@cafeecafee
بیا به اولین روزهای آشناییمان برگردیم
اولین قدم را تو بردار
دومین قدم را
سومین قدم را
.
.
.
و من
قدم از قدم برندارم
تا به هم برسیم.
#فاطیما_مهرابی
#همینطوری_های_من
بیا به اولین روزهای آشناییمان برگردیم
اولین قدم را تو بردار
دومین قدم را
سومین قدم را
.
.
.
و من
قدم از قدم برندارم
تا به هم برسیم.
#فاطیما_مهرابی
#همینطوری_های_من
یک غنچه ی نوشکفته وچندسپاه
یک حلق بریده وگلویی چون ماه
باحنجره شش ماهه بگو تیرچه کرد؟
لا حول ولا قوه الا با لله
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
یک حلق بریده وگلویی چون ماه
باحنجره شش ماهه بگو تیرچه کرد؟
لا حول ولا قوه الا با لله
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت
گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان
تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود
بنده من شو و برخور ز همه سیمتنان
کمتر از ذره نهای پست مشو مهر بورز
تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری
شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان
پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
با صبا در چمن لاله سحر میگفتم
که شهیدان کهاند این همه خونین کفنان
گفت حافظ من و تو محرم این راز نهایم
از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان
@cafeecafee
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت
گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان
تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود
بنده من شو و برخور ز همه سیمتنان
کمتر از ذره نهای پست مشو مهر بورز
تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری
شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان
پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
با صبا در چمن لاله سحر میگفتم
که شهیدان کهاند این همه خونین کفنان
گفت حافظ من و تو محرم این راز نهایم
از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان
@cafeecafee
کاسه ی صبر بود چشمانش
صبر لبریز شد به راه افتاد
آنقدر اشک ریخت خواهر که
چشم با رود، اشتباه افتاد
آب دلتنگ بود تا اینکه
در دلش، عکس قرص ماه افتاد
کاه در حال خود نمایی بود
آب آمد به جان کاه افتاد
مشک بر دوش، تیر باران شد
ماه از اسب، بی کلاه افتاد
ماه یاقوت سرخ غلطان بود
ول وله توی خیمه گاه افتاد
خیمه ی آسمان ستونش ریخت
چون علمدار این سپاه افتاد
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
صبر لبریز شد به راه افتاد
آنقدر اشک ریخت خواهر که
چشم با رود، اشتباه افتاد
آب دلتنگ بود تا اینکه
در دلش، عکس قرص ماه افتاد
کاه در حال خود نمایی بود
آب آمد به جان کاه افتاد
مشک بر دوش، تیر باران شد
ماه از اسب، بی کلاه افتاد
ماه یاقوت سرخ غلطان بود
ول وله توی خیمه گاه افتاد
خیمه ی آسمان ستونش ریخت
چون علمدار این سپاه افتاد
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
بر منبر نی نشسته قرآن می خواند
خورشید به خون نشسته از جان می خواند
می رفت و پشت سر او سرهایی
سرهای بریده ای که از آن می خواند
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
خورشید به خون نشسته از جان می خواند
می رفت و پشت سر او سرهایی
سرهای بریده ای که از آن می خواند
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
از عشق گفتی و برایت منبر آوردند
نی را برای بردن چندین سر آوردند
بالای منبر رفته بودی چه بخوانی که؟
زیر سم اسبان تنت را پر پر آوردند
بالای منبر خواهرت را خوب میدیدی
هر چند او را در پی ات بی معجر آوردند
با شمر و خولی همسفر بودی برادر جان
خواهر بمیرد که تو را بی اکبر آوردند
در کوچه های کوفه گشتی آشنایت بود
آن سنگ هایی که به سویت پر در آوردند
آری غریب آشنا بودی و در کوفه
مهمان نوازان سفره ای از خنجر آوردند
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
نی را برای بردن چندین سر آوردند
بالای منبر رفته بودی چه بخوانی که؟
زیر سم اسبان تنت را پر پر آوردند
بالای منبر خواهرت را خوب میدیدی
هر چند او را در پی ات بی معجر آوردند
با شمر و خولی همسفر بودی برادر جان
خواهر بمیرد که تو را بی اکبر آوردند
در کوچه های کوفه گشتی آشنایت بود
آن سنگ هایی که به سویت پر در آوردند
آری غریب آشنا بودی و در کوفه
مهمان نوازان سفره ای از خنجر آوردند
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
غم نامه داده بود به ابر و به آسمان
از نامه های پاره شده،برف سر گرفت
موهام لشگری ز سیاه و سفید شد
این اسبهای ابلق، کوه و کمر گرفت
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
از نامه های پاره شده،برف سر گرفت
موهام لشگری ز سیاه و سفید شد
این اسبهای ابلق، کوه و کمر گرفت
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
با تشکر فراوان از استاد علیرضا معینی بزرگوار گوینده ی پیشکسوت رادیو و تلویزیون ،که با صدای گرمشون به شعر من افتخار دادن
پتوی سرد جهان ردی از پلنگ نداشت
و آسمان دلش ماه نقره رنگ نداشت
عروس یک شبه ای که هزار و یک شب را
ورق ورق زد و یک شب، شبی قشنگ نداشت
و ابر جان میکند آسمان عرق می ریخت
شبیه گورکنی خسته که کلنگ نداشت
جهان سیاهی خود را به ماه می بخشید
و ماه پنجره شد گرچه اب و رنگ نداشت
بدون قفل بدون کلید بود جهان
شبیه خانه ی متروکه ای که زنگ نداشت
به شهر بازی متروکه ای شبیه تر است
که قار قار کلاغان براش ننگ نداشت
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
و آسمان دلش ماه نقره رنگ نداشت
عروس یک شبه ای که هزار و یک شب را
ورق ورق زد و یک شب، شبی قشنگ نداشت
و ابر جان میکند آسمان عرق می ریخت
شبیه گورکنی خسته که کلنگ نداشت
جهان سیاهی خود را به ماه می بخشید
و ماه پنجره شد گرچه اب و رنگ نداشت
بدون قفل بدون کلید بود جهان
شبیه خانه ی متروکه ای که زنگ نداشت
به شهر بازی متروکه ای شبیه تر است
که قار قار کلاغان براش ننگ نداشت
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
از خویش رفتگانیم
در را نزن! کسی نیست...
@cafeecafee
#کرمانشاه
#سرپل_ذهاب
#تسلیت
#زلزله
#آوار
#آوازهای_زیر_آوار
در را نزن! کسی نیست...
@cafeecafee
#کرمانشاه
#سرپل_ذهاب
#تسلیت
#زلزله
#آوار
#آوازهای_زیر_آوار
با گریه ها و اشک ها کردند بازی
این لاشخورها، لاشخورهای سیاسی
و رنج هامان پله های تازه ای شد
رفتند بالا، لاشخورهای سیاسی
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
این لاشخورها، لاشخورهای سیاسی
و رنج هامان پله های تازه ای شد
رفتند بالا، لاشخورهای سیاسی
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
رنده می کرد خاطراتش را و به آن فلفل و نمک زده بود
زن به املت به میز صبحانه تخم جن را بدون شک زده بود
قاشق از دست مرد می افتاد زن به چشم اجاق زل میزد
بوی عطری زنانه می پیچید نان داغ تنش کپک زده بود
مردمک های داغ قهوی ای اش ازلب قهوه جوش سر می رفت
بازهم استکان لب پر او توی دستش ترک ترک زده بود
در لباس شب سیاه آن زن قرص ماه شب چهاردهی
که جواهرفروش ،الماس،تن او را شبی محک زده بود
مرد از پشت میز سر میخورد که زنش دوست داشته است که او
به شبی عاشقانه فکر کند که دلش سال هاست لک زده بود
***
وای این بار هم پیازم سوخت آنقدر غرق در غزل بودم
باز هم شعر تازه و داغی روی زخم دلم نمک زده بود
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
زن به املت به میز صبحانه تخم جن را بدون شک زده بود
قاشق از دست مرد می افتاد زن به چشم اجاق زل میزد
بوی عطری زنانه می پیچید نان داغ تنش کپک زده بود
مردمک های داغ قهوی ای اش ازلب قهوه جوش سر می رفت
بازهم استکان لب پر او توی دستش ترک ترک زده بود
در لباس شب سیاه آن زن قرص ماه شب چهاردهی
که جواهرفروش ،الماس،تن او را شبی محک زده بود
مرد از پشت میز سر میخورد که زنش دوست داشته است که او
به شبی عاشقانه فکر کند که دلش سال هاست لک زده بود
***
وای این بار هم پیازم سوخت آنقدر غرق در غزل بودم
باز هم شعر تازه و داغی روی زخم دلم نمک زده بود
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee