فاطیما مهرابی- شعر
45 subscribers
135 photos
16 videos
3 files
41 links
یکشنبه های درمه
منتشر شده درسال 1390
@fatimamehrsbi123
.
.
Facbook;fatima mehrabi

همواره عشق ...
منتشر شده در پاییز ۱۳۹۷
Download Telegram
Divaneh
Damahi Band
🎵«دیوانه» اثری از گروه داماهی
خواننده: 
رضا کولغانی
هم‌خوان: 
مجید سالاری
ترانه‌سرا: 
احسان گودرزی

🆔 @emaratnavab
چراغ سبز نشان دادن خدا به دلم

برای رد نشدن از چراغ قرمزهاست


#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee

التماس دعا
بی قرارم قرار می خواهم
که دلم از خودم جلو بزند

چشمهای سیاه آلوچه ام
توی کاسه تلو تلو بزند

آتش از مجمر دوچشمانم
به چراغ دلی الو میزد

تو بگو سهم من چه بود از تو؟

#فاطیما_مهرابی

چند بند از شعری تازه
@cafeecafee
Forwarded from دوشنبه های شعر نگارستان شهر
به گیسوان پر از پیچ؛ مار می گویند
به بافه های بلندت قطار می گویند

#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
در من هزار دختر تنها بود
در من هزار لیلی زیبا بود
در من هزار رود خروشان که
طغیان کنند، راهی دریا بود

اینگونه شد که بال در آوردم

#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
#السلام_علیک_یا_علی_بن_موسی_الرضا
دستان منو پنجره فولادت
در صحن پر از زایر گوهر شادت

من چشم به قاب نقره ای دوخته ام
از دور سلام بر تو و اجدادت

#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
عشق در کوچه پرسه میزد و من
توی خانه پیاز سرخ میکردم
با موهای ژولیده
موهایی که نه جمع بود و نه باز
عشق دوره گردی بود که گاهی
عطر می‌فروخت
من عاشق عطرهایش بودم
که بر تنم بزنم
وبا رنگ صورتی
یا بنفش
در شهر بگردم و در سیاه و سفید شهر
ردی بجا بگذارم ...
عشق دوره گرده پیری بود با موهای ژولیده
در کوچه ها آواز میخواند
و برای لحظه ای مرا از قفس تنگ بیرون می کشید
عشق عطری بود
که وقتی در شهر می پیچید
شهر سرگیجه میگرفت
و به روزهای اول برمیگشت زمانی که تنها یک کوچه بود .

#همینطوری_های_من

@cafeecafee
کوهم که در من زخم های بی شماری بود
غارم که کارم سالها چشم انتظاری بود

فریادم از سنگینی گوش تو بود ای کوه!!
رودی به این خاطر به سمت دره جاری بود

در من هزاران انفرادی جمع بود انگار
در تک تک سلول هایم یک قناری بود

دستان من آلوده به خون هزاران شعر
زخم قلم بر سینه ی دفترچه ،کاری بود

خون چکه چکه، کل دفتر، روی میزم را...
فواره ی خون از دل خودکار جاری بود

غم ذره ذره استخوانهای مرا میخورد
این موریانه چون رفیق کهنه کاری بود

خون جگر میخوردم و چیزی نمی گفتم
لب های سرخم شاهد این بی قراری بود

توفان گرفت و اشکهای صورتم گل کرد
چشمان من کشتی نوح در غباری بود


#فاطیما_مهرابی

@cafeecafee
به گیسوان پر از پیچ؛ مار می آید
به بافه های بلندت قطار می آید

شبیه دلبری از بلخ و بامیان هستی
که بیدلانه به آغوش یار می آید

برای اینکه تو خود کوه مهره ی ماری
به مارهای سرت مهره دار می آید

کشید مغز قطار از ذغال چشمت سوت
به چشمهای سیاه تو غار می آید

به زایران قطار بلند گیسویت
مسافران شب انتظار می آید

ستاره ها شکر و ماه کاسه ی شیر است
به آسمان تنت سفره دار می آید

درخت ها همه از دیدنت تبر شده اند
که قطعه قطعه شدن هم بکار می آید

منم که بردنم از باختن شروع شده
چنین معامله ای به قمار می آید

#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
من بندهٔ عاصیم رضای تو کجاست
تاریک دلم نور و صفای تو کجاست
ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشی
این بیع بود لطف و عطای تو کجاست

#ابوسعيد_ابوالخير




ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست
درد تو بجان خسته داریم ای دوست
گفتی که به دلشکستگان نزدیکم
ما نیز دل شکسته داریم ای دوست


#ابوسعيد_ابوالخير
@cafeecafee
@cafeecafee

مرجان لب لعل تو مرجان مرا قوت

یاقوت نهم نام لب لعل تو یا قوت



قربان وفاتم به وفاتم گذری کن

تابوت همی بشنوم از رخنه تابوت

#شاطر_عباس_صبوحی
@cafeecafee

#گلستان_سعدی
باب اول: در سیرت پادشاهان
حکایت شماره ی ۲۷
یکی در صنعت کشتی گرفتن سر آمده بود، سیصد و شصت بند فاخر بدانستی و هر روز به نوعی از آن کشتی گرفتی. مگر گوشه خاطرش با جمال یکی از شاگردان میلی داشت سیصد و پنجاه و نه بندش در آموخت مگر یک بند که در تعلیم آن دفع انداختی و تأخیر کردی. فی الجمله پسر در قوت و صنعت سر آمد و کسی را در زمان او با او امکان مقاومت نبود تا به حدی که پیش ملک آن روزگار گفته بود استاد را فضیلتی که بر من است از روی بزرگی است و حق تربیت و گرنه به قوت ازو کمتر نیستم و به صنعت با او برابرم ملک را این سخن دشخوار آمد فرمود تا مصارعت کنند.
مقامی متسع ترتیب کردند و ارکان دولت و اعیان حضرت زور آوران روی زمین حاضر شدند پسر چون پیل مست اندر آمد به صدمتی که اگر کوه رویین بودی از جای بر کندی استاد دانست که جوان به قوت ازو برتر است، بدان بند غریب که از وی نهان داشته بود با او در آویخت پسر دفع آن ندانست به هم بر آمد، استاد به دو دست از زمینش بالای سر برد و فروکوفت. غریو از خلق برخاست ملک فرمود استاد را خلعت و نعمت دادن و پسر را زجر و ملامت کرد که با پرورده خویش دعوی مقاومت کردی و به سر نبردی گفت ای پادشاه روی زمین بزور آوری بر من دست نیافت بلکه مرا از علم کشتی دقیقه ای مانده بود و همه عمر از من دریغ همی‌داشت امروز بدان دقیقه بر من غالب آمد.
گفت از بهر چنین روزی که زیرکان گفته‌اند دوست را چندان قوت مده که اگر دشمنی کند تواند، نشنیده‌ای که چه گفت آن که از پرورده خویش جفا دید؟

یا وفا خود نبود در عالم
یا مگر کس در این زمانه نکرد
کس نیاموخت علم تیر از من
که مرا عاقبت نشانه نکرد!
@cafeecafee

کفش دوزکی هستم که هر روز
پاپوش های تازه می دوزم
برای دلتنگی هایم ...

#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee

عمر عزیز خود منما صرف ناکسان
حیف از طلا که خرج مطلا کند کسی

#قصاب-کاشانی
- اگر چه‌ خواب
‌نیاید به‌ چشمِ کم سویم
ولی بخاطرِ تو ، شب بخیر می گویم

- من از هجومِ
خیالِ تو بـــاز بیدارم
بخواب‌ راحت‌ و خوش ای‌ نگارِ‌ مَه‌ رویم..

#امیرخسرو_دهلوی

#شب_ات_بخیر🌙
🌿 @jangjo_daroon🌿
@cafeecafee

بیا به اولین روزهای آشناییمان برگردیم
اولین قدم را تو بردار
دومین قدم را
سومین قدم را
.
.
.
و من
قدم از قدم برندارم
تا به هم برسیم.

#فاطیما_مهرابی
#همینطوری_‌های_من
یک غنچه ی نوشکفته وچندسپاه
یک حلق بریده وگلویی چون ماه
باحنجره شش ماهه بگو تیرچه کرد؟
لا حول ولا قوه الا با لله

#فاطیما_مهرابی

@cafeecafee
شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان

مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت
گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان

تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود
بنده من شو و برخور ز همه سیمتنان

کمتر از ذره نه‌ای پست مشو مهر بورز
تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری
شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان

پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان

دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان

با صبا در چمن لاله سحر می‌گفتم
که شهیدان که‌اند این همه خونین کفنان

گفت حافظ من و تو محرم این راز نه‌ایم
از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان

@cafeecafee