☫•كآفِه رَحيـــٓــمی•☫
4.77K subscribers
1.88K photos
1.45K videos
31 files
1.24K links
«خداوندا! مرا پاكيزه بپذير...»

•نویسـندهٔ متـن‌هایِ طولانـی| متن‌ها کُپـی نیستند.
•بدونِ صلوات کُپی نکنید| گرچه فوروارد بهتر است.


• دورهمیِ کوچکِ غیرجدی‌:
https://t.me/+7bGhUfdHZhw1ZTI0
Download Telegram
«شکوایِ سبز ۱» ترجمه‌ و برداشت‌ِ سیدمهدی شجاعی از دعاهایِ ندبه؛شعبانیه و عرفه‌ست. و «شکوایِ سبز ۲» دریافت سیدمهدی شجاعی از دعای ابوحمزه‌ ثمالی؛ بسیار زیباست.

-در مقدمهٔ کتاب در وصفِ دعای ابوحمزه که کلامِ حضرت‌سجاد‌ع هست اومده:
«دوست داری به معشوقت بگویی که دوستش داری. و می‌گویی: دوستت دارم. خب؟ همین یک کلام؟ دلت راضی نمی‌شود. دنبال گونه‌های دیگری از گفتن می‌گردی، و باز می‌بینی که نشد. آشکارا کم می‌آوری… کجاست این خلاء یا خلل؟ شاید مسئله این است که تو خودت را، حس خودت را، خواسته‌هایِ خودت را و نیازهای خودِ را تمام و کمال در آن‌ها پیدا نمی‌کنی. کسی می‌تواند حرف‌های دل تو را به خدایِ محبوبت بگوید که پایی در زمین داشته باشد و دستی در آسمان…»

خیلی قشنگه؛
از طاقچــه هم می‌تونید دریافت کنید.
خدایا!
عـــلایقِ مارو
به سمتِ سلایقِ خودت
هدایت کن..

بیو‌یِ‌ یکی‌ازشما.
•به سویِ مهربانی‌ت گُریختم؛
که آغوش باز کنی…
•مسافرِ پروازِ رمضان؛ هفتمین روزِ سفرت بخیر؛ پروازت بی‌خطر..
🌱

-دعایِ روز هفتم ماهِ مبارک.
+استوری
یه خواهر و برادرِ نابینا اومده بودن برنامهٔ محفل؛ برادر حافظِ ۵ جزء قرآن و خواهر حافظِ کلِ قرآن. چجوری؟
مادر کارِ سوزن‌دوزی انجام می‌دن و با همین پولِ سوزن‌دوزی یه گوشی برای دخترخانم می‌خرن و ایشون از همین طریق تونستن قرآن رو حفظ کنن. از استان سیستان بلوچستان.

این باشه این‌جـا؛ برایِ منی که در عینِ صحّــت و سلامتی؛ غُرغُر‌هام سرِ خدا و دینِ خدا سرجاشـه و سالی یه بار هم نمی‌رم سراغِ فهمِ کتابی که اعجازِ زندهٔ ماندگارِ پیامبرِ منه.
این باشه این‌جا؛ تا ببینم بالاخره کِی از روو می‌رم..
•هرکجا باشم؛ تو با منی؛ پس از چه باید بترسم…؟
•مسافرِ پروازِ رمضان؛ هشتمین روزِ سفرت بخیر؛ پروازت بی‌خطر..
🌱

-دعایِ روز هشتم ماهِ مبارک.
+استوری
این‌روزها دعا می‌کنم خدا مرا از مدعیانی قرار ندهد که به اقتضایِ موضوع گاهی قاضی‌القُضات می‌شوند و گاهی وکیل الوکلاء؛ گاهی در کسوتِ استادی می‌نشینند و گاهی شاگردی کوچک؛ ولی جاهل به دیگر زوایایِ پنهانِ موضوع آبروی دیگران را انگار که توپِ فوتبال باشد؛ این‌سو و آن‌سو پاس می‌دهند. غافل از این‌که برایِ بی‌خبران؛ گاهی سکوت نجات‌بخش‌تر است تا تکرارِ طوطی‌وار؛ آن هم جهت خالی نبودنِ عریضهٔ صفحاتشان.

فرق ندارد. انقلابی‌نما، مذهبی‌نما یا روشنفکرنما.
عاقبتِ ترسناکی‌ست.
وقتِ آن شد
که به گُل حکمِ شکفتن بدهی؛
ای سرانگشتِ تو آغازِ گل‌افشــــانی‌ها…

برای نوروز ۱۴۰۳ ♥️:)
وقتی بچه‌ بودم یک‌بار به جمکران رفته بودیم؛ به خادم گفتم «ببخشید اقا! ضریح کجاست؟ کجا رو باید زیارت کنیم؟» خندید و گفت «عزیزم این‌جا که حرم نیست؛ مسجده. ضریح برای کَسیه که از دنیا رفته؛ شهید شده. اما امام‌زمان زنده‌ن؛ بینِ ما هستن. یه روز برمی‌گردن.»
از همان‌موقع هروقت خستگی تا گلوم بالا می‌آمد و چشم‌هام پُر می‌شد و کِرِختی به جانم می‌افتاد؛ صدایی تویِ گوشم می‌گفت «امام‌زمان بینِ ماها هستن‌. یه روز برمی‌گردن..»
•روزِ مرا، سالِ مرا، حالِ مرا، نو کن؛
ای صاحبِ حال و احوالِ ما…
•مسافرِ پروازِ رمضان؛ نهمین روزِ سفرت بخیر؛ پروازت بی‌خطر..
🌱

-دعایِ روز نهمِ ماهِ مبارک.
+استوری
می‌بینی عزیزِ من؟
تاریکیِ شب به سپیدی می‌رود؛ خُفتــه‌‌ها بیدار می‌شوند؛ شاخه‌هایِ عریان درخت‌ها انگار که دستی‌ست دعاگو رو به آسمان؛ تمنّایِ لباسی سبز می‌کند تا شکوفه‌هایِ لباس‌ِ سبزش کم‌کم نمایان ‌شود؛
سردیِ هوایِ می‌گذرد؛ این تاریکی که این‌گونه به جانِ جان‌ها و وجدان‌ها افتاده و چشم‌ها را کور کرده هم می‌گذرد؛ خفگی می‌گذرد؛ از روزَنه‌هایِ اعجازِ خداوند «نفَس» خواهد رسید؛ وَالصُّبْحِ إِذَا تَنَفَّسَ..

تو می‌آیی! عزیزِ صبورِ نادیدهٔ من،
زمستان با آمدنت تمام می‌شود؛
شب با تو سحَر می‌شود؛ بَهار با تو می‌آید..
ای پناهِ شب‌هایِ تاریکِ من…
•مسافرِ پروازِ رمضان؛ دهمین روزِ سفرت بخیر؛ پروازت بی‌خطر..
🌱

-دعایِ روز دهمِ ماهِ مبارک.
+استوری
حاج‌آقا طباخیان تو برنامهٔ وقتِ سحر از حضرتِ خدیجه می‌گفت؛ می‌گفت وقتی حضرتِ رسول در تدارکِ مهریهٔ حضرت خدیجه بودن؛ مُردّد بودن که آیا من توانایی مالیِ این مهریه رو دارم؟ حضرتِ خدیجه به پیامبرِ نازنینِ عزیزِ مهربانِ جانِ ما می‌گن که «اگر تهیهٔ این مهریه برایِ شما سخته؛ بفرمایید که من خودم این مهریه رو تهیه کنم تا عزّتِ شما پیش پدر و برادران من خدشه‌دار نشه…»

و این یعنی «عشــــق»
خودِ عشق؛ ذاتِ عشق.

عشق باعث می‌شه تمامِ دارایی‌ها در راهِ عاشقی خرج بشه؛ عشق باعث می‌شه وقتی انکارِ حقانیتِ معشوق مُد بود؛ ثروتِ عاشق که هیچ؛ دل و آبرویِ عاشق فرشِ پای معشوق بشه تا جایی‌که روزِ وداع حتی «کَفنی» هم برایِ تدفین نباشه و عَبایِ معشوق بشه کفنِ جانِ بی‌جانِ این جانِ عزیز، و جبرئیل از جانبِ حضرتِ حق حاملِ پیغام باشه که؛ «ای محمد! همانا کفنِ خدیجه، از سوی ماست که او مالش را در راهِ ما صرف کرد. این کفن، از کفن‌هایِ بهشتی است که خداوند آن را به خدیجه هدیه داده است…» عشق باعث می‌شه اشکِ دلتنگی از دیدگانِ معشوق جاری بشه و وقتی می‌پرسن «چرا از قربانی‌ها به دوستانِ خدیجه هم می‌دهید؟» این جواب در کلامِ مبارک معشوق جاری بشه که «من دوستانِ خدیجه را هم دوست می‌دارم…»

امّ‌المومنین؛ مادرِ ام‌ّابیها؛ تربیت‌کنندهٔ علی‌ع‌ در کودکی؛ کسی که جبرئیل در شبِ معراج؛ سلامِ خدا و سلامِ خودش رو از طریقِ پیغمبر به او ابلاغ می‌کنه. مُزدِ این عاشقی رو آفریدگار عشق حساب می‌کنه؛ عاشق که رنگ و بویِ معشوق بگیره؛ خودش هم محبوبِ معشوق می‌شه؛ این عاشقی چقدر زیباست..

سلامِ خدا بر این عشق؛
سلامِ خدا بر این عاشقِ محبوب؛
و سلامِ خدا بر آن معشوق…
☫•كآفِه رَحيـــٓــمی•☫ pinned «این‌روزها دعا می‌کنم خدا مرا از مدعیانی قرار ندهد که به اقتضایِ موضوع گاهی قاضی‌القُضات می‌شوند و گاهی وکیل الوکلاء؛ گاهی در کسوتِ استادی می‌نشینند و گاهی شاگردی کوچک؛ ولی جاهل به دیگر زوایایِ پنهانِ موضوع آبروی دیگران را انگار که توپِ فوتبال باشد؛ این‌سو…»
دیروز نتونستم زندگی‌پس‌از زندگی رو ببینم؛ الان نشستم تکرارش رو دیدم. یکی از کارشناس‌های برنامه گفت «اون دنیا دیگه بهونه نداری و به خودت می‌گی چرا فلان گناه رو کردم؛ چرا تنبلی کردم…»
این تنبلی کردنه رو من زیاد دارم. امروز فردا کردن و آخرش هم انجام ندادن. مدت‌هایِ طولانی کار رو معطّل کردن.
امروز اسمش عوض شده؛ بعضی‌ها بهش می‌گن اِهمال‌کاری. وقتی اسمش تنبلی بود باید درمونش می‌کردی؛ چون بهت برمی‌خورد. وقتی می‌گی اِهمال‌کاری و با کمال‌گرایی مخلوطش می‌کنی؛ همش دنبالِ فرصت بهتر و یه شنبه‌ای که هرگز نمیاد می‌گردی؛ و انقدر فرصت می‌سوزونی که فرصت تمومه. و اون‌وقته که دیگه اجازه و فرصتِ بهانه‌جویی نداری. اینارو برا خودم دارم می‌گم.

حاج‌آقا عظیمی می‌گن؛
«می‌دونی چرا بعدِ مُردن، حضرت امیرالمومنین رو می‌بینی؟ چون خدا می‌خواد مقامِ انسانِ کامل رو بهت نشون بده؛ بهت بگه تو می‌تونستی شبیه به ایشون باشی؛ تو می‌تونستی ایشون رو الگویِ حقیقی قرار بدی و نکردی؛ تو می‌تونستی از این خمیرمایهٔ خودت؛ بهترین انسان رو بسازی و به بی‌نهایتِ خودت برسی؛ اما این‌کارو نکــردی و حالا ببین با خودت چه کردی؟!…»

خیلی حسرتِ واضحیه..
اون چیزی که می‌شد باشی؛ ولی امروز و فردا کردی!