به خود بیایی و دیگر پدر نداشته باشی
که زنده باشی اما؛ جگر نداشته باشی.
چو بادبادک سرخی به دست باد بی افتی
که خانه داشته باشی و در نداشته باشی
به خود بیایی و او را درون قاب ببینی
چنان که اوج نگیری و پر نداشته باشی
عزیز کرده ی او باشی و چهل شب و اندی
پدر ترین پدرت را دگر نداشته باشی
چه حرفهای زیادی نگفته ای و نگویی
قلم به دست ولی شعر تر نداشته باشی
#فاطیما_مهرابی
#پدر
که زنده باشی اما؛ جگر نداشته باشی.
چو بادبادک سرخی به دست باد بی افتی
که خانه داشته باشی و در نداشته باشی
به خود بیایی و او را درون قاب ببینی
چنان که اوج نگیری و پر نداشته باشی
عزیز کرده ی او باشی و چهل شب و اندی
پدر ترین پدرت را دگر نداشته باشی
چه حرفهای زیادی نگفته ای و نگویی
قلم به دست ولی شعر تر نداشته باشی
#فاطیما_مهرابی
#پدر
عبور کردن من از شبی سیاه به روز
عبور کردنم از کهکشان شیر به یوز
به تن کشیدن هستی به دوش بردن رنج
شبیه چشم که چون ابر می چلاند بلوز
برای گریه که تازه به من اضافه شده
برای هر چه همیشه برای هر چه هنوز
نگاه های غریبم به روشنایی صبح
و خیره خیره به شب های سرد پر اولدوز*
عجیب بود برایم زلال و بکر و قشنگ
نگاه مادرم و گریه هاش در آنروز
گلی به سینه ی سرخ و سینه سرخ به گل
دوام آوردن را به شانه هام بدوز
دوام آوردن در نبودن و بودن
دوام آوردن در غمی که شد جان سوز
#فاطیما_مهرابی
*اولدوز:ستاره
امسال تو نیستی و عکس تولدم گوشه ندارد مثل اسکناسهای بی محل مهربان دوست داشتنی من؛ پدر
عبور کردنم از کهکشان شیر به یوز
به تن کشیدن هستی به دوش بردن رنج
شبیه چشم که چون ابر می چلاند بلوز
برای گریه که تازه به من اضافه شده
برای هر چه همیشه برای هر چه هنوز
نگاه های غریبم به روشنایی صبح
و خیره خیره به شب های سرد پر اولدوز*
عجیب بود برایم زلال و بکر و قشنگ
نگاه مادرم و گریه هاش در آنروز
گلی به سینه ی سرخ و سینه سرخ به گل
دوام آوردن را به شانه هام بدوز
دوام آوردن در نبودن و بودن
دوام آوردن در غمی که شد جان سوز
#فاطیما_مهرابی
*اولدوز:ستاره
امسال تو نیستی و عکس تولدم گوشه ندارد مثل اسکناسهای بی محل مهربان دوست داشتنی من؛ پدر
صد شعر نقش بسته به دیوار ها تو را
از پرده ها برون زده اسرار ها تو را
هر سال می برند به نزدیکی فرات
ما را بدون مشک و بسیارها تو را
با مشک دیده اند که بر دوش می کشی
یک بیرق بلند علمدارها تو را
گفتی که دست دست نکن زودتر بیا
من آمدم به دوش کشم بارها تو را
اَدرِک اَخاک گفتن و رفتن و بعد از آن
دیگر ندیده اند وفادارها تو را
گویا که کودکانه ترین خیمه های شهر
چشم انتظار مانده عزادارها تو را
#فاطیما_مهرابی
۶ محرم الحرام ۱۴۴۵
از پرده ها برون زده اسرار ها تو را
هر سال می برند به نزدیکی فرات
ما را بدون مشک و بسیارها تو را
با مشک دیده اند که بر دوش می کشی
یک بیرق بلند علمدارها تو را
گفتی که دست دست نکن زودتر بیا
من آمدم به دوش کشم بارها تو را
اَدرِک اَخاک گفتن و رفتن و بعد از آن
دیگر ندیده اند وفادارها تو را
گویا که کودکانه ترین خیمه های شهر
چشم انتظار مانده عزادارها تو را
#فاطیما_مهرابی
۶ محرم الحرام ۱۴۴۵
تا سینه کش کوه مرا می خواند
از جنگل انبوه مرا می خواند
با ماغ کشیدنش گوزن زخمی
در دره ی اندوه مرا می خواند
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
از جنگل انبوه مرا می خواند
با ماغ کشیدنش گوزن زخمی
در دره ی اندوه مرا می خواند
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
Forwarded from فاطیما مهرابی- شعر
گوزگویَ باخ ،آی اوغلوم
گوزلیر لای لای اوغلوم
چله سنه قوناقام
خونچا لاری سای اوغلوم
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
گوزلیر لای لای اوغلوم
چله سنه قوناقام
خونچا لاری سای اوغلوم
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
Forwarded from فاطیما مهرابی- شعر
گوزگوی باخ آی قیزیم
دامن نای نای قیزم
بیرخونچا نار گتیرم
چله سنه پای قیزیم
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
دامن نای نای قیزم
بیرخونچا نار گتیرم
چله سنه پای قیزیم
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
Forwarded from روزنامه زنگان امروز
📰 رویه ی نخست از روزنامه "زنگان امروز"
یکشنبه (مهرشید)
🗓 دوازدهم اَمُردادماه یک هزار و چهارصد و چهار خورشیدی
🗞 @zandgan
یکشنبه (مهرشید)
🗓 دوازدهم اَمُردادماه یک هزار و چهارصد و چهار خورشیدی
🗞 @zandgan
Forwarded from روزنامه زنگان امروز
📰 رویه ی سوم از روزنامه "زنگان امروز"
یکشنبه (مهرشید)
🗓 دوازدهم اَمُردادماه یک هزار و چهارصد و چهار خورشیدی
🗞 @zandgan
یکشنبه (مهرشید)
🗓 دوازدهم اَمُردادماه یک هزار و چهارصد و چهار خورشیدی
🗞 @zandgan
#رباعی
از روی طبق، انار، خود را انداخت
در پا قدمت سه تار، خود را انداخت
عاشیق" دَه دَه قور قور "از "کوراوغلو" می گفت:
از دست کمان" نگار "خود را انداخت
#فاطیما_مهرابی
┄┅─═◈═─┅┄
#کارگاه_رباعی( #شعر_خلاق)
👇👇👇
t.me/kar471
از روی طبق، انار، خود را انداخت
در پا قدمت سه تار، خود را انداخت
عاشیق" دَه دَه قور قور "از "کوراوغلو" می گفت:
از دست کمان" نگار "خود را انداخت
#فاطیما_مهرابی
┄┅─═◈═─┅┄
#کارگاه_رباعی( #شعر_خلاق)
👇👇👇
t.me/kar471
آتش گرفته است مسیر هدایتم
من در میان شعله، شبی بی نهایتم
پا در حریم عشق نهادم ، ولی ببین
در ابتدای راه غمی کرده غارتم
آتش گرفته را به تماشا نشسته اند
حتی میان شعله نبوده است راحتم
میمیرم و دوباره ، ابد می خورد دلم
دلدار می کشد به کدامین هلاکتم؟
نقاش دست حضرت پاییز رنگ داد
پاشید رنگ سرخ به دامان ژاکتم
نیمی بهشت ، نیم جهنم کشیده است
نیمی مدرن دیده مرا نیم سنتم
پاییز می دمد به دل تنگ باغ ها
صد شعله رنگ باخته در آن و ساعتم
#فاطمه_مهرابی
من در میان شعله، شبی بی نهایتم
پا در حریم عشق نهادم ، ولی ببین
در ابتدای راه غمی کرده غارتم
آتش گرفته را به تماشا نشسته اند
حتی میان شعله نبوده است راحتم
میمیرم و دوباره ، ابد می خورد دلم
دلدار می کشد به کدامین هلاکتم؟
نقاش دست حضرت پاییز رنگ داد
پاشید رنگ سرخ به دامان ژاکتم
نیمی بهشت ، نیم جهنم کشیده است
نیمی مدرن دیده مرا نیم سنتم
پاییز می دمد به دل تنگ باغ ها
صد شعله رنگ باخته در آن و ساعتم
#فاطمه_مهرابی
گیسوانت شروع طوفان بود یا نه صد جاده در اتوبان بود
که طرافیک شهر طرحی از نرسیدن به دلبر جان بود
شب تمام ستارگان زمین رنگ می باخت در برابر تو
دختری با کلاه صورتی اش ،گل فروش کنار میدان بود
بوق میزد تمام ماشین ها "هی برو آنطرف بی ایست گلی "
سبز می شد چراغ ها و دلش تند و آشفته عین تهران بود..
#فاطمه_مهرابی
که طرافیک شهر طرحی از نرسیدن به دلبر جان بود
شب تمام ستارگان زمین رنگ می باخت در برابر تو
دختری با کلاه صورتی اش ،گل فروش کنار میدان بود
بوق میزد تمام ماشین ها "هی برو آنطرف بی ایست گلی "
سبز می شد چراغ ها و دلش تند و آشفته عین تهران بود..
#فاطمه_مهرابی