"نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شکفت
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار..."
نازلی سخن نگفت،
سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت
"نازلی! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته ست!"
نازلی سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود
یک دم درین ظلام
درخشید و جَست و رفت
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود
گُل داد و
مژده داد:
"زمستان شکست"
و
رفت...
#شاملو_هواي_تازه_مرگ_نازلي
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار..."
نازلی سخن نگفت،
سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت
"نازلی! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته ست!"
نازلی سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود
یک دم درین ظلام
درخشید و جَست و رفت
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود
گُل داد و
مژده داد:
"زمستان شکست"
و
رفت...
#شاملو_هواي_تازه_مرگ_نازلي
دریا به باد رفت و دلم ارغوان گریست
در سوگ رفتگان تو هفت اسمان گریست
ای سرزمین مادری اذر-بایجان
در سوگ کشته های تو ستارخان گریست
مهد کوروغلو های به خون خفته ی منی
در رفتن نگار؛ کوروغلو؛ چه سان گریست؟
عاشیق بخوان برای من از عشق خان چوبان
در ان شبی که رود بحال چوبان گریست
ای رودهای وحشی و ای اب های سرد
باید نشست و برتن عریانتان گریست
#فاطیما_مهرابی
پ. ن:
کوراوغلی و نگار داستان عاشقانه ی فولکولور اذربایجان
ستارخان: سردار اذربایجانی
سارای و خان چوبان؛ داستان عاشقانه ی فولکولور اذربایجان
@cafeecafee
در سوگ رفتگان تو هفت اسمان گریست
ای سرزمین مادری اذر-بایجان
در سوگ کشته های تو ستارخان گریست
مهد کوروغلو های به خون خفته ی منی
در رفتن نگار؛ کوروغلو؛ چه سان گریست؟
عاشیق بخوان برای من از عشق خان چوبان
در ان شبی که رود بحال چوبان گریست
ای رودهای وحشی و ای اب های سرد
باید نشست و برتن عریانتان گریست
#فاطیما_مهرابی
پ. ن:
کوراوغلی و نگار داستان عاشقانه ی فولکولور اذربایجان
ستارخان: سردار اذربایجانی
سارای و خان چوبان؛ داستان عاشقانه ی فولکولور اذربایجان
@cafeecafee
🌹به مناسبت یکم اردیبهشت،بزرگداشت حضرت سعدی 🌹
گر دست دهد هزار جانم
در پای مبارکت فشانم
آخر به سرم گذر کن ای دوست
انگار که خاک آستانم
هر حکم که بر سرم برانی
سهلست ز خویشتن مرانم
تو خود سر وصل ما نداری
من عادت بخت خویش دانم
هیهات که چون تو شاهبازی
تشریف دهد به آشیانم
گر خانه محقرست و تاریک
بر دیده روشنت نشانم
گر نام تو بر سرم بگویند
فریاد برآید از روانم
شب نیست که در فراق رویت
زاری به فلک نمیرسانم
آخر نه من و تو دوست بودیم
عهد تو شکست و من همانم
من مهره مهر تو نریزم
الا که بریزد استخوانم
من ترک وصال تو نگویم
الا به فراق جسم و جانم
مجنونم اگر بهای لیلی
ملک عرب و عجم ستانم
شیرین زمان تویی به تحقیق
من بنده خسرو زمانم
شاهی که ورا رسد که گوید
مولای اکابر جهانم
ایوان رفیعش آسمان را
گوید تو زمین من آسمانم
دانی که ستم روا ندارد
مگذار که بشنود فغانم
هر کس به زمان خویشتن بود
من سعدی آخرالزمانم
#عالیجناب_سعدی
@cafeecafee
گر دست دهد هزار جانم
در پای مبارکت فشانم
آخر به سرم گذر کن ای دوست
انگار که خاک آستانم
هر حکم که بر سرم برانی
سهلست ز خویشتن مرانم
تو خود سر وصل ما نداری
من عادت بخت خویش دانم
هیهات که چون تو شاهبازی
تشریف دهد به آشیانم
گر خانه محقرست و تاریک
بر دیده روشنت نشانم
گر نام تو بر سرم بگویند
فریاد برآید از روانم
شب نیست که در فراق رویت
زاری به فلک نمیرسانم
آخر نه من و تو دوست بودیم
عهد تو شکست و من همانم
من مهره مهر تو نریزم
الا که بریزد استخوانم
من ترک وصال تو نگویم
الا به فراق جسم و جانم
مجنونم اگر بهای لیلی
ملک عرب و عجم ستانم
شیرین زمان تویی به تحقیق
من بنده خسرو زمانم
شاهی که ورا رسد که گوید
مولای اکابر جهانم
ایوان رفیعش آسمان را
گوید تو زمین من آسمانم
دانی که ستم روا ندارد
مگذار که بشنود فغانم
هر کس به زمان خویشتن بود
من سعدی آخرالزمانم
#عالیجناب_سعدی
@cafeecafee
کوچک نواز من؛ دل من را نواخته است
ساز شکسته ی دل من که صدا نداشت
گنجی که در میان دلم خانه کرده است
حتی خدای صاحب ان کبریا نداشت
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
ساز شکسته ی دل من که صدا نداشت
گنجی که در میان دلم خانه کرده است
حتی خدای صاحب ان کبریا نداشت
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
@cafeecafee
چاه خون بود و فواره میزد
مرگ در کوه نقاره میزد
دخترک لقمه ی کوچکش را
توی خون دلی پاره میزد
#فاطیما_مهرابی
چاه خون بود و فواره میزد
مرگ در کوه نقاره میزد
دخترک لقمه ی کوچکش را
توی خون دلی پاره میزد
#فاطیما_مهرابی
پیشِ روباهبازیِ ایام
فکرِ ما، جمله خوابِ خرگوش است
مقصدِ هیچکس نشد معلوم
نقشِ این صفحه سخت مغشوش است
(بیدلِ دهلوی/ترجیعبند)
@kelkinche
فکرِ ما، جمله خوابِ خرگوش است
مقصدِ هیچکس نشد معلوم
نقشِ این صفحه سخت مغشوش است
(بیدلِ دهلوی/ترجیعبند)
@kelkinche
رنده می کرد خاطراتش را و به آن فلفل و نمک زده بود
زن به املت به میز صبحانه تخم جن را بدون شک زده بود
قاشق از دست مرد می افتاد زن به چشم اجاق زل میزد
بوی عطری زنانه می پیچید نان داغ تنش کپک زده بود
مردمک های داغ قهوی ای اش ازلب قهوه جوش سر می رفت
بازهم استکان لب پر او توی دستش ترک ترک زده بود
در لباس شب سیاه آن زن قرص ماه شب چهاردهی
که جواهرفروش ،الماس،تن او را شبی محک زده بود
مرد از پشت میز سر میخورد که زنش دوست داشته است که او
به شبی عاشقانه فکر کند که دلش سال هاست لک زده بود
***
وای این بار هم پیازم سوخت آنقدر غرق در غزل بودم
باز هم شعر تازه و داغی روی زخم دلم نمک زده بود
#فاطیما_مهرابی
زن به املت به میز صبحانه تخم جن را بدون شک زده بود
قاشق از دست مرد می افتاد زن به چشم اجاق زل میزد
بوی عطری زنانه می پیچید نان داغ تنش کپک زده بود
مردمک های داغ قهوی ای اش ازلب قهوه جوش سر می رفت
بازهم استکان لب پر او توی دستش ترک ترک زده بود
در لباس شب سیاه آن زن قرص ماه شب چهاردهی
که جواهرفروش ،الماس،تن او را شبی محک زده بود
مرد از پشت میز سر میخورد که زنش دوست داشته است که او
به شبی عاشقانه فکر کند که دلش سال هاست لک زده بود
***
وای این بار هم پیازم سوخت آنقدر غرق در غزل بودم
باز هم شعر تازه و داغی روی زخم دلم نمک زده بود
#فاطیما_مهرابی
سرِ بیسجده عرق بست به پیشانیِ من
میام از شیشهی ناگشته نگون میریزد
(بیدلدهلوی)
اهمیتِ سجده کردن در اندیشهی بیدل بسیار زیاد است و بارها در ابیاتی بسیار، به اهمیتِ سجده در برابر معشوق اشاره کرده. و بسیار دفعات گفته که از سجده نکردن در مقابل معشوق، شرمسار است و شرمنده. چنان که در دو بیت زیر:
همه کس کشیده محمل، به جنابِ کبریایت
من و خجلت سجودی که نکردهام برایت
نه به خاکِ در بسودم، نه به سنگش آزمودم
به کجـا برَم سری را که نکردهام فدایت؟؟؟
(بیدلدهلوی)
و در بیتی دیگر سر را به هدیهای تشبیه میکند که برای بزرگان میبردهاند و به این دست هدایا، (جنسِ تسلیم) میگفتهاند.
رسم بر این بوده که جنسِ تسلیم را به معنای ناقابل بودن و بی ارزش بودن، با قدی خمیده، نزدیک به زمین نگه میداشتهاند و نزدِ پادشاه یا فردِ بزرگ میبردهاند.
بیدل، سر را به مثابهی جنسِ تسلیم در راه معشوق میداند و میگوید این سر، مانندِ جنسِ تسلیم است و جنسِ تسلیم را بر هوا بردن، دور از ادب و نزاکت است، پس سرت را همیشه در حال سجده و نزدیک به زمین نگه دار. و بیت از این قرار است:
سر، همان به که بر زمین باشد
جنسِ تسلیم، بر هوا مبرید
(بیدلدهلوی)
در بیت مورد نظر، یعنی بیتِ
سرِ بیسجده عرق بست به پیشانیِ من
میام از شیشهی ناگشته نگون میریزد
بیدل از شرمندگی و خجالتش از سجده نکردن صحبت میکند و میگوید سری که سجده نکرد، از خجالت به پیشانیاش عرق نشسته است، چنان ظرفِ شرابی که بدونِ خَم شدن، شراب از آن بیرون بریزد.
شیشهی شراب را تا کج نکنیم، شراب بیرون نمیریزد، یعنی شیشه برای ریختن شراب، باید سجده کند، ولی بیدل، بر عکسِ شیشهی شراب، بدون خم شدن، عرق میریزد.
اما میشود در زیرمتنِ بیت، ارتباطِ کج نشدنِ شیشه و بیرون ریختن شراب، با سرِ بیدل را با تأویلی شاید دور، به این مطلب ربط داد که:
وقتی شیشه، ترک بر میداشته و شراب را هدر میداده و عملا بدونِ کج شدن، از آن شراب میریخته است.
چنین شیشهای را از شراب تهی میکردند و دور میانداختند.
بیدل با ظرافتی استادانه میگوید: سرِ من، مثلِ شیشهی ترک برداشته، بدونِ کج شدن، در حال عرق کردن و بیرون ریختن شراب است. پس این سر ارزشی ندارد و باید دور انداخته شود و به قولِ خودش، به سنگ آزموده شود!
این تأویلِ دوم، در بیت نیست و تأویلِ شخصیِ من است و اصراری بر صحتش ندارم و برای زیبایی این بیت همان تصویرِ سجدهنکردنِ شیشه و بیرون ریختنِ شراب کافیست.
(حمیدِ زارعیِ مرودشت)
@berkeye_kohan
میام از شیشهی ناگشته نگون میریزد
(بیدلدهلوی)
اهمیتِ سجده کردن در اندیشهی بیدل بسیار زیاد است و بارها در ابیاتی بسیار، به اهمیتِ سجده در برابر معشوق اشاره کرده. و بسیار دفعات گفته که از سجده نکردن در مقابل معشوق، شرمسار است و شرمنده. چنان که در دو بیت زیر:
همه کس کشیده محمل، به جنابِ کبریایت
من و خجلت سجودی که نکردهام برایت
نه به خاکِ در بسودم، نه به سنگش آزمودم
به کجـا برَم سری را که نکردهام فدایت؟؟؟
(بیدلدهلوی)
و در بیتی دیگر سر را به هدیهای تشبیه میکند که برای بزرگان میبردهاند و به این دست هدایا، (جنسِ تسلیم) میگفتهاند.
رسم بر این بوده که جنسِ تسلیم را به معنای ناقابل بودن و بی ارزش بودن، با قدی خمیده، نزدیک به زمین نگه میداشتهاند و نزدِ پادشاه یا فردِ بزرگ میبردهاند.
بیدل، سر را به مثابهی جنسِ تسلیم در راه معشوق میداند و میگوید این سر، مانندِ جنسِ تسلیم است و جنسِ تسلیم را بر هوا بردن، دور از ادب و نزاکت است، پس سرت را همیشه در حال سجده و نزدیک به زمین نگه دار. و بیت از این قرار است:
سر، همان به که بر زمین باشد
جنسِ تسلیم، بر هوا مبرید
(بیدلدهلوی)
در بیت مورد نظر، یعنی بیتِ
سرِ بیسجده عرق بست به پیشانیِ من
میام از شیشهی ناگشته نگون میریزد
بیدل از شرمندگی و خجالتش از سجده نکردن صحبت میکند و میگوید سری که سجده نکرد، از خجالت به پیشانیاش عرق نشسته است، چنان ظرفِ شرابی که بدونِ خَم شدن، شراب از آن بیرون بریزد.
شیشهی شراب را تا کج نکنیم، شراب بیرون نمیریزد، یعنی شیشه برای ریختن شراب، باید سجده کند، ولی بیدل، بر عکسِ شیشهی شراب، بدون خم شدن، عرق میریزد.
اما میشود در زیرمتنِ بیت، ارتباطِ کج نشدنِ شیشه و بیرون ریختن شراب، با سرِ بیدل را با تأویلی شاید دور، به این مطلب ربط داد که:
وقتی شیشه، ترک بر میداشته و شراب را هدر میداده و عملا بدونِ کج شدن، از آن شراب میریخته است.
چنین شیشهای را از شراب تهی میکردند و دور میانداختند.
بیدل با ظرافتی استادانه میگوید: سرِ من، مثلِ شیشهی ترک برداشته، بدونِ کج شدن، در حال عرق کردن و بیرون ریختن شراب است. پس این سر ارزشی ندارد و باید دور انداخته شود و به قولِ خودش، به سنگ آزموده شود!
این تأویلِ دوم، در بیت نیست و تأویلِ شخصیِ من است و اصراری بر صحتش ندارم و برای زیبایی این بیت همان تصویرِ سجدهنکردنِ شیشه و بیرون ریختنِ شراب کافیست.
(حمیدِ زارعیِ مرودشت)
@berkeye_kohan
@cafeecafee
پناه بردن من به سیاهی موهات
پناه بردن شهری به تیغ ابروهات
پناهگاه شدن توی جنگ و بمباران
پناهگاه شدن زیر هجمه ی بوران
به چشم قهوه ای مست خواب تریاکیت
به سرخی لب خشخاشی و دل شاکیت
پناه برده به تو یک قفس پر از پرواز
پناه برده به تو دلبری از آن آغاز
بخند دختر زیبای کابل خونین
بریز توی رگ شهر خسته ات مرفین
که گریه های تو ازکشته کوه می سازد
و کوه هم به نگاه تو سنگ می بازد
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
پناه بردن من به سیاهی موهات
پناه بردن شهری به تیغ ابروهات
پناهگاه شدن توی جنگ و بمباران
پناهگاه شدن زیر هجمه ی بوران
به چشم قهوه ای مست خواب تریاکیت
به سرخی لب خشخاشی و دل شاکیت
پناه برده به تو یک قفس پر از پرواز
پناه برده به تو دلبری از آن آغاز
بخند دختر زیبای کابل خونین
بریز توی رگ شهر خسته ات مرفین
که گریه های تو ازکشته کوه می سازد
و کوه هم به نگاه تو سنگ می بازد
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
Divaneh
Damahi Band
🎵«دیوانه» اثری از گروه داماهی
خواننده:
رضا کولغانی
همخوان:
مجید سالاری
ترانهسرا:
احسان گودرزی
🆔 @emaratnavab
خواننده:
رضا کولغانی
همخوان:
مجید سالاری
ترانهسرا:
احسان گودرزی
🆔 @emaratnavab
بی قرارم قرار می خواهم
که دلم از خودم جلو بزند
چشمهای سیاه آلوچه ام
توی کاسه تلو تلو بزند
آتش از مجمر دوچشمانم
به چراغ دلی الو میزد
تو بگو سهم من چه بود از تو؟
#فاطیما_مهرابی
چند بند از شعری تازه
@cafeecafee
که دلم از خودم جلو بزند
چشمهای سیاه آلوچه ام
توی کاسه تلو تلو بزند
آتش از مجمر دوچشمانم
به چراغ دلی الو میزد
تو بگو سهم من چه بود از تو؟
#فاطیما_مهرابی
چند بند از شعری تازه
@cafeecafee