رواندرمانی فقط برای "علائم" نیست. کمک میکند برای اولین بار درباره زندگیات فکر کنی، در معنای واقعیِ فکر کردن: چه میخواهی، از چه میترسی و چرا همان راهی را رفتهای که دیگران برایت نوشتهاند. تغییر از همین جا شروع میشود.
@caferavan1401
@caferavan1401
یک نمود افسردگی عصر جدید هم میتونه این شکلی باشه؛ "اعتیاد شدید به شبکههای اجتماعی نه برای ارتباط واقعی، بلکه صرفاً برای پر کردن خلأهای عاطفی با محتوای بیپایان!"
@caferavan1401
@caferavan1401
👏3👍1
انسانها از رابطه به وجود میآیند، در رابطه رشد میکنند، در رابطه آسیب میبینند و در رابطه ترمیم میشوند. همهچیز به رابطهها مربوط است!
اروین یالوم از کتاب انسان موجودی یکروزه ترجمه نازی اکبری
@caferavan1401
اروین یالوم از کتاب انسان موجودی یکروزه ترجمه نازی اکبری
@caferavan1401
👍2
زلزلهی میانسالی | چرا موفقیت دیگر خوشحالمان نمیکند؟
آیا تا به حال دیدهاید کسی را که همه چیز دارد (شغل خوب، خانه، خانواده، احترام) اما ناگهان در حوالی ۴۰ سالگی دچار فروپاشی میشود، افسرده میشود، یا دست به تغییرات ناگهانی و عجیب میزند؟ جامعه اسمش را میگذارد «بحران میانسالی». اما کارل یونگ اسمش را میگذارد: «بیدار شدن روح».
صبح و ظهر زندگی یونگ زندگی را به حرکت خورشید در آسمان تشبیه میکند.
نیمه اول زندگی (صبح) وظیفه ما «ساختن ایگو» است. تحصیل، شغل، ازدواج، خرید خانه، کسب جایگاه اجتماعی. ما باید در جهان بیرون ریشه دوانیم. انرژی ما صرف «به دست آوردن» میشود.
نیمه دوم زندگی (بعد از ظهر) خورشید از نقطه اوج میگذرد و مسیرش عوض میشود. حالا وظیفه ما تغییر میکند. دیگر هدف «گسترش در بیرون» نیست؛ هدف «عمق در درون» است.
چرا بحران رخ میدهد؟ یونگ جمله تکاندهندهای دارد «ما نمیتوانیم بعد از ظهر زندگی را با همان برنامهی صبح زندگی کنیم. زیرا آنچه در صبح زیاد بود، در عصر کم خواهد بود و آنچه در صبح حقیقت بود، در عصر دروغ خواهد شد.»
بحران زمانی رخ میدهد که ما با قوانین «نیمه اول» وارد «نیمه دوم» میشویم. ما هنوز دنبال پول بیشتر، مقام بالاتر یا تایید دیگران هستیم، اما روحمان فریاد میزند: «خب که چی؟ معنایش کجاست؟» کفشهایی که در ۲۰ سالگی اندازهتان بود، در ۴۰ سالگی پایتان را میزند. این درد، دردِ تنگیِ کفش نیست؛ دردِ بزرگ شدنِ روح است.
دعوت به سفر دوم این افسردگی یا بیقراری، یک بیماری نیست؛ یک «دعوتنامه» است. دعوت به اینکه نقابهای اجتماعی (پرسونا) را کمکم برداریم و با خودِ واقعیمان روبرو شویم. نیمه اول برای خدمت به طبیعت و جامعه بود؛ نیمه دوم برای خدمت به معنا و خویشتن است. نترسید. این پایان راه نیست؛ این آغازِ تبدیل شدن به آن کسی است که همیشه قرار بود باشید.
✍️ 👤 #مهدی_شفیعی
@caferavan1401
آیا تا به حال دیدهاید کسی را که همه چیز دارد (شغل خوب، خانه، خانواده، احترام) اما ناگهان در حوالی ۴۰ سالگی دچار فروپاشی میشود، افسرده میشود، یا دست به تغییرات ناگهانی و عجیب میزند؟ جامعه اسمش را میگذارد «بحران میانسالی». اما کارل یونگ اسمش را میگذارد: «بیدار شدن روح».
صبح و ظهر زندگی یونگ زندگی را به حرکت خورشید در آسمان تشبیه میکند.
نیمه اول زندگی (صبح) وظیفه ما «ساختن ایگو» است. تحصیل، شغل، ازدواج، خرید خانه، کسب جایگاه اجتماعی. ما باید در جهان بیرون ریشه دوانیم. انرژی ما صرف «به دست آوردن» میشود.
نیمه دوم زندگی (بعد از ظهر) خورشید از نقطه اوج میگذرد و مسیرش عوض میشود. حالا وظیفه ما تغییر میکند. دیگر هدف «گسترش در بیرون» نیست؛ هدف «عمق در درون» است.
چرا بحران رخ میدهد؟ یونگ جمله تکاندهندهای دارد «ما نمیتوانیم بعد از ظهر زندگی را با همان برنامهی صبح زندگی کنیم. زیرا آنچه در صبح زیاد بود، در عصر کم خواهد بود و آنچه در صبح حقیقت بود، در عصر دروغ خواهد شد.»
بحران زمانی رخ میدهد که ما با قوانین «نیمه اول» وارد «نیمه دوم» میشویم. ما هنوز دنبال پول بیشتر، مقام بالاتر یا تایید دیگران هستیم، اما روحمان فریاد میزند: «خب که چی؟ معنایش کجاست؟» کفشهایی که در ۲۰ سالگی اندازهتان بود، در ۴۰ سالگی پایتان را میزند. این درد، دردِ تنگیِ کفش نیست؛ دردِ بزرگ شدنِ روح است.
دعوت به سفر دوم این افسردگی یا بیقراری، یک بیماری نیست؛ یک «دعوتنامه» است. دعوت به اینکه نقابهای اجتماعی (پرسونا) را کمکم برداریم و با خودِ واقعیمان روبرو شویم. نیمه اول برای خدمت به طبیعت و جامعه بود؛ نیمه دوم برای خدمت به معنا و خویشتن است. نترسید. این پایان راه نیست؛ این آغازِ تبدیل شدن به آن کسی است که همیشه قرار بود باشید.
✍️ 👤 #مهدی_شفیعی
@caferavan1401
👍3❤1
بلوغ زمانی اتفاق میافتد که دو چیز را بفهمید:
قبول کنید که فانی هستید و بدانید که هیچکس نمیتواند شما را نجات بدهد.
#جیمز_هالیس
@caferavan1401
قبول کنید که فانی هستید و بدانید که هیچکس نمیتواند شما را نجات بدهد.
#جیمز_هالیس
@caferavan1401
👍5❤1
تحمل ابهام و سردرگمی اولین شرط فکر کردن است.
نمیدانی چه شده، نه چه خواهد شد. حال سردرگمی خودش یک ویرانیست.
وقتی ذهن پر از نمیدانم میشود، اغلب عجله میکنیم که پاسخی فوری دهیم. اما عجولانه است؛ مثل بستن درِاتاق تاریک، چیزی را روشن نمیکند.
وقتی واقعیت فرو میریزد، #روان دنبال تکهای خیال میگردد که قابل تحمل باشد.
#ابهام و #سردرگمی نه فقط واکنش به خشونت، بلکه نشانهای از محدودیت #ذهن در برابر واقعیتِ خام است.
سردرگمی همیشه دشمن ما نیست. گاهی نشانه این است که موضوعی تازه دارد شکل میگیرد. اما اگر طاقت ابهام را نداشته باشیم، این موضوع تازه هیچ وقت زاده نمیشود.
خیلی از ما در لحظههای ابهام به سرعت به #قضاوت پناه میبریم؛ حتماً اشتباه کردهام، همه چیز را خراب کردم. این قضاوتها فقط راهِ فرار از تحملِ نفهمیدناند.
در دل #آشوب، ذهن به جای فهمیدن، فقط میخواهد جان به در ببرد. وقتی هیچ چیز معلوم نیست ذهن #دفاع میسازد نه معنا. وقتی صدای انفجار میآید ذهن نمیپرسد چرا؛ فقط دنبال #پناه میگردد.
شاید بزرگترین #شجاعت روانی این باشد که بپذیریم همه چیز را نمیدانیم. و با این "ندانستن" هم #زندگی کنیم، هم فکر کنیم.
@caferavan1401
نمیدانی چه شده، نه چه خواهد شد. حال سردرگمی خودش یک ویرانیست.
وقتی ذهن پر از نمیدانم میشود، اغلب عجله میکنیم که پاسخی فوری دهیم. اما عجولانه است؛ مثل بستن درِاتاق تاریک، چیزی را روشن نمیکند.
وقتی واقعیت فرو میریزد، #روان دنبال تکهای خیال میگردد که قابل تحمل باشد.
#ابهام و #سردرگمی نه فقط واکنش به خشونت، بلکه نشانهای از محدودیت #ذهن در برابر واقعیتِ خام است.
سردرگمی همیشه دشمن ما نیست. گاهی نشانه این است که موضوعی تازه دارد شکل میگیرد. اما اگر طاقت ابهام را نداشته باشیم، این موضوع تازه هیچ وقت زاده نمیشود.
خیلی از ما در لحظههای ابهام به سرعت به #قضاوت پناه میبریم؛ حتماً اشتباه کردهام، همه چیز را خراب کردم. این قضاوتها فقط راهِ فرار از تحملِ نفهمیدناند.
در دل #آشوب، ذهن به جای فهمیدن، فقط میخواهد جان به در ببرد. وقتی هیچ چیز معلوم نیست ذهن #دفاع میسازد نه معنا. وقتی صدای انفجار میآید ذهن نمیپرسد چرا؛ فقط دنبال #پناه میگردد.
شاید بزرگترین #شجاعت روانی این باشد که بپذیریم همه چیز را نمیدانیم. و با این "ندانستن" هم #زندگی کنیم، هم فکر کنیم.
@caferavan1401
نقشههای پنهان روح | چرا قصههای پریان فقط برای کودکان نیستند؟
آیا فکر میکنید داستانهایی مثل «سیندرلا»، «شنل قرمزی» یا «هانسل و گرتل» فقط برای سرگرم کردن کودکان ساخته شدهاند؟ ماری-لوئیز فون فرانتس، برجستهترین شاگرد یونگ، نظر دیگری دارد. او میگوید: «قصههای پریان، خالصترین و سادهترین بیانِ ساختارِ روانِ جمعی انسان هستند.»
اسطورههای شخصی ما جوزف کمبل جملهی مشهوری دارد «اسطورهها رویاهای عمومی هستند و رویاها اسطورههای خصوصی.» این داستانها که هزاران سال سینه به سینه گشتهاند و صیقل خوردهاند، نقشههای دقیقی از سفرِ روح انسان هستند. آنها "اسکریپت" یا نمایشنامههایی هستند که در ناخودآگاه ما حک شدهاند.
وقتی زنی منتظر است که "شاهزادهای با اسب سفید" بیاید و او را از بدبختی نجات دهد، او در حال زندگی کردنِ یک کهنالگوست (بدون اینکه بداند نجاتدهنده واقعی در درون خودش است). وقتی مردی باید برای رسیدن به گنج، با "اژدها" بجنگد، او در حال تجربه نبرد ایگو با عقدهی مادر یا سایه است.
رمزگشایی نمادها در روانشناسی یونگی، هر عنصر در قصه، بخشی از روان شماست:
جنگل تاریک نماد ناخودآگاه است. جایی که باید در آن گم شویم تا خودمان را پیدا کنیم.
جادوگر پیر نماد «مادر منفی» یا طبیعتِ بلعنده است که میخواهد جلوی رشد و استقلال ما را بگیرد.
حیوانات یاریرسان نماد غرایز سالم ما هستند. وقتی عقلِ منطقی کم میآورد، غریزه به کمک میآید (مثل مورچههایی که به قهرمان کمک میکنند دانهها را جدا کند).
چرا این مهم است؟ ما اغلب در بزرگسالی، بدون اینکه بدانیم، در حال بازی کردن نقش یکی از قهرمانان این قصهها هستیم. شاید شما در نقش «زیبای خفته»ای هستید که منتظر بیداری است، یا در نقش «جوجه اردک زشت»ی که هنوز قوی بودنِ ذاتِ خودش را کشف نکرده است.
خواندنِ دوبارهی این قصهها با نگاه تحلیلی، خواندنِ داستانِ زندگی خودمان است. این بار نه برای خوابیدن، بلکه برای بیدار شدن.
✍️ 👤 #مهدی_شفیعی
@caferavan1401
آیا فکر میکنید داستانهایی مثل «سیندرلا»، «شنل قرمزی» یا «هانسل و گرتل» فقط برای سرگرم کردن کودکان ساخته شدهاند؟ ماری-لوئیز فون فرانتس، برجستهترین شاگرد یونگ، نظر دیگری دارد. او میگوید: «قصههای پریان، خالصترین و سادهترین بیانِ ساختارِ روانِ جمعی انسان هستند.»
اسطورههای شخصی ما جوزف کمبل جملهی مشهوری دارد «اسطورهها رویاهای عمومی هستند و رویاها اسطورههای خصوصی.» این داستانها که هزاران سال سینه به سینه گشتهاند و صیقل خوردهاند، نقشههای دقیقی از سفرِ روح انسان هستند. آنها "اسکریپت" یا نمایشنامههایی هستند که در ناخودآگاه ما حک شدهاند.
وقتی زنی منتظر است که "شاهزادهای با اسب سفید" بیاید و او را از بدبختی نجات دهد، او در حال زندگی کردنِ یک کهنالگوست (بدون اینکه بداند نجاتدهنده واقعی در درون خودش است). وقتی مردی باید برای رسیدن به گنج، با "اژدها" بجنگد، او در حال تجربه نبرد ایگو با عقدهی مادر یا سایه است.
رمزگشایی نمادها در روانشناسی یونگی، هر عنصر در قصه، بخشی از روان شماست:
جنگل تاریک نماد ناخودآگاه است. جایی که باید در آن گم شویم تا خودمان را پیدا کنیم.
جادوگر پیر نماد «مادر منفی» یا طبیعتِ بلعنده است که میخواهد جلوی رشد و استقلال ما را بگیرد.
حیوانات یاریرسان نماد غرایز سالم ما هستند. وقتی عقلِ منطقی کم میآورد، غریزه به کمک میآید (مثل مورچههایی که به قهرمان کمک میکنند دانهها را جدا کند).
چرا این مهم است؟ ما اغلب در بزرگسالی، بدون اینکه بدانیم، در حال بازی کردن نقش یکی از قهرمانان این قصهها هستیم. شاید شما در نقش «زیبای خفته»ای هستید که منتظر بیداری است، یا در نقش «جوجه اردک زشت»ی که هنوز قوی بودنِ ذاتِ خودش را کشف نکرده است.
خواندنِ دوبارهی این قصهها با نگاه تحلیلی، خواندنِ داستانِ زندگی خودمان است. این بار نه برای خوابیدن، بلکه برای بیدار شدن.
✍️ 👤 #مهدی_شفیعی
@caferavan1401
درمانگر خطاب به یک بیمار در معرض خودکشی:
میفهمم که عمیقا دلسرد شده ایی،جوریکه ممکن است همین حالا دلت بخواهد خودترا نابود کنی .اما با همه ی اینها،امروز اینجایی.بخشی از او،مابقی وجودت را با خودش به مطب من آورده.لطفا اجازه بده من با آن بخش صحبت کنم،بخشی از تو که میخواهد زنده بماند.
@caferavan1401
میفهمم که عمیقا دلسرد شده ایی،جوریکه ممکن است همین حالا دلت بخواهد خودترا نابود کنی .اما با همه ی اینها،امروز اینجایی.بخشی از او،مابقی وجودت را با خودش به مطب من آورده.لطفا اجازه بده من با آن بخش صحبت کنم،بخشی از تو که میخواهد زنده بماند.
@caferavan1401
👍2🤔1
تراپیستم گفت:
ینفر پشت در اتاق گیر افتاده و کمک میخواد
و تو تنها نفری هستی که میتونی نجاتش بدی و تو هیچ چیزی نداری که بتونی باهاش در و بشکنی و باز کنی، چیکار میکنی؟
گفتم: من در و میشکنم
گفت: نمیشکنه
گفتم: کمک میخوام از کسی
گفت: کسی نیست که بخواد کمکت کنه
گفتم: هیچکاری نمیتونم بکنم؟
گفت: نه
گفتم: پس باید چکار کنم؟
گفت: رها کن!
گفت: اونی که تو اتاقه، گذشته ی توئه
و اون هی داره خودش رو به تو
یادآوری میکنه اما تو کاری نمیتونی براش بکنی.
پس باید رهاش کنی.
و این بسیار دردناکه ولی تنها راه نجاته .
@caferavan1401
ینفر پشت در اتاق گیر افتاده و کمک میخواد
و تو تنها نفری هستی که میتونی نجاتش بدی و تو هیچ چیزی نداری که بتونی باهاش در و بشکنی و باز کنی، چیکار میکنی؟
گفتم: من در و میشکنم
گفت: نمیشکنه
گفتم: کمک میخوام از کسی
گفت: کسی نیست که بخواد کمکت کنه
گفتم: هیچکاری نمیتونم بکنم؟
گفت: نه
گفتم: پس باید چکار کنم؟
گفت: رها کن!
گفت: اونی که تو اتاقه، گذشته ی توئه
و اون هی داره خودش رو به تو
یادآوری میکنه اما تو کاری نمیتونی براش بکنی.
پس باید رهاش کنی.
و این بسیار دردناکه ولی تنها راه نجاته .
@caferavan1401
👍3
✍️ آلفرد آدلر
«انسانی که مدام به دنبال برتری بر دیگران است، در واقع از احساس کهتری خود میگریزد. آنکه خود را پذیرفته نیاز به اثبات ندارد، او در سکوت می درخشد نه در مقایسه.»
#برتری
@caferavan1401
«انسانی که مدام به دنبال برتری بر دیگران است، در واقع از احساس کهتری خود میگریزد. آنکه خود را پذیرفته نیاز به اثبات ندارد، او در سکوت می درخشد نه در مقایسه.»
#برتری
@caferavan1401
تلاش برای کنترل همه چیز
در نهایت خودتو بیمار میکنه
دست از این تلاش بیهوده بردار
و یاد بگیر که همه چیز در کنترل تو نیست
@caferavan1401
در نهایت خودتو بیمار میکنه
دست از این تلاش بیهوده بردار
و یاد بگیر که همه چیز در کنترل تو نیست
@caferavan1401
درمان زمانی به پایان میرسد که مراجع دیگر نیازی به درمان نداشته باشد، نه چون همهچیز را فهمیده، بلکه چون بالاخره زندگی کردن را تجربه کرده است. برای همین است که مسئله درمان دانستن نیست، بلکه توان زیستن است.
@caferavan1401
@caferavan1401
❤1😭1
من آن چیزی نیستم که برایم اتفاق افتاده است؛ من آن چیزی هستم که انتخاب میکنم باشم
این جمله، خط بطلانی است بر تمام بهانههای ما. ما دوست داریم بگوییم: «پدرم اینطور بود، جامعه نگذاشت، کودکیام خراب شد.» یونگ نمیگوید گذشته بیتاثیر است؛ میگوید گذشته «سرنوشت» نیست. لحظهای که مسئولیتِ انتخابِ امروزت را به عهده میگیری، زنجیرِ گذشته پاره میشود. تو قربانی نیستی، تو معمارِ آیندهای.
🌗 ژرفای ناخودآگاه را دریابیم...
✍️ 👤 #کارل_گوستاو_یونگ
@caferavan1401
این جمله، خط بطلانی است بر تمام بهانههای ما. ما دوست داریم بگوییم: «پدرم اینطور بود، جامعه نگذاشت، کودکیام خراب شد.» یونگ نمیگوید گذشته بیتاثیر است؛ میگوید گذشته «سرنوشت» نیست. لحظهای که مسئولیتِ انتخابِ امروزت را به عهده میگیری، زنجیرِ گذشته پاره میشود. تو قربانی نیستی، تو معمارِ آیندهای.
🌗 ژرفای ناخودآگاه را دریابیم...
✍️ 👤 #کارل_گوستاو_یونگ
@caferavan1401
هیچ درختی نمیتواند به سمت بهشت قد بکشد، مگر اینکه ریشههایش تا جهنم پایین رفته باشد.
روشنایی بدون تاریکی، یک توهم کودکانه است. هر چقدر بخواهیم در زندگی اوج بگیریم و شاخ و برگِ موفقیت و آگاهیمان را گسترش دهیم، باید به همان اندازه ظرفیتِ پذیرش رنج، تنهایی و تاریکیهای درونیمان را داشته باشیم. رشد، یک حرکتِ یکطرفه به سمت بالا نیست؛ رشد، توسعهی همزمان در هر دو جهت است.
✍️ 👤 #کارل_گوستاو_یونگ
@caferavan1401
روشنایی بدون تاریکی، یک توهم کودکانه است. هر چقدر بخواهیم در زندگی اوج بگیریم و شاخ و برگِ موفقیت و آگاهیمان را گسترش دهیم، باید به همان اندازه ظرفیتِ پذیرش رنج، تنهایی و تاریکیهای درونیمان را داشته باشیم. رشد، یک حرکتِ یکطرفه به سمت بالا نیست؛ رشد، توسعهی همزمان در هر دو جهت است.
✍️ 👤 #کارل_گوستاو_یونگ
@caferavan1401
❤1😭1
تنها افرادی که رنج نمیکشند و ناراحت نمیشوند مُردهها هستند، زنده بودن یعنی؛ آسیب دیدن، شکست خوردن، دچار اضطراب شدن، اشتباه کردن و همچنان ادامه دادن...
@caferavan1401
@caferavan1401
👍2❤1
دوستان عزیز،
این روزها خیلیهامون یک حس مشترک داریم: بیحوصلگی، خستگی، بیانگیزگی، سنگینی ذهن، و حتی گاهی بیتفاوتی.
با شرایطی که میگذره، این حالتها نه عجیبان و نه نشونهی ضعف.
اینها واکنش طبیعیِ بدن و ذهن به فشار طولانیمدته.
وقتی مدتها در حالت «تحمل کردن» زندگی میکنیم، نه «زندگی کردن»، سیستم عصبیمون کمکم وارد حالت صرفهجویی میشه. انرژی کم میشه، تمرکز سخت میشه، کارهای ساده هم بزرگ به نظر میرسن. این یعنی بدن داره میگه:
«من خستهام. ظرفیت قبلی رو ندارم.»
اما در کنار این واقعیت تلخ، چند نکته هست که میتونه کمک کنه روزها کمی قابلتحملتر بشن:
۱) احساساتتون طبیعیه
اگر:
- هیچ کاری حالتون رو خوب نمیکنه
- از صبح تا شب فقط میخواید «بگذره»
- کارهای ساده براتون سخت شده
- یا حتی نمیدونید چرا اینقدر خستهاید
بدونید که اینها واکنشهای طبیعی به شرایط غیرطبیعیه.
هیچکس توی این وضعیت «نرمال» نمیمونه.
۲) از خودتون انتظار عملکرد بالا نداشته باشید
این روزها قرار نیست بهترین نسخهی خودمون باشیم.
گاهی فقط «دوام آوردن» خودش یک جور قدرت و مراقبته.
۳) کارهای کوچک، اثرهای بزرگ دارن
کارهای بزرگ انرژی زیادی میخوان، اما کارهای کوچک میتونن حس کنترل رو برگردونن. مثلاً:
- مرتب کردن یک گوشهی کوچک
- چند دقیقه قدم زدن
- باز کردن پنجره و عوض شدن هوا
- نوشیدن یک لیوان چای یا آب
- نوشتن چند خط از احساساتتون
اینها شاید ساده به نظر برسن، اما برای مغز مثل یک «جرقهی انرژی» عمل میکنن.
۴) با آدمهای امن حرف بزنید
نه برای اینکه مشکلی حل بشه.
فقط برای اینکه تنها نمونیم.
گاهی شنیده شدن، بدون قضاوت، خودش نصفِ راه آرامشه.
۵) مهربونی با خودمون ضروریه
این روزها سختن.
پس لطفاً با خودتون مثل یک دوست خسته رفتار کنید، نه یک سرباز تحت فشار.
اگر کاری نکردید، اگر عقب افتادید، اگر فقط گذروندید—اشکالی نداره.
۶) بدنتون رو فراموش نکنید
چیزهای خیلی ساده مثل:
- نور طبیعی
- چند نفس عمیق
- یک غذای ساده
- چند دقیقه کشش بدن
میتونن سیستم عصبی رو از حالت «یخزدگی» کمی بیرون بیارن.
در آخر
اگر این روزها حالتون خوب نیست، بدونید تنها نیستید.
خیلیها همین حس رو دارن، حتی اگر نگن.
ما داریم در شرایطی زندگی میکنیم که فرسودگی، بیحوصلگی و خستگی، واکنش طبیعی انسانه.
همین که هنوز اینجاییم، هنوز تلاش میکنیم، هنوز به هم فکر میکنیم—
این خودش یک جور مقاومت و امید quietly و بیصداست.
فاطمه غضنفریان/ مشاور و و درمانگر بزرگسال و نوجوان
این روزها خیلیهامون یک حس مشترک داریم: بیحوصلگی، خستگی، بیانگیزگی، سنگینی ذهن، و حتی گاهی بیتفاوتی.
با شرایطی که میگذره، این حالتها نه عجیبان و نه نشونهی ضعف.
اینها واکنش طبیعیِ بدن و ذهن به فشار طولانیمدته.
وقتی مدتها در حالت «تحمل کردن» زندگی میکنیم، نه «زندگی کردن»، سیستم عصبیمون کمکم وارد حالت صرفهجویی میشه. انرژی کم میشه، تمرکز سخت میشه، کارهای ساده هم بزرگ به نظر میرسن. این یعنی بدن داره میگه:
«من خستهام. ظرفیت قبلی رو ندارم.»
اما در کنار این واقعیت تلخ، چند نکته هست که میتونه کمک کنه روزها کمی قابلتحملتر بشن:
۱) احساساتتون طبیعیه
اگر:
- هیچ کاری حالتون رو خوب نمیکنه
- از صبح تا شب فقط میخواید «بگذره»
- کارهای ساده براتون سخت شده
- یا حتی نمیدونید چرا اینقدر خستهاید
بدونید که اینها واکنشهای طبیعی به شرایط غیرطبیعیه.
هیچکس توی این وضعیت «نرمال» نمیمونه.
۲) از خودتون انتظار عملکرد بالا نداشته باشید
این روزها قرار نیست بهترین نسخهی خودمون باشیم.
گاهی فقط «دوام آوردن» خودش یک جور قدرت و مراقبته.
۳) کارهای کوچک، اثرهای بزرگ دارن
کارهای بزرگ انرژی زیادی میخوان، اما کارهای کوچک میتونن حس کنترل رو برگردونن. مثلاً:
- مرتب کردن یک گوشهی کوچک
- چند دقیقه قدم زدن
- باز کردن پنجره و عوض شدن هوا
- نوشیدن یک لیوان چای یا آب
- نوشتن چند خط از احساساتتون
اینها شاید ساده به نظر برسن، اما برای مغز مثل یک «جرقهی انرژی» عمل میکنن.
۴) با آدمهای امن حرف بزنید
نه برای اینکه مشکلی حل بشه.
فقط برای اینکه تنها نمونیم.
گاهی شنیده شدن، بدون قضاوت، خودش نصفِ راه آرامشه.
۵) مهربونی با خودمون ضروریه
این روزها سختن.
پس لطفاً با خودتون مثل یک دوست خسته رفتار کنید، نه یک سرباز تحت فشار.
اگر کاری نکردید، اگر عقب افتادید، اگر فقط گذروندید—اشکالی نداره.
۶) بدنتون رو فراموش نکنید
چیزهای خیلی ساده مثل:
- نور طبیعی
- چند نفس عمیق
- یک غذای ساده
- چند دقیقه کشش بدن
میتونن سیستم عصبی رو از حالت «یخزدگی» کمی بیرون بیارن.
در آخر
اگر این روزها حالتون خوب نیست، بدونید تنها نیستید.
خیلیها همین حس رو دارن، حتی اگر نگن.
ما داریم در شرایطی زندگی میکنیم که فرسودگی، بیحوصلگی و خستگی، واکنش طبیعی انسانه.
همین که هنوز اینجاییم، هنوز تلاش میکنیم، هنوز به هم فکر میکنیم—
این خودش یک جور مقاومت و امید quietly و بیصداست.
فاطمه غضنفریان/ مشاور و و درمانگر بزرگسال و نوجوان
❤4👍1
«زندگی ما چیزی نیست، مگر شیوههایی که بدان طریق زندگیمان را از دست دادهایم.»
همیشه دو زندگی وجود دارد: یکی همان زندگیای که اکنون داریم، و دیگری آنکه همیشه در کنار زندگی فعلیمان بوده است؛ زندگی (یا زندگیهای) موازیای که هیچگاه از سر نگذراندهایم، زندگیهایی که تنها در ذهنهایمان آنها را زیستهایم، زندگی (یا زندگیهایی) که آرزویشان را داشتهایم، خطرهایی که نکردهایم و فرصتهایی که ازشان استفاده نکردهایم یا برایمان مهیا نبودهاند. زندگیهای زیستهمان میتوانند بدل به مویه و ماتمی همیشگی شوند در سوگ زندگیهایی که قادر به زیستنشان نبودهایم، یا اینکه میتوانند منجر به خشمی بیپایان شوند.
آدام فیلیپس از کتاب حسرت در ستایش زندگی نازیسته ترجمه میثم سامانپور
@caferavan1401
همیشه دو زندگی وجود دارد: یکی همان زندگیای که اکنون داریم، و دیگری آنکه همیشه در کنار زندگی فعلیمان بوده است؛ زندگی (یا زندگیهای) موازیای که هیچگاه از سر نگذراندهایم، زندگیهایی که تنها در ذهنهایمان آنها را زیستهایم، زندگی (یا زندگیهایی) که آرزویشان را داشتهایم، خطرهایی که نکردهایم و فرصتهایی که ازشان استفاده نکردهایم یا برایمان مهیا نبودهاند. زندگیهای زیستهمان میتوانند بدل به مویه و ماتمی همیشگی شوند در سوگ زندگیهایی که قادر به زیستنشان نبودهایم، یا اینکه میتوانند منجر به خشمی بیپایان شوند.
آدام فیلیپس از کتاب حسرت در ستایش زندگی نازیسته ترجمه میثم سامانپور
@caferavan1401
فروید سوگواری و مالیخولیا را شیوههایی از واکنش نشاندادن ما به تجربه فقدان میدانست، اما چطور آنها را از هم متمایز میکرد؟ سوگواری مستلزم تلاشی طولانی و دردناک است تا خودمان را از عزیزِ از دسترفته جدا کنیم. فروید مینویسد: «کارکرد سوگواری جداسازی خاطرات و آرزوهای بازماندگان از شخص مرده است.»
داریان لیدر از کتاب افسردگی سکه رایج زمانه ما ترجمه سعید سهیلی
Nigel Van Wieck, Q Train, 1990
@caferavan1401
داریان لیدر از کتاب افسردگی سکه رایج زمانه ما ترجمه سعید سهیلی
Nigel Van Wieck, Q Train, 1990
@caferavan1401
🤔1
گاهی بدنِ ما به جای زبان، فریاد میزنه.
ریزش مو، دلدرد، اضطراب یا دردهای بیعلت، شاید همون پیامی باشه که روان داره میگه:
«تحملم تموم شده… یکم بایست، نفس بکش، من زیر فشارم، منو میبینی؟»
@caferavan1401
ریزش مو، دلدرد، اضطراب یا دردهای بیعلت، شاید همون پیامی باشه که روان داره میگه:
«تحملم تموم شده… یکم بایست، نفس بکش، من زیر فشارم، منو میبینی؟»
@caferavan1401
🤔1