از بـاغ آن ســوی پنجره جـز دیـوارهایش را نمیبینم .
و شـاخ و بـرگهایی را کـه در نـور شناورند.
کـمی بالاتر باز هم شـاخ و بـرگ ، و از آن بالاتر خـورشید . و از همه این شـادمانی که بر روی دنـیـا افشانده شده است ، جز سـایـهی شـاخ و بـرگهایی که روی پردههای سـفید میرقصند نمیبینم .
پنج شعاع نور خورشید هم صبورانه بـوی کهربایی علـف خشکیده را در اتاق میپراکنند . نسیمی می آید ، و سـایـهها روی پرده جان میگیرند .
وقتی که تـکهابـری روی خـورشید را میپوشاند و دوباره عریانش میکند ، رنـگ زرد روشن گلدان میموزا از میـان سـایـه روشن به در میآید . همین کـافـی است : این تـنـها پــرتو نـورُسته مـرا غرق شادی سرگیجه آوری میکند .
﹐از مـیان یـادداشتهای آلـبر ڪامو ، ژانـویه ١٩٣٦
از بـاغ آن ســوی پنجره جـز دیـوارهایش را نمیبینم .
و شـاخ و بـرگهایی را کـه در نـور شناورند.
کـمی بالاتر باز هم شـاخ و بـرگ ، و از آن بالاتر خـورشید . و از همه این شـادمانی که بر روی دنـیـا افشانده شده است ، جز سـایـهی شـاخ و بـرگهایی که روی پردههای سـفید میرقصند نمیبینم .
پنج شعاع نور خورشید هم صبورانه بـوی کهربایی علـف خشکیده را در اتاق میپراکنند . نسیمی می آید ، و سـایـهها روی پرده جان میگیرند .
وقتی که تـکهابـری روی خـورشید را میپوشاند و دوباره عریانش میکند ، رنـگ زرد روشن گلدان میموزا از میـان سـایـه روشن به در میآید . همین کـافـی است : این تـنـها پــرتو نـورُسته مـرا غرق شادی سرگیجه آوری میکند .
﹐از مـیان یـادداشتهای آلـبر ڪامو ، ژانـویه ١٩٣٦