درست ۱ دقیقه قبل از مرگش سوار اسنپ بودم جلوی خونمون و قبل از پیاده شدن از ماشین داشت از کوچه رد میشد و قربون صدقهش رفتم. از ماشین پیاده شدم سریع تا برم نازش کنم و بهش غذا بدم. در و بستم و تا برگشتم به سمتش یه حرومزاده با کلی سرعت از روی گردنش رد شد. همه وحشت زده بودن. به سمتش رفتم و دیدم از گلوش خون میپاچه و جون میده. مرگ برای برای بچه گربهای به اون کوچکی قابل درک نبود و چشم هاش تقلا میکردن برای زندگی.
بقلش کردم.
بردمش کوچه باغ پایین خونمون. درست جایی که میتو ی عزیزم رو با دست های خودم به خاک سپردم.
تو راه در آغوشم میلرزید و جون میداد. چکه چکه خون ازش میریخت روی بدنم.
و تاریخ برام دوباره مرگ یک روح مظلوم در آغوشم رو به همون شکل رقم زد.
خاک رو با تکه سنگی کندم و با دستام کنار میزدم. آنقدر این کار رو انجام دادم تا بدن کوچولوش کامل دفن بشه.
چشم هاش باز بودنو هرچی تلاش کردم بسته نشد.چشم های نازنینش رو لای دست های نرم و بدنش که هنوز گرم بود..در آغوش خودش به خاک سپردم.
بقلش کردم.
بردمش کوچه باغ پایین خونمون. درست جایی که میتو ی عزیزم رو با دست های خودم به خاک سپردم.
تو راه در آغوشم میلرزید و جون میداد. چکه چکه خون ازش میریخت روی بدنم.
و تاریخ برام دوباره مرگ یک روح مظلوم در آغوشم رو به همون شکل رقم زد.
خاک رو با تکه سنگی کندم و با دستام کنار میزدم. آنقدر این کار رو انجام دادم تا بدن کوچولوش کامل دفن بشه.
چشم هاش باز بودنو هرچی تلاش کردم بسته نشد.چشم های نازنینش رو لای دست های نرم و بدنش که هنوز گرم بود..در آغوش خودش به خاک سپردم.