سرِ بیسجده عرق بست به پیشانیِ من
میام از شیشهی ناگشته نگون میریزد
(بیدلدهلوی)
اهمیتِ سجده کردن در اندیشهی بیدل بسیار زیاد است و بارها در ابیاتی بسیار، به اهمیتِ سجده در برابر معشوق اشاره کرده. و بسیار دفعات گفته که از سجده نکردن در مقابل معشوق، شرمسار است و شرمنده. چنان که در دو بیت زیر:
همه کس کشیده محمل، به جنابِ کبریایت
من و خجلت سجودی که نکردهام برایت
نه به خاکِ در بسودم، نه به سنگش آزمودم
به کجـا برَم سری را که نکردهام فدایت؟؟؟
(بیدلدهلوی)
و در بیتی دیگر سر را به هدیهای تشبیه میکند که برای بزرگان میبردهاند و به این دست هدایا، (جنسِ تسلیم) میگفتهاند.
رسم بر این بوده که جنسِ تسلیم را به معنای ناقابل بودن و بی ارزش بودن، با قدی خمیده، نزدیک به زمین نگه میداشتهاند و نزدِ پادشاه یا فردِ بزرگ میبردهاند.
بیدل، سر را به مثابهی جنسِ تسلیم در راه معشوق میداند و میگوید این سر، مانندِ جنسِ تسلیم است و جنسِ تسلیم را بر هوا بردن، دور از ادب و نزاکت است، پس سرت را همیشه در حال سجده و نزدیک به زمین نگه دار. و بیت از این قرار است:
سر، همان به که بر زمین باشد
جنسِ تسلیم، بر هوا مبرید
(بیدلدهلوی)
در بیت مورد نظر، یعنی بیتِ
سرِ بیسجده عرق بست به پیشانیِ من
میام از شیشهی ناگشته نگون میریزد
بیدل از شرمندگی و خجالتش از سجده نکردن صحبت میکند و میگوید سری که سجده نکرد، از خجالت به پیشانیاش عرق نشسته است، چنان ظرفِ شرابی که بدونِ خَم شدن، شراب از آن بیرون بریزد.
شیشهی شراب را تا کج نکنیم، شراب بیرون نمیریزد، یعنی شیشه برای ریختن شراب، باید سجده کند، ولی بیدل، بر عکسِ شیشهی شراب، بدون خم شدن، عرق میریزد.
اما میشود در زیرمتنِ بیت، ارتباطِ کج نشدنِ شیشه و بیرون ریختن شراب، با سرِ بیدل را با تأویلی شاید دور، به این مطلب ربط داد که:
وقتی شیشه، ترک بر میداشته و شراب را هدر میداده و عملا بدونِ کج شدن، از آن شراب میریخته است.
چنین شیشهای را از شراب تهی میکردند و دور میانداختند.
بیدل با ظرافتی استادانه میگوید: سرِ من، مثلِ شیشهی ترک برداشته، بدونِ کج شدن، در حال عرق کردن و بیرون ریختن شراب است. پس این سر ارزشی ندارد و باید دور انداخته شود و به قولِ خودش، به سنگ آزموده شود!
این تأویلِ دوم، در بیت نیست و تأویلِ شخصیِ من است و اصراری بر صحتش ندارم و برای زیبایی این بیت همان تصویرِ سجدهنکردنِ شیشه و بیرون ریختنِ شراب کافیست.
(حمیدِ زارعیِ مرودشت)
@berkeye_kohan
میام از شیشهی ناگشته نگون میریزد
(بیدلدهلوی)
اهمیتِ سجده کردن در اندیشهی بیدل بسیار زیاد است و بارها در ابیاتی بسیار، به اهمیتِ سجده در برابر معشوق اشاره کرده. و بسیار دفعات گفته که از سجده نکردن در مقابل معشوق، شرمسار است و شرمنده. چنان که در دو بیت زیر:
همه کس کشیده محمل، به جنابِ کبریایت
من و خجلت سجودی که نکردهام برایت
نه به خاکِ در بسودم، نه به سنگش آزمودم
به کجـا برَم سری را که نکردهام فدایت؟؟؟
(بیدلدهلوی)
و در بیتی دیگر سر را به هدیهای تشبیه میکند که برای بزرگان میبردهاند و به این دست هدایا، (جنسِ تسلیم) میگفتهاند.
رسم بر این بوده که جنسِ تسلیم را به معنای ناقابل بودن و بی ارزش بودن، با قدی خمیده، نزدیک به زمین نگه میداشتهاند و نزدِ پادشاه یا فردِ بزرگ میبردهاند.
بیدل، سر را به مثابهی جنسِ تسلیم در راه معشوق میداند و میگوید این سر، مانندِ جنسِ تسلیم است و جنسِ تسلیم را بر هوا بردن، دور از ادب و نزاکت است، پس سرت را همیشه در حال سجده و نزدیک به زمین نگه دار. و بیت از این قرار است:
سر، همان به که بر زمین باشد
جنسِ تسلیم، بر هوا مبرید
(بیدلدهلوی)
در بیت مورد نظر، یعنی بیتِ
سرِ بیسجده عرق بست به پیشانیِ من
میام از شیشهی ناگشته نگون میریزد
بیدل از شرمندگی و خجالتش از سجده نکردن صحبت میکند و میگوید سری که سجده نکرد، از خجالت به پیشانیاش عرق نشسته است، چنان ظرفِ شرابی که بدونِ خَم شدن، شراب از آن بیرون بریزد.
شیشهی شراب را تا کج نکنیم، شراب بیرون نمیریزد، یعنی شیشه برای ریختن شراب، باید سجده کند، ولی بیدل، بر عکسِ شیشهی شراب، بدون خم شدن، عرق میریزد.
اما میشود در زیرمتنِ بیت، ارتباطِ کج نشدنِ شیشه و بیرون ریختن شراب، با سرِ بیدل را با تأویلی شاید دور، به این مطلب ربط داد که:
وقتی شیشه، ترک بر میداشته و شراب را هدر میداده و عملا بدونِ کج شدن، از آن شراب میریخته است.
چنین شیشهای را از شراب تهی میکردند و دور میانداختند.
بیدل با ظرافتی استادانه میگوید: سرِ من، مثلِ شیشهی ترک برداشته، بدونِ کج شدن، در حال عرق کردن و بیرون ریختن شراب است. پس این سر ارزشی ندارد و باید دور انداخته شود و به قولِ خودش، به سنگ آزموده شود!
این تأویلِ دوم، در بیت نیست و تأویلِ شخصیِ من است و اصراری بر صحتش ندارم و برای زیبایی این بیت همان تصویرِ سجدهنکردنِ شیشه و بیرون ریختنِ شراب کافیست.
(حمیدِ زارعیِ مرودشت)
@berkeye_kohan
@cafeecafee
پناه بردن من به سیاهی موهات
پناه بردن شهری به تیغ ابروهات
پناهگاه شدن توی جنگ و بمباران
پناهگاه شدن زیر هجمه ی بوران
به چشم قهوه ای مست خواب تریاکیت
به سرخی لب خشخاشی و دل شاکیت
پناه برده به تو یک قفس پر از پرواز
پناه برده به تو دلبری از آن آغاز
بخند دختر زیبای کابل خونین
بریز توی رگ شهر خسته ات مرفین
که گریه های تو ازکشته کوه می سازد
و کوه هم به نگاه تو سنگ می بازد
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
پناه بردن من به سیاهی موهات
پناه بردن شهری به تیغ ابروهات
پناهگاه شدن توی جنگ و بمباران
پناهگاه شدن زیر هجمه ی بوران
به چشم قهوه ای مست خواب تریاکیت
به سرخی لب خشخاشی و دل شاکیت
پناه برده به تو یک قفس پر از پرواز
پناه برده به تو دلبری از آن آغاز
بخند دختر زیبای کابل خونین
بریز توی رگ شهر خسته ات مرفین
که گریه های تو ازکشته کوه می سازد
و کوه هم به نگاه تو سنگ می بازد
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
Divaneh
Damahi Band
🎵«دیوانه» اثری از گروه داماهی
خواننده:
رضا کولغانی
همخوان:
مجید سالاری
ترانهسرا:
احسان گودرزی
🆔 @emaratnavab
خواننده:
رضا کولغانی
همخوان:
مجید سالاری
ترانهسرا:
احسان گودرزی
🆔 @emaratnavab
بی قرارم قرار می خواهم
که دلم از خودم جلو بزند
چشمهای سیاه آلوچه ام
توی کاسه تلو تلو بزند
آتش از مجمر دوچشمانم
به چراغ دلی الو میزد
تو بگو سهم من چه بود از تو؟
#فاطیما_مهرابی
چند بند از شعری تازه
@cafeecafee
که دلم از خودم جلو بزند
چشمهای سیاه آلوچه ام
توی کاسه تلو تلو بزند
آتش از مجمر دوچشمانم
به چراغ دلی الو میزد
تو بگو سهم من چه بود از تو؟
#فاطیما_مهرابی
چند بند از شعری تازه
@cafeecafee
در من هزار دختر تنها بود
در من هزار لیلی زیبا بود
در من هزار رود خروشان که
طغیان کنند، راهی دریا بود
اینگونه شد که بال در آوردم
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
در من هزار لیلی زیبا بود
در من هزار رود خروشان که
طغیان کنند، راهی دریا بود
اینگونه شد که بال در آوردم
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
#السلام_علیک_یا_علی_بن_موسی_الرضا
دستان منو پنجره فولادت
در صحن پر از زایر گوهر شادت
من چشم به قاب نقره ای دوخته ام
از دور سلام بر تو و اجدادت
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
دستان منو پنجره فولادت
در صحن پر از زایر گوهر شادت
من چشم به قاب نقره ای دوخته ام
از دور سلام بر تو و اجدادت
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
عشق در کوچه پرسه میزد و من
توی خانه پیاز سرخ میکردم
با موهای ژولیده
موهایی که نه جمع بود و نه باز
عشق دوره گردی بود که گاهی
عطر میفروخت
من عاشق عطرهایش بودم
که بر تنم بزنم
وبا رنگ صورتی
یا بنفش
در شهر بگردم و در سیاه و سفید شهر
ردی بجا بگذارم ...
عشق دوره گرده پیری بود با موهای ژولیده
در کوچه ها آواز میخواند
و برای لحظه ای مرا از قفس تنگ بیرون می کشید
عشق عطری بود
که وقتی در شهر می پیچید
شهر سرگیجه میگرفت
و به روزهای اول برمیگشت زمانی که تنها یک کوچه بود .
#همینطوری_های_من
@cafeecafee
توی خانه پیاز سرخ میکردم
با موهای ژولیده
موهایی که نه جمع بود و نه باز
عشق دوره گردی بود که گاهی
عطر میفروخت
من عاشق عطرهایش بودم
که بر تنم بزنم
وبا رنگ صورتی
یا بنفش
در شهر بگردم و در سیاه و سفید شهر
ردی بجا بگذارم ...
عشق دوره گرده پیری بود با موهای ژولیده
در کوچه ها آواز میخواند
و برای لحظه ای مرا از قفس تنگ بیرون می کشید
عشق عطری بود
که وقتی در شهر می پیچید
شهر سرگیجه میگرفت
و به روزهای اول برمیگشت زمانی که تنها یک کوچه بود .
#همینطوری_های_من
@cafeecafee
کوهم که در من زخم های بی شماری بود
غارم که کارم سالها چشم انتظاری بود
فریادم از سنگینی گوش تو بود ای کوه!!
رودی به این خاطر به سمت دره جاری بود
در من هزاران انفرادی جمع بود انگار
در تک تک سلول هایم یک قناری بود
دستان من آلوده به خون هزاران شعر
زخم قلم بر سینه ی دفترچه ،کاری بود
خون چکه چکه، کل دفتر، روی میزم را...
فواره ی خون از دل خودکار جاری بود
غم ذره ذره استخوانهای مرا میخورد
این موریانه چون رفیق کهنه کاری بود
خون جگر میخوردم و چیزی نمی گفتم
لب های سرخم شاهد این بی قراری بود
توفان گرفت و اشکهای صورتم گل کرد
چشمان من کشتی نوح در غباری بود
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
غارم که کارم سالها چشم انتظاری بود
فریادم از سنگینی گوش تو بود ای کوه!!
رودی به این خاطر به سمت دره جاری بود
در من هزاران انفرادی جمع بود انگار
در تک تک سلول هایم یک قناری بود
دستان من آلوده به خون هزاران شعر
زخم قلم بر سینه ی دفترچه ،کاری بود
خون چکه چکه، کل دفتر، روی میزم را...
فواره ی خون از دل خودکار جاری بود
غم ذره ذره استخوانهای مرا میخورد
این موریانه چون رفیق کهنه کاری بود
خون جگر میخوردم و چیزی نمی گفتم
لب های سرخم شاهد این بی قراری بود
توفان گرفت و اشکهای صورتم گل کرد
چشمان من کشتی نوح در غباری بود
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
به گیسوان پر از پیچ؛ مار می آید
به بافه های بلندت قطار می آید
شبیه دلبری از بلخ و بامیان هستی
که بیدلانه به آغوش یار می آید
برای اینکه تو خود کوه مهره ی ماری
به مارهای سرت مهره دار می آید
کشید مغز قطار از ذغال چشمت سوت
به چشمهای سیاه تو غار می آید
به زایران قطار بلند گیسویت
مسافران شب انتظار می آید
ستاره ها شکر و ماه کاسه ی شیر است
به آسمان تنت سفره دار می آید
درخت ها همه از دیدنت تبر شده اند
که قطعه قطعه شدن هم بکار می آید
منم که بردنم از باختن شروع شده
چنین معامله ای به قمار می آید
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
به بافه های بلندت قطار می آید
شبیه دلبری از بلخ و بامیان هستی
که بیدلانه به آغوش یار می آید
برای اینکه تو خود کوه مهره ی ماری
به مارهای سرت مهره دار می آید
کشید مغز قطار از ذغال چشمت سوت
به چشمهای سیاه تو غار می آید
به زایران قطار بلند گیسویت
مسافران شب انتظار می آید
ستاره ها شکر و ماه کاسه ی شیر است
به آسمان تنت سفره دار می آید
درخت ها همه از دیدنت تبر شده اند
که قطعه قطعه شدن هم بکار می آید
منم که بردنم از باختن شروع شده
چنین معامله ای به قمار می آید
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
من بندهٔ عاصیم رضای تو کجاست
تاریک دلم نور و صفای تو کجاست
ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشی
این بیع بود لطف و عطای تو کجاست
#ابوسعيد_ابوالخير
ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست
درد تو بجان خسته داریم ای دوست
گفتی که به دلشکستگان نزدیکم
ما نیز دل شکسته داریم ای دوست
#ابوسعيد_ابوالخير
@cafeecafee
تاریک دلم نور و صفای تو کجاست
ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشی
این بیع بود لطف و عطای تو کجاست
#ابوسعيد_ابوالخير
ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست
درد تو بجان خسته داریم ای دوست
گفتی که به دلشکستگان نزدیکم
ما نیز دل شکسته داریم ای دوست
#ابوسعيد_ابوالخير
@cafeecafee
@cafeecafee
مرجان لب لعل تو مرجان مرا قوت
یاقوت نهم نام لب لعل تو یا قوت
قربان وفاتم به وفاتم گذری کن
تابوت همی بشنوم از رخنه تابوت
#شاطر_عباس_صبوحی
مرجان لب لعل تو مرجان مرا قوت
یاقوت نهم نام لب لعل تو یا قوت
قربان وفاتم به وفاتم گذری کن
تابوت همی بشنوم از رخنه تابوت
#شاطر_عباس_صبوحی
@cafeecafee
#گلستان_سعدی
باب اول: در سیرت پادشاهان
حکایت شماره ی ۲۷
یکی در صنعت کشتی گرفتن سر آمده بود، سیصد و شصت بند فاخر بدانستی و هر روز به نوعی از آن کشتی گرفتی. مگر گوشه خاطرش با جمال یکی از شاگردان میلی داشت سیصد و پنجاه و نه بندش در آموخت مگر یک بند که در تعلیم آن دفع انداختی و تأخیر کردی. فی الجمله پسر در قوت و صنعت سر آمد و کسی را در زمان او با او امکان مقاومت نبود تا به حدی که پیش ملک آن روزگار گفته بود استاد را فضیلتی که بر من است از روی بزرگی است و حق تربیت و گرنه به قوت ازو کمتر نیستم و به صنعت با او برابرم ملک را این سخن دشخوار آمد فرمود تا مصارعت کنند.
مقامی متسع ترتیب کردند و ارکان دولت و اعیان حضرت زور آوران روی زمین حاضر شدند پسر چون پیل مست اندر آمد به صدمتی که اگر کوه رویین بودی از جای بر کندی استاد دانست که جوان به قوت ازو برتر است، بدان بند غریب که از وی نهان داشته بود با او در آویخت پسر دفع آن ندانست به هم بر آمد، استاد به دو دست از زمینش بالای سر برد و فروکوفت. غریو از خلق برخاست ملک فرمود استاد را خلعت و نعمت دادن و پسر را زجر و ملامت کرد که با پرورده خویش دعوی مقاومت کردی و به سر نبردی گفت ای پادشاه روی زمین بزور آوری بر من دست نیافت بلکه مرا از علم کشتی دقیقه ای مانده بود و همه عمر از من دریغ همیداشت امروز بدان دقیقه بر من غالب آمد.
گفت از بهر چنین روزی که زیرکان گفتهاند دوست را چندان قوت مده که اگر دشمنی کند تواند، نشنیدهای که چه گفت آن که از پرورده خویش جفا دید؟
یا وفا خود نبود در عالم
یا مگر کس در این زمانه نکرد
کس نیاموخت علم تیر از من
که مرا عاقبت نشانه نکرد!
#گلستان_سعدی
باب اول: در سیرت پادشاهان
حکایت شماره ی ۲۷
یکی در صنعت کشتی گرفتن سر آمده بود، سیصد و شصت بند فاخر بدانستی و هر روز به نوعی از آن کشتی گرفتی. مگر گوشه خاطرش با جمال یکی از شاگردان میلی داشت سیصد و پنجاه و نه بندش در آموخت مگر یک بند که در تعلیم آن دفع انداختی و تأخیر کردی. فی الجمله پسر در قوت و صنعت سر آمد و کسی را در زمان او با او امکان مقاومت نبود تا به حدی که پیش ملک آن روزگار گفته بود استاد را فضیلتی که بر من است از روی بزرگی است و حق تربیت و گرنه به قوت ازو کمتر نیستم و به صنعت با او برابرم ملک را این سخن دشخوار آمد فرمود تا مصارعت کنند.
مقامی متسع ترتیب کردند و ارکان دولت و اعیان حضرت زور آوران روی زمین حاضر شدند پسر چون پیل مست اندر آمد به صدمتی که اگر کوه رویین بودی از جای بر کندی استاد دانست که جوان به قوت ازو برتر است، بدان بند غریب که از وی نهان داشته بود با او در آویخت پسر دفع آن ندانست به هم بر آمد، استاد به دو دست از زمینش بالای سر برد و فروکوفت. غریو از خلق برخاست ملک فرمود استاد را خلعت و نعمت دادن و پسر را زجر و ملامت کرد که با پرورده خویش دعوی مقاومت کردی و به سر نبردی گفت ای پادشاه روی زمین بزور آوری بر من دست نیافت بلکه مرا از علم کشتی دقیقه ای مانده بود و همه عمر از من دریغ همیداشت امروز بدان دقیقه بر من غالب آمد.
گفت از بهر چنین روزی که زیرکان گفتهاند دوست را چندان قوت مده که اگر دشمنی کند تواند، نشنیدهای که چه گفت آن که از پرورده خویش جفا دید؟
یا وفا خود نبود در عالم
یا مگر کس در این زمانه نکرد
کس نیاموخت علم تیر از من
که مرا عاقبت نشانه نکرد!
- اگر چه خواب
نیاید به چشمِ کم سویم
ولی بخاطرِ تو ، شب بخیر می گویم
- من از هجومِ
خیالِ تو بـــاز بیدارم
بخواب راحت و خوش ای نگارِ مَه رویم..
#امیرخسرو_دهلوی
#شب_ات_بخیر✨🌙
🌿 @jangjo_daroon🌿
نیاید به چشمِ کم سویم
ولی بخاطرِ تو ، شب بخیر می گویم
- من از هجومِ
خیالِ تو بـــاز بیدارم
بخواب راحت و خوش ای نگارِ مَه رویم..
#امیرخسرو_دهلوی
#شب_ات_بخیر✨🌙
🌿 @jangjo_daroon🌿