بخشی از داستان هم بودیم
گرچه این داستان ادامه نداشت
عشق ممنوعه ی قشنگی که
کودک آن شناسنامه نداشت
دو تراسیم خیره مانده به هم
دست ما را کسی رسانده به هم
چون خطوط موازی جوییم
کوچه ای تنگ را چپانده به هم
ما دوتا شعر تازه ی داغیم
از لب هر درخت میریزیم
برگ های تکیده ی باغیم
از جهنم چقدر لبریزیم
جنگل ابرهای عریانیم
آسمان شبی پریشانیم
ماه و خورشید بی قراری که
تا ابد پشت ابر پنهانیم
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
گرچه این داستان ادامه نداشت
عشق ممنوعه ی قشنگی که
کودک آن شناسنامه نداشت
دو تراسیم خیره مانده به هم
دست ما را کسی رسانده به هم
چون خطوط موازی جوییم
کوچه ای تنگ را چپانده به هم
ما دوتا شعر تازه ی داغیم
از لب هر درخت میریزیم
برگ های تکیده ی باغیم
از جهنم چقدر لبریزیم
جنگل ابرهای عریانیم
آسمان شبی پریشانیم
ماه و خورشید بی قراری که
تا ابد پشت ابر پنهانیم
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
با الهام از داستانی از بیژن نجدی
طعم بادام تلخ در حلقم
سرو افیون تازه در طلقم
مثل سوپی جدید از شلغم
ترس هم خواب ی پلیدم بود
بردن روح در قرنطینه
پشت کردن به هرچه آیینه
خارش زخم کاری سینه
نشئگی نقطه امیدم بود
من از اولاد جنم و پریم
اهل دریا وساز بندری ام
رفته بادی میان روسری ام
کرم در ورژن جدیدم بود
قفل های فروشده درجان
مرگ مشکوک گوشه ی زندان
قفل لب ها؛شکستن دندان
مار در آستین عیدم بود
بخت واقبال وشانس بارمال
ورد خواندن پراندن جن،آل
روز در قهوه خانه وشب فال
ترس از انحراف دیدم بود
ترس از معضل شب ادراری
ترس از گفتن نه و آری
ترس از ازدواج اجباری
مثل چرخاندن کلیدم بود
#فاطیما_مهرابی
telegram.me/cafeecafee
طعم بادام تلخ در حلقم
سرو افیون تازه در طلقم
مثل سوپی جدید از شلغم
ترس هم خواب ی پلیدم بود
بردن روح در قرنطینه
پشت کردن به هرچه آیینه
خارش زخم کاری سینه
نشئگی نقطه امیدم بود
من از اولاد جنم و پریم
اهل دریا وساز بندری ام
رفته بادی میان روسری ام
کرم در ورژن جدیدم بود
قفل های فروشده درجان
مرگ مشکوک گوشه ی زندان
قفل لب ها؛شکستن دندان
مار در آستین عیدم بود
بخت واقبال وشانس بارمال
ورد خواندن پراندن جن،آل
روز در قهوه خانه وشب فال
ترس از انحراف دیدم بود
ترس از معضل شب ادراری
ترس از گفتن نه و آری
ترس از ازدواج اجباری
مثل چرخاندن کلیدم بود
#فاطیما_مهرابی
telegram.me/cafeecafee
Telegram
فاطیما مهرابی- شعر
یکشنبه های درمه
منتشر شده درسال 1390
@fatimamehrsbi123
.
.
Facbook;fatima mehrabi
همواره عشق ...
منتشر شده در پاییز ۱۳۷۹
منتشر شده درسال 1390
@fatimamehrsbi123
.
.
Facbook;fatima mehrabi
همواره عشق ...
منتشر شده در پاییز ۱۳۷۹
غباریم زحمتکش بادها
به وحشت اسیرند آزادها
املها به دوش نفس بستهایم
سفریک قدم راه و این زادها
جهان ستم چون نیستان پر است
ز انگشت زنهار فریادها
به هر دامی از آرزو دانهایست
گرفتار خویشند صیادها
برون آمدن نیست زین آب وگل
بنالید ای سرو و شمشادها
فسردن هم آسوده جان میکند
به هر سنگ خفتهست فرهادها
غنیمت شمارند پیغام هم
فراموشی است آخر این یادها
بد ونیک تاکی شماردکسی
جهان است بگذر ز تعدادها
چهخوبو چهزشت ازنظر رفتهگیر
پری میزنند این پریزادها
به پیری ستمکرد ضعف قوی
مپرسید از این خانه آبادها
به صید نقب ازین بیش نشکافتیم
که تا آب و خاک است بنیادها
ز نقش قدم خاک ما غافل است
همه انتخابیم ازین صادها
نوی بیدل از ساز امکان نرفت
نشد کهنه تجدید ایجادها
#بیدل۲۸۲
@cafeecafee
به وحشت اسیرند آزادها
املها به دوش نفس بستهایم
سفریک قدم راه و این زادها
جهان ستم چون نیستان پر است
ز انگشت زنهار فریادها
به هر دامی از آرزو دانهایست
گرفتار خویشند صیادها
برون آمدن نیست زین آب وگل
بنالید ای سرو و شمشادها
فسردن هم آسوده جان میکند
به هر سنگ خفتهست فرهادها
غنیمت شمارند پیغام هم
فراموشی است آخر این یادها
بد ونیک تاکی شماردکسی
جهان است بگذر ز تعدادها
چهخوبو چهزشت ازنظر رفتهگیر
پری میزنند این پریزادها
به پیری ستمکرد ضعف قوی
مپرسید از این خانه آبادها
به صید نقب ازین بیش نشکافتیم
که تا آب و خاک است بنیادها
ز نقش قدم خاک ما غافل است
همه انتخابیم ازین صادها
نوی بیدل از ساز امکان نرفت
نشد کهنه تجدید ایجادها
#بیدل۲۸۲
@cafeecafee
غزل بکر خداوند علی اعلایی
چه نیازی به غزل یا به سرودن داری
چه کسی گفته که در شأن شما بانوجان
می تواند بسراید غزل جان داری ؟
شاه بانوی غزل حضرت منظومه ی عشق
من همان حلقه نشین درتانم آری
خوب میدانم و از شأن شما آگاهم
که غزلواره ی شعرید ودرونم جاری
روح شعرید و نفسهای بهاری درمن
که شکوفایی و از باغ دلم سرشاری
مادر آینه ها هدیه ی ناقابل من
روز میلاد شما و غزلی تکراری
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
چه نیازی به غزل یا به سرودن داری
چه کسی گفته که در شأن شما بانوجان
می تواند بسراید غزل جان داری ؟
شاه بانوی غزل حضرت منظومه ی عشق
من همان حلقه نشین درتانم آری
خوب میدانم و از شأن شما آگاهم
که غزلواره ی شعرید ودرونم جاری
روح شعرید و نفسهای بهاری درمن
که شکوفایی و از باغ دلم سرشاری
مادر آینه ها هدیه ی ناقابل من
روز میلاد شما و غزلی تکراری
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
روز من است روز زن و روز زن و من
پوشیده ایم چادر خورشید را به تن
تا چشم شور ماه نی افتد به چشم من
مانند چشم های من و آهوی ختن
ارواح بی قرار زنان قبیله اند
با چین چین ِدامن موزون ،تن تتن
روزی که شب برای دلش نقشه می کشد
تا بشکند چگونه دلش را چو اهرمن
زنجیره های رنج رسیده به همدگر
افتاده در محاصره ی استعاره ، زن
آهوی چشم آبی با چشمه ها عجین
با روح روشن تو نیامیخته رسن
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
پوشیده ایم چادر خورشید را به تن
تا چشم شور ماه نی افتد به چشم من
مانند چشم های من و آهوی ختن
ارواح بی قرار زنان قبیله اند
با چین چین ِدامن موزون ،تن تتن
روزی که شب برای دلش نقشه می کشد
تا بشکند چگونه دلش را چو اهرمن
زنجیره های رنج رسیده به همدگر
افتاده در محاصره ی استعاره ، زن
آهوی چشم آبی با چشمه ها عجین
با روح روشن تو نیامیخته رسن
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
@cafeecafee
لب من مثل ماهی قرمز
در دل تنگ صورتم ازاد
غزل تازه ام حبابی بود
که دهانم به اب پس میداد
#فاطیما_مهرابی
لب من مثل ماهی قرمز
در دل تنگ صورتم ازاد
غزل تازه ام حبابی بود
که دهانم به اب پس میداد
#فاطیما_مهرابی
به گیسوان پر از پیچ؛ مار می آید
به بافه های بلندت قطار می آید
شبیه دلبری از بلخ و بامیان هستی
که بیدلانه به آغوش یار می آید
برای اینکه تو خود کوه مهره ی ماری
به مارهای سرت مهره دار می آید
کشید مغز قطار از ذغال چشمت سوت
به چشمهای سیاه تو غار می آید
به زایران قطار بلند گیسویت
مسافران شب انتظار می آید
ستاره ها شکر و ماه کاسه ی شیر است
به آسمان تنت سفره دار می آید
درخت ها همه از دیدنت تبر شده اند
که قطعه قطعه شدن هم بکار می آید
منم که بردنم از باختن شروع شده
چنین معامله ای به قمار می آید
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
به بافه های بلندت قطار می آید
شبیه دلبری از بلخ و بامیان هستی
که بیدلانه به آغوش یار می آید
برای اینکه تو خود کوه مهره ی ماری
به مارهای سرت مهره دار می آید
کشید مغز قطار از ذغال چشمت سوت
به چشمهای سیاه تو غار می آید
به زایران قطار بلند گیسویت
مسافران شب انتظار می آید
ستاره ها شکر و ماه کاسه ی شیر است
به آسمان تنت سفره دار می آید
درخت ها همه از دیدنت تبر شده اند
که قطعه قطعه شدن هم بکار می آید
منم که بردنم از باختن شروع شده
چنین معامله ای به قمار می آید
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
به دلم، حس تازه چنگ زده
نق نق ،کودکی که ونگ زده
مثل عکس ،زنی که جنگ زده
در وجود پر از،تناقض من
با سوال: "تو ،دوستم داری"؟
تعارف بوسه های اجباری
دیدن خواب های تکراری
توی جیب کت ات،,گل رز من
خونچه، خونچه ،انار آوردند
غصه را، با تاغار آوردند
روی میز ناهار،آوردند
هستی اش را زنی قمارزده
بارشیشه ،یواش ،حمل شود
نکند آش ولاش ،حمل شود
غنچه ای خوش تراش ،حمل شود
به تنم این لباس زار زده
ساکت و سرد و گنگ و خوار شده
در دلم پیچ و تاب مار شده
صبح های پر از ویار، شده
حال و روز همیشگی تنم
لگد تازه ای که میزند و
روزهای گذشته از عدد و
ماه هایی که ،می کند رصد و
دکتر تازه وارد وط/تنم
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
نق نق ،کودکی که ونگ زده
مثل عکس ،زنی که جنگ زده
در وجود پر از،تناقض من
با سوال: "تو ،دوستم داری"؟
تعارف بوسه های اجباری
دیدن خواب های تکراری
توی جیب کت ات،,گل رز من
خونچه، خونچه ،انار آوردند
غصه را، با تاغار آوردند
روی میز ناهار،آوردند
هستی اش را زنی قمارزده
بارشیشه ،یواش ،حمل شود
نکند آش ولاش ،حمل شود
غنچه ای خوش تراش ،حمل شود
به تنم این لباس زار زده
ساکت و سرد و گنگ و خوار شده
در دلم پیچ و تاب مار شده
صبح های پر از ویار، شده
حال و روز همیشگی تنم
لگد تازه ای که میزند و
روزهای گذشته از عدد و
ماه هایی که ،می کند رصد و
دکتر تازه وارد وط/تنم
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
توپراغیمیز ،هاوالانیر ،یاواش یاواش...
باهار کوچه ده دولانیر یاواش یاواش...
چیچک گولور ،گون جالانیر یاواش یاواش...
اورگیمده غم قالانیر، یاواش یاواش...
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
باهار کوچه ده دولانیر یاواش یاواش...
چیچک گولور ،گون جالانیر یاواش یاواش...
اورگیمده غم قالانیر، یاواش یاواش...
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
Forwarded from مُرکّب حركت
غروب بود، تو بودی، تو مهربان بودی
برای مرگ خیالم چقدر راحت بود
برای دیدن بیست و چهار سالگی ات
زمان در آینه بیست و چهار ساعت بود
زمان در آینه یک جویبار نرگس بود
زنی که قرص مسکّن نخورده بی حس بود
ستاره بود، سحر بود، ماه مجلس بود
زمان در آینه دیدار بود، حیرت بود
بخند هی گل سرخم، گل بهار آمیز
که کرده عطر تو سیاره مرا لبریز
بخند دسته گل مهربان در آن سوی میز
که باورم شود این خواب واقعیّت بود
نگاه کردم و گفتم: هنوز بیداری؟؟!!
و همزمان دل من گفت: دوستم داری؟؟؟
برای اینکه بگویی فقط به من آری...
که باورم شود این عشق یک حقیقت بود
سفر بخیر نگفتی مگر عزیزترین؟؟؟
کجای قصه ما دست خورده است؟؟ ببین...
مگر عوض شده این فیلمنامه غمگین؟؟!!!
دوباره آمدنت کِی در این روایت بود...؟؟؟
زن همیشه، گل صورتی، شکوفه سیب...
دوباره دیدنت ای جان در این جهان غریب...
برای غربت روحم عجیب بود عجیب...
ببین که راوی خاموشِ این حکایت بود
دلی که بعد سفر با تو گفت برگردی...
برای اینکه بمانی بخاطر مردی...
که در غروب رسیدی و عاشقش کردی...
غروب بود، تن ماه در بدایت بود
زمان در آینه روح مسافرم آمد...
زمان در آینه بانوی شاعرم آمد...
زمان در آینه شعری بخاطرم آمد...
زمان در آینه اندوه بود، حسرت بود
زمان در آینه یک شعر بر لبِ من بود
زمان در آینه یک زن مخاطبِ من بود
کسی درون لباس مرتّبِ من بود
زنی بجای من انگار گرم صحبت بود
سحر تو یک زن جادوئیِ جوان هستی
تو مثل آب در آئینه ها روان هستی
بدون اینکه بخواهی تو مهربان هستی...
تو مهربان شدنت هم بدون علّت بود
بگو بمیر، بمیرم، تو همچنان هستی
بگو نباش، نباشم، تو جاودان هستی
مرا بِکُش بخدا، جانِ جانِ جان هستی...
مرا نخواستنت آخر رفاقت بود
مرا نخواستی اما هنوز میخواهم...
مرا نخواستنت را...چقدر خودخواهم...
مرا ببخش، من آن زائرم که گمراهم...
بمان و فرض کن امشب، شبِ زیارت بود
من این غریبه غمگین که روبروی توام
من این جواهر آبی که بر گلوی توام...
من آرزوی توام، چون در آرزوی توام...
وگرنه این همه عاشق شدن خیانت بود
هزار گنج غزل، اشک، گل، طلا، رویا
قبول کن که مرا باختی عزیزم...یا؟؟
من اعتراف کنم عاشقی در این دنیا...
شکست خورده ترین شیوه تجارت بود
زمان در آینه تبریک بود پیشاپیش
عروس سفره این شاهزاده درویش
زنی که وا شدن گیسوان زیتونیش...
طلوع مزرعه های بزرگ ذرت بود
درون کافه سحر شد، رسید شب تا روز
و گفتگوی من و تو ادامه داشت هنوز
ببین برای چه فردا نمیشود دیروز؟؟!!!
زمان در آینه مشغول استراحت بود
مرا ببخش، منِ عاشق آخرین مَردم...
از آخرین زن افسانه بر نمیگردم...
و زن به آینه برگشت، من سفر کردم...
《سفر شروع غزل های بی نهایت بود》
#محمد_سعید_میرزايي
@morakkabeharakat
برای مرگ خیالم چقدر راحت بود
برای دیدن بیست و چهار سالگی ات
زمان در آینه بیست و چهار ساعت بود
زمان در آینه یک جویبار نرگس بود
زنی که قرص مسکّن نخورده بی حس بود
ستاره بود، سحر بود، ماه مجلس بود
زمان در آینه دیدار بود، حیرت بود
بخند هی گل سرخم، گل بهار آمیز
که کرده عطر تو سیاره مرا لبریز
بخند دسته گل مهربان در آن سوی میز
که باورم شود این خواب واقعیّت بود
نگاه کردم و گفتم: هنوز بیداری؟؟!!
و همزمان دل من گفت: دوستم داری؟؟؟
برای اینکه بگویی فقط به من آری...
که باورم شود این عشق یک حقیقت بود
سفر بخیر نگفتی مگر عزیزترین؟؟؟
کجای قصه ما دست خورده است؟؟ ببین...
مگر عوض شده این فیلمنامه غمگین؟؟!!!
دوباره آمدنت کِی در این روایت بود...؟؟؟
زن همیشه، گل صورتی، شکوفه سیب...
دوباره دیدنت ای جان در این جهان غریب...
برای غربت روحم عجیب بود عجیب...
ببین که راوی خاموشِ این حکایت بود
دلی که بعد سفر با تو گفت برگردی...
برای اینکه بمانی بخاطر مردی...
که در غروب رسیدی و عاشقش کردی...
غروب بود، تن ماه در بدایت بود
زمان در آینه روح مسافرم آمد...
زمان در آینه بانوی شاعرم آمد...
زمان در آینه شعری بخاطرم آمد...
زمان در آینه اندوه بود، حسرت بود
زمان در آینه یک شعر بر لبِ من بود
زمان در آینه یک زن مخاطبِ من بود
کسی درون لباس مرتّبِ من بود
زنی بجای من انگار گرم صحبت بود
سحر تو یک زن جادوئیِ جوان هستی
تو مثل آب در آئینه ها روان هستی
بدون اینکه بخواهی تو مهربان هستی...
تو مهربان شدنت هم بدون علّت بود
بگو بمیر، بمیرم، تو همچنان هستی
بگو نباش، نباشم، تو جاودان هستی
مرا بِکُش بخدا، جانِ جانِ جان هستی...
مرا نخواستنت آخر رفاقت بود
مرا نخواستی اما هنوز میخواهم...
مرا نخواستنت را...چقدر خودخواهم...
مرا ببخش، من آن زائرم که گمراهم...
بمان و فرض کن امشب، شبِ زیارت بود
من این غریبه غمگین که روبروی توام
من این جواهر آبی که بر گلوی توام...
من آرزوی توام، چون در آرزوی توام...
وگرنه این همه عاشق شدن خیانت بود
هزار گنج غزل، اشک، گل، طلا، رویا
قبول کن که مرا باختی عزیزم...یا؟؟
من اعتراف کنم عاشقی در این دنیا...
شکست خورده ترین شیوه تجارت بود
زمان در آینه تبریک بود پیشاپیش
عروس سفره این شاهزاده درویش
زنی که وا شدن گیسوان زیتونیش...
طلوع مزرعه های بزرگ ذرت بود
درون کافه سحر شد، رسید شب تا روز
و گفتگوی من و تو ادامه داشت هنوز
ببین برای چه فردا نمیشود دیروز؟؟!!!
زمان در آینه مشغول استراحت بود
مرا ببخش، منِ عاشق آخرین مَردم...
از آخرین زن افسانه بر نمیگردم...
و زن به آینه برگشت، من سفر کردم...
《سفر شروع غزل های بی نهایت بود》
#محمد_سعید_میرزايي
@morakkabeharakat
زباغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید
کلیدباغ ما را ده که فردامان به کار آید
کلید باغ را فردا هزاران خواستار آید
تو لختی صبر کن چندانکه قمری بر چنار آید
چواندر باغ تو بلبل به دیدار بهار آید
ترا مهمان ناخوانده بروزی صد هزار آید
کنون گر گلبنی را پنج شش گل در شمار آید
چنان دانی که هر کس را همی رو بوی بارآید
بهار امسال پنداری همی خوشتر ز پار آید
ازین خوشتر شود فردا که خسرو از شکار آید
نوروزتان فرخنده🌺🌸🌷🌹🌺🌸🌷🌹
کلیدباغ ما را ده که فردامان به کار آید
کلید باغ را فردا هزاران خواستار آید
تو لختی صبر کن چندانکه قمری بر چنار آید
چواندر باغ تو بلبل به دیدار بهار آید
ترا مهمان ناخوانده بروزی صد هزار آید
کنون گر گلبنی را پنج شش گل در شمار آید
چنان دانی که هر کس را همی رو بوی بارآید
بهار امسال پنداری همی خوشتر ز پار آید
ازین خوشتر شود فردا که خسرو از شکار آید
نوروزتان فرخنده🌺🌸🌷🌹🌺🌸🌷🌹
من را بپوشان مثل ابری تیره در زندان
پوشیده روی ماه را با چنگ و با دندان
من را بپوشان مثل خاکی دانه را درمشت
پوشانده تا دیگر نروید در بهار از آن
یک ساقه ی ترد و لطیف و سبز و خوابالود
مانند چشم کودکی بور از دل زهدان
یا مثل خورشیدی که شب تا صبح پنهان است
مانند قندی در دل تاریک یک فنجان
من را بپوشان، چادر شب کو ؟بپیچانم
کادوی شبهای تو باشم در شبی پنهان
نا دیده میگیری مرا هر بار چون ،ماهی
در چنگ تنگ آبی اندک ،مات و سرگردان
من را بپوشان در سیاه چاله ی چشمت
یا توی خاک سرخ قلب خالی گلدان
آن طوطی سبزم که روز زرد پاییزی
افتاده در چنگال سرخ مرد بازرگان
اینگونه شاید زندگی راه جدیدی را
دارد نشانم میدهد با چنگ و با دندان
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
پوشیده روی ماه را با چنگ و با دندان
من را بپوشان مثل خاکی دانه را درمشت
پوشانده تا دیگر نروید در بهار از آن
یک ساقه ی ترد و لطیف و سبز و خوابالود
مانند چشم کودکی بور از دل زهدان
یا مثل خورشیدی که شب تا صبح پنهان است
مانند قندی در دل تاریک یک فنجان
من را بپوشان، چادر شب کو ؟بپیچانم
کادوی شبهای تو باشم در شبی پنهان
نا دیده میگیری مرا هر بار چون ،ماهی
در چنگ تنگ آبی اندک ،مات و سرگردان
من را بپوشان در سیاه چاله ی چشمت
یا توی خاک سرخ قلب خالی گلدان
آن طوطی سبزم که روز زرد پاییزی
افتاده در چنگال سرخ مرد بازرگان
اینگونه شاید زندگی راه جدیدی را
دارد نشانم میدهد با چنگ و با دندان
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
دوش از نظر خيال تو دامن کشان گذشت
اشک آنقدر دويد ز پى کز فغان گذشت
تا پر فشانده ايم زخود هم گذشته ايم
دنيا غم تو نيست که نتوان از آن گذشت
دارد غبار قافله ى نااميدى ام
از پا نشستني که زعالم توان گذشت
برق و شرار محمل فرصت نمي كشد
عمري نداشتم که بگويم چسان گذشت
تا غنچه دم زند زشگفتن بهار رفت
تا ناله گل کند زجرس کاروان گذشت
بيرون نتاخته است ازين عرصه هيچکس
واماندني است اينكه تو گوئي فلان گذشت
اي معني آب شو که زننگ شعور خلق
انصاف نيز آب شد و از جهان گذشت
يک نقطه پل زآبله ى پا کفايت است
زين بحر همچو موج گهر ميتوان گذشت
گر بگذري زکشمکش چرخ واصلي
محو نشانه است چو تير از کمان گذشت
واماندگي ز عافيتم بي نياز کرد
بال آنقدر شکست که از آشيان گذشت
طي شد بساط عمر بپاي شکست رنگ
بر شمع يک بهار گل زعفران گذشت
دلدار رفت و من به وداعى نسوختم
يارب چه برق بر من آتش بجان گذشت
تمکين کجا بسعي خرامت رضا دهد
کم نيست اينکه نام توام بر زبان گذشت
بيدل چه مشکل است ز دنيا گذشتنم
يک ناله داشتم که ز هفت آسمان گذشت
#بیدل❤
اشک آنقدر دويد ز پى کز فغان گذشت
تا پر فشانده ايم زخود هم گذشته ايم
دنيا غم تو نيست که نتوان از آن گذشت
دارد غبار قافله ى نااميدى ام
از پا نشستني که زعالم توان گذشت
برق و شرار محمل فرصت نمي كشد
عمري نداشتم که بگويم چسان گذشت
تا غنچه دم زند زشگفتن بهار رفت
تا ناله گل کند زجرس کاروان گذشت
بيرون نتاخته است ازين عرصه هيچکس
واماندني است اينكه تو گوئي فلان گذشت
اي معني آب شو که زننگ شعور خلق
انصاف نيز آب شد و از جهان گذشت
يک نقطه پل زآبله ى پا کفايت است
زين بحر همچو موج گهر ميتوان گذشت
گر بگذري زکشمکش چرخ واصلي
محو نشانه است چو تير از کمان گذشت
واماندگي ز عافيتم بي نياز کرد
بال آنقدر شکست که از آشيان گذشت
طي شد بساط عمر بپاي شکست رنگ
بر شمع يک بهار گل زعفران گذشت
دلدار رفت و من به وداعى نسوختم
يارب چه برق بر من آتش بجان گذشت
تمکين کجا بسعي خرامت رضا دهد
کم نيست اينکه نام توام بر زبان گذشت
بيدل چه مشکل است ز دنيا گذشتنم
يک ناله داشتم که ز هفت آسمان گذشت
#بیدل❤
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَةِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْأَئِمَّةِ المعصومین عَلَیْهِمُ السَّلاَمُ
ای نمودار بلند عشق مولی یا علی ...
ولادت باسعادت امیرالمومنین حضرت علی (ع) و روز پدر بر شما
عزیزان ارجمند مبارکباد .
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
@cafeecafee
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَةِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْأَئِمَّةِ المعصومین عَلَیْهِمُ السَّلاَمُ
ای نمودار بلند عشق مولی یا علی ...
ولادت باسعادت امیرالمومنین حضرت علی (ع) و روز پدر بر شما
عزیزان ارجمند مبارکباد .
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
@cafeecafee
Forwarded from Hasan Pakzad