پارسال مسجدِ محل ما برای عیدِ غدیر یه برنامهی جالب داشت، بچههای کار و افراد نیازمند و … رو شناسایی کرده بودن؛ هرکدوم از همسایهها که دوست داشت سهیم بشه، از همون غذایی که برای ناهار و شامش داشت؛ هر تعداد که میخواست میریخت توی ظرف یهبار مصرف؛ میبُرد میداد مسجد که اونا ببرن برای این عزیزان، مثلاً میدیدی یکی دو پُرس غذا آورده روش نوشته «به عشقِ علی(ع)»، یکی صدتا پُرس آورده و …
خلاصه سخت نگیرید، ولی به قدرِ وُسع برای غدیر قدم بردارید!🤍
خلاصه سخت نگیرید، ولی به قدرِ وُسع برای غدیر قدم بردارید!🤍
☫•كآفِه رَحيـــٓــمی•☫ pinned «برای موفقیتِ رفقایِ کنکوری این چند روزه + کنکوریِ ما 🌱»
☫•كآفِه رَحيـــٓــمی•☫
- مولا علی(ع) فرمود. #بهعشقعلی🌱
فایلِ با کیفیتِ حدوداً ۵۰ تا حدیث رو دانلود کرده بودیم که چاپ کنیم برای عیدِ غدیر؛ اگه کسی دلش میخواد چاپ و پخش کنه به آیدیم پیام بده براش فایلهاشونو بفرستم.🌱🤍
@mrs_rhm
@mrs_rhm
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جبرئیل از طرفِ حق به نَبی گفت؛
«نترس!
علنی عشقِ علی(ع) را،
همهجا جــــار بزن…»
«نترس!
علنی عشقِ علی(ع) را،
همهجا جــــار بزن…»
Forwarded from عجم علوی | مهدی مولایی
کاش میشد با همه اونایی که شب عید غدیر وسط شادیها و خندهها یهو یاد مظلومیت امیرالمومنین افتادن، ولی خودشونو جمع و جور کردن که یه وقت بغض نکنن، بریم بشینیم یهگوشه تا صبح گریه کنیم...
صاحبِ یه مغازهای صبح میگفت کلافهام، اعصاب ندارم، گفتیم چرا؟ گفت دزد گرفتم، یارو شیک و پیک اومد یه پاکت بزرگِ شیر و پنیر برداشت و میخواست فلنگ رو ببنده که مُچشو گرفتم؛ کلی خواهش کرد که کاریش نداشته باشم، گفتم باشه. آخر سوارِ تیوولیش شد و رفت! گفتیم عجب.
امشبم که تو خیابون بودیم؛ سوارِ ماشین. ماشین جلویی نذری میداد؛ نزدیکش بودیم. رسید به یه رفتگرِ پیر، خیلی پیر! یه نذری بهش تعارُف کرد که بگیره، پیرمرد نگرفت؛ گفت اخه خیلی دارم؛ زیاده! نگاه کردیم دیدیم یه نایلون کنارشه که یه دونه غذایِ نذری توشه. راننده هرچی اصرار کرد پیرمرد نگرفت؛ گفت من دارم، گرفتم، دست شما درد نکنه؛ آخرم جُفت دستشو آورد بالا برای خداحافظی و گفت «یاعلی».
و من دارم فکر میکنم «عجبِ» اصلی رو اینجا باید بگم؟ به این مناعَتِ طبع، به این عزتِ نفس، به این «یاعلی»ِ موقع خداحافظی؛ ولی تا دو سه دقیقه حرفهام خُشک شدن.
امشبم که تو خیابون بودیم؛ سوارِ ماشین. ماشین جلویی نذری میداد؛ نزدیکش بودیم. رسید به یه رفتگرِ پیر، خیلی پیر! یه نذری بهش تعارُف کرد که بگیره، پیرمرد نگرفت؛ گفت اخه خیلی دارم؛ زیاده! نگاه کردیم دیدیم یه نایلون کنارشه که یه دونه غذایِ نذری توشه. راننده هرچی اصرار کرد پیرمرد نگرفت؛ گفت من دارم، گرفتم، دست شما درد نکنه؛ آخرم جُفت دستشو آورد بالا برای خداحافظی و گفت «یاعلی».
و من دارم فکر میکنم «عجبِ» اصلی رو اینجا باید بگم؟ به این مناعَتِ طبع، به این عزتِ نفس، به این «یاعلی»ِ موقع خداحافظی؛ ولی تا دو سه دقیقه حرفهام خُشک شدن.