𝐂𝐨𝐟𝐟𝐞𝐞 𝐁𝐞𝐚𝐧 ☕︎𖦹
332 subscribers
1.43K photos
15 videos
51 links
In the middle of ordinary days,
a little café waits.
Coffee brews, words linger.
I'm "Coffee Bean"
pull up a chair, let the stories begin.☕︎⁦
@Callmecoffeebeanbot
My podcast channel:
https://t.me/literatureescape
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو اتوبوس نشستم و بوی نارنگی همه جا رو پر کرده. دلم نارنگی خواست.
"Not that she'd talked to anyone yet. She wasn't quite ready for that, for being the new kid."
🪶-Laurie Gilmore (The pumpkin spice café)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همیشه وقتی نوجوون بودم و ازم می‌پرسیدن چرا زیاد از خونه بیرون نمیری، یه جواب خیلی ساده براش داشتم؛ می‌گفتم:«آخه من دوستی ندارم که باهاش برم بیرون.»
گرچه تقریباً از وقتی‌که یادمه از تنهایی خودم لذت می‌بردم، ولی لذت بردن از تنهایی چیزیه که گاهی یادم می‌ره وجود داره. به خصوص وقتی بیرون از خونه‌ام. یه سری مسائل پیش‌آمد کرد که باعث شد تو دانشگاه شروع کنم به تنهایی وقت گذروندن. اولش فقط سکوت بود، سکوتی که گاهی کسالت‌بار بود. ولی بعدش میوه آرامش رو تو اون سکوت پیدا کردم. این‌روزا خیلی برای تنهاییم وقت می‌زارم؛ اغلب تنهایی مسافت‌های طولانیی رو پیاده‌روی می‌کنم، و تنهایی کلی مکان جدید اطراف خونه و دانشگاه کشف می‌کنم، کار‌هایی که می‌خوام رو بدون ترس از قضاوت شدن انجام می‌دم و با خودم در سکوت وقت می‌گذرونم. این روزا حس می‌کنم یک در دیگه‌ای رو باز کردم و با نسخه دیگه‌ای از خودم آشنا شدم که شاید هیچوقت نمی‌دونستم وجود داره، شاید چون وقتی کسی کنارت نیست که باهات صحبت کنه کم کم به صدای ذهنت بیشتر توجه می‌کنی.(نه اینکه قبلاً تنهایی وقت نگذرونده باشم اما جدیداً زمانش به صورت قابل توجهی افزایش پیدا کرده) برای تنهاییم ارزش قائلم و بهم احساس آزادی فوق‌العاده‌ای می‌ده. این روزا این تنهایی یکی از بزرگترین سرمایه‌های زندگی منه و بابتش سپاسگزارم.
من همیشه جذب چیزهای قدیمی میشم، فرش های قدیمی، لباسهای قدیمی، کافه های قدیمی، صحبتهای قدیمی، انگار اون قدیمی بودنه بوی پختگی میده، رنگ و روی صبر و فهم میده، همیشه حس امن بودن میده، دقیقا مثل آدمهای قدیمی، آدمهایی که سالهاست زندگی کردن، آدمهایی که بلدن چطور آروم بمونن، چطور بفهمنت، انگار نخونده تو رو بلدن، کافیه جمله ای کوتاه بیان کنی تا تمام حرف تو رو بفهمن، دغدغه ی تکرار و توضیح معنایی نداره، و تو با این آدمها خودتی، بدون هیچ توضیحی، فقط و فقط خودتی.
دیروز که رفتیم سر کلاس فرانسویِ دانشگاه، استاد فرانسه‌مون تقریباً آخر کلاس که شد گفت:«با هم عکس دست‌جمعی نگیریم؟» ما هم بهش گفتیم استاد هنوز که اول ترمه و اصولاً آخر ترم عکس میگیرن... اما استادمون پافشاری کرد که با هم عکس بگیریم، چندباری بین حرف‌هاش به این موضوع اشاره کرد که اصلاً از کجا معلوم من تا آخر این ترم زنده باشم! خلاصه که عکس گرفتیم و خداحافظی کردیم و رفتیم از کلاس بیرون، به چیز دیگه‌ای هم فکر نکردیم. گرچه یجورایی از همون اولش یه حس بدی نسبت به قضیه گرفتم و به نظرم غیرطبیعی جلوه کرد. و الان تو گروه پیام گذاشتن که به علت کسالت، کلاس ایشون رو سپردن به یه استاد دیگه:::)))) واقعاً یکی از بهترین و شیرین‌ترین اساتیدی بود که تو عمرم دیده بودم و دلم براش تنگ میشه، فقط امیدوارم مسئله بیماری جدی نباشه. و این تنها یک نمونه ساده از این موضوع هست که میگن آخرین بار، احتمالاً هیچوقت نمی‌دونی که آخرین باره.
À Paris, rue de Rivoli
Un jeune homme appelle un taxi.

À Paris, rue de Rivoli
Une jeune fille prend un taxi.

À Paris, rue de Rivoli
Un jeune homme sourit à la vie.

À la vie
À Paris, rue de Rivoli.

He sang this song for us several times in the class yesterday so we could learn it; I'll leave it here.