فاطیما مهرابی- شعر
46 subscribers
135 photos
16 videos
3 files
41 links
یکشنبه های درمه
منتشر شده درسال 1390
@fatimamehrsbi123
.
.
Facbook;fatima mehrabi

همواره عشق ...
منتشر شده در پاییز ۱۳۹۷
Download Telegram
به گیسوان پر از پیچ؛ مار می آید
به بافه های بلندت قطار می آید

شبیه دلبری از بلخ و بامیان هستی
که بیدلانه به آغوش یار می آید

برای اینکه تو خود کوه مهره ی ماری
به مارهای سرت مهره دار می آید

کشید مغز قطار از ذغال چشمت سوت
به چشمهای سیاه تو غار می آید

به زایران قطار بلند گیسویت
مسافران شب انتظار می آید

ستاره ها شکر و ماه کاسه ی شیر است
به آسمان تنت سفره دار می آید

درخت ها همه از دیدنت تبر شده اند
که قطعه قطعه شدن هم بکار می آید

منم که بردنم از باختن شروع شده
چنین معامله ای به قمار می آید

#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
به دلم، حس تازه چنگ زده
نق نق ،کودکی که ونگ زده
مثل عکس ،زنی که جنگ زده
در وجود پر از،تناقض من

با سوال: "تو ،دوستم داری"؟
تعارف بوسه های اجباری
دیدن خواب های تکراری
توی جیب کت ات،,گل رز من

خونچه، خونچه ،انار آوردند
غصه را، با تاغار آوردند
روی میز ناهار،آوردند
هستی اش را زنی قمارزده

بارشیشه ،یواش ،حمل شود
نکند آش ولاش ،حمل شود
غنچه ای خوش تراش ،حمل شود
به تنم این لباس زار زده

ساکت و سرد و گنگ و خوار شده
در دلم پیچ و تاب مار شده
صبح های پر از ویار، شده
حال و روز همیشگی تنم

لگد تازه ای که میزند و
روزهای گذشته از عدد و
ماه هایی که ،می کند رصد و
دکتر تازه وارد وط/تنم

#فاطیما_مهرابی

@cafeecafee
توپراغیمیز ،هاوالانیر ،یاواش یاواش...
باهار کوچه ده دولانیر یاواش یاواش...
چیچک گولور ،گون جالانیر یاواش یاواش...
اورگیمده غم قالانیر، یاواش یاواش...


#فاطیما_مهرابی

@cafeecafee
Forwarded from مُرکّب حركت
غروب بود، تو بودی، تو مهربان بودی
برای مرگ خیالم چقدر راحت بود

برای دیدن بیست و چهار سالگی ات
زمان در آینه بیست و چهار ساعت بود

زمان در آینه یک جویبار نرگس بود
زنی که قرص مسکّن نخورده بی حس بود
ستاره بود، سحر بود، ماه مجلس بود
زمان در آینه دیدار بود، حیرت بود

بخند هی گل سرخم، گل بهار آمیز
که کرده عطر تو سیاره مرا لبریز
بخند دسته گل مهربان در آن سوی میز
که باورم شود این خواب واقعیّت بود

نگاه کردم و گفتم: هنوز بیداری؟؟!!
و همزمان دل من گفت: دوستم داری؟؟؟
برای اینکه بگویی فقط به من آری...
که باورم شود این عشق یک حقیقت بود

سفر بخیر نگفتی مگر عزیزترین؟؟؟
کجای قصه ما دست خورده است؟؟ ببین...
مگر عوض شده این فیلمنامه غمگین؟؟!!!
دوباره آمدنت کِی در این روایت بود...؟؟؟

زن همیشه، گل صورتی، شکوفه سیب...
دوباره دیدنت ای جان در این جهان غریب...
برای غربت روحم عجیب بود عجیب...
ببین که راوی خاموشِ این حکایت بود

دلی که بعد سفر با تو گفت برگردی...
برای اینکه بمانی بخاطر مردی...
که در غروب رسیدی و عاشقش کردی...
غروب بود، تن ماه در بدایت بود

زمان در آینه روح مسافرم آمد...
زمان در آینه بانوی شاعرم آمد...
زمان در آینه شعری بخاطرم آمد...
زمان در آینه اندوه بود، حسرت بود

زمان در آینه یک شعر بر لبِ من بود
زمان در آینه یک زن مخاطبِ من بود
کسی درون لباس مرتّبِ من بود
زنی بجای من انگار گرم صحبت بود

سحر تو یک زن جادوئیِ جوان هستی
تو مثل آب در آئینه ها روان هستی
بدون اینکه بخواهی تو مهربان هستی...
تو مهربان شدنت هم بدون علّت بود

بگو بمیر، بمیرم، تو همچنان هستی
بگو نباش، نباشم، تو جاودان هستی
مرا بِکُش بخدا، جانِ جانِ جان هستی...
مرا نخواستنت آخر رفاقت بود

مرا نخواستی اما هنوز میخواهم...
مرا نخواستنت را...چقدر خودخواهم...
مرا ببخش، من آن زائرم که گمراهم...
بمان و فرض کن امشب، شبِ زیارت بود

من این غریبه غمگین که روبروی توام
من این جواهر آبی که بر گلوی توام...
من آرزوی توام، چون در آرزوی توام...
وگرنه این همه عاشق شدن خیانت بود

هزار گنج غزل، اشک، گل، طلا، رویا
قبول کن که مرا باختی عزیزم...یا؟؟
من اعتراف کنم عاشقی در این دنیا...
شکست خورده ترین شیوه تجارت بود

زمان در آینه تبریک بود پیشاپیش
عروس سفره این شاهزاده درویش
زنی که وا شدن گیسوان زیتونیش...
طلوع مزرعه های بزرگ ذرت بود

درون کافه سحر شد، رسید شب تا روز
و گفتگوی من و تو ادامه داشت هنوز
ببین برای چه فردا نمیشود دیروز؟؟!!!
زمان در آینه مشغول استراحت بود

مرا ببخش، منِ عاشق آخرین مَردم...
از آخرین زن افسانه بر نمیگردم...
و زن به آینه برگشت، من سفر کردم...

《سفر شروع غزل های بی نهایت بود》


#محمد_سعید_میرزايي


@morakkabeharakat
زباغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید
کلیدباغ ما را ده که فردامان به کار آید
کلید باغ را فردا هزاران خواستار آید
تو لختی صبر کن چندانکه قمری بر چنار آید
چواندر باغ تو بلبل به دیدار بهار آید
ترا مهمان ناخوانده بروزی صد هزار آید
کنون گر گلبنی را پنج شش گل در شمار آید
چنان دانی که هر کس را همی رو بوی بارآید
بهار امسال پنداری همی خوشتر ز پار آید
ازین خوشتر شود فردا که خسرو از شکار آید

نوروزتان فرخنده🌺🌸🌷🌹🌺🌸🌷🌹
من را بپوشان مثل ابری تیره در زندان
پوشیده روی ماه را با چنگ و با دندان

من را بپوشان مثل خاکی دانه را درمشت
پوشانده تا دیگر نروید در بهار از آن

یک ساقه ی ترد و لطیف و سبز و خوابالود
مانند چشم کودکی بور از دل زهدان

یا مثل خورشیدی که شب تا صبح پنهان است
مانند قندی در دل تاریک یک فنجان

من را بپوشان، چادر شب کو ؟بپیچانم
کادوی شبهای تو باشم در شبی پنهان

نا دیده میگیری مرا هر بار چون ،ماهی
در چنگ تنگ آبی اندک ،مات و سرگردان

من را بپوشان در سیاه چاله ی چشمت
یا توی خاک سرخ قلب خالی گلدان

آن طوطی سبزم که روز زرد پاییزی
افتاده در چنگال سرخ مرد بازرگان


اینگونه شاید زندگی راه جدیدی را
دارد نشانم میدهد با چنگ و با دندان

#فاطیما_مهرابی


@cafeecafee
دوش از نظر خيال تو دامن کشان گذشت
اشک آنقدر دويد ز پى کز فغان گذشت

تا پر فشانده ايم زخود هم گذشته ايم
دنيا غم تو نيست که نتوان از آن گذشت

دارد غبار قافله ى نااميدى ام
از پا نشستني که زعالم توان گذشت

برق و شرار محمل فرصت نمي كشد
عمري نداشتم که بگويم چسان گذشت

تا غنچه دم زند زشگفتن بهار رفت
تا ناله گل کند زجرس کاروان گذشت

بيرون نتاخته است ازين عرصه هيچکس
واماندني است اينكه تو گوئي فلان گذشت

اي معني آب شو که زننگ شعور خلق
انصاف نيز آب شد و از جهان گذشت

يک نقطه پل زآبله ى پا کفايت است
زين بحر همچو موج گهر ميتوان گذشت

گر بگذري زکشمکش چرخ واصلي
محو نشانه است چو تير از کمان گذشت

واماندگي ز عافيتم بي نياز کرد
بال آنقدر شکست که از آشيان گذشت

طي شد بساط عمر بپاي شکست رنگ
بر شمع يک بهار گل زعفران گذشت

دلدار رفت و من به وداعى نسوختم
يارب چه برق بر من آتش بجان گذشت

تمکين کجا بسعي خرامت رضا دهد
کم نيست اينکه نام توام بر زبان گذشت

بيدل چه مشکل است ز دنيا گذشتنم
يک ناله داشتم که ز هفت آسمان گذشت

#بیدل
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀



‍ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَةِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْأَئِمَّةِ المعصومین عَلَیْهِمُ السَّلاَمُ
ای نمودار بلند عشق مولی یا علی ...

ولادت باسعادت امیرالمومنین حضرت علی (ع) و روز پدر بر شما
عزیزان ارجمند مبارکباد .

🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀



@cafeecafee
Forwarded from Hasan Pakzad
روزنامه مردم نو
سه شنبه ۴ اردیبهشت

با شعری از خانم #فاطیما_مهرابی
ممنونم از لطف دوستان مرسی 💐💐💐💐💐
دیوار نامهربانی
پراز دری وری بودن
آجر سفت دندان ؛
نان کارگری بودن
به فکر کیف مدرسه ؛
دامن گل پری بودن
با پشت پینه بسته ات ،
پالان هر خری بودن
برای زن جوانت ؛
شوهر بهتری بودن


کارگری شعار بود ؛
جوهر مرد کار بود

وصله و پینه دوختن ؛
سوزن و نخ فروختن
خیاط ماهری شدن ؛
چشم از خدا ندوختن
کت دراز شهردارو -
بردن و فروختن
لبو فروش شب شدن
لبای سرخ و سوختن

کارگری شعاربود ؛
جوهر مرد کاربود

گرسنگی رو عق زدن ؛
تو زندگی توپق زدن
بعد غذا و دوغ مشت ؛
از ته دل آروق زدن
نشستن کنار جو
حرف راست و دروغ زدن

کارگری شعاربود
جوهر مرد کاربود
کارگری ترانه بود
زن جوان بهانه بود

#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
گیاهخوارترین گاو در جهان بودن
سیاه چالترین چشم آسمان بودن
به دست باد سپردن تمامی خود را
شبیه باد کنک دست این و آن بودن
میان آخور و میخ طویله سرگردان
شبیه خاطره ی زخم و استخوان بودن
طناب گردنت از هر چه تار مو نازک
طناب گردن گوساله ای جوان بودن

الاغ داشت به چیزی عجیب می خندید
الاغ داشت به سوراخ جیب میخندید
الاغ داشت به ما مای گاو میخندید
به رقص ها و اداهای گاو می خندید
الاغ داشت به گاوی که حق شیر نداشت
الاغ داشت به گوساله ای که سیر نداشت
الاغ داشت به هشتاد و اند می خندید
الاغ داشت به گاوی لوند می خندید
الاغ داشت به دارنده ی برازنده
الاغ داشت به شعر جناب خواننده

چقدر گاو به میخ طویله فکر کند؟
چقدر گاو به رقص جمیله فکر کند ؟
چقدر گاو به چاقوی تیز فکر کند ؟
چقدر گاو به قصاب هیز فکر کند؟

چقدر گردن او زیر تیغ تیز شود؟
چقدر خورد شود ریز ریز ریز شود؟
چقدر آب قلم با تنش لذیذ شود ؟
چقدر مرگ برای دلش عزیز شود ؟

چقدر گاو به یونجه به آب فکر کند؟
چقدر گاو به حال خراب فکر کند؟
چقدر گاو به مرگ و به خواب فکر کند؟
چقدر گاو به خون شراب فکر کند؟

#فاطیما_مهرابی

تکلیف97/1/15 کارگاه #مرکب_حرکت
@cafeecafee
 

من به خویشتن نمی اندیشم

به گلوله هایی که روی سینه هایم سرخ شده اند

به بمب هایی که تکه تکه ام می کنند

به آتشی که به جانم افتاده است نمی اندیشم

به دخترانی می اندیشم که بوسه هایشان خشکیده است

به کودکانی که دستهایشان خالی است

این خانه ی تو نیست

خانه ای که ویرانش کردی

همه فکر می کنند تنها سینه های ما

جای گلوله های شماست

همه فکر می کنند این کشتزارهای سیاه

خانه ی ماست

وبه این قضیه باور دارند

همه باور دارند .

شاعر:#سمیح_القاسم
برگردان: #بابک_شاکر
روزنامه مردم نو
سه شنبه ۱ خرداد ۹۷

با شعری از خانم #فاطیما_مهرابی
با تشکر از لطف همیشگی شاعر گرانقدر جناب مهندس پاکزاد
دل لیوان شکست وقتی که قاشق از دست آسمان افتاد
ماه هم سفره دار خوبی بود، گرچه یک صبح از دهان افتاد

#فاطیما_مهرابی

@cafeecafee
مادر پری نبود شبیه پرنده بود
مادر نگاه زخمیِ لبخندِ رنده بود

مادر خیال بود که خوابش نمی گرفت
مانند روح خسته که از جسم کنده بود

مادر صدای هق هق یک عمر زندگی
چادر نماز گل گلی اش خیس خنده بود

از خواب می پرید و هر شب برای او
پخش سکانس کهنه ی عمرِ گزنده بود

مانند کاسه ی عسل و شیر مادرم
ماه بلند قلعه ی عشقی رمنده بود

او بال بال می زد و ما غرق زندگی
این زندگی که هر نفسِ آن کشنده بود

پیکان قراضه بود همه چیز زندگی
مادر برای زندگی اش چرخ دنده بود

مادر پرنده بود و دل از شاخه ها برید
در دست خون بازی ، دستِ برنده بود


#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
تا سینه کش کوه مرا می خواند
از جنگل انبوه مرا می خواند
با ماغ کشیدنش گوزن زخمی
در دره ی اندوه مرا می خواند

#فاطیما_مهرابی

@cafeecafee