مأوای ما گلبرگ کوچکی است
بازمانده از باغی دور،
با هزار زمستانِ دیوانهاش در پی
و سهم ستاره از آفتاب
تنها تبسم پنهانیاست
که در انعکاسِ تکلمِ شب جاری است.
خدایا،
از آن پرنده کوچک سبز اگر خبر داری،
بهار امسال را پر از سلام و ترانه کن...
#سیدعلی_صالحی
@cafeadab🍃
بازمانده از باغی دور،
با هزار زمستانِ دیوانهاش در پی
و سهم ستاره از آفتاب
تنها تبسم پنهانیاست
که در انعکاسِ تکلمِ شب جاری است.
خدایا،
از آن پرنده کوچک سبز اگر خبر داری،
بهار امسال را پر از سلام و ترانه کن...
#سیدعلی_صالحی
@cafeadab🍃
❤3😢2
واقعیت این است که گذشتِ زمان مرا به تو نزدیک میکند.
دیروز، در جاده، به تو فکر میکردم و با خودم میگفتم که اگر تو اینجا بودی چهقدر با هم میخندیدیم.
خوب میدیدم که تا کجا زندگی روزمرهام را پُر کردهای. در کوچکترین جزییات حضور داری. موبهمو به درونم خزیدهای...
همین است که خلأ و فراق را با خودم به اینسو و آنسو میکِشم، این گمگشتگی دلم را.
نام تو را صدا میزنم اما خیلی دوری...
یاد بازویت افتادم آسوده زیر بازوهایم... و شانهات که کمی تکیهاش دادهای به سینهام، به چشمهای نازنینت، سکوتی غلیظ.
ما چه خوشبخت میبودیم در این جای پرتافتاده در انتهای جهان. آخ! نسیم وزیدن گرفت...
#آلبر_کامو
@cafeadab🍃
واقعیت این است که گذشتِ زمان مرا به تو نزدیک میکند.
دیروز، در جاده، به تو فکر میکردم و با خودم میگفتم که اگر تو اینجا بودی چهقدر با هم میخندیدیم.
خوب میدیدم که تا کجا زندگی روزمرهام را پُر کردهای. در کوچکترین جزییات حضور داری. موبهمو به درونم خزیدهای...
همین است که خلأ و فراق را با خودم به اینسو و آنسو میکِشم، این گمگشتگی دلم را.
نام تو را صدا میزنم اما خیلی دوری...
یاد بازویت افتادم آسوده زیر بازوهایم... و شانهات که کمی تکیهاش دادهای به سینهام، به چشمهای نازنینت، سکوتی غلیظ.
ما چه خوشبخت میبودیم در این جای پرتافتاده در انتهای جهان. آخ! نسیم وزیدن گرفت...
#آلبر_کامو
@cafeadab🍃
❤4😢2
لحظاتی هست
که زندگی آدمهایی را از هم جدا میکند
فقط برای اینکه
هر دو بفهمند ، چقدر برای هم مهماند
#پائولو_کوئیلو
@cafeadab🍃
که زندگی آدمهایی را از هم جدا میکند
فقط برای اینکه
هر دو بفهمند ، چقدر برای هم مهماند
#پائولو_کوئیلو
@cafeadab🍃
😢2👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را
تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را
نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم
چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را
ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم
نه نهانم نه پدیدم چه کنم کون و مکان را
ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم
چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را
چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم
چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را
چو نهادم سر هستی چه کشم بار کهی را
چو مرا گرگ شبان شد چه کشم ناز شبان را
چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی
خنک آن جا که نشستی خنک آن دیده جان را
ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی
چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را
جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق
چو به سر باید رفتن چه کنم پای دوان را
به سلاح احدی تو ره ما را بزدی تو
همه رختم ستدی تو چه دهم باج ستان را
ز شعاع مه تابان ز خم طره پیچان
دل من شد سبک ای جان بده آن رطل گران را
منگر رنج و بلا را بنگر عشق و ولا را
منگر جور و جفا را بنگر صد نگران را
غم را لطف لقب کن ز غم و درد طرب کن
هم از این خوب طلب کن فرج و امن و امان را
بطلب امن و امان را بگزین گوش گران را
#مولانا
@cafeadab🍃
تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را
نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم
چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را
ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم
نه نهانم نه پدیدم چه کنم کون و مکان را
ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم
چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را
چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم
چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را
چو نهادم سر هستی چه کشم بار کهی را
چو مرا گرگ شبان شد چه کشم ناز شبان را
چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی
خنک آن جا که نشستی خنک آن دیده جان را
ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی
چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را
جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق
چو به سر باید رفتن چه کنم پای دوان را
به سلاح احدی تو ره ما را بزدی تو
همه رختم ستدی تو چه دهم باج ستان را
ز شعاع مه تابان ز خم طره پیچان
دل من شد سبک ای جان بده آن رطل گران را
منگر رنج و بلا را بنگر عشق و ولا را
منگر جور و جفا را بنگر صد نگران را
غم را لطف لقب کن ز غم و درد طرب کن
هم از این خوب طلب کن فرج و امن و امان را
بطلب امن و امان را بگزین گوش گران را
#مولانا
@cafeadab🍃
😢2❤1
❤2👍2
عاقبت خواهی پذیرفت که نمی شود، که نباید، که دلیلی ندارد بشود !
خسته و بریده و نفس زنان، به دیوار غرورت تکیه خواهی زد، عرقِ خواستن های یک طرفه و دویدن های بی فایده را از روی پیشانیِ احساست، پاک خواهی کرد و از خودت خواهی پرسید: " آخرش که چه ؟ "
اینجا دقیقا همان نقطه ای ست که دست از تلاش های بیهوده و عشق ورزی های بی نتیجه می کشی،
و آدم ها؛ یک بار برای همیشه از چشمان غرورِ تو، می افتند ...
جایی که زخم بی مهری های نقش بسته بر روی پیکره ی اعتمادت را خواهی بست، دست به زانوی باورت گرفته، استوار تر از همیشه ایستاده و هدفمند تر از همیشه به پیش خواهی رفت،
اما این بار در مسیری که منطقت؛ می گوید و
احساست؛ می پذیرد ...
#نرگس_صرافیان_طوفان
@cafeadab🌿
خسته و بریده و نفس زنان، به دیوار غرورت تکیه خواهی زد، عرقِ خواستن های یک طرفه و دویدن های بی فایده را از روی پیشانیِ احساست، پاک خواهی کرد و از خودت خواهی پرسید: " آخرش که چه ؟ "
اینجا دقیقا همان نقطه ای ست که دست از تلاش های بیهوده و عشق ورزی های بی نتیجه می کشی،
و آدم ها؛ یک بار برای همیشه از چشمان غرورِ تو، می افتند ...
جایی که زخم بی مهری های نقش بسته بر روی پیکره ی اعتمادت را خواهی بست، دست به زانوی باورت گرفته، استوار تر از همیشه ایستاده و هدفمند تر از همیشه به پیش خواهی رفت،
اما این بار در مسیری که منطقت؛ می گوید و
احساست؛ می پذیرد ...
#نرگس_صرافیان_طوفان
@cafeadab🌿
👍2❤1👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ما هنوز زندهایم و میجنگیم
"ما [با دلاوریهای جوانان و نوجوانان در جنگ] فهمیدیم هنوز زندهایم، هنوز گردنکلفتیم، هنوز شجاعیم و میجنگیم و... "
#نادر_ابراهیمی
@cafeadab🍃
"ما [با دلاوریهای جوانان و نوجوانان در جنگ] فهمیدیم هنوز زندهایم، هنوز گردنکلفتیم، هنوز شجاعیم و میجنگیم و... "
#نادر_ابراهیمی
@cafeadab🍃
❤4
@cafeadab ☕️
🌱 داستان کوتاه: قایق خالی
روزی مردی سوار قایقی کوچک از رودخانهای میگذشت. ناگهان قایق دیگری با شدت به قایقش برخورد کرد. مرد عصبانی شد، ایستاد و شروع کرد به فریاد زدن:
«چرا حواست نیست؟ نمیتونی درست قایقرانی کنی؟»
اما وقتی دقیقتر نگاه کرد، فهمید قایق خالیست... هیچکس داخل آن نبود. قایق فقط با جریان آب آمده و برخورد کرده بود.
در همان لحظه، مرد مکث کرد و با خودش گفت:
«اگر قایق خالی نبود، خشمم رو حق میدونستم. اما چون خالی بود، خشم بیفایدهست. پس چرا خشم باید به بودن یا نبودن کسی بستگی داشته باشه؟»
او متوجه شد که خشم، از درون خودش میآید، نه از بیرون.
@cafeadab ☕️
🌱 داستان کوتاه: قایق خالی
روزی مردی سوار قایقی کوچک از رودخانهای میگذشت. ناگهان قایق دیگری با شدت به قایقش برخورد کرد. مرد عصبانی شد، ایستاد و شروع کرد به فریاد زدن:
«چرا حواست نیست؟ نمیتونی درست قایقرانی کنی؟»
اما وقتی دقیقتر نگاه کرد، فهمید قایق خالیست... هیچکس داخل آن نبود. قایق فقط با جریان آب آمده و برخورد کرده بود.
در همان لحظه، مرد مکث کرد و با خودش گفت:
«اگر قایق خالی نبود، خشمم رو حق میدونستم. اما چون خالی بود، خشم بیفایدهست. پس چرا خشم باید به بودن یا نبودن کسی بستگی داشته باشه؟»
او متوجه شد که خشم، از درون خودش میآید، نه از بیرون.
نکته:
گاهی دیگران فقط مثل قایقهای خالیاند. خشم ما، پاسخ ماست... نه عمل آنها.
@cafeadab ☕️
👍1
@cafeadab ☕️
در یکی از روزها دوستان ملانصر الدین با عجله در خانهی ملا را زدند و به او گفتند : حاکم شهر عوض شده و حاکم جدیدی آمده . ملا گفت : حاکم عوض شده که شده ؟ به من چه ؟
دوستانش گفتند ، یعنی چه ؟ این چه حرفی است ؟ باید هر چه زودتر هدیهای تهیه کنی و برای حاکم جدید ببری . ملا گفت : آها ؛ حالا فهمیدم پس من باید هدیهای تهیه کنم و ببرم پیش حاکم جدید تا اگر فردا برای شما گرفتاری پیش آمد ، واسطه بشوم و از حاکم بخواهم کمکتان کند ؟ دوستانش گفتند : بله همین طور است . ملا گفت : این وسط به من چه می رسد ؟ دوستانش گفتند : بابا تو ریش سفیدی ، تو بزرگی . یکی از دوستان ملا ، گفت : ناراحت نباش ، هدیه را خودمان تهیه میکنیم . یک مرغ چاق و گنده می پزیم تا تو آن را به خانهی حاکم ببری . ملا گفت : دو تا بپزید . یکی هم برای من و زن و بچهام . چون من باید فردا ریش گرو بگذارم آنها قبول کردند و فردا با دو مرغ بریان به خانهی ملا آمدند . ملا یک مرغ را به زنش داد و مرغ بریان دیگر را در سینی گذاشت تا نزد حاکم ببرد . در راه اشتهای ملا تحریک شد و سرپوش سینی را برداشت و یکی از پاهای مرغ را کند و خورد و دوباره روی آن را پوشاند و نزد حاکم برد . حاکم سرپوش را برداشت تا کمی مرغ بخورد . دید که ای دل غافل . مرغ ملا یک پا دارد . سوال کرد چرا مرغ بریان یک پا دارد . ملا گفت : مرغ های خوب شهر ما یک پا دارند . حاکم فهمید که ملا بسیار زرنگ و باهوش است و به او گفت : ناهار میهمان ما باشید از آن به بعد هر کسی که روی حرف نادرست خود پافشاری کند میگویند : مرغ ایشان یک پا دارد .
@cafeadab ☕️
#ضربالمثل
در یکی از روزها دوستان ملانصر الدین با عجله در خانهی ملا را زدند و به او گفتند : حاکم شهر عوض شده و حاکم جدیدی آمده . ملا گفت : حاکم عوض شده که شده ؟ به من چه ؟
دوستانش گفتند ، یعنی چه ؟ این چه حرفی است ؟ باید هر چه زودتر هدیهای تهیه کنی و برای حاکم جدید ببری . ملا گفت : آها ؛ حالا فهمیدم پس من باید هدیهای تهیه کنم و ببرم پیش حاکم جدید تا اگر فردا برای شما گرفتاری پیش آمد ، واسطه بشوم و از حاکم بخواهم کمکتان کند ؟ دوستانش گفتند : بله همین طور است . ملا گفت : این وسط به من چه می رسد ؟ دوستانش گفتند : بابا تو ریش سفیدی ، تو بزرگی . یکی از دوستان ملا ، گفت : ناراحت نباش ، هدیه را خودمان تهیه میکنیم . یک مرغ چاق و گنده می پزیم تا تو آن را به خانهی حاکم ببری . ملا گفت : دو تا بپزید . یکی هم برای من و زن و بچهام . چون من باید فردا ریش گرو بگذارم آنها قبول کردند و فردا با دو مرغ بریان به خانهی ملا آمدند . ملا یک مرغ را به زنش داد و مرغ بریان دیگر را در سینی گذاشت تا نزد حاکم ببرد . در راه اشتهای ملا تحریک شد و سرپوش سینی را برداشت و یکی از پاهای مرغ را کند و خورد و دوباره روی آن را پوشاند و نزد حاکم برد . حاکم سرپوش را برداشت تا کمی مرغ بخورد . دید که ای دل غافل . مرغ ملا یک پا دارد . سوال کرد چرا مرغ بریان یک پا دارد . ملا گفت : مرغ های خوب شهر ما یک پا دارند . حاکم فهمید که ملا بسیار زرنگ و باهوش است و به او گفت : ناهار میهمان ما باشید از آن به بعد هر کسی که روی حرف نادرست خود پافشاری کند میگویند : مرغ ایشان یک پا دارد .
@cafeadab ☕️
#ضربالمثل
👍2
@cafeadab ☕️
🧾 داستان کوتاه: «کفشهای خوشبختی»
روزی مردی فقیری در خیابانی شلوغ قدم میزد. پاهایش پابرهنه بود و از سرما میلرزید. از ته دل آرزو میکرد کاش میتوانست کفشهایی داشته باشد.
در همان حال مردی ثروتمند از کنار او رد شد. فقیر به او نگاه کرد و آهی کشید. مرد ثروتمند متوجه شد و گفت:
– دوست داری کفشهامو بهت بدم؟
فقیر با تعجب گفت:
– واقعاً؟
ثروتمند گفت:
– فقط یه شرط داره. باید پاهای منو هم داشته باشی. چون این کفشها اندازه پای تو نیست.
مرد فقیر با حیرت به پای مرد نگاه کرد. یکی از پاهایش مصنوعی بود.
او لحظهای سکوت کرد و گفت:
– ممنون. فکر کنم هنوز باید شکرگزار چیزهایی باشم که دارم.
@cafeadab ☕️
🧾 داستان کوتاه: «کفشهای خوشبختی»
روزی مردی فقیری در خیابانی شلوغ قدم میزد. پاهایش پابرهنه بود و از سرما میلرزید. از ته دل آرزو میکرد کاش میتوانست کفشهایی داشته باشد.
در همان حال مردی ثروتمند از کنار او رد شد. فقیر به او نگاه کرد و آهی کشید. مرد ثروتمند متوجه شد و گفت:
– دوست داری کفشهامو بهت بدم؟
فقیر با تعجب گفت:
– واقعاً؟
ثروتمند گفت:
– فقط یه شرط داره. باید پاهای منو هم داشته باشی. چون این کفشها اندازه پای تو نیست.
مرد فقیر با حیرت به پای مرد نگاه کرد. یکی از پاهایش مصنوعی بود.
او لحظهای سکوت کرد و گفت:
– ممنون. فکر کنم هنوز باید شکرگزار چیزهایی باشم که دارم.
@cafeadab ☕️
👍4
@cafeadab ☕️
🕰️ دنیا دست کیه؟
روزی پادشاهی با وزیرش در باغ قدم میزد.
پادشاه خم شد و سکهای را از زمین برداشت.
وزیر با تعجب گفت:
— قربان! شما که این همه ثروت دارید، چرا خودتان را خم کردید برای یک سکه؟
پادشاه لبخند زد و گفت:
— نه برای سکه، برای تمرین تواضع!
اگر خم نشوم برای چیزهای کوچک، فراموش میکنم که همهچیز روزی ممکنه از دست بره...
بعد کمی مکث کرد و پرسید:
— بهنظرت دنیا دست کیه؟
وزیر گفت:
— دست قدرتمندان و پادشاهان.
پادشاه گفت:
— نه، اشتباهه...
دنیا دست متواضعانیست که بلدن خودشون رو خم کنن، تا هم خاک رو بفهمن، هم بزرگی آسمون رو.
🌱
@cafeadab ☕️
🕰️ دنیا دست کیه؟
روزی پادشاهی با وزیرش در باغ قدم میزد.
پادشاه خم شد و سکهای را از زمین برداشت.
وزیر با تعجب گفت:
— قربان! شما که این همه ثروت دارید، چرا خودتان را خم کردید برای یک سکه؟
پادشاه لبخند زد و گفت:
— نه برای سکه، برای تمرین تواضع!
اگر خم نشوم برای چیزهای کوچک، فراموش میکنم که همهچیز روزی ممکنه از دست بره...
بعد کمی مکث کرد و پرسید:
— بهنظرت دنیا دست کیه؟
وزیر گفت:
— دست قدرتمندان و پادشاهان.
پادشاه گفت:
— نه، اشتباهه...
دنیا دست متواضعانیست که بلدن خودشون رو خم کنن، تا هم خاک رو بفهمن، هم بزرگی آسمون رو.
🌱
تواضع، قدرت نادیده گرفتهشدهی انسانه.
وقتی از خودت پایین بیای، میفهمی دنیا چقدر بزرگتر از خواستهها و نگرانیهای توئه.
کسی که خودش رو بزرگ نمیبینه، دنیا رو بهتر میبینه.
@cafeadab ☕️
👍6❤1
@cafeadab ☕️
میخهای عصبانیت
روزی پسر بچهای عصبی و بیصبری بود. پدرش به او کیسهای پر از میخ داد و گفت:
«هر بار که از کوره در رفتی، باید بری و یک میخ بکوبی به نرده چوبی حیاط.»
روز اول، پسر ۳۷ میخ کوبید. با گذشت زمان، تعداد میخها کمتر شد، چون کنترل خشمش راحتتر شد. تا اینکه روزی رسید که هیچ میخی نزد.
پسر با شادی پیش پدر رفت و گفت: «دیگه عصبانی نمیشم!»
پدرش لبخند زد و گفت:
«حالا هر روز که عصبانی نشدی، یکی از اون میخها رو بکش بیرون.»
روزها گذشت تا تمام میخها بیرون کشیده شدند. پدر پسر را برد کنار نرده و گفت:
«آفرین پسرم، اما به این سوراخها نگاه کن... اینها نشونههاییه که خشم روی دل آدمها به جا میذاره. مثل این نرده، دلی که زخمی بشه، حتی اگه ببخشه، جای زخم همیشه میمونه.»
@cafeadab ☕️
کنترل احساسات، بهویژه خشم، قدرت بزرگیه. ما میتونیم آدمها رو ببخشیم، اما باید یادمون باشه که گفتار و کردارمون اثراتی ماندگار دارند.
@cafeadab ☕️
میخهای عصبانیت
روزی پسر بچهای عصبی و بیصبری بود. پدرش به او کیسهای پر از میخ داد و گفت:
«هر بار که از کوره در رفتی، باید بری و یک میخ بکوبی به نرده چوبی حیاط.»
روز اول، پسر ۳۷ میخ کوبید. با گذشت زمان، تعداد میخها کمتر شد، چون کنترل خشمش راحتتر شد. تا اینکه روزی رسید که هیچ میخی نزد.
پسر با شادی پیش پدر رفت و گفت: «دیگه عصبانی نمیشم!»
پدرش لبخند زد و گفت:
«حالا هر روز که عصبانی نشدی، یکی از اون میخها رو بکش بیرون.»
روزها گذشت تا تمام میخها بیرون کشیده شدند. پدر پسر را برد کنار نرده و گفت:
«آفرین پسرم، اما به این سوراخها نگاه کن... اینها نشونههاییه که خشم روی دل آدمها به جا میذاره. مثل این نرده، دلی که زخمی بشه، حتی اگه ببخشه، جای زخم همیشه میمونه.»
@cafeadab ☕️
کنترل احساسات، بهویژه خشم، قدرت بزرگیه. ما میتونیم آدمها رو ببخشیم، اما باید یادمون باشه که گفتار و کردارمون اثراتی ماندگار دارند.
@cafeadab ☕️
👍4
@cafeadab ☕️
درخت پیر و تبر
روزی روزگاری، درختی کهنسال در وسط جنگلی سبز ایستاده بود. صدها سال باران و آفتاب را تحمل کرده بود. پرندگان لابهلای شاخههایش میخواندند، و رهگذران در سایهاش استراحت میکردند.
یک روز مردی با تبری در دست آمد. نگاهی به درخت کرد و گفت:
– "تو زیادی جا گرفتهای. چوبت را لازم دارم."
درخت با صدایی آرام گفت:
– "تو را درک میکنم. فقط یک سوال... دسته این تبری که در دست داری از چوب چه کسی ساخته شده؟"
مرد سکوت کرد. بعد از لحظهای گفت:
– "از یکی مثل تو... از یکی که بریده شد و دیگر نیست."
درخت گفت:
– "پس تبر، از دل ما ساخته شده. اگر خودمان به بریدن خودمان کمک نمیکردیم، هیچ تبری نمیتوانست ما را از ریشه جدا کند."
مرد در سکوت، تبر را زمین گذاشت...
و زیر سایه درخت نشست.
🔍 نکته فلسفی:
@cafeadab ☕️
درخت پیر و تبر
روزی روزگاری، درختی کهنسال در وسط جنگلی سبز ایستاده بود. صدها سال باران و آفتاب را تحمل کرده بود. پرندگان لابهلای شاخههایش میخواندند، و رهگذران در سایهاش استراحت میکردند.
یک روز مردی با تبری در دست آمد. نگاهی به درخت کرد و گفت:
– "تو زیادی جا گرفتهای. چوبت را لازم دارم."
درخت با صدایی آرام گفت:
– "تو را درک میکنم. فقط یک سوال... دسته این تبری که در دست داری از چوب چه کسی ساخته شده؟"
مرد سکوت کرد. بعد از لحظهای گفت:
– "از یکی مثل تو... از یکی که بریده شد و دیگر نیست."
درخت گفت:
– "پس تبر، از دل ما ساخته شده. اگر خودمان به بریدن خودمان کمک نمیکردیم، هیچ تبری نمیتوانست ما را از ریشه جدا کند."
مرد در سکوت، تبر را زمین گذاشت...
و زیر سایه درخت نشست.
🔍 نکته فلسفی:
«هیچ دشمنی بیرونی نمیتواند ما را بشکند، اگر ما درون خود شکسته نباشیم.»
گاهی شکستها از آنجا آغاز میشوند که ما خود را دستکم میگیریم یا علیه خودمان عمل میکنیم.
@cafeadab ☕️
❤4
@cafeadab ☕️
🐉 مردی که به دنبال اژدهای درونش رفت
در چین باستان، مردی زندگی میکرد به نام «لان». لان همیشه مجذوب اژدهاها بود.
اتاقش پر بود از نقاشی اژدها، مجسمه اژدها، ظروف و لباسهایی با طرح اژدها.
او همهجا درباره شجاعت، قدرت و زیبایی اژدها حرف میزد. همه فکر میکردند که اگر لان روزی یک اژدهای واقعی ببیند، از شادی پرواز میکند.
روزی، یک اژدهای واقعی که از علاقهمندی لان باخبر شده بود، تصمیم گرفت او را غافلگیر کند.
شبهنگام، اژدها از کوه پایین آمد، به خانه لان رفت، و از پنجره به او سلام کرد...
لان تا اژدها را دید، از ترس جیغ کشید، از پشت بام افتاد، و از هوش رفت!
@cafeadab ☕️
🧠 ما آدمها گاهی تصویری از خود ایدهآلمان یا رؤیاهایمان میسازیم.
اما وقتی با نسخه واقعی آن روبهرو میشویم—یعنی با حقیقت خودمان یا با چالشی که همیشه ازش حرف میزدیم—میترسیم و عقبنشینی میکنیم.
@cafeadab ☕️
🐉 مردی که به دنبال اژدهای درونش رفت
در چین باستان، مردی زندگی میکرد به نام «لان». لان همیشه مجذوب اژدهاها بود.
اتاقش پر بود از نقاشی اژدها، مجسمه اژدها، ظروف و لباسهایی با طرح اژدها.
او همهجا درباره شجاعت، قدرت و زیبایی اژدها حرف میزد. همه فکر میکردند که اگر لان روزی یک اژدهای واقعی ببیند، از شادی پرواز میکند.
روزی، یک اژدهای واقعی که از علاقهمندی لان باخبر شده بود، تصمیم گرفت او را غافلگیر کند.
شبهنگام، اژدها از کوه پایین آمد، به خانه لان رفت، و از پنجره به او سلام کرد...
لان تا اژدها را دید، از ترس جیغ کشید، از پشت بام افتاد، و از هوش رفت!
@cafeadab ☕️
🧠 ما آدمها گاهی تصویری از خود ایدهآلمان یا رؤیاهایمان میسازیم.
اما وقتی با نسخه واقعی آن روبهرو میشویم—یعنی با حقیقت خودمان یا با چالشی که همیشه ازش حرف میزدیم—میترسیم و عقبنشینی میکنیم.
@cafeadab ☕️
@cafeadab ☕️
حرفش را به کرسی نشاند:
هرگاه کسی در اثبات مقصود خویش پافشاری کند و سخنش را به دیگری یا دیگران تحمیل نماید مجازاً عبارت بالا را به کار میبرند و میگویند : "بالاخره فلانی حرفش را به کرسی مینشاند" که باید دید واژه کرسی در این ضرب المثل چرا و به چه جهت به کار گرفته شده است .
ریشه تاریخی ضرب المثل بالا را در جریان عروسیهای ایران در ازمنه و اعصار گذشته باید جستجو کرد .
توضیح آنکه سابقاً در ایران معمول بود پس از انجام مراسم خواستگاری و بله برون و برگزاری جشن شیرینی خوری و انگشتر زدن به فاصله چند ماه برنامه عقدکنان و عروسی اجرا میشد .
امروزه برای آنکه پسرو دختر پس از بله بران مدتی با یکدیگر معاشرت کنند و از اخلاق و روحیات و طبابع و سلیقههای همدیگر در کلیه امور و شئون زندگی آشنایی حاصل کنند مراسم برگزاری عقد را جلو میاندازند تا از نظر حفظ شعایر مذهبی و رعایت آداب و سنن خانوادگی در زمینه معاشرت آنان خدشه و اشکالی رخ ندهد و آزادانه بتوانند سروش عشق زندگی را در گوش یکدیگر زمزمه و ترنم کنند .
در حال حاضر فاصله عقد و عروسی به علل و جهات مالی یا تحصیلی دختر و پسر از یک تا چند سال هم ممکن است ادامه پیدا کند و از طرف خانواده عروس و داماد ابراز مخالفت نشود زیرا پسر و دختر شرعاً وعرفاً بر یکدیگر حلال هستند و نزدیکی آنان تا به حد تصرف هم مانع قانونی نخواهد داشت ولی در زمانهای قدیم چنین نبود و رسوم و سنن معمول و متعارف ایجاب میکرد که بین بله برون تا عقد و عروسی اقلاً چند ماه فاصله باشد و در خلال این مدت دختر و پسر جز از طریق پنهانی و دور از چشم خانواده عروس با یکدیگر تماس و نزدیکی نداشته باشند .
اما عقد و عروسی فاصله محسوسی نداشت و مدت آن از یک یا چند روز تجاوز نمیکرد . در عصر حاضرچون مبل و صندلی در خانهها وجود دارد عروس را چه پس ازبرگزاری عقد و چه هنگام عروسی بر روی صندلی مینشاند تا کلیه بانوان و دوشیزگان محله یا آبادی او را تماشا کنند و اقارب و بستگان نقل و نبات و پول بر روی عروس بپاشند ولی در قرون و اعصار گذشته پس از آن که بین خانواده عروس و داماد راجع به مهریه و زروخرج توافق حاصل میشد و قباله عقد � عقدنامه � را مینوشتند در ظرف چند روز مراسم عروسی را تدارک میدیدند و عروس را بزک کرده بر کرسی مینشاندند و در معرض دید و تماشای همگان قرار میدادند زیرا در قرون گذشته نه مبل وجود داشت و نه صندلی به شکل و هیئت فعلی ساخته و پرداخته میشد . کرسی بود و چهارپایه که البته مهتران و بزرگان بر کرسی جلوس میکردند و کهتران بر روی چهارپایه مینشستند .
ازآنجا که عروس را هنگامی بر کرسی مینشانیدند که پیشنهادات پدر ومادر عروس مورد قبول خانواده داماد واقع میشود و به کرسی نشانیدن عروس دال بر تسلیم خانواده داماد در مقابل پیشنهادات خانواده عروس بود لذا از آن پس دامنه معنی و مفهوم به کرسی نشانیدن حرف گسترش پیدا کرد و مجازاً در مورد قبولانیدن هرگونه حرف و عقیده و پیشنهاد صحیح یا سقیم به کار رفت و رفته رفته به صورت ضرب المثل درآمد .
@cafeadab ☕️
حرفش را به کرسی نشاند:
هرگاه کسی در اثبات مقصود خویش پافشاری کند و سخنش را به دیگری یا دیگران تحمیل نماید مجازاً عبارت بالا را به کار میبرند و میگویند : "بالاخره فلانی حرفش را به کرسی مینشاند" که باید دید واژه کرسی در این ضرب المثل چرا و به چه جهت به کار گرفته شده است .
ریشه تاریخی ضرب المثل بالا را در جریان عروسیهای ایران در ازمنه و اعصار گذشته باید جستجو کرد .
توضیح آنکه سابقاً در ایران معمول بود پس از انجام مراسم خواستگاری و بله برون و برگزاری جشن شیرینی خوری و انگشتر زدن به فاصله چند ماه برنامه عقدکنان و عروسی اجرا میشد .
امروزه برای آنکه پسرو دختر پس از بله بران مدتی با یکدیگر معاشرت کنند و از اخلاق و روحیات و طبابع و سلیقههای همدیگر در کلیه امور و شئون زندگی آشنایی حاصل کنند مراسم برگزاری عقد را جلو میاندازند تا از نظر حفظ شعایر مذهبی و رعایت آداب و سنن خانوادگی در زمینه معاشرت آنان خدشه و اشکالی رخ ندهد و آزادانه بتوانند سروش عشق زندگی را در گوش یکدیگر زمزمه و ترنم کنند .
در حال حاضر فاصله عقد و عروسی به علل و جهات مالی یا تحصیلی دختر و پسر از یک تا چند سال هم ممکن است ادامه پیدا کند و از طرف خانواده عروس و داماد ابراز مخالفت نشود زیرا پسر و دختر شرعاً وعرفاً بر یکدیگر حلال هستند و نزدیکی آنان تا به حد تصرف هم مانع قانونی نخواهد داشت ولی در زمانهای قدیم چنین نبود و رسوم و سنن معمول و متعارف ایجاب میکرد که بین بله برون تا عقد و عروسی اقلاً چند ماه فاصله باشد و در خلال این مدت دختر و پسر جز از طریق پنهانی و دور از چشم خانواده عروس با یکدیگر تماس و نزدیکی نداشته باشند .
اما عقد و عروسی فاصله محسوسی نداشت و مدت آن از یک یا چند روز تجاوز نمیکرد . در عصر حاضرچون مبل و صندلی در خانهها وجود دارد عروس را چه پس ازبرگزاری عقد و چه هنگام عروسی بر روی صندلی مینشاند تا کلیه بانوان و دوشیزگان محله یا آبادی او را تماشا کنند و اقارب و بستگان نقل و نبات و پول بر روی عروس بپاشند ولی در قرون و اعصار گذشته پس از آن که بین خانواده عروس و داماد راجع به مهریه و زروخرج توافق حاصل میشد و قباله عقد � عقدنامه � را مینوشتند در ظرف چند روز مراسم عروسی را تدارک میدیدند و عروس را بزک کرده بر کرسی مینشاندند و در معرض دید و تماشای همگان قرار میدادند زیرا در قرون گذشته نه مبل وجود داشت و نه صندلی به شکل و هیئت فعلی ساخته و پرداخته میشد . کرسی بود و چهارپایه که البته مهتران و بزرگان بر کرسی جلوس میکردند و کهتران بر روی چهارپایه مینشستند .
ازآنجا که عروس را هنگامی بر کرسی مینشانیدند که پیشنهادات پدر ومادر عروس مورد قبول خانواده داماد واقع میشود و به کرسی نشانیدن عروس دال بر تسلیم خانواده داماد در مقابل پیشنهادات خانواده عروس بود لذا از آن پس دامنه معنی و مفهوم به کرسی نشانیدن حرف گسترش پیدا کرد و مجازاً در مورد قبولانیدن هرگونه حرف و عقیده و پیشنهاد صحیح یا سقیم به کار رفت و رفته رفته به صورت ضرب المثل درآمد .
@cafeadab ☕️
@cafeadab ☕️
تمام هستی من آیهی تاریکیست
که تو را در خود تکرارکنان
به سحرگاه شکفتنها و رستنهای ابدی خواهد برد
من در این آیه، تو را آه کشیدم، آه
من در این آیه، تو را
به درخت، به آب، به آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی در آن
با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخهای میآویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه برمیگردد
زندگی شاید آن لحظهی مسدودیست
که نگاه من، در نینی چشمان تو خود را ویران میسازد
و در اینحال است
که چیزی در درون من میگرید...
@cafeadab ☕️
#فروغ_فرخزاد
@cafeadab ☕️
تمام هستی من آیهی تاریکیست
که تو را در خود تکرارکنان
به سحرگاه شکفتنها و رستنهای ابدی خواهد برد
من در این آیه، تو را آه کشیدم، آه
من در این آیه، تو را
به درخت، به آب، به آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی در آن
با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخهای میآویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه برمیگردد
زندگی شاید آن لحظهی مسدودیست
که نگاه من، در نینی چشمان تو خود را ویران میسازد
و در اینحال است
که چیزی در درون من میگرید...
@cafeadab ☕️
#فروغ_فرخزاد
@cafeadab ☕️
👏2