فاطیما مهرابی- شعر
45 subscribers
135 photos
16 videos
3 files
41 links
یکشنبه های درمه
منتشر شده درسال 1390
@fatimamehrsbi123
.
.
Facbook;fatima mehrabi

همواره عشق ...
منتشر شده در پاییز ۱۳۹۷
Download Telegram
من بندهٔ عاصیم رضای تو کجاست
تاریک دلم نور و صفای تو کجاست
ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشی
این بیع بود لطف و عطای تو کجاست

#ابوسعيد_ابوالخير




ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست
درد تو بجان خسته داریم ای دوست
گفتی که به دلشکستگان نزدیکم
ما نیز دل شکسته داریم ای دوست


#ابوسعيد_ابوالخير
@cafeecafee
@cafeecafee

مرجان لب لعل تو مرجان مرا قوت

یاقوت نهم نام لب لعل تو یا قوت



قربان وفاتم به وفاتم گذری کن

تابوت همی بشنوم از رخنه تابوت

#شاطر_عباس_صبوحی
@cafeecafee

#گلستان_سعدی
باب اول: در سیرت پادشاهان
حکایت شماره ی ۲۷
یکی در صنعت کشتی گرفتن سر آمده بود، سیصد و شصت بند فاخر بدانستی و هر روز به نوعی از آن کشتی گرفتی. مگر گوشه خاطرش با جمال یکی از شاگردان میلی داشت سیصد و پنجاه و نه بندش در آموخت مگر یک بند که در تعلیم آن دفع انداختی و تأخیر کردی. فی الجمله پسر در قوت و صنعت سر آمد و کسی را در زمان او با او امکان مقاومت نبود تا به حدی که پیش ملک آن روزگار گفته بود استاد را فضیلتی که بر من است از روی بزرگی است و حق تربیت و گرنه به قوت ازو کمتر نیستم و به صنعت با او برابرم ملک را این سخن دشخوار آمد فرمود تا مصارعت کنند.
مقامی متسع ترتیب کردند و ارکان دولت و اعیان حضرت زور آوران روی زمین حاضر شدند پسر چون پیل مست اندر آمد به صدمتی که اگر کوه رویین بودی از جای بر کندی استاد دانست که جوان به قوت ازو برتر است، بدان بند غریب که از وی نهان داشته بود با او در آویخت پسر دفع آن ندانست به هم بر آمد، استاد به دو دست از زمینش بالای سر برد و فروکوفت. غریو از خلق برخاست ملک فرمود استاد را خلعت و نعمت دادن و پسر را زجر و ملامت کرد که با پرورده خویش دعوی مقاومت کردی و به سر نبردی گفت ای پادشاه روی زمین بزور آوری بر من دست نیافت بلکه مرا از علم کشتی دقیقه ای مانده بود و همه عمر از من دریغ همی‌داشت امروز بدان دقیقه بر من غالب آمد.
گفت از بهر چنین روزی که زیرکان گفته‌اند دوست را چندان قوت مده که اگر دشمنی کند تواند، نشنیده‌ای که چه گفت آن که از پرورده خویش جفا دید؟

یا وفا خود نبود در عالم
یا مگر کس در این زمانه نکرد
کس نیاموخت علم تیر از من
که مرا عاقبت نشانه نکرد!
@cafeecafee

کفش دوزکی هستم که هر روز
پاپوش های تازه می دوزم
برای دلتنگی هایم ...

#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee

عمر عزیز خود منما صرف ناکسان
حیف از طلا که خرج مطلا کند کسی

#قصاب-کاشانی
- اگر چه‌ خواب
‌نیاید به‌ چشمِ کم سویم
ولی بخاطرِ تو ، شب بخیر می گویم

- من از هجومِ
خیالِ تو بـــاز بیدارم
بخواب‌ راحت‌ و خوش ای‌ نگارِ‌ مَه‌ رویم..

#امیرخسرو_دهلوی

#شب_ات_بخیر🌙
🌿 @jangjo_daroon🌿
@cafeecafee

بیا به اولین روزهای آشناییمان برگردیم
اولین قدم را تو بردار
دومین قدم را
سومین قدم را
.
.
.
و من
قدم از قدم برندارم
تا به هم برسیم.

#فاطیما_مهرابی
#همینطوری_‌های_من
یک غنچه ی نوشکفته وچندسپاه
یک حلق بریده وگلویی چون ماه
باحنجره شش ماهه بگو تیرچه کرد؟
لا حول ولا قوه الا با لله

#فاطیما_مهرابی

@cafeecafee
شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان

مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت
گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان

تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود
بنده من شو و برخور ز همه سیمتنان

کمتر از ذره نه‌ای پست مشو مهر بورز
تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری
شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان

پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان

دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان

با صبا در چمن لاله سحر می‌گفتم
که شهیدان که‌اند این همه خونین کفنان

گفت حافظ من و تو محرم این راز نه‌ایم
از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان

@cafeecafee
کاسه ی صبر بود چشمانش
صبر لبریز شد به راه افتاد

آنقدر اشک ریخت خواهر که
چشم با رود، اشتباه افتاد

آب دلتنگ بود تا اینکه
در دلش، عکس قرص ماه افتاد

کاه در حال خود نمایی بود
آب آمد به جان کاه افتاد

مشک بر دوش، تیر باران شد
ماه از اسب، بی کلاه افتاد

ماه یاقوت سرخ غلطان بود
ول وله توی خیمه گاه افتاد

خیمه ی آسمان ستونش ریخت
چون علمدار این سپاه افتاد

#فاطیما_مهرابی

@cafeecafee
بر منبر نی نشسته قرآن می خواند
خورشید به خون نشسته از جان می خواند
می رفت و پشت سر او سرهایی
سرهای بریده ای که از آن می خواند

#فاطیما_مهرابی

@cafeecafee
از عشق گفتی و برایت منبر آوردند
نی را برای بردن چندین سر آوردند

بالای منبر رفته بودی چه بخوانی که؟
زیر سم اسبان تنت را پر پر آوردند

بالای منبر خواهرت را خوب میدیدی
هر چند او را در پی ات بی معجر آوردند

با شمر و خولی همسفر بودی برادر جان
خواهر بمیرد که تو را بی اکبر آوردند

در کوچه های کوفه گشتی آشنایت بود
آن سنگ هایی که به سویت پر در آوردند

آری غریب آشنا بودی و در کوفه
مهمان نوازان سفره ای از خنجر آوردند

#فاطیما_مهرابی

@cafeecafee
غم نامه داده بود به ابر و به آسمان
از نامه های پاره شده،برف سر گرفت
موهام لشگری ز سیاه و سفید شد
این اسبهای ابلق، کوه و کمر گرفت

#فاطیما_مهرابی

@cafeecafee
در درونم هزار کودک بود
عاشق ترشی لواشک بود

#فاطیما_مهرابی

#روزمون_مبارک☺️
#روز_کودک

@cafeecafee
Forwarded from Deleted Account
Forwarded from Deleted Account
Forwarded from Deleted Account
با تشکر فراوان از استاد علیرضا معینی بزرگوار گوینده ی پیشکسوت رادیو و تلویزیون ،که با صدای گرمشون به شعر من افتخار دادن