«هی جانِ او! از جانِ من اینگونه نرو.
اشکِ چشمانش، آب شور نیست؛
نامهایست که نیازش، وقتی هیچ دری
باز نمیماند، از چشمانش میفرستد.»
اشکِ چشمانش، آب شور نیست؛
نامهایست که نیازش، وقتی هیچ دری
باز نمیماند، از چشمانش میفرستد.»
«عزیزکم بحث ناکامیِ ما در ایران، وسیع است.
چیزی شبیه گمکردنِ آدرس نیست؛
شبیه این است که تمام خیابانها را بلد باشی، اما هیچکدام به مقصد رویاها نرسند.»
چیزی شبیه گمکردنِ آدرس نیست؛
شبیه این است که تمام خیابانها را بلد باشی، اما هیچکدام به مقصد رویاها نرسند.»
حال که مرگ رسمیتر از زنده ماندمان شده
هیچ پایانی برای خیزش نور به نظر نمیرسد.
تمامی به در خیرهایم. دری به سوی مرگ،
دری به سوی فرار، دری به آنسوی خیال.
در زیر و روی نبض بودنها به دنبال راه چارهایم؛
حال که مرگ، رسمی تر از زنده ماندنمان شده.
هیچ پایانی برای خیزش نور به نظر نمیرسد.
تمامی به در خیرهایم. دری به سوی مرگ،
دری به سوی فرار، دری به آنسوی خیال.
در زیر و روی نبض بودنها به دنبال راه چارهایم؛
حال که مرگ، رسمی تر از زنده ماندنمان شده.
«جهان به دروغهای لطیف نیاز دارد
تا فاجعه را تاب آورد.
انسان، بیش از آنکه خودش بداند،
شبیه محیط زندگیاش شده.»
تا فاجعه را تاب آورد.
انسان، بیش از آنکه خودش بداند،
شبیه محیط زندگیاش شده.»
«در دیوارهای ذهن، بدون نفسگیری و پیدرپی
تصاوری از "آدمها، مکانها، چیزها" آمدهست.
سه شکلِ متفاوت از فقدان؛
یکی میرود، یکی عوض میشود، یکی میشکند
و عجیبتر اینکه گاهی هیچکدام نرفتهاند،
صرفا دیگر به تو تعلق ندارند.»
تصاوری از "آدمها، مکانها، چیزها" آمدهست.
سه شکلِ متفاوت از فقدان؛
یکی میرود، یکی عوض میشود، یکی میشکند
و عجیبتر اینکه گاهی هیچکدام نرفتهاند،
صرفا دیگر به تو تعلق ندارند.»