فاطیما مهرابی- شعر
46 subscribers
135 photos
16 videos
3 files
41 links
یکشنبه های درمه
منتشر شده درسال 1390
@fatimamehrsbi123
.
.
Facbook;fatima mehrabi

همواره عشق ...
منتشر شده در پاییز ۱۳۹۷
Download Telegram
صيد مجنون‌طينتان بی دام الفت مشکل‌است

هر که بيمار محبت گشت سر تا پا دل است.

#بیدل_دهلوی
همه کس کشيده محمل به جناب کبريايت...
من و خجلت سجودی که نکرده ام برايت...

نه به خاک در بسودم...
نه به سنگش آزمودم...
به کجا برم سری را که نکرده ام فدايت؟؟!


#بیدل_دهلوی
از دورویان جهان امید یکرنگی مدار
نامه را یک رو سیه می‌باشد و یک رو سفید

#صائب
ما را نه زری است،نه نثار سیمی
جز تحفه عجز بندگی، تقدیمی

چون شاخ گلی که خم شود پیش نسیم
از دوست سلامی و ز ما تسلیمی!

#بیدل_دهلوی

مرقع صد رنگ، صد رباعی بیدل، گزینش محمد کاظم کاظمی، مشهد، سپیده باوران، ۱۳۸۸، ص ۹۶
مادرم رود نیل بود و خدا، توی آغوش او رهایم کرد
زن فرعون چون عصا بود و ،خشم فرعون اژدهایم کرد
برده بودم به نام عبرانی ،برده ای سرخ با عصایی سبز
به دل کوه رفتم و آنجا آتشی از درون  صدایم کرد
فاطمه فا،طه طه،طه طه ،مه مه ،مه
برد بالای کوه و از آنجا پرت کرد و خدا خدایم کرد
من شکوفه،  گل دعا بودم روی لبهای او رها بودم
خواست با بوسه عاشقم بکند نفسش از تنم جدایم کرد
یوسفی بودم و عزیز شدم برد زندان و ریز ریز شدم
بعد مهمان کوسه ها شدنم ؛ توی قلب نهنگ جایم کرد
ذکر تسبیح دخترش بودم شب معراج تک پرش  بودم
مثل اللهُ اکبری تنها روی گل دسته ها صدایم کرد
من محمد تر از محمدی ام با علی نرد عشق می زدی ام
فاطمه فاطمه است وقتی که، توی هفت آسمان دعایم کرد
تو بگو کافرم مسلمانم؟ یا مسیحی و اهل ایمانم؟
چه کسی بعد خلقتم از تو ،از تو و از خودم جدایم کرد؟

#فاطیما_مهرابی
Rahayam Kon
Mohsen Chavoshi
که پیش چشم خودم
شکار شد آهو...
‏ای در دل من رفته چو خون در رگ و پوست
‏هرچ آن به سر آیدم ز دست تو نکوست

ای مرغ سحر تو صبح برخاسته‌ای
‏ما خود همه شب نخفته‌ایم از غم دوست

#سعدی


دوستانتان را به كانال رباعيات زيبای فارسي دعوت کنید!
@robaeeyat
جز وصل تو دل به هر چه بستم توبه
بی یاد تو هر جا که نشستم توبه
در حضرت تو توبه شکستم صدبار
زین توبه که صد بار شکستم توبه

ابوسعید ابوالخیر
چنان که برگ توتون دود در دلش خفته
نبودنیم که صد بود در دلش خفته
چرا که دود دوباره توتون نخواهد شد
گلِ گلاب شده لاله گون نخواهد شد
قطار آه به سینه ؛در ایستگاه خروش
سپیده می زند  وغرق خون ملول و خموش
بساط دلخوش اش را گرفته در آغوش
دمی که باز دمش پر جنون نخواهد شد
چنان که رود دگر آسمان نمی گردد
دل شکسته ی ما هم جوان نمی گردد
هزار جفت به چشم آقا محمد خان
سزای خودسری یک جوان نخواهد شد
چگونه رود به بالای کوه برگردد؟
چطور جسم جوان سمت روح برگردد؟
چگونه کشتی و طوفان به نوح برگردد؟
چنان که خنده چو اندوهمان نخواهد شد
که عطرباشی و در شهر خط بو بشوی
چقدر نخ به نخت می دهند رو  بشوی؟
شبیه شاخه نباتی که آرزو بشوی؟
که استخوان فرو در گلو نخواهد شد

#فاطیما_مهرابی
صد شعر نقش بسته به دیوار ها تو را
از پرده ها برون زده اسرار ها تو را
هر سال می برند به نزدیکی فرات
ما را بدون مشک و بسیارها تو را
با مشک دیده اند که بر دوش می کشی
یک بیرق بلند علمدارها تو را
گفتی که دست دست نکن زودتر بیا
من آمدم به دوش کشم بارها تو را
اَدرِک اَخاک گفتن و رفتن و بعد از آن
دیگر ندیده اند وفادارها تو را
گویا که کودکانه ترین خیمه های شهر 
چشم انتظار مانده عزادارها تو را

#فاطیما_مهرابی
۶ محرم الحرام ۱۴۴۵