CafeMoon
15 subscribers
2 photos
6 videos
1 file
Download Telegram
Channel photo updated
✒️در وصف تصور آزادی
گویی هرگز آزاد نخواهیم بود!
در هجمه‌ای از اشک ها؛در یک بهار،زمستان،پاییز یا تابستان به دنیا میاییم؛ گرسنه،هراسان،با چشمانی که فقط تا فاصله ۲۰سانتی‌متری را میبینند،در یک دنیای مه آلودِ مبهم از تمام ادراک.
گاهی درعشق،گاهی در شادی. در یک نخ نامرئی نازک از احساسات،که به مویی بند است زندگی میکنیم. خوش شانس باشیم در شادیِ داشتن عزیزانمان رنج‌ها را تجربه میکنیم. تجربه‌ها را زندگی میکنیم. به دنبال آزادی میرویم تا به خیال خود در انتها موفق باشیم. تحصیلات،روابط اجتماعی،شغل،موفقیت‌های فردی همه را ارتقا میدهیم گاهی درحسرتِ هرکدام دیگری را فدا میکنیم. به دنبال چه هستیم؟ انتها؟ انتهایِ داستانِ بی انتهای رنج و این دنیای سراسر بی رحم.
در میانه ی زندگی عزیزی را به خاک میسپاریم،فکر میکنیم آخرین مرحله سر رسیده. رنج هایمان درست مثل روزی که اولین نفس را بعد از تولد کشیدیم تداعی میشود،گرسنگی،هراس،اندوه،انتظار،اینبار با چشمانی که فقط تا فاصله‌ی دیدارِ عزیزمان را میبیند. دیگر تا آخر این بینایی تغییر نمیکند. گاهی به طلوع ماه در یک شب زیبا خیره میشویم،با خود میگوییم فاصله دیدارمان تا محبوب بیشتر از ماه است؟ رنج هایمان کمرنگ میشود اما کم نه. دنیا دیگر برایمان شائبه‌ای از رنگ‌های خنثی است. گاهی پرواز کوچ وارانه‌ی پرنده ها را در آسمان غروب‌انگیز تماشا میکنیم،به راستی کدام پرنده جلوه‌ی محبوب من است؟ تصور میکنیم روزی آزاد خواهیم بود؟ به راستی آزادی چیست؟ موفقیت چیست؟ انتها چیست؟ چه زمانی آزاد خواهیم بود؟ آزاد از رنج از مشکلات،از عشق،از شادی،از انتظار محبوبِ از دست رفته؟ ای عزیزان از دست رفته به راستی بعد از مرگ رنجتان پایان یافت؟ اما گویا هرگز آزاد نخواهیم بود.
#مهشید
@CafeMoonm3
2
Audio
Dido
The Day Before The Day.mp3
👍2
👹هیولا
جریان دوستی ما بسیار عادی بود. در دورهمی ساده ای در کافه،توسط یکی از دوستانم یکدیگر را ملاقات کردیم. علایق جالبی داشت،از رنگ‌ها بگیر تا آهنگ‌ها،همه خاص و برند خودش. جالب بود که درابتدا جسارت نداشتم پلی لیست مورد علاقه‌ام را رو کنم اما دیدم او همرنگ من است.پارادوکس عجیبی بود،آرام اما سرکش،مهربان اما انتقامجو و لجباز.فکر میکردم همه ی تناقضات دنیا را دارد.در عین علاقه‌ای که به او داشتم اما تحملش سخت بود،مغروری که نمیخواست باور کند مغلوب شده. آخر همه‌ی مکالمه هایمان به جروبحث ختم میشد.اما یکبار باوجود دعوا همه‌ی حرف‌ها را زدم،هرآنچه که در دلم بود.با تندخویی و تحقیر گفتم اما گفتم... به خیالم باید میفهمید که از امثال ما تعداد کمی در دنیاست؛که دست برقضا نتوانسته بودند خود را آزاد کنند. همه‌ی آن آزادیخواهی،استقلال طلبی،مهرطلبی،خودخواهی و سرخوردگی در یک ذهن ناآرام گنجانده شده بود. گاهی خشم میشد و فریاد بر سر دیگری،گاهی اشک روی گونه،گاهی انزوا،گاهی رانندگی در یک جاده با آهنگ بی کلام فاخر.
تعبیر جالبی داشت،درنوع خود منحصر به فرد. میگفت ما هیولاییم. هیولاهایی که درونمان خفته بودند،گاهی از دهانمان آتش واژه‌ها تراوش میکرد،گاهی در ذهنمان میخزید و یک خلاقیت میشد. همه‌ی ما هیولاهای درونی داریم که در غار تارعنکبوت بسته‌ی ناخودآگاهمان اسیر شده. هیولا یکی را درونگرا میکند،دیگری را پرخاشگر،یکی را معتاد،دیگری را نابغه. یکی آشفته که از صداهای درون ذهنش رهایی ندارد،دیگری منضبط و آرام،با استعدادهای شکفته‌ی درونیش پیشرفت میکند‌. اما هیولا،هیولاست.برای اسارت نیست،روزی طغیان میکند،خوب یا بد اما طغیان میکند. آری دوست عزیزم درست میگفت،امان از روزی که هیولا آزاد شود.
#مهشید
@CafeMoonm3
3👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گر هست جانی در تنم،بهر تو می دارم نِگَه
👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎬فیلم خوب
📽THERE WILL BE BLOOD(2007)
IMDB : 8.2/10
👍2
سادگی یا فداکار بودن؟
اصلا سادگی چیست؟ چه انسانی ساده است؟ آیا سادگی یعنی خام بودن یا بی تجربه بودن! شاید هم تعبیر حماقت دارد.
اما فداکاری چیست؟ از خواسته های خود گذشتن برای هدفی یا برای دیگری! خود را غرق کردن برای انجام مسئولیت ها به تنهایی؟
نمیدانم فرق بین این دو در چیست. اما خوب میدانم که مرز بین سادگی و فداکاری یک دل بزرگ است. عاری از کینه ها دراثر خطای دیگران. چشم پوشی از همه چیز برای دیگری.
گاهی فکر میکنم یک تروماست،گاهی شاید ذات آدمی باشد. هرچه که هست مرز بین آنها باریک است،آنقدر نامرئی که قابل تشخیص نیست.
هوای شهر گرفته است،گاهی رعدوبرق میزند و گاهی باران شدید اما گرفته است. مثل قلب من درخود مچاله میشود. گاهی میبارد گاهی از هجوم گرفتگی فقط رعد میزند و من در فکری عمیق فرو میروم که مرز بین حماقت،مسئولیت پذیری،سادگی،فداکاری،دلسوزی چیست؟ اصلا مگر این همه احساس متفاوت در ذهن انسان فانی میگنجد!
درهجوم این احساسات و افکار یک چیز همیشه زیرنویس میشود. من هم شبیه او شدم. کسی که قبولش نداشتم اما هرروز بیشتر شبیه او میشوم.‌
@CafeMoonm3
1👍1
در یک لوپ باطل و بسته گیر کردیم. در یک دور باطل از قضاوت ها‌. تکراری و چرخه وار
امروز من حاصل قضاوت دیروز من است. یک آن،انسانی یا رفتاری را قضاوت کردم‌.به خیال خود گفتم اگر من بودم اینکار را نمیکردم. اما دنیا میچرخد تا مرا در موقعیت آن روز قرار دهد،مرا میسنجد تا ببیند چطور رفتار میکنم.
در این چرخه اسیر میشویم هرروز و هرروز. در چرخه ی باطل قضاوت ها به خیال پیروزی.
او مرا منع کرد،مرا قضاوت کرد و به من سخت گرفت. من نفهمیدم چرا؟ فقط مثل یک کودک نوپا فریاد کشیدم. او مرا دوست داشت خیلی بیشتر از خودش. به من گفت "روزی میفهمی،روزی که من نبودم میفهمی،من همه چیز را به تو گفتم اما تو فعلا نمیدانی. روزی که فهمیدی درست تر از من رفتار کن،بهتر از من باش. و مراقب آنان که باید باشی باش،نه مثل من بلکه بهتر از من،وصیت من به تو این است که مراقب آنها باشی". من فهمیدم روزی که او نبود،سعی کردم بهتر از او باشم اما نشد،او بهترین بود،من تلاش کردم،تلاش میکنم اما مسئولیتی که به من داد بزرگ بود خیلی بزرگ و من تنها. روزی قضاوتش کردم حالا در آن چرخه معیوب گیر کردم. شاید در خواب هایم به من بگوید چه کنم.
او بهترینِ خود بود و من با خود میگویم من او نیستم و نخواهم شد.
@CafeMoonm3
👍1
تا به حال به زیرسوال بردن هویت خود فکر کرده اید؟؟؟
اصلا میدانید چه کسی هستید؟
تا به حال از گمشدگی مقابل آیینه ایستاده اید و از خود بپرسید من چه کسی هستم؟ نامم؟ چهره ام؟ صدایم؟ زیر این گوشت چه کسی نهفته است؟
@CafeMoonm3
جهان برای غم‌های شما پشیزی ارزش قائل نیست...
آن چیزی که جهان ستایش میکند و به تماشایش مینشیند، این است که شما چگونه از رنج‌ها عبور میکنید.
@CafeMoonm3
1
حسمو بزار تو این آهنگه بگم واست👇
خودمو که گول نمیشه بزنم...
نپریدی از سرم یه ذرم...
افتاده دوباره باز تو سرم...
بیام ببینمت تو رو...
❤️❤️❤️
Bishtar Az Hamishe
Mahyar
Mahyar - Bishtar Az Hamishe.mp3
قَلَندوش
@CafeMoonm3
👍1
قَلَندوش
میدانی به چه معناست؟
قَلَندوش برای من بو دارد.
طعم دارد.
قَلَندوش برای من حال و هوای خاصی دارد.
حس دارد.
قَلَندوش برای من پاسخِ دورانِ کودکیست.
مثل عشق...
مثل پدر....
آن روزها،در انتظار تولدِ برادر و خواهرانم بودم. مادرم بدحال بود و در جدالِ فراموشیِ سختی‌ها بود.
اما پدرم هرگز مرا فراموش نمیکرد.او به من همه چیز آموخت،هرآنچه که یک پدر باید به فرزندش می‌آموخت.
"قلندوش" واژه‌ی بین ما بود. از این کلماتِ خاص،بین ما زیاد بود اما این یکی متفاوت بود.
آن روزها که در غم و شادیِ انتظار بودم،او مرا به پارک میبرد. از خانه تا پارک مسیر زیادی بود. اما این روزها که آن مسیر را هزاران بار پیاده رفته‌ام،اصلا طولانی نیست. شاید هم آنوقت‌ها برای پاهایِ کوچکِ من خیلی دور بود. یک سراشیبیِ ملایم. نمیدانم بخاطر سراشیبی،رفتن به پارک راحتتر بود یا بخاطر شوق رسیدن.
شوقِ رسیدن به لوازم بازی که تمام میشد،به وقتِ برگشت،عزای عمومی میگرفتم.برگشتن برایم خیلی سخت بود. دیگر نه شوقِ رسیدنی بود،نه خبری از سراشیبی. باید در سربالایی راه میرفتم.پدر گاهی از مسیر دیگری مرا میبرد که تازگی داشته باشد.
اما معمولا کمی که راه میرفتم غر میزدم.او خسته بود اما نه برای من. میپرسید قلندوش میخواهی! من عاشق این سوال بودم،شوق برگشتنم قلندوش بود. مرا روی شانه هایش میگذاشت...
میپرسید: "بگو ببینم از آن بالا چه چیزهایی میبینی؟" من تا خانه برایش تعریف میکردم و او در آن سربالایی نفس نفس میزد و به من گوش میداد.
"قلندوش" برایم خاص است. یاد او میفتم،یاد عشقی که به دخترش داشت. عشقی که خستگی را پوشش میداد. قلندوش برایم یادآورِ دورانِ کودکیست،برایم طعمِ انتظارِ تولدِ برادر و خواهرانم،طعم خستگی و شوق را دارد. قلندوش برایم حال و هوای بهار را دارد،حال و هوای کودکی شاد.
اما درست از وقتیکه بزرگ شدم و پدر نتوانست قلندوش کند، برایم خاطره‌ی شادتری شد.
اما وقتی پدر رفت،قلندوش برایم یادآورِ همه‌ی حس‌های دنیاست،بیشتر از همه آن شوقی که رفت🖤
@CafeMoonm3
1