Forwarded from برنامه ناشناس
وای واقعا فکرشو بکن یکی بگه سوبین و بومگیو روز ولنتاین خیلی دوستانه رفتن بیرون و لباسای همدیگه رو پوشیدن
چجوری میشه نانسوگیوییست بود😭😭😭
وای واقعا فکرشو بکن یکی بگه سوبین و بومگیو روز ولنتاین خیلی دوستانه رفتن بیرون و لباسای همدیگه رو پوشیدن
چجوری میشه نانسوگیوییست بود😭😭😭
💘9
Forwarded from 𝗃𝗃𝗈𝗄𝗄𝗈𝗆𝗂 (off)
🧸: وقتی مریض بودم، نصف شب حس کردم بدنم داره تب میکنه برا همین هی بلند میشدم که ببینم خوبم یا نه و بعدش که دیگه نمیتونستم بلند شم، تو گروه چتمون پرسیدم که کسی دارو داره و سوبین هیونگ تو هال بود و برام یه عالمه دارو اورد و گفت "این یکی اینکارو میکنه، اون یکی اینجوری باعث میشه حالت بهتر شه" و یکی یکی برام توضیحشون داد
🧸: پس منم پاشدم و یهویی زدم زیر گریه... سوبین هیونگ بغلم کرد و حتی بیشتر گریه کردم
🧸: وقتی دراز کشیدم، با حوله خیس بدنمو خنک کرد و موهامو برام مرتب میکرد
🧸: وقتی بیدار شدم سوبین هیونگ پرسید "یادت میاد دیشب چیشد؟" ولی من یکمی خجالت میکشدم برا همین تظاهر کردم نمیدونم و یادم نمیاد ولی درواقع همه چیزو یادم بود و خیلی ممنونش بودم
🧸: پس منم پاشدم و یهویی زدم زیر گریه... سوبین هیونگ بغلم کرد و حتی بیشتر گریه کردم
🧸: وقتی دراز کشیدم، با حوله خیس بدنمو خنک کرد و موهامو برام مرتب میکرد
🧸: وقتی بیدار شدم سوبین هیونگ پرسید "یادت میاد دیشب چیشد؟" ولی من یکمی خجالت میکشدم برا همین تظاهر کردم نمیدونم و یادم نمیاد ولی درواقع همه چیزو یادم بود و خیلی ممنونش بودم
💘19