تنهایی مضحک
تنهایی اخمو
طعم ملس بودن
مانندخرمالو
ازشاخه ای افتاد
حس خوشی در باد
مرگ دهان باز
درلحظه ی فریاد
یک آدم زنده
هر ثانیه خنده
هی لخته لخته خون
این زن دلش بنده؟
لبخند مصنوعی
یک گربه درگونی
هی چنگ می انداخت
با صورتی خونی
تنهایی شب هام
لطفا کمی آرام
وقتی که خوابیده
انگشت شصت پام.
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
تنهایی اخمو
طعم ملس بودن
مانندخرمالو
ازشاخه ای افتاد
حس خوشی در باد
مرگ دهان باز
درلحظه ی فریاد
یک آدم زنده
هر ثانیه خنده
هی لخته لخته خون
این زن دلش بنده؟
لبخند مصنوعی
یک گربه درگونی
هی چنگ می انداخت
با صورتی خونی
تنهایی شب هام
لطفا کمی آرام
وقتی که خوابیده
انگشت شصت پام.
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
پاشیده سرزمین وجودم ولی هنوز
فرمانده ی دلیرم و بی ترس و وحشتم
در کودتای مخملی ام سرخ می شوم
وقتی که برگ برگ بریزند ملتم
رگ هام جوی های پر از برگ می شوند
در کودتای یک شب دق مرگ می شوند
از آبشار چشم تو سرریز می شوم
بر گونه ی کویری تو لیز می شوم
از سرخی لبان تو پاییز می شوم
در فصل پنجم تو سحر خیزمی شوم
از پشت شیشه های دو چشمان برفی ام
چشم انتظار فصل جدید سه حرفی ام
تا روبروی جوخه ی دنیا به صف شوم
یک صبح زاده می شوم و شب تلف شوم
صابون کینه برتن من می خورد که من
حمام فین رگ زده و غرق کف شوم
یک چشمه ی ترک زده ی خشک و خالی ام
با کوزه های خرد شده ی سفالی ام
حالا که سیب نقره ای ات تخت و بالشم
تا صبح با پلنگ پتو در کشاکشم
گاهی سوار چرخ و فلک می کند مرا
این خاطرات لعنتی توی گردشم
تو میروی و پشت سرت آب می شوم
با خاطرات مانده ی تو خواب می شوم
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
فرمانده ی دلیرم و بی ترس و وحشتم
در کودتای مخملی ام سرخ می شوم
وقتی که برگ برگ بریزند ملتم
رگ هام جوی های پر از برگ می شوند
در کودتای یک شب دق مرگ می شوند
از آبشار چشم تو سرریز می شوم
بر گونه ی کویری تو لیز می شوم
از سرخی لبان تو پاییز می شوم
در فصل پنجم تو سحر خیزمی شوم
از پشت شیشه های دو چشمان برفی ام
چشم انتظار فصل جدید سه حرفی ام
تا روبروی جوخه ی دنیا به صف شوم
یک صبح زاده می شوم و شب تلف شوم
صابون کینه برتن من می خورد که من
حمام فین رگ زده و غرق کف شوم
یک چشمه ی ترک زده ی خشک و خالی ام
با کوزه های خرد شده ی سفالی ام
حالا که سیب نقره ای ات تخت و بالشم
تا صبح با پلنگ پتو در کشاکشم
گاهی سوار چرخ و فلک می کند مرا
این خاطرات لعنتی توی گردشم
تو میروی و پشت سرت آب می شوم
با خاطرات مانده ی تو خواب می شوم
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
کشته ی او لب نمی جنباند از افسوس جان
در تصور بوسه بر شمشیر قاتل میزند
#طالب_آملی
عكاس:ژاک پاولوفسکی
جنگ ایران و عراق
۱۸ مارچ ۱۹۸۵
دو روز به عید نوروز
پیکر سرباز ایرانی در میان گلها
در تصور بوسه بر شمشیر قاتل میزند
#طالب_آملی
عكاس:ژاک پاولوفسکی
جنگ ایران و عراق
۱۸ مارچ ۱۹۸۵
دو روز به عید نوروز
پیکر سرباز ایرانی در میان گلها
غافلی از حالِ دل، ترسم که این ویرانه را
دیگران بی صاحب انگارند و تعمیرش کنند!
#صائب_تبریزی
@cafeecafee
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
دیگران بی صاحب انگارند و تعمیرش کنند!
#صائب_تبریزی
@cafeecafee
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
حاصل جمع آب و تن تو ضربدر وقت تن شستن تو
هر سه منهای پیراهن تو برکه را کرده حالی به حالی
#منزوی_بزرگ
@cafeecafee
🍂🍂🍂🍂🍂🍂
هر سه منهای پیراهن تو برکه را کرده حالی به حالی
#منزوی_بزرگ
@cafeecafee
🍂🍂🍂🍂🍂🍂
سربازها و بوسه ی آخر در ایستگاه
این صحنه را به واگن ذهنم سپرد و رفت
رگبار تیرها به لبش دوخت بوسه را
لب های داغ را به جهنم نبرد و رفت
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
این صحنه را به واگن ذهنم سپرد و رفت
رگبار تیرها به لبش دوخت بوسه را
لب های داغ را به جهنم نبرد و رفت
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
جدايي زهر خود را اندک اندک مي کند ظاهر
که گردد تلخ در مينا گلاب آهسته آهسته
سرايي را که صاحب نيست ويراني است معمارش
دل بي عشق مي گردد خراب آهسته آهسته
#صائب_تبریزی
@cafeecafee
که گردد تلخ در مينا گلاب آهسته آهسته
سرايي را که صاحب نيست ويراني است معمارش
دل بي عشق مي گردد خراب آهسته آهسته
#صائب_تبریزی
@cafeecafee
و دنیا لحظه ای آرام شد، خود را به مردن زد
تمام خاطرات کهنه را اورد و گردن زد
تمام فتنه ها زیر سر او بود او،او،او
تمام اتهاماتی که زد تنها به یک زن زد
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
تمام خاطرات کهنه را اورد و گردن زد
تمام فتنه ها زیر سر او بود او،او،او
تمام اتهاماتی که زد تنها به یک زن زد
#فاطیما_مهرابی
@cafeecafee
زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را
ولیکن پوست خواهد کند ما یک لاقبایان را
ره ماتم سرای ما ندانم از که می پرسد
زمستانی که نشناسد در دولت سرایان را
به دوش ازبرف بالاپوش خز ارباب می آید
که لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را
به کاخ ظلم باران هم که آیدسرفرود آرد
ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را
طبیب بی مروت کی به بالین فقیر آید
که کس دربند درمان نیست درد بی دوایان را
به تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر
که حاجت بردن ای آزاده مرد این بی صفایان را
به هر کس مشکلی بردیم و
از کس مشکلی نگشود
کجا بستند یا رب دست آن مشکل گشایان را
نقاب آشنا بستند کز بیگانگان رستیم
چو بازی ختم شد بیگانه دیدیم آشنایان را
به هرفرمان آتش عالمی درخاک و خون غلطید
خدا ویران گذارد کاخ این فرمانروایان را
به کام محتکر روزی مردم دیدم وگفتم
که روزی سفره خواهدشد شکم این اژدهایان را
به عزت چون نبخشیدی به ذلت می ستانندت
چرا عاقل نیندیشد هم از آغاز پایان را
حریفی باتمسخر گفت زاری شهریارا بس
که میگیرند در شهر و دیار ما گدایان را
#شهریار
@cafeecafee
ولیکن پوست خواهد کند ما یک لاقبایان را
ره ماتم سرای ما ندانم از که می پرسد
زمستانی که نشناسد در دولت سرایان را
به دوش ازبرف بالاپوش خز ارباب می آید
که لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را
به کاخ ظلم باران هم که آیدسرفرود آرد
ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را
طبیب بی مروت کی به بالین فقیر آید
که کس دربند درمان نیست درد بی دوایان را
به تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر
که حاجت بردن ای آزاده مرد این بی صفایان را
به هر کس مشکلی بردیم و
از کس مشکلی نگشود
کجا بستند یا رب دست آن مشکل گشایان را
نقاب آشنا بستند کز بیگانگان رستیم
چو بازی ختم شد بیگانه دیدیم آشنایان را
به هرفرمان آتش عالمی درخاک و خون غلطید
خدا ویران گذارد کاخ این فرمانروایان را
به کام محتکر روزی مردم دیدم وگفتم
که روزی سفره خواهدشد شکم این اژدهایان را
به عزت چون نبخشیدی به ذلت می ستانندت
چرا عاقل نیندیشد هم از آغاز پایان را
حریفی باتمسخر گفت زاری شهریارا بس
که میگیرند در شهر و دیار ما گدایان را
#شهریار
@cafeecafee