌شان را بهتر بلدند، می‌توانند آنها را راضی کنند تا ما را بشنوند و ببینند تا بلکه کم کم امور اصلاح شود. نشد.
مطلق‌گرایی تنها یک راه ارتباطی می‌شناسد. یا با من یکی شو، یا نابودت می‌کنم. آنها را که واسطه کرده بودیم، عده‌ای‌شان با مستبدان یکی شدند و عده‌ای‌شان که نخواستند یکی شوند در ورطه نابودی افتادند. دیگر راهی نماند. همه‌ی راه‌های ارتباطی قفل بود. به بن‌بست رسیدیم؛ به جنگ. قهر و آشتی، جنگ لفظی، جنگ تن به تن و جنگ بزرگ.
جنگ زمانی به کار می‌افتد، که زبانِ ارتباط از کار افتاده است. زبانی که دنبال راهی برای ارتباط می‌گردد، هنوز امید دارد. حتی اگر از رابطه‌ی دوستی دل‌بریده باشد، هنوز امید دارد صدایش شنیده شود که "دست از سر من بردار" تا بتوانم تحملت کنم و کنارت بمانم. زبان که از کار می‌افتد، یعنی عشق و امید یکطرفه تمام شده است. تحمل برای حفظ ته‌مانده‌ها تمام شده است. یعنی تلاش برای رابطه‌سازی به پایان خود رسیده است. پس جنگ برای تعیین قلمرو شروع می‌شود. هر کس باید به پشت مرزهای خودش عقب بنشیند. دیگر مایی وجود ندارد. من و تویی هست که روبه‌روی هم ایستاده‌اند. برای دوئل. یا می‌کشم یا کشته می‌شوم. این قانون نفرت است. قانون نفرت یعنی قطبی‌گراییِ صریح و حق‌به جانب. قانون نفرت آسان به میدان نمی‌آید. راه‌های زیادی پشت سرش طی شده‌اند. اکنون در برهه‌ی نفرت هستیم، در برهه‌ی جنگ. در برهه‌ی نه هیچ چیز می‌خواهم بگویم و نه هیچ چیز می‌خواهم بشنوم. درِ جعبه‌ی پاندورا باز شده است. تا برسیم به آن آخرین مرحله در تهِ جعبه، که "امید" دوباره نمایان شود، و راهی نو ساخته شود، کسی نمی‌داند چه‌ها از سر خواهیم گذراند.

https://t.me/chahar4rah چهارراه