یادداشت‌هایِ دکتر بابک زمانی
4K subscribers
68 photos
14 videos
16 files
988 links
كانال بازنشرِ يادداشت‌های منتشرشده‌
Download Telegram
خون سیاوش
وقتی‌که در سال‌های اسطوره‌ای خون شاهزاده معصوم ایرانی سیاوش در دفاع از حق و به جفا توسط تورانیان بر زمین ریخته شد، از آن پر سیاووشان رویید و ایرانیان که نتوانسته بودند به یاری او بشتابند از سال‌های دور هرسال سووشون می‌گرفتند و بر این مصیبت می‌گریستند.
وقتی‌که در تاريخ شاهزاده عرب، حسین‌بن‌علی هم در دفاع از حقیقت مظلومانه خونش بر زمین ریخته شد سالهاست کسانی که نتوانستند «هل من ناصر» او را پاسخ دهند یاد حقیقت و تلاش در راه حقیقت را گرامی می‌دارند.
حسین و سیاوش دو نام پرطرفدار در میان ایرانیان است.
این نشانه جایگاهی است که دفاع از حقیقت و تلاش تا حد مرگ در راه آنچه صواب است در ذهن این تمدن دارد. با شباهت‌هایی ناگزیر و بسیار زیاد از تنهایی و معصومیت و صداقت گرفته تا جوانی و زیبایی و خیانت و پشت کردن نامردان روزگار.
اما دورادور دو ره پيداست ؛
ایرانیان و مردم آزاده‌ دنیا که با برخی یادگارهای این فلات باستانی مشترکات یا همدلی دارند همواره در برابر اين سؤال قرار ميگيرند که آیا ترجیح می‌دهند در وقت مناسب آنچه در توان دارند به میدان آورند و تجربه عاشورا را به اوضاع روز ترجمه كنند جانب حق را بگيرند و حسين ها و سياوش ها را در روز واقعه ياري رسانند یا تنها زنجير و زنار* و قمه را بر تن و بدن خود در عزا و عبرتی چند هزارساله بیشتر می‌پسندند؟

https://t.me/bzyad
یادداشت دوشنبه روزنامه شرق

۴٠٠ نیرو

درست در همان زمانی که احساسات عمومی به‌دلیل انتساب یک فعل غیراخلاقی (که در نگاه بسیاری از مردم مذهبی و غیرمذهبی، سنتی و مدرن، بسیار منزجرکننده است) به یکی از مسئولان «ارشاد» به‌شدت جریحه‌دار شده و جامعه در حیرت و انتظار جواب به سر می‌برد، مسئول برکناری این فرد اعلام کرده به‌زودی ۴۰۰ نفر نیروی حزب‌اللهی تازه‌نفس در این وزارت مشغول به کار خواهند شد. این در حالی است که در یک کشور ثالث ممکن بود به گمان‌هایی بسیار کمتر از این، عالی‌ترین مسئول تا اثبات یا رد این اتهام استعفا بدهد. چون ادعا «ارشاد» بوده است، نه تخلیه چاه! بنابراین هر رفتاری نمادین است و الگو! میزان مسئولیت‌ناپذیری، مسئولیت‌گریزی و بی‌اعتنایی به افکار عمومی در این تصمیم باورنکردنی است، اما موضوع این یادداشت نیست.
بنده به‌عنوان کسی که سال‌هاست به واسطه پرداختن به آلام مغز مجبور بوده‌ام آن را بشناسم و اطلاعاتی اندک اما علمی در مورد پایه‌ای‌ترین علل رفتار آدمی داشته باشم، می‌خواهم چند سؤال ساده مطرح کنم. به‌خصوص که ده‌ها سال است بخش مهمی از مشغله روزانه‌ام را شنیدن عمیق‌ترین احساسات و عواطف بیماران تشکیل می‌دهد. سنگ صبور بسیاری از مردم فقیر و غنی، بزرگ و کوچک، مسئول و زیردست بوده‌ام و بنا بر وظیفه اجتماعی‌ای که برای آن هم سوگند خورده‌ام، نباید و نمی‌توانم بی‌تفاوت باشم یا به رفتار اجتنابی که بسیاری مردم پیشه می‌کنند و یکی از ریشه‌های چنین ناهنجاری‌هایی در کشور ماست، اکتفا کنم.
می‌خواهم بپرسم روند انتخاب این ۴۰۰ نفر چگونه بوده و ۴۰۰ حزب‌اللهی که وظیفه اصلی‌شان ارشاد مردم است، خود چه پروسه ارشاد و تنویری را گذرانده‌اند و بر مبنای کدام ملاک و ضابطه تربیت شده‌اند؟ و چگونه مورد نظارت قرار خواهند گرفت و در صورت خطا، آیا خود وزارت ارشاد آن را اعلام خواهد کرد؟
ریشه‌های رفتار در مغز آن‌قدر پیچیده‌اند که به‌سادگی در هر فرد نه می‌توان آنها را شناخت و نه بر آنها تأثیر گذاشت! به‌علاوه توانایی‌های بالای مغز در تطابق با هر شرایط خاص و توانایی تنظیم ظاهر، حتی درست در نقطه مقابل باطن (توانایی بالایی که برای حفظ جان و منافع هر ارگانیسمی ضرورت حیاتی دارد) این سؤال را پیچیده‌تر می‌کند.
واقعیت آن است که بسیاری از رفتارهای ما تحت تأثیر خصوصیات شخصیتی‌ای هستند که بخشی از آن را به ارث می‌بریم، اما شکل نهایی آن با تمام خصوصیات و رگه‌هایش (Trait) حاصل تعامل آن خمیرمایه با تجارب خودآگاه و ناخودآگاه ما در طول سالیان با عوامل محیطی است. تعاملي كه بِه شدت تحت تاثير عوامل تاريخي و فرهنگي گوناگوني است . به عبارت دیگر اراده آگاهانه ما را هم این عوامل تعیین می‌کنند؛ بنابراین نوع ارشادی هم که وجهه همت خود را تنها و تنها اراده «فرد» می‌بیند و آن را مطلق می‌کند، پاداش می‌دهد، مجازات می‌کند و عبرت؛ نشان می‌دهد نگاهی واپس‌نگر نسبت به موضوع است. او هیچ‌گاه قادر به ادراک کُنه وجود افراد نمی‌شود و جز فریب ظاهر راه به جایی نمی‌برد. رفتار افراد نتیجه شرایط است و نه برعکس! بنابراین پروسه انتخاب افراد برای کارهایی بسیار حساس مثل ادعای ارشاد می‌باید بسیار سخت و دقیق و بر اساس معیارهای علمی بین‌المللی و نه سلایق شخصی و گروهی باشد. همچنین مکانیسم‌های نظارتی دقیقی باید برای نظارت مداوم بر ایشان وجود داشته باشد، اما مهم‌ترین نکته آنکه موضع ارشاد هم باید بر اساس معیارهایی مدرن و علمی باشد.
تمایلات جنسی افراد خواه با موازین قانونی و عرفی در تضاد باشند یا نباشند، از عمیق‌ترین خصوصیات شخصیتی افراد محسوب می‌شوند. حتی در جوامعی که انکار یا غیرقانونی می‌شوند و در نگاه اخلاق متعارف بسیاری را منزجر می‌کنند هم این تمایلات به حیات خود ادامه می‌دهند و این مورد اخیر هم این موضوع را به اثبات می‌رساند. خطر افشای چنین رابطه‌ای برای یک مسئول ارشاد در سطح استان کم نبوده است. اگر انگیزه‌های قوی درونی وجود نداشت، قطعاً به سراغ آن نمی‌رفت. در تاریخ کم نبوده‌اند مشاهیری که در انزجار از تمایلات جنسی خود دست به خودکشی زده‌اند.
بنابراین هیچ دور از انتظار نیست که انسان حقیر و مفلوکی برای منافع شخصی خود هر ظاهر مطلوبی را اختیار کند و در عین حال تمایلات ذاتی خود را برای زمانی مناسب در صندوق‌خانه ذهن انبار کند. تنها چیزی که در شخصیت خود کم خواهد داشت تا به درجه گیلان‌گیت ارتقا یابد، رگه‌هایی از رذالت است که می‌توان شخصیت ضداجتماع خواند.
باید پرسید آقای وزیر این ۴۰۰ نفر را از کدام غربال عبور داده‌اید؟ کدام مجموعه علمی روان‌شناسی این کار را یاری داده است؟ آیا جریانات غالبی که اخیراً معلوم شد دانش روان‌شناسی را فقط یک ابزار سیاسی می‌بینند، در این کار دخالت داشته‌اند؟ این گردان تازه‌نفس بر چه معیارهایی قرار است مردم را ارشاد کند؛ معیارهایی همراه با عرف جامعه ما یا امیال یکی از اقلیت‌های فکری جامعه؟
👆👆
ادامه یادداشت ۴۰۰ نیرو


در این حالت اخیر بی‌تردید امکان تظاهر بیشتر شده؛ تظاهر بر همه‌چیز حاکم شده و خلوت مناسبی برای این‌گونه رفتارها پدید خواهد آمد.
اگر هدف از ارشاد استفاده از امکانات دولتی برای عمومیت‌بخشیدن به سلایق گروهی از مردم است، استخدام ۴۰۰ نیروی جدیدی که حتی معلوم نیست تا چه حد عمیقاً دل در آن سلایق دارند و بالقوه ممکن است هر یک انبانی از تمایلات نهفته در سر داشته باشند هم راه به جایی نخواهد برد و بنا بر تجربه تیشه‌ای دیگر بر ریشه‌های همان سلایق خواهد بود. البته این تیشه، فرهنگ و احساسات عمومی را هم بی‌نصیب نخواهد گذاشت.

https://t.me/bzyad
یادداشت یکشنبه روزنامه هم‌میهن
سهمیه
اخیراً مجدداً بحث سهمیه‌های دستیاری پزشكی در فضای مجازی بالا گرفته است. به‌نظر این‌بحث دیگر اهمیت سابق و ارزش پرداختن را ندارد. چرا؟ تا همین چندسال‌پیش امتحان دستیاری پزشكی در ایران یكی از دشوارترین و پرمخاطره‌ترین امتحانات بود. تعداد قبولی‌ها در برابر تعداد شركت‌كنندگان بسیار اندك بود. لیستی از رشته‌های محبوب در میان پزشكان وجود داشت كه بالاترین نمره‌ها، رشته‌های محبوب‌تری را می‌خواستند و این‌رشته‌ها هرازچندگاه جابه‌جا می‌شدند و متخصصان آن‌رشته به خود می‌بالیدند كه رشته ما از بالاترین رشته‌های مورد درخواست داوطلبان است .
دشواری رقابت آنقدر بود كه بسیاری بعد از چندبار شركت، موفق نمی‌شدند و بسیاری هم از همان ابتدا قیدش را می‌زدند. در چنان شرایطی استفاده از سهمیه برای اخذ تخصص، یك رانت جدی محسوب می‌شد؛ مصداق عینی بی‌عدالتی. استفاده از این‌رانت نه‌تنها به‌معنای معافیت از ماه‌ها كلاس كنكور، شب‌‌بی‌خوابی و استرس بلكه امكان تحصیل در رشته‌ای بود كه گمان می‌رفت زندگی و آینده فرد را تامین می‌كند. آرزویی عبث چراكه در سیستم اجتماعی‌ای كه پزشكی عمومی نتواند زندگی كند، تخصص هم در درازمدت نخواهد توانست.
آشكار بود كه سهمیه با هدف ماندگاری پزشكان در شهر یا كشور هم به نتیجه نخواهد رسید و هرگونه تعهدی در برابر سیل مهاجرت، تاب و توان نخواهد داشت .
در شرایطی كه آموزش پزشكی كشور در قطع ارتباط كامل با بین‌الملل طب، بی‌اعتنایی و فراموشی تمام استانداردهای آموزش پزشكی داشت هرروز به قهقرا می‌رفت، كیفیت كار پزشكی تنها به‌دلیل انتخاب سرسخت‌ترین و كوشاترین افراد، به همان‌اندازه افت نكرد.
انتخاب افرادی كه قادر بودند بدون دستمزد به‌جای زندگی متعارف، بدون مربی و استاد آخرین چاپ كتاب‌ها و منابع پزشكی را، هم از بر كنند، هم به‌كار بیندازند و هم به‌نوبه‌خود براساس همان منابع بعد از فارغ‌التحصیلی دوره‌های فلوشیپ راه بیندازند و فوق‌تخصص بدهند، باعث نمی‌شد كه به كیفیتی علمی آن‌سان كه در زادگاه این تكنولوژی وجود دارد، دست یابیم اما درهرحال این تكیه بر تلاش‌های فردی، راز حفظ حداقلی از كیفیت در كار پزشكی ما بود. با سهمیه و گسترش سال‌به‌سال آن و راهیابی افرادی كه توانی تا آن‌حد خارق‌العاده نداشتند، سیستم سلامت كشور از این تنها هسته فعال خود رفته‌رفته محروم می‌شد و این نتیجه‌ای جز افت كیفیت سلامت در كشور نداشت.
حالا همه اینها بحث‌هایی مربوط به گذشته به‌نظر می‌رسند. سیستم مورد اشاره با تمام اشكالاتش حاكی از یك نكته اساسی بود؛ امید! امید به آینده منجر به ماندن در كشور، تلاش چندین‌ساله برای قبولی و شروع مشغله‌ای امیدبخش در داخل همین كشور بود؛ حتی تلاش برای استفاده از رانت سهمیه هم به‌هرحال از نوعی امید حكایت داشت. با عمیق‌ترشدن هرچه بیشتر بحران سلامت و پزشكی و به‌تبع‌آن آموزش پزشكی در كشور، كار به جایی رسیده كه دیگر همان امید هم در حال رخت‌بربستن از اذهان جوانان كشور است و شاهدیم که اقبال برای ادامه‌ كار در كشور ولو با گرفتن تخصص، هرروز كمتر از روز پیش می‌شود.
صندلی‌های دستیاری حتی برای رشته‌هایی كه سابقاً تاپ محسوب می‌شد، خالی می‌ماند و جوانان در پی آسمان‌هایی دیگر برای آویختن قبای خود هستند. وقتی موج مهاجرت بخش مهمی از اساتید و متخصصان را هم دربرگرفته، چه جای ماندن برای كسی كه تازه در شروع كار است و سال‌های بیشتری برای طی‌كردن دشواری‌های خارج از كشور در اختیار دارد؟ كسانی هم كه به‌دنبال رانت هستند، قطعاً به‌زودی از امكانات خود برای كار دیگری، پرسودتر، استفاده خواهند كرد.
همین الان البته هنوز بسیاری به‌دنبال ادامه‌تحصیل در كشور هستند كه استفاده از سهمیه بار مضاعفی بر جسم و روح ایشان می‌گذارد. اما باید ترسید از روزی كه سهمیه و داوطلبی وجود نداشته باشد و تخصص‌گرفتن در داخل كشور به‌شكل یك‌مأموریت دشوار دولتی درآید كه افراد با اكراه بپذیرند! به‌گمانم با ادامه این‌وضع خیلی دور نیست؛ تخصص تحمیلی قطعاً مصائب بیشتری از تخصص سهمیه‌ای خواهد داشت.




https://t.me/bzyad
یادداشت دوشنبه، روزنامه شرق

اخلاق یا دستور؟

هفته گذشته با انتشار یک دستورالعمل در مورد ممنوعیت ارائه خدمات درمانی به افراد بی‌حجاب در بیمارستان‌ها و درمانگاه‌های یکی از شهرستان‌های گیلان عواطف و احساسات جامعه پزشکی در تمام کشور به‌شدت آزرده شد و همه در حیرت و اعجاب فرو رفتند! اما عرصه عمومی در این میان واکنش تندی نشان نداد. گویی عدم ارائه خدمات به بی‌حجابان تنها مشکل پزشکان است!
یکی از اساسی‌ترین وجوه اخلاق پزشکی که جوهره آموزش و کار پزشکی را تشکیل می‌دهد ارائه خدمات به همه انسان‌ها قطع ‌نظر از دین و مرام و مسلک و رنگ و جیب و مقام و منزلت آنان است. در تمام دوران تحصیل پزشکی استادان اخلاق پزشکی با ذکر نمونه‌هایی از پزشکان نازی این اصل ذاتی را یادآوری می‌کنند. دستور اداری برای عدول از این اصل اخلاقی نمونه بارز تقابل اخلاق با اطاعت کورکورانه است. مثل آن است که رئیس یک اداره به کارمندان خود دستور رفتاری منافی عفت بدهد. با انتشار این دستور، هرکس در جامعه پزشکی هر جا هست می‌اندیشد که نکند به‌زودی او هم با چنین دستوری دچار چالش اخلاقی شده و مجبور شود بین دستور و آنچه اخلاق حکم می‌کند یکی را برگزیند.
خود این نگرانی به خودی خود بار سنگینی است بر دوش کسی که در اوج یک بحران واقعی سلامت دارد بیشترین زحمات را برای حفظ سلامت مردم متقبل می‌شود و می‌اندیشد «تو که نوشم نه‌ای نیشم چرایی؟» سیستمی که کمترین امکانات را هم در اختیار سیستم سلامت و پزشکان نمی‌گذارد آیا حداقل نمی‌تواند از چنین آزارهایی چشم‌پوشی کند؟
بنابراین واکنش مسئولان بالادست این رئیس از اهمیت زیادی برخوردار بود و همه با خوش‌بینی در انتظار تکذیب موضوع یا لغو این دستور توسط مقام بالاتر بودند. اما مصاحبه بالاترین مقام سلامت در آن استان نه‌تنها مشکلی را حل نکرد بلکه بر اضطراب جامعه پزشکی افزود. اولا حتی تصریح نکردند که دارند در مورد این بخش‌نامه صحبت می‌کنند. ثانیا نه‌تنها بخش‌نامه کذایی را تکذیب نکردند بلکه حتی ملغی هم نکردند. یعنی این دستور بر آن مراکز همچنان جاری است (اگرچه قطعا پزشکان اجرا نخواهند کرد) به علاوه محل مصاحبه را در دفتر جوانی جمعیت قرار دادند که براساس سیاست‌های جدید و بی‌توجه به نظرات کارشناسی مجامع و انجمن‌های پزشکی، هدفش حذف غربالگری جنین است.
در همین مصاحبه به روال معمول وزرا باز هم بر تقویت طب ایرانی و اسلامی پای فشردند که واقعا معلوم نیست چیست و چرا بر آن تأکید می‌کنند. نگارنده که 40 سال پیش افتخار خدمت در شبکه بهداشت روستایی استان متبوع ایشان را داشته‌ام و مدت‌ها در دورترین روستاهای آن خدمت کرده‌ام جز «خاش‌‌گیران» چیزی از سنت‌های طبی آن سامان ندیدم و به یاد نمی‌آورم. خاش‌گیران پیرزنانی بودند که انگشت تا اعماق حلق کودک فروکرده خطرات زیادی می‌آفریدند و ما به عنوان پزشکان جوان وظیفه داشتیم مردم را از این خطر پرهیز دهیم و بسیار هم موفق بودیم.
اینکه بعد از نزدیک نیم‌قرن آقای رئیس دست اتحاد به سوی اینان دراز کرده‌اند بنده در تعجبم. ایشان اشاراتی هم به کمبود پزشک داشتند. این مسائل سلسله سیاست‌های به‌هم‌پیوسته‌ای‌ است که مسئولان جدید وزارت بهداشت علی‌رغم نظر مصلحان و جوامع پزشکی بر آنها اصرار دارند و آقای رئیس هم در این مصاحبه اعتقاد خود را به آنها بیان می‌کند. کمبود پزشک نام رمز افزایش ظرفیت‌هاست که مدتی‌ است جوامع پزشکی در مورد آن احساس خطر کرده و هشدار داده‌اند و به صراحت گفته‌اند راه‌حل کمبود پزشک از طریق مقابله با موج مهاجرت می‌گذرد نه افزایش ظرفیت و سهمیه!
آقای رئیس در مصاحبه خود فرموده‌اند همه مردم با هر عقیده و مسلک باید از خدمات سلامت برخوردار شوند. جای شکر دارد که ایشان صراحتا برخی افراد و مذاهب را از شمول خدمات سلامت مستثنا نکردند!
یعنی واقعا ممکن بود در کشور ما یک مقام مسئول سلامت اعلام کند مسیحیان، زرتشتی‌ها یا هر دین دیگری از خدمات وزارت بهداشت محروم هستند؟
امیدوارم آقای رئیس همان‌طورکه هدف‌شان بوده در نیل به ارزش‌های اسلامی و ایرانی آن‌طورکه شایسته است موفق باشند، اما در عین حال هدف از این اشاره به این اهداف حمایت تلویحی از بخش‌نامه‌ای که صادرکننده‌اش با ساده‌لوحی تصور می‌کرد دارد از سنت‌های ایرانی اسلامی دفاع می‌کند، نباشد!

https://t.me/bzyad
٢٨ مرداد

در ٢٨ مرداد ١٣٣٢ وقايعي رخ داد كه بي‌ترديد از مهم‌ترين رويدادهاي تاريخ معاصر ايران است. تنها در اين مورد است كه گروه‌هاي مختلف اجتماعي با یک‌دیگر توافق کامل دارند. گذشته از اين حقيقت در مورد اين رويداد همين الان تفاسير بسيار متنوعي وجود دارد كه گاه صددرصد با هم در تضاد است. بنابراين ٢٨ مرداد هم چنان در ميان ما زنده و به تاريخ نپيوسته است.هنوز زنده است و درباره آن مي انديشيم جدل ميكنيم و گاه آرزو ميكنيم كاش وقايع آنطور كه رخ داد نميبود و مسير ديگري ميپيمودتد .و البته انچه كه هيچكس هيچگاه نتوانسته مانع ان شود خيال است و آرزو بنابر اين ؛
- ممكن بود دكتر محمد مصدق به افراد تندرو پيرامون خود پروبال ندهد تا دربار به‌واسطه ناسزاهاي روزنامه‌هاي آن‌روز، به‌خصوص روزنامه دكترحسين فاطمي(باختر امروز)، در هراس از پيروزي راديكال‌ها ، به دامان تندروهاي راست نيفتد. ممكن بود مصدق با عدم تعطيل مجلس شورا ، پايگاه أصلي قدرت خود را برخلاف نظر سران جبهه ملي ، تخريب نكند و سنت " رفتن ميان توده ها " -كه در واقع همان چند صد يا چند هزار نَفَر أطراف مجلس هستند -را به جاي صندوق رأي نمينشاند و إز تجزيه جبهه ملي پيرامون اين مسئله جلوگيري ميكرد . سرباز فداكار وطن را با وزير خارجه روزنامه نگار رودررو نميكرد . ممكن بود با اقدامات عملي نشان دهد اتحاد حزب توده و جبهه ملي شايعه است و از اين طريق بهانه روي كار آمدن كمونيست‌ها را كه ترغيب‌كننده اصلي آمریکا براي شركت در كودتا بود مرتفع سازد ( آن هم در حالي كه بريتانيا هيچ مقصودي بجز نفت نداشت و خطر كمونيسم تنها براي اغواي امريكا و تحريك او به شركت در كودتا بود و او بيش از هر نيروي ديگري پوچ بودن خطر كمونيسم را درك ميكرد ) در اين صورت ادامه حكومت ملي ممكن بود به توسعه سياسي بيانجامد و از بسياري از عواقب بعدي جلوگيري كند.
ممكن بود رهبران جبهه ملي اهميت موقعيتي را در يك لحظه تاريخي و تكرار ناپذير با دولت مصدق بِه دست آورده بودند درك ميكردند و بِه هيچ عنوان تن به تجزيه جبهه ملي نميدادند حتي آن كساني كه سوداي رياست داشتند و دست خود را به خون رييس شهرباني مصدق آلودند شايد درمييافتند كه در جبهه روبرو آبي براي ايشان گرم نميشود كاش با نگاهي بِه تاريخ درمييافتند كه موقعيت بِه دست آمده تا دهها سال قابل تكرار نخواهد بود كاش درمييافتند كه بدون نيرويي ملي و تحول خواه كه ادعايش را داشتند فئوداليسم حاكم و اپوزيسيون نيرومندش حزب توده امكان ادامه حيات و حكومت ندارند و در صورت تثبيت در قدرت يا كسب قدرت هم نامش فرار از واقعيت بوده سرنوشت بدي براي كشور رقم خواهد زد
- ممكن بود حزب توده ايران در يك تحول داخلي مانند حزب كمونيست مجارستان و بعدتر يوگوسلاوي و چك با منويات حزب برادر بزرگ در شوروي زاويه پيدا كند و مصالح داخلي را مقدم بر اردوگاه سوسياليستي بپندارد، از تحريكات علني خود براي بزرگ‌نمايي بيش از حدش (كه به‌واسطه نوعي رقابت بين‌المللي دو اردوگاه و به‌ضرر منافع ملي ما صورت مي‌گرفت) بپرهيزد تا كمپاني نفت انگليس نتواند به بهانه خطر كمونيسم آمريكا را به طرفداري از منافعش وارد مناقشه كودتا كند. خود ٢٨ مرداد نشان داد كه خطر كمونيسم علي‌رغم سازمان گسترده نظامي حزب توده خطر بزرگي نبود يا هنوز اجازه‌اي از برادرِ بزرگ براي مداخله جدي‌تر سياسي دريافت نكرده بود. شايد هم ژئو پلتيك بين المللي اقتضا نميكرد .و بنابر اين حزب تنها به شكل مهره‌اي براي شانتاژ سياسي در چانه‌زني‌هاي اردوگاه شوروي با اردوگاه آمریکا به‌كار مي‌رفت نه براي كسب قدرت سياسي! كه معادلات زيادي را بر هم ميزد
- ممكن بود محمدرضا پهلوي دريچه تضادهاي ملي كشور را به سوي بيگانه نمي‌گشود و بر اين ايده در ذهن خود كه عامل خارجي را مهم‌تر از عوامل داخلي كشور فرض مي‌كرد (همان ايده‌اي كه بيست‌وپنج سال بعد سامان حكومت و زندگي او را در هم پيچيد) غلبه كند. به‌جاي طرفداري از اشرافيت و فئوداليسم فاسد قدرت مقابله با آن‌ها را درخود يافته و آن تصميمي را كه ده سال بعد براي مدرنيزه كردن ساختار اقتصادي كشور در پيش گرفت زودتر شروع ميكرد ، شايد ميتوانست روحيه و درخواست تغيير را كه حتي در اشراف سالخورده كشور نظير مصدق موج ميزد را دريابد و به‌جاي سوق دادن آن‌ها به‌جانب حزب توده ولو به ظاهر يا در اضطرار ( كه تركيبي به‌شدت غيرعادي به‌دست مي‌داد) از انها و اين روحيه به‌جهت تحكيم توسعه سياسي سود ببرد. شايد ميتوانست دريابد تنها و تنها توسعه سياسي است كه راه كارِ برون‌رفت كشور از سياهه قرون است و اين خروج است كه پايه‌هاي سلطنت او را تحكيم می‌کند. اي كاش او سنگيني نبرد مدرنيزه كردن كشور را درك كرده و راه همكاري با تمام جريان‌هاي عقل‌گرا را در پيش مي‌گرفت.
- ممكن بود آمریکا وسوسه‌هاي محافظه‌كارانه و مداخله‌جويانه خود را سركوب مي‌كرد و تلاش‌هاي دموكرات مآبانه‌اي را كه ده سال بعد آغاز كرد، همان‌زمان در برابر جنبش ملي ايران پيش مي‌گرفت. شايد مي‌توانست دريابد كه تسليم اغواي بريتانيا شدن به بهانه خطر موهوم كمونيسم و كودتا عليه دولتي كه خود را مستحضر به آمریکا مي‌دانست و از سوي توده‌اي‌ها عامل آمریکا ناميده شده بود، اگرچه قدرت صوري را چندده‌سالي در دست او نگه مي‌دارد، اما در نهايت هژموني ايدئولوژيك و اخلاقي اردوگاه شوروي را در اعماق ذهنيات ملي كشور ما مي‌گستراند.
آن هم از طريق حزبي كه اگر چه خود را حزب «توده» مردم مي‌خواند و مانع بزرگ در راه تشكيل يك حزب توده‌اي واقعي بود ، اما با دقيق‌ترين معاني دوران جنگ سرد، يك حزب وابسته به اردوگاه شوروي بود و كوچك‌ترين رفرمي از جنس مجارستان و يوگوسلاوي را هم نمي پذيرفت كه هيچ، جريان رويزيون كنگره بيستم شوروي و خروشچف هم هيچ انعكاسي در آن نيافته بود و قدمي هم در مقابله با جنايات استالين و محكوم كردن آن جنايات مثلا در قتل رهبران حزب كمونيست ايران برنداشته و هر جريان تجديدنظر طلبانه‌اي را هم از راديو مسكو پاسخ ميداد (ماجراي خليل ملكي ) ان هم در حالي كه بسياري از احزاب كمونيست برادر هم حداقل چنين مواضعي را اتخاذ كرده بودند ! خود كودتاي ٢٨ مرداد نشان داد كه خطر به قدرت رسيدن حزب، خيالي عبث و بهانه‌اي بيش نبوده است. چراكه آن همه تشكيلات نظامي كوچك‌ترين حركتي در مقابله با كودتا نكرد. يا دستور نداشت بكند . او در معاملات بين المللي دو اردوگاه جنگ سرد پيشاپيش تحويل داده شده بود (مثل پيشتر ها و بعد تر ها ) .به‌فرض واقعي بودن خطر كمونيسم هم، راه‌حل ترتيب دادن كودتا در يك كشور خارجي يا استفاده از محمل‌هاي قانوني براي تغيير يك حكومت ملي نبود. راه‌حل تقويت جبهه‌ملي و ترغيب شاه براي همكاري با آن و شروع مدرنيزاسيوني بود كه ده‌سال بعد توصيه كرد.اگر چه بيش از شصت سال از وقايع بيست و هشت مرداد ميگذرد شاهديم كه نه تنها ان رويا ها به وقوع نبيوست بلكه تك تك آن خطا ها هم به اشكال ديگري در حال تكرار هستند .
https://t.me/bzyad
مناظره ١+٣

با عرض معذرت از دوستان مناظره ديشب با طب سنتي مربوط به شبكه آموزش بود و در همين شبكه پخش شد چون در استوديوي پرس تي وي انجام شد من گمان كرده بودم در پرس تي وي پخش خواهد شد .اين مناظره در آرشيو تله وبيون موجود أست و لينك زير مربوط به همين مناظره أست

https://telewebion.com/episode/0x82a9e12
یادداشت دوشنبه روزنامه شرق
مناظره ۳+۱
بیماری با کلافگی، مراجعه بی‌نتیجه و متعدد خود به «متخصص»!! زالودرمانی و نحوه محاسبه مبالغ پرداختی برای هر زالو و هر جلسه زالودرمانی را برایم توصیف کرد. آن را توییت کردم و با تعرفه پزشک عمومی مقایسه کردم که 10برابر بود. البته نگفتم که این تعرفه پزشک عمومی بر خلاف زالو خیلی رایج نیست، چون این شغل به‌عنوان اساسی‌ترین رشته پزشکی از سال‌ها پیش به‌دلیل همین تعرفه‌ها منسوخ شد و بقایای شاغلان این رشته، آنها که کار پزشکی را ترک نکردند و مهاجرت هم نکردند، به کار زیبایی و اعتیاد و اخیراً همین زالو و بادکش روی آورده‌اند.
بخش مهمی از مشکلات سیستم سلامت به عدم وجود سیستم ارجاع برمی‌گردد که نقش اساسی آن را پزشکان عمومی بر عهده دارند.
گویا به واسطه همین توییت بود که به مناظره‌ای یک‌نفره با سه نفر از مقامات سنتی فراخوانده شدم تا شاید به مدد تعدد استادان و نهادها و قوانین و مقالات چاپ‌شده و به رخ‌کشیدن همه اینها و با استفاده از سه‌چهارم وقت، حقانیتی برای جناب زالو، حداقل در منظر عوام فراهم آید.
لاجرم یک‌چهارم وقت (به‌خصوص اگر قرار باشد نظر و احساس اکثریت جامعه پزشکی را منعکس کند) یادداشتی را برای جبران شنیده‌های بی‌پاسخ، یا به تعجیل پاسخ داده‌شده، ضروری می‌سازد.
تأکید من ابتدا بر دست‌ساز بودن چیزی بود که به نام طب سنتی معروف شده است. در همه جای دنیا طب فولکلور در میان مردم وجود دارد و بسیاری از غیرپزشکان به آن اشتغال دارند، اما شاید تنها در کشور ماست که این همه دفتر و دانشکده و اداره برای آن ساخته شده است. بی‌تردید این مؤسسات در ترویج آنچه طب سنتی یا ایرانی یا... نام دارد، بیشترین تأثیر را داشته‌اند.
«لیش‌تراپی» هم ممکن است نامی نامأنوس و احیاناً فرنگی برای زالودرمانی باشد، اما کلمه، اعتباری برای این روش درمانی پدید نمی‌آورد. اگرچه ممکن است هر کس در هر مورد از جمله زالو مطالعه‌ای انجام دهد و در یکی از هزاران مجله پزشکی دنیا به چاپ برساند و انبوهی از مقالات فراهم آورد (آن هم در کشوری که تبلیغ تولید مقاله در و دیوار را پر کرده است)، اما تا زمانی که این درمان به‌عنوان درمان یک بیماری مشخص جایگاهی پیدا نکرده و غیرایرانیان هم آن را نپذیرفته‌اند، یک درمان Oflabel محسوب شده و استفاده از آن خارج از یک پروتکل تحقیقاتی با تمام ضوابط اخلاقی و با پرداخت «حق‌العلاج» توسط بیمار یک کار غیراخلاقی است که باید توسط سازمان نظام پزشکی مورد پرسش قرار بگیرد. تأسیس مزارع زالو و بیزینس گسترده زالو بماند!
به این نکته اشاره کردم که پزشکان از جمله پزشکان عمومی و متخصصان داخلی حق اجتهاد در مورد روش‌های درمانی، به‌خصوص روش‌های غیراستاندارد را ندارند. اشتغال ایشان به کاری که در کاریکولوم آموزشی‌شان نبوده، اگر عوام‌فریبی نباشد، به آن کار اعتبار نیز نمی‌دهد. سال‌ها اشتغال پزشک به کارهای غیراستاندارد از توانایی‌های او در دانش طب می‌کاهد و دیگر قادر به ارجاع بیماران هم نخواهد بود؛ بنابراین اشتغال طبیب دانشگاه‌دیده به کار سنتی، چنانچه ادعا می‌شود، از خطرات طب سنتی نمی‌کاهد، اما قطعاً از توانایی‌های طبیب خواهد کاست. اشتغال افراد به کاری که در مورد آن آموزش تخصصی ندیده‌اند، اگر غیراخلاقی نباشد، یک ارزش اخلاقی هم نیست. شرم حضور مانع از آن شد که آرزوی خود را برای اشتغال سه عضو دیگر مناظره به کاری متعارف در سیستم سلامت کشور و تلاش برای احقاق حقوق ما به ازای آن کار (به‌جای پرداختن به کارهای دیگر) ابراز کنم؛ هرچند سن و سال ایشان و بنده که ایشان را در جایگاه سنی شاگردان من قرار می‌دهد، این اجازه را به من می‌داد. تردید ندارم هر سه بزرگوار به فرض حیات در یک کشور اروپایی در بطن سیستم سلامت کشور قرار می‌گرفتند.
دیگر آنکه به رسمیت نشناختن طب سنتی از طرف حقیر و اکثریت جامعه پزشکی با ده‌ها سال فعالیت درمانی و آکادمیک را تقصیر خودشان دانستند که در زمان تحصیل به بنده آموزش نداده‌اند! با این گفته یک بار دیگر بر آنچه به تأکید در مناظره گفتم، مُهر تأیید زدند؛ چگونه می‌شود به تحقیقات فردی که از پیش به مثبت‌بودن نتایج تحقیقاتش ایمان دارد و حتی می‌خواهد آن نتایج را آموزش بدهد و در آموزش‌ندادن آنها خود را مقصر می‌داند، اعتماد کرد؟ چگونه می‌توان با چنین فردی وارد یک پروژه تحقیقاتی شد؟ منافع مالی و مقاماتی ایشان به کنار.
در آن یک‌چهارم وقت اشاره‌ای گذرا به تئوری دانش موازی کردم. مقصود آن بود که همان‌طور که هر قبیله‌ای روی زمین نمی‌تواند دانش مخصوص خودش را داشته باشد، در هیچ‌یک از علوم هم علوم اختصاصی مثل ژنتیک مارکسیستی، جامعه‌شناسی مارکسیستی، اقتصاد و پزشکی اسلامی و نظایر اینها نداریم. در همین کشور خودمان کسی جرئت نمی‌کند از فیزیک اسلامی یا الکترونیک اسلامی صحبتی به میان آورد.

ادامه یادداشت 👇👇👇
ادامه یادداشت مناظره 3+1

40 سال کار طبابت و 30 سال تدریس و پراکتیس مغز و اعصاب، بی‌تردید نظریات و روایات خاصی از بیماری‌ها را در مغز حقیر جا داده است که اگر به شیوه حضرات سنتی با آنها برخورد کنم، باید به تقدیس آنها بپردازم، اما وقتی گایدلاین‌های نوین می‌آیند و مثلاً در تأثیر وارفارین در دایسکشن کاروتید خدشه وارد می‌کنند یا بسیاری تغییرات در شیوه‌های درمانی را توصیه می‌کنند، من خود را موظف به تغییر رویه خود و متابعت از عقل جمعی می‌بینم؛ چراکه به من آموخته‌اند؛ «تجربیات شخصی گاه راهی است به سوی جهنم».
در پایان آرزو کردم همه به راه دانش بازگردند، چون بایزید معجزه را در سر بازار و در پیکار روزانه بجویند، نه در پرواز کردن و زیر آب رفتن. بازگشت به دانش بی‌تردید مهم‌ترین عاملِ ضد مهاجرت جوانان خواهد بود؛ نه‌تنها در طب که در تمام شئون.


https://t.me/bzyad
تنها روز پزشك
امسال بِه اين نتيجه رسيدم كه اين يك روز كه بِه نام پزشك نامگذاري شده بسيار عالي أست و بايد شكر گزار آن بود .
چرا ؟ چون ظاهرا تنها همين يك روز أست كه از پزشك حداقل بِه زبان قدرداني ميشود .تمام آن ٣٦٤ روز ديگر آكنده أست از جفاهايي كه نه تنها به زبان كه در عمل، با قانون و بي قانون ، بِه صراحت يا بِه تلويح ، در فضاي مجازي يا واقعي ، در محل درماني يا غير درماني ، بر جامعه پزشكي روا داشته ميشود و تنها در اين يك مورد بخصوص أست كه بنظر ميرسد دولت و ملت در اتحادي تاريخي بِه سر ميبرند .
از يك سو پزشكان مجبور ميشوند با حقوقي كه كفاف زندگي نميكند در مراكز دولتي و آموزشي كار كنند ، آموزش ببينند و آموزش بدهند ، بِه آن مراكز هم بودجه كافي براي گذران امور اختصاص نميدهند . برخي مردم هم در مراجعه بِه اين مراكز بجاي آنكه خواستار يك سيستم سلامت روزآمد باشند در همه حال پزشكان را كه اولين قربانيان اين سيستم هستند مقصر ميدانند
از يك سو تعرفه هاي خصوصي در كارهاي داخلي را با اجبار چند دهم تعرفه دنيا قرار ميدهند. برخي مردم هم وقتي بِه محل درماني شلوغي ميروند كه هنوز مهاجرت نكرده بِه كارهاي بدون اولويت مثل زيبايي و …نميپردازد و تنها و تنها بِه بيماران آن هم دشوار ترين آنها ميپردازد و براي ماندگاري مجبور به ويزيت انبوهي از چنين بيماراني أست ،خود را در خطر خستگي و فرسودگي و خطا قرار ،ميدهد با هر تاخير و مشكلي زبان بِه شكوه و شكايت ميگشايند و ذره اي بِه ريشه مشكلات نمي انديشند . اكثريت بردبار هم تنها بِه مدد بزرگواري بي حد خود ساكت ميمانند نه توجه بِه ريشه مشكلات .
تنها اين نيست كه ، وقتي با جامعه اي روبرو شدند كه نرخ خدماتش را بدون كوچكترين نظر خواهي از خود او تعيين ميكنند هر كار ديگر هم بخواهند ميكنند .يك روز از خواب كه برخواستند تصميم ميگيرند با همان تعرفه اندك كه موجب آن همه ويزيت انبوه أست نسخه الكترونيك هم بنويسد . روز ديگر تاسيس پروانه را منوط به قرار داد نامقدور بيمه ميكنند روز سوم …
وقتي بنابر مسيوليت اجتماعي ات در طي مناقشات اجتماعي ميكوشي از اصول ابتدائي طب در برابر طرفين متخاصم حمايت كني يا وقتي كه ميكوشي از پايه هاي اكادمي پزشكي در برابر اخراج و استعفاي غير علمي دفاع كني كسي متوجه نيست كه اين هم جزو وطائفي أست كه براي آن سوگند خورده اي .
بعد در همه حال با تعريف انواع طب موازي با اسامي مختلف سنتي ،ايراني ….مراقبند تا يك وقت مورد اعتماد مردم قرار نگيري در يك متابعت ساده بيمار از دستور دارويي هم اخلال ميكنند اندكي سرگيجه يا حالت تهوّع كه براي هر دارويي پديد مي آيد منجر بِه قطع " اين داروي شيميايي اعتياد آور مسموم كننده كبد " ميگردد تا مجبور باشي دوباره و دوباره درباره آنچه در گوگل نوشته شده توضيح بدهي و درست مثل كسي كه جرمي مرتكب شده باشد علت ارتكاب جرم و نوشتن دارو را توضيح دهي تا دقيقا معلوم شود نقش اين دارو چيست ؟ تا سالها بعد آن دارو بخشي از وجود بيمار شود به كمك آن راه برود يا ديگر تشنج نكند و البته باز هم از مصيبت خوردن آن شكايت كند و هر بار از عوارض شروع كند نه اثرات ! البته كه حق بيمار أست بداند ! حتي اگر تمام وجودت و تمام ديوار هاي اتاقت را با تصاوير مختلف صرف توضيح و تفسير كني تا معلوم شود آنچه در گزارش ام آر آي نوشته (نامه خصوصي اي كه خطاب بِه توست اما قبل از آنكه آن را باز كني در شهر منتشر شده و اصلا پاكتي براي باز كردن ندارد ) چيست . گاه تصور ميكني كارت دويدن روي تريد ميل أست و اصلا قرار نيست بِه جايي برسد . اما تو كه قبل از اكتشاف گوگل و قبل از تاسيس اين همه دانشكده سنتي هم طبيب بودّي در ياد مي اوري اعتمادي را كه مردم با همان دانش عمومي بِه تو داشتند و چگونه كار را بِه تو ميسپاردند .
خيل خب بس أست ديكر اين گراميداشت روز پزشك با اين همه گله گزاري نا متعارف ! روزهاي ديگر كه گله گزاري نميكنم اجازه بدهيد تنها در روز پزشك اجازه اندكي شكوه و شكايت آن هم در اين شرايط نامتعارف داشته باشم .
روز پزشك را بِه همه همكاران جوانم همه فرزندانم كه عليرغم تمام اين مشكلات باز هم اين حرفه را بر ميگزينند و در هر حال چه در خارج و چه در داخل تنها خط دانش را پي ميگيرند و "طب ايراني "را بِه معناي مطلق كلمه تعريف ميكنند تبريك ميگويم .پذيرش اين حرفه با اين همه مشكلات بِه معناي درك بالاتري از اصلاح و درمان أست كه تنها بِه نسخه و دوا نمي انديشد تمام معايب پيش گفته را هم بيماري و وجهه همت خود ميبيند .
از همه كساني كه روز پزشك را بِه من تبريك گفتند و ميگويند پزشك و غير پزشك از صميم قلب تشكر ميكنم ولي هر سال دقت ميكنم ببينم چند غير پزشك هم سواي مسيوليت اداري شان روز پزشك را بِه پزشكان تبريك ميگويند .

https://t.me/bzyad
ابراهيم گلستان
امروز ابراهيم گلستان در گذشت .او در زمان مرگ چهار سال از جمال زاده، ديگر داستان نويس بزرگ معاصر جوان تر بود .اين را بِه اين دليل گفتم كه اين اواخر عمر دراز ، ساير خصوصيات او را تحت الشُعَاع خود قرار داده بود . مقصودم اين بود كه سالمند تر از او هم بوده أست و او در مقايسه با جمالزاده جوان بود ! خصوصيات متعددي داشت كه هر يك ديگري را تحت الشُعَاع قرار داده بودند . هركس بِه تعبيري او را ميشناسد و بِه شكلي در ياد مي آورد . فيلمساز كاخ نشين ، روشنفكر تند خو و صريح الهجه ، عاشق نامدار ، فيلمساز برجسته ، مستند ساز ، فعال سياسي و اين اواخر از ديدگاه فرزندش پدري نه چندان مسيول ! اما هيچ كدام از اينها نتوانست جايگاه اصلي او را در ذهن من و بسياري دبگر تغيير دهد . جايگاه يك نويسنده بزرگ . داستان نويسي بزرگ كه بِه زباني زيبا شكسته و بسيار كار آمد دست يافت .نويسنده اي كه توانست جادوي نثر را در كنار جادوي شعر بنشاند آن هم در جامعه و تاريخي كه نه تنها نثر كه تمام هنر ها را بِه پاي شعر ريخته أست و شعري كه بار همه چيز را بر دوش ميگذارد .
بايد گفت ابراهيم گلستان نثر پرداز معاصر ، نويسنده دلربا آن كه امكانات نثر فارسي را وسعت بخشيد از دنيا رفت .
جايگاه ابدي او بيش از هر چيز در كنار پيش كسوت معمر ترش جمالزاده أست و البته در كنار بزرگان ديگري چون هدايت ، بزرگ علوي ، صادق چوبك ، بهرام صادقي ، غلامحسين ساعدي و هوشنگ گلشيري و البته آنكه دوست ندارم نامي از او بياورم اما وقتي صحبت نثر و جادوي آن ميشود خودش را دوست داشته باشي يا نداشته باشي بايد نامش را بياوري آل احمد!
تند خو بود و سختگير و در بسياري از موارد حق داشت تند خو باشد و سخت گير و اينكه تا چه حد سخت گيري و اصرار بر اصول ناياب شده و مماشات و تظاهر سكه بازار ! از همين رو بود كه اين تند خويي و يكدندگي بي خريدار نبود . يكي هم من ! والبته نبايد از ياد برد كه هيچ خوب نويسي از همه جهات خوب نبوده أست و قرار نبوده أست كه باشد . خوب گويان و خوب نويسان تنها خوب نويس هستند و خوب گو و نه بيش از آن ، تمام .
حالا كه او نيست تنها اشتياق من خواندن دوباره " جوي و ديوار و تشنه أست " و همين . داستاني كه در نوجواني شوق نوشتن برايم آفريد و تنها ادعايش انداختن سنگي بر آب بود تا تشنه را چون رباب بِه گوش رسد و نه بيشتر !
هيچ اشتياقي براي ديدن دوباره "اسرار گنج دره جني "ندارم همين طور " نوشتن با دور بين " را هم ديگر نميخواهم بخوانم . بِه گمانم " اسرار گنج دره جني " و تمام آن مستند ها كه از خط لوله نفت ساخت همه و همه چيزي در رديف كار هاي آرتور رومبو بود بعد از نوشتن " زورق ديوانه " ! وقتي كه هنرمند در عنفوان جواني بِه قله هاي نبوغ دست مييابد و باقي عمر را در اشتياق فرا تر رفتن از آن قله ها خسرت ميكشد و زيگزاگ ميرود . كار آرتور رومبو بِه تجارت برده و راهزني دريايي كشيد اما اين ديگري به هزار كار آبرومند در باقي آن صد سالي كه در پيش داشت .

https://t.me/bzyad
#یادآوری_از_گذشته

نظام پزشکی، مرداد ۶۵
در تابستان سال ١٣۶۵ در چنین روزهایی، دولت وقت لایحه‌ای درباره اهداف و اختیارات سازمان نظام پزشکی به مجلس ارائه کرد که به‌طور تلویحی حقوق صنفی جامعه پزشکی را تحت‌الشعاع مصالح اجتماعی قرار می‌داد. در این لایحه درباره تعرفه‌های پزشکی تنها به سازمان این اختیار داده شده بود که بر تعرفه‌های وضع‌شده نظارت کند. از سویی نیز موضوع حمایت سازمان از حقوق جامعه پزشکی به چند کلمه در انتهای بندهای متعدد لایحه و مواردی مانند ارتقای شعائر و حقوق بیماران تقلیل داده شده بود. آشکار بود که ارتباط مصالح سلامت کشور با مسائل صنفی پزشکان درک نمی‌شود. به‌وضوح مشخص بود که وظایف سازمان و جامعه پزشکی بر اختیارات آنها پیشی می‌گیرد. سازمان نظام پزشکی که تا آن زمان به‌عنوان سازمان صنفی پزشکان مورد احترام حکومت و جامعه قرار داشت، از این لایحه عدم استقلال جامعه پزشکی را برداشت می‌کرد و به آن معترض بود. در جلسه‌ بررسی لایحه، «رهبری‌املشی» نماینده رودسر حتی به وجود کلمه استقلال نظام پزشکی معترض بود، اما «موحدی‌ساوجی» نماینده ساوه با او به مخالفت برخاست و صراحتا هشدار داد که اگر می‌خواهید سازمان را به دولت وابسته کنید با حذف این کلمه به مقصود خود نمی‌رسید. جو غالب ظاهرا به ضرر استقلال سازمان بود، اما حذف کلمه استقلال به تصویب نرسید. وزیر بهداشت وقت نیز گفت «ما با استقلال سازمان موافقیم ولی با خودمختاری آن مخالفیم». هیچ توضیحی هم درباره تفاوت معنای «استقلال» و «خودمختاری» ارائه نداد. حالا 35 سال است که مشکلات جامعه پزشکی همچنان به تعریف همین تفاوت‌ها وابسته شده است.
باید پذیرفت که نگرانی سازمان نظام پزشکی از دولتی‌شدن این سازمان و تأثیرات منفی آن بر سیستم سلامت کشور پربیراه نبوده است. از سویی نیز در بحبوحه جنگ تحمیلی، دولت روش اداره متمرکز و کنترل هر چیز در دست خود را مطمئن‌تر می‌دانست، به‌‌ویژه در موضوع مهمی مثل سلامت. شاید همان موقع مسئولان دولت و وزارت بهداشت در خواب هم نمی‌دیدند که 
30 سال پس از پایان جنگ همچنان همان مقررات جنگی و اردوگاهی در سیستم سلامت کشور ساری و جاری باشد.
سازمان نظام پزشکی در آن زمان در جامعه‌ای با مختصات محدودتر و بدون تغییرات سیاسی و اجتماعی قابل توجه پدید آمده و بالیده بود و مثل دیگر اقشار کشور دچار فقر سیاسی مزمنی بود که تاریخ نشان داد از رویداد‌ها هم درس نمی‌گیرد و هر روز از این حیث فقیرتر می‌شود. سازمان، بدون درنظرگرفتن قوانین بین‌المللی اعتصاب پزشکان اعلام اعتصاب کرد و تبعات این اعتصاب و نحوه برخورد با آن منعی دائمی شد برای پیگیری درخواست «قانون اعتصاب» از جانب پزشکان. و بدون توجه به این نکته که بدون قانون اعتصاب و بدون رعایت کدهایی که سلامت جامعه را به خطر نمی‌اندازد، اعتصاب پزشکان امکان‌پذیر نیست. دولت که به‌دلیل شرایط جنگ خود را از نظر اخلاقی محق می‌دانست و به‌علاوه این موقعیت را فرصتی مناسب برای پیش‌بردن برنامه‌ریزی متمرکز (که ایده آن زمان مسئولان بود) و گرفتن ژستی پوپولیستی در مقابله با «این دکترها» در انظار عمومی می‌دید، به شدیدترین وجه ممکن واکنش نشان داد؛ واکنشی که پزشکان هم انتظار آن را نداشتند. دکتر حفیظی و بسیاری دیگر تبعید شدند. کادر وزارت بهداشت و سازمان نظام پزشکی تغییرات زیادی کردند و تأثیراتی عمیق به شکل بروز تابوهایی ناگفتنی بر جای گذاشته شد. اکثر اعضای جامعه پزشکی تا همان زمان هم در میانه بحران‌های متأثر از شرایط انقلاب و جنگ، مردم را تنها نگذاشته بودند، با میل و رضای خود طبق برنامه‌ای تنظیمی به‌طور مرتب و بدون دریافت وجهی در جبهه‌های جنگ حضور پیدا می‌کردند. حتی رئیس تبعیدی سازمان، دکتر حفیظی نیز فرزند بزرگ خود را در راه دفاع از میهن در آب‌های خلیج فارس از دست داده بود. گرچه برخی پزشکان منافع اقتصادی را هم دنبال می‌کردند اما استادان بزرگی مثل دکتر حفیظی و بسیاری دیگر تنها و تنها دغدغه‌شان خطرات عدم استقلال جامعه پزشکی برای سیستم سلامت کشور بود. گویی آنچه را در سال‌های بعد رخ داد، در خشت خام می‌دیدند. گرچه نمی‌توان درباره واقعه‌‌ای تاریخی مانند ماجرای نظام پزشکی تابستان ١٣۶۵ به‌سادگی قضاوت کرد و در له یا علیه یکی از طرفین حکمی صادر کرد، اما آنچه بدیهی به نظر می‌رسد این نکته است که بدون واکاوی این واقعه و یک «نقطه سر خط» بزرگ و بدون نگاهی به گذشته به‌عنوان چراغ راه آینده، تغییرات در سازمان و هیئت‌مدیره آن در دوره‌های مختلف راه به جایی نخواهند برد.

https://t.me/bzyad
#یادآوری_از_گذشته

نگاهي به سياست‎هاي دولت كمونيستي
به بهانه سالگرد انقلاب اكتبر ١٩١٧

توطئه دكترها
بابك زماني*
در ژانويه ١٩٥٣ مقاله‌اي همزمان در پراودا و ايزوستيا، ارگان‌هاي رسمي حزب كمونيست شوروي منتشر شد كه اعلام مي‌كرد گروهي از پزشكان به فعاليت‌هاي خرابكارانه و ضد انقلابي به صورت اقدام و توطئه براي قتل سران حزب اعتراف كرده‌اند. 6 نفر از 9 پزشك دستگير شده يهودي بودند و ادعا مي‌شد اين پزشكان با شبكه يهوديت و از اين طريق با امپرياليسم امريكا در ارتباط هستند. ظاهر قضيه اين بود كه گويا نامه‌اي به دست استالين رسيده كه يكي از پزشكان متخصص قلب به نام ليديا تيماشوك در سال ١٩٤٨ در مورد مرگ ژدانف اظهار داشته بود، ژدانف نفر دوم حزب كمونيست شوروي و مدير سياست فرهنگي اين كشور بود كه به دليل اقدامات مخوفش در حذف مديران فرهنگي، شناخته شده بود. در نامه مذكور ادعا شده بود كه پزشكان معالج به ژدانف داروهاي عوضي خورانده و به خوبي از او مراقبت نكرده و باعث مرگش شده‌اند. همزمان نشريات ديگر شوروي شروع كردند به نوشتن مقالاتي در مورد توطئه پزشكان يا توطئه روپوش سفيدها! آهسته ‌آهسته داشت در همه رسانه‌ها دشنام به پزشكان پا مي‌گرفت و مي‌رفت تا مثل پروژه‌هاي قبلي تعداد خيلي بيشتري از پزشكان دستگير و اعدام شوند. تنها بخت به ياري پزشكان آمد چون به سرعت و قبل از اجراي احكام اعدام، استالين به دليل خونريزي مغزي ناشي از فشار خون درگذشت، در غير اين صورت نه تنها همه آنها بلكه تعداد بيشتري از پزشكان به اين بهانه به جوخه اعدام سپرده مي‎شدند.
مدت كوتاهي بعد از مرگ استالين مقاله‌اي در پراودا (روزنامه رسمي حزب كمونيست شوروي) منتشر شد كه اظهار مي‎داشت همه دكترها بي‌گناه و دادگاه نمايشي و اعترافات به دليل شكنجه بوده است. جالب اينكه نويسنده اين نامه لاورنتي بريا، رييس مخوف «ان ك و د» بود كه بعدا تبديل به «كا گ ب» شد. بعدها معلوم شد كه استالين نامه ليديا را از سال 1948 يعني زمان مرگ ژدانف در اختيار داشته است. به علاوه ژدانف چند ماه قبل از مرگ از چشم استالين افتاده و از مشاغلش بركنار شده بود. بنابراين مي‌شد به اين نتيجه رسيد كه قتل ژدانف توسط خود استالين برنامه‌ريزي شده بوده و او سال‌ها مترصد اجراي برنامه‎اي با اين مضمون بوده است چرا كه ٥ سال تا افشاي نامه صبر كرد و ليدا تيماشاك افشا‌كننده هم به دستور قاتل اصلي جزو دستگيرشدگان بود! بنابراين ژدانف هم به سرنوشت ساير سردمداران بلشويك دچار شده بود.
 
پارانوياي استالين
درباره علل و عوامل اين اقدام استالين روايت‎هاي مختلفي مطرح مي‌شود. يك روايت مي‌تواند اين باشد كه استالين با ماليخوليايش همه گروه‌هاي مردم را جاسوس مي‌ديد و حالا نوبت به آخرين و مسالمت‌جوترين مردم يعني پزشكان رسيده بود. دلايل اين نظريه هم اينكه مقاله برائت تنها بعد از مرگ استالين امكان انتشار يافت و ديگر اينكه استالين سال قبل تنها سه روز بعد از معاينه روانپزشكي كه تشخيص پارانويا (سو ء ظن ) را براي او مطرح كرده بود، ترتيب تشييع جنازه مفصلي را براي مرگ ناگهاني آن روانپزشك نگونبخت -به گمانم پروفسور بخترف - صادر كرده بود. اما داستان اينقدرها هم ساده نيست. چرا كه حتي بعد از مرگ استالين هم روش دادگاه‎هاي شوروي همين بود و در بسياري از مناطق ديگر دنيا هم كه بر اساس برنامه‎هاي كمونيستي اداره مي‎شدند، اقدامات مشابهي صورت مي‌گرفت.
 
تجميع توده‎ها و بحران‎سازي
در شوروي سابق تجميع توده‎ها و بحران همواره پابه‌پاي هم به مثابه بلوك‎هاي برسازنده ساختمان نظام سياسي كشور به شمار مي‌رفتند. اتحاد جماهير شوروي بر مبناي انقلاب كمونيستي و تغيير مداوم پا به عرصه وجود گذاشت و به همين ترتيب به حيات خود ادامه مي‎داد. رتق و فتق امور، پوشش نقيصه‌ها، يكدست كردن حكومت و تصميم‌گيران و ... همه و همه نيازمند نوعي بسيج و تهييج همگاني بود و همواره نوعي همراهي عمومي را هم در ميان توده‎هاي تجميع‌ شده مي‌يافت. اصلا معلوم نيست و مهم هم نيست كه اين جريانات ابتدا در ميان مردم شكل مي‎گرفت و مستقل از اراده افراد پديد مي‌آمد يا اتاق فكري هم پس پشت اين برنامه‎ها وجود داشت؟ اين شيوه، ساز و كار (متابوليسم) زندگي اين عجايب خلقت آزمايشگاهي يعني حكومت بلشويكي بود. حكومتي كه نوعي پرانتز تاريخي به حساب مي‌آمد و روزي سرانجام بسته شد. در حالي كه مردم عادي حذف بلشويك‌ها توسط يكديگر را جشن مي‌گرفتند و شادي ميكردند كه اين بلشويك هاي خونريز دارند خودشان را به دست هم افشا ميكنند و ميخورند با هر چرخشي و با هر دعواي منجر به حذفي اين موجود بخشي از خود را از هزارلاي هاضمه‌اش فرو داده چون ققنوس دوباره قوي تر از پيش مي‌روييد. اين راز بقاي نظام بلشويكي بود.
هر چه دورتر و عقب‌تر هم مي‌رويم، باز رد اين خصيصه را حتي در تشكيل نطفه‌هاي اين مخلوق مي‌بينيم. از همان زمان كه لنين در نبرد با ديكتاتوري تزار تنها جناح مبارزان منشويك حزب را لايق دشنام‌هاي خود مي‎يافت و صف بلشويك‌هاي پاك را از منشويك‌هاي ناپاك جدا كرد، شاهد برخوردهايي از اين دست هستيم.
 
تغيير نقشه سياسي جهان و جنگ سرد
در دهه پنجاه قرن بيستم ميلادي مناسبات بين‌المللي به ‌شدت در حال تغيير بود. جنگ جهاني دوم به پايان رسيده و جهان در آستانه قطب‌بندي جديدي قرار داشت. اتحاد شوروي تكه‌هاي بزرگي از كيك كره زمين را براي خود جدا كرده بود و بايد آن همچنان زير سلطه خود نگه مي‌داشت؛ كاري كه به غايت دشوارتر از جداسازي بود. دو جنگ جهاني متعاقب يكديگر، ميليون‌ها نفر را در سراسر اروپا از بين برده بود و اسطوره صلح ابدي اروپايي را كه عقيده رايج اواخر قرن نوزدهم بود به‌شدت به لرزه درآورده بود. همه در انتظار جنگ جهاني سوم در دهه‌هاي بعد بودند. انتظاري كه براي چند دهه نام جنگ سرد بر خود گذاشت اما خوشبختانه هيچ‌گاه منجر به يك جنگ جهاني جديد نشد. در چنين وضعيتي بلوك شوروي داشت خود را در برابر بلوك نوظهور امريكا از نو مي‎آراست. دشمن جديد تا ده‌ها سال چيزي بود كه بعدها امپرياليسم امريكا نام گرفت. هنوز در بخش‌هاي زيادي از اروپا به خصوص بخش‌هايي كه شوروي آنها را در برابر نفوذ نازيسم محفوظ نگه داشته بود، با جنبش ضد يهود برخورد جدي نشده بود. به همين دليل اين جنبش متاعي بود كه هنوز خريدار داشت و گروه‎ها و اقشاري را به خود جلب مي‌كرد. همسر يهودي مولوتوف (نفر دوم حزب كمونيست شوروي) كه گلداماير را به مسكو دعوت كرده بود و در حال تشكيل نوعي اتحاديه يهوديان در شوروي بعد از جنگ بود دستگير و تا مرز اعدام پيش رفت. مولوتف هيچ واكنشي نشان نداد و مشغول امورات روزمره حزب بود. در چنين شرايطي توطئه دكترها محمل مناسبي بود براي در وهله نخست، لاپوشاني قتل ژدانف ثانيا؛ بسيج عمومي عليه دكترها و يهوديان كه حالا بخشي از بلوك امريكا به حساب مي‎آمدند و ثالثا پاكسازي بخش‌هايي از حزب كه گفته مي‎شد خطر توطئه را جدي نگرفته‌اند. در اتحاد شوروي همه چيز از ضرورت‌هايي در جهت ديپلماسي كلي نشأت مي‌گرفت حتي انچه كه سال ها بعد به عنوان رويزيونيسم در عهد خروشچف و پروستريكا در عهد گورباچف صورت گرفت .
 
براي پوشاندن نواقص
بنابراين كشف توطئه‌ها و افشاي آنها به وسيله اعترافات اجباري تنها از ماليخولياي استالين نشأت نمي‎گرفت. اجراي بي‌نقص اين محاكمات و توليد هيجانات چيزي بود كه با انحراف توجهات به سوي خود و توجيه ناكامي‌هاي اجتماعي از اين طريق و قرباني كردن بخش مخالف در حزب به اين بهانه، بقاي رژيم كمونيستي را به‌رغم بدتر شدن روزافزون اوضاع تضمين مي‎كرد. نكته جالب توجه آنكه در بسياري از موارد خود قربانيان هم اين توجيهات را مي‌پذيرفتند و به نفع حزب كمونيست اعتراف به دروغ مي‎كردند و به سوي مرگ مي‎شتافتند.
افشاي بي‌پايه بودن توطئه دكترها توسط بريا اولا از اين واقعيت سر چشمه مي‎گرفت كه با مرگ استالين رژيم در مواجهه با مهم‌ترين نقطه ضعف خود يعني «مرگ» كليدي‌ترين مهره رژيم، في‌الواقع تضعيف شده بود و حالا به همين دليل بود كه كمافي‎السابق سران حزب در حال رقابت براي توليد يك بحران جديد و معرفي يك دشمن به عنوان مسوول نابساماني اوضاع بودند و چه مقصري بهتر از خود استالين كه حالا مرده است؟ بريا با شاخك‌هاي تيزش نقد استالين را حتي زودتر از خروشچف شروع كرد حتي اگر مولوتوف يا ميكويان هم كه وفادارترين افراد به استالين بودند به قدرت مي‎رسيدند همين برنامه هتك حيثيت استالين اجرا مي‌شد. في‌الواقع اين آخرين پروژه- توطئه دكترها- دقت و ظرافت محاكمات دهه 1930 را نداشت و مقتضيات زمان در آن در نظر گرفته نشده بود و فاقد نبوغ و ذكاوتي بود كه مثلا استالين در دادگاه بوخارين از خود نشان داد. اگر روح استالين در زمان قرائت ادعانامه خروشچف بر عليه خودش (يعني استالين) در كنگره بيستم حزب كمونيست شوروي (فوريه 1956) حضور مي‎داشت در مي‎يافت محاكمات دوران جديد چه خصوصياتي بايد داشته باشند!
كوتاه سخن آنكه توطئه دكترها و برنامه‌هايي نظير آن بيش از بيماري پارانوياي استالين به خصوصيات بسته جوامع ديكتاتوري ارتباط دارند و به نوعي حل و فصل مسائل سياسي را حول همان ايدئولوژي كمونيستي مقدور مي‌سازند. اين وقايع راهي براي تخليه احساسات عمومي به شمار مي‌روند. يهودي‌ستيزي در آلمان نازي هيتلري و كمونيست‎ستيزي در امريكاي دوران مك‎كارتيسم و ........نيز نمونه‎هاي مشابهي از اين برنامه‎ها هستند.
https://t.me/bzyad
يادداشت روز سه شنبه صفحه آخر شرق
ال پى نماد بحران سلامت
يعني گرفتن مايع نخاع .يكي از مهم ترين روش هاي تشخيصي و گاه درمان در رشته بيماري هاي مغز و اعصاب است . خب اين كاريست مربوط به رشته مغز و اعصاب .چه ربطي بِه مردم و عرصه عمومي دارد كه در يادداشتي كه براي عموم و براي يك روزنامه يوميه نوشته ميشود مطرح گردد .
راستي چرا ؟
بخش مهمي از بيماري هاي مغز واعصاب را تنها با بررسي مايع نخاع ميتوان تشخيص داد . مايع مغزي نخاعي مايعي أست كه دور مغز را فرا گرفته و با داخل مغز در يك ارتباط دايمي أست . نه تنها بيماري هاي بسياري تنها علامت اختصاصي شان در اين مايع أست بلكه فشار مغز هم بطور ساده يعني فشار همين مايع كه با ال پي محاسبه ميشود بعلاوه در بسياري از موارد كه تركيب عناصر اين مايع تغيير نكرده و فشار آن هم تغييري نشان نميدهد تنها گرفتن بخشي از آن باعث بهبودي علايم شده راهگشاي اقدامات بزرگتر مثل گذاشتن شنت براي تخليه دايمي مايع نخاع ميباشد .
ميگويند اگر شما در يك بيمارستان يا يك شهر هرروز از سه يا چهار كودك مايع نخاع بگيريد و همه آنها دال بر مننژيت باشند شما كار خود را درست انجام نداده ايد شما بايد تعدادي مايع نخاع نرمال هم داشته باشيد تا مطمين باشيد همه مننژيت ها را ال پي كرده و تشخيص داده ايد . بنابر اين نگرفتن مايع نخاع در بسياري از موارد يك خطاي آشكار پزشكي أست كه اگر احيانا بيمار مننژيت داشته باشد با هيچ عذري قابل بخشش نيست .
اما آنچه كه باعث شده كار ال پي بِه ستوني با انتشار عمومي بكشد تصورات غلطي أست كه در مورد اين اقدام بسبارضرورري وجود دارد و در عمل بِه كاهش انجام آن منجر شده كه قطعا مغاير با سطح سلامت عمومي أست .از آن مهم تر اينكه با نگاهي بِه ابعاد مختلف ال پي بِه راحتي ميتوان چشم اندازي از مسايل و مشكلات پزشكي مدرن و در كل مدرنيته در مواجهه با تصورات و ريشه هاي كهن بِه دست آورد ؛
بسياري از مردم گرفتن مايع نخاع را كاري بسيار پر خطر بِه حساب مي آورند و بِه انحا مختلف با انجام آن مخالفت ميكنند . اين برداشت از تصورات غلطي كه پيرامون گرفتن مايع نخاع شكل گرفته است سرچشمه ميگيرد .
در گذشته هاي دور وقتي فلج اطفال هنوز واكسبناسيون عمومي نداشت و بسياري از كودكان مبتلا بِه فلج اطفال ميشدند . بعد از چند روز وقتي تب بِه بالاترين حد خود رسيد ناگاه كاملًا افت ميكند و يك يا چند اندام همزمان فلج ميشود .ريشه افسانه" آمپول عوضي " و "گرفتن آب كمر "و فلج در همين همزماني قطع تب و فلج اندام أست .بسياري از مبتلايان بِه فلج اطفال ( كه اين روزها با واكسيناسيون موفق بسيار كم شده ) داستان خود را با دكتر ناجوانمردي شروع ميكنند كه آب كمر آنها را گرفت و فلج شدند . حال آنكه در اكثريت مطلق بيماران انجام ال پي كاملا بي خطر أست و حتي در صورت بروز كاهش فشار مغز و سردرد هم اين علايم گذراست و خطري ايجاد نميكند .
تعرفه انجام ال پي در تعرفه هاي موجود هم احتمالا تحت تاثير يكي از همين افسانه هاست . دستمزد گرفتن مايع نخاع حتي از يك ويزيت ساده هم كمتر أست . گويي تعرفه گذار ميخواسته با اين تعرفه مانع كاري بشود كه بسيار زيان آور أست و پزشكان با لذت مرموزي نيمه شب ها ميخواهند آن را انجام دهند !! گرفتن مايع نخاع همواره كار آساني نيست پيدا كردن راه ورود سوزن بخصوص در افراد چاق كار بسياردشواري أست بخصوص اگر بيمار همكاري نكند و بخصوص در شرايطي كه بيمار و همراهان تلقي بسيار بدي دارند و ميترسند .و اضطراب و نگراني زيادي براي طبيب ايجاد ميكند . اين تلقي ها و اين تعرفه بسيار پايين باعث شده آمار ال پي در كشور ما پايين باشد . و در بسياري از موارد تصور ميكني پزشكان هم از اين تصورات بدشان نمي آيد و با عدم رضايت بيمار بِه ال پي از اين كار سخت معاف ميشوند .و گاه با استفاده از مشاورات و اقدامات ديگر تلاش ميكنند از زير بار آن شانه خالي كنند يا بِه نحوي آن را بِه تعويق بياندازند .در واقع پشت ترس و نلقي منفي بيمار پنهان شوند .
ال پي ،ضرورت انجام آن با تمام اهميتي كه در بسياري از بيماري هاي مغز دارد و كاهش ملموس در انجام آن وتقليل اين كار بِه بيمارستان هاي دانشگاهي يكي از نمونه هاي بحران سلامت و بحران مدرنيته در كشور ماست .

https://t.me/bzyad
ياد آوري از گذشته #
گلی برای.......
 
 فقط برای تجدید نسخه امده  . مادر را نیاورده .اما یک  غنچه رز زیبا  در دست دارد .
"اقای دکتر این را مادر برای شما داده "
. از جا بلند میشوم  و گل سرخ زیبا را که ساقه ای بلند دارد در گلدان خالی بلور روی قفسه میگذارم. نمیتوانم  شوق و ذوق بیش از حد خود را پنهان کنم .او که شوق زیاد مرا می بیند ادامه میدهد .
"خودش برای شما چیده "
"با کدوم دست ؟"
"با همون دستی که فلج بود ...البته ... گل را نشون داده  ما هم کمک کردیم ."
حالا دیگر برخودم مسلط  هستم . اگرچه  هنوز شوق زیادی در خود احساس میکنم  اما میتوانم انرا بروز ندهم .
"اقای دکتر میشه یک سوالی بپرسم "
"البته "
" یک خورده زیادی برای یک شاخه گل خوشحال نشدین ؟ چرا ؟ "
"خب  برای اینکه این اتفاق زیاد پیش نمی اد .برای ما  کسی گل نمی اره ".
دفترچه  نوشته شده را  میدهم ."بفرمایید " باز هم همان  قیافه رسمی  مختصری عبوس  پشت عینک !.
 پیرزن را اما خوب به یا د می اورم  هنوز به هشتاد نرسیده  ولی چیزی هم نمانده . یک ماه واندی در بیمارستان  بستری بود دو هفته در اغما ودوهفته هم با فلج اندام  سمت راست با اختلال تکلم بی اختیاری ادراری، یک دوره عفونت تنفسی با نارسایی تنفسی  خطرناک که  باعث تنفس مصنوعی  گردید و یک دوره خونریزی گوارشی که تا افت شدید فشار خون پیش رفت ولی نهایتا  بهبودی یافت واز بیمارستان مرخص شد منتهی با همان فلج نیمه راست و اختلال تکلم در حال بهبودی و البته با دستور فیزیوتراپی و حالا میتواند به شاخه گلی زیبا اشاره کند زیبایی ان را دریابد و به طبیبش حواله دهد .
  همسایه ما جراح بینی است . پزشک  برجسته و در کار خود ماهری است . مطب او همیشه اکنده از گل است گل هایی به غایت زیبا و خوشبو  که رایحه انها همیشه تا شعاعی از راهروهای ساختمان پزشکان را پر میکند . گل هایی  به پاس زیبایی اهدایی، یا انچه که به عنوان زیبایی پذیرفته شده است . مردم قدر زندگی و زیبایی را به خوبی میشناسند و خوب به جا می اورند . اما برای طبیبان احتضار انها که در ملتقای مرگ و زندگی کار میکنند انهایی که یاد اور شب هایی تلخ پشت در ای سی یو ها هستند معمولا کسی گل نمی اورد .  ان ها مجبورند تمام سنگینی تقدیر را روی شانه های خود بگذارند  و هم چنان با چهره ای رسمی و عبوس   توضیحات کاری خود را که در بسیاری از موارد جواب های منفی ، خبرهای بد ، اوضاع نامتعین و...هستند به اطلاع انان که پشت در ای سی یو هستند يا با نگراني تو را مينگرند برسانند .ودر نهایت انچه که موفقیتی بزرگ به حساب می اید دست و پایی است همچنان فلج اما زنده !چند صباحی کوتاه اما گرانبها ...چیزی که همواره این ابهام را در ذهن بستگان حتی خود پزشکان باقی میگذارد .که "راستی ایا بیش از این مقدور نبود ؟"موضوع این نیست که انچه که از زندگی نجات داده شده است چیزی بی ارزش است . زندگی تنها فعالیتی که در دو ماراتون یا پرش اسکی  یا بینی سربالا تبارز می یابد نیست . طبیبان احتضار میتوانند زیبایی زندگی و لطف خداوند را حتی در دست ناتوانی که به شاخه ای گل اشاره میکند  یا گلویی که با لذت لقمه نانی را فرو میدهد نیز نظارره کنند . یا تلولو افتاب را بر صندلی چرخدار بیازمایند . چرا که انها در همین جا در همین لبه تیغ ، همین ملتقای مرگ و زندگی است که با بیماران زندگی میکنند! . گل را خیالی نیست .. آنها بخشي از مصيبتند از خاطرات تلخ ،تلخ ترين آنها . اندوهی هستند که به نوعی التزام کاری  فرو خورده شده و پشت چهره ای بی حالت  مخفی گردیده است  . اندوهی که گاه  پس از عبور از بحران ها و ماجراهای خطرناک  و گذشت هفته ها  بستری در ای سی یو در ربسیاری از موارد به دنبال مرگ ناگزیر بیمار دست میدهد. تنها متخصصین مغز و اعصاب هم نیستند بسياري پزشكان در بسياري از مواقع طبيب احتظار هستند .نه تنها کسی برای ما گل نمی اورد ، کسی به فکر تسلیت ما هم نیست .کسی  با خود نمی اندیشد انوقت که پیدا نیستی  انوقت که ماسکی عبوس تر از همیشه زده ای شاید چیری قابل گفتن نداری یا از چیزی که نمیتوان گفت میگریزی  یا انوقت که دعوامیکنی  شاید از برخورد با تقدیر خاراسنگ درمانده ای که پرخاش میکنی . شاید ان موقع که در جواب "چه خواهد شد" جوابی نمیدهی  واقعا نه تو و نه هیچ کس دیگر  نمیداند که چه خواهد شد!!   کسی تورا به عنوان ادمیزاد به رسمیت نمیشناسد !تو ماشین دارو واطلاعاتی .وقتی که برای بیمار رو به مرگ، بیمار  بسیار حیاتی  تو  از عزیزی " سفارش  " می اورند  یعنی تا بحال اخرین تلاش را نکرده ای یعنی  بیشترین تلاشت به سفارشی بند است و........ .
 
 حالا دارم به گل بسیار زیبایی که تا کمر در اب فرورفته  و از پشت گلدان بلور درخششی بسیار زیبا دارد مبنگرم و لذت میبرم و با خود میگویم "بس است دیگر  بس است ا فکارهای  گلایه امیز  نسبت به بیماران و حسادت به همکاران !حالا از همین شاخه گلی که هست لذت ببر "

https://t.me/bzyad
د خبرها بود كه روازاده طبيب سنتي معروف و از سردمداران ضد علم كه ظاهرا مدرك پزشكي عمومي هم دارد بطور دايم از كار پزشكي محروم شد اگر چه معلوم نيست تا چه حد اين حكم مانع از فعاليت هاي غير پزشكي -سنتي -او خواهد شد ولي مطلبي كه چندي پيش در مورد ايشان نوشته بودم و جوابيه اي كه ايشان طبق قانون مطبوعات در روزنامه شرق چاپ كرد يادم آمد اين دو مطلب را در كانال ميگذارم
روا زاده و دیگران

روز گذشته "دکتر علویان"رئیس جدید نظام پزشکی تهران"روازاده "یکی از معروف ترین طبیبان به اصطلاح سنتی را که علیرغم داشتن شماره نظام پزشکی ، عجیب ترین اظهار نظرها را منتشر می‌کند طی فرمانی به اتهام تخریب اذهان عمومی و سنگ اندازی در درمان کرونا به دادستانی نظام پزشکی احضار کرد.
این رفتار قانونی ساده اما مغفول مانده قدم گذاشتن در راهی صحیح در دفاع از عقلانیت در کار طب محسوب می‌گردد و تا همین جا مورد تحسین و تشکر است.
پیش تر هم چنین احضار ها و شکایاتی صورت می‌گرفت حتی برای روازاده احکامی هم صادر شده است اما گویا اهمیت نمادین این پیگرد به درستی شناخته شده نبود، موضوع انعکاس زیادی پیدا نمی‌کرد و تبلیغاتی صورت نمی‌گرفت. این بار اما با انتشار گسترده این فرمان بنظر میرسد اهمیت موضوع از این زاویه هم درک شده باشد با این امید که انتشار گسترده تر اخبار پرونده و محکومیت احتمالی و تکرار آن در موارد و مصداق های دیگر موید این موضوع باشد
هدف اصلی این احضار ها و محکومیت های احتمالی تنبیه یک طبیب خاطی و پیمان شکن نیست بلکه بیش از آن تنویر افکار عمومی است . افکار عمومی ای که شاهدیم حتی در قشر تحصیلکرده ما هم به شدت آلوده به تصورات غیر عقل گرایانه در مسائل سلامت است ودر بهترین حالت موضعی لاادری گرایانه در مقابله علم با شبه علم می‌گیرد و به گمان خود در بین دو گروه مدعی درمان، بی‌طرفانه قضاوت می‌کند. قشر تحصیلکرده ای که عموما تحصیلات "دانش" گاهی دارد در دفاع از دانش تعلل می‌کند. احصار و محاکمه مدعیان شبه علم بیشترین تاثیر را در زدودن ابهامات در اذهان عمومی خواهد داشت و باعث اطمینان عمومی به دانش طب خواهد شد . آری هدف اصلی زدودن عقل گریزی در سطح جامعه است. این از مهم ترین اهداف هر دولت و حاکمیت مدرن میباشد. و بی تردید محدود به کار طب هم نخواهد ماند. پس هیچ مسئولی هم نمی‌تواند در برابر آن بی تفاوت باشد. بعلاوه وقتی که احضاریه و بازخواست در مورد نقش روغن حنظل ( به گفته روازاده) در درمان کرونا موضوعیت می‌یابد و تحقق می‌پذیرد بی تردید صاحبان سایر دستورالعمل های مقابله با کرونا هم که همین قدر با دانش زاویه دارند اما توسط افراد ظاهر الصلاح و با امضای مراجع رسمی منتشر شده اند به طریق اولی باید مورد باز خواست قرار گیرند از اینها همه مهم تر اینکه پرسش از پزشکان دیگری که در فضایی دیگر تصمیمات غیر علمی، سیاسی یا منفعت طلبانه برای اداره سیستم سلامت کشور گرفته اند یا می‌گیرند هم موضوعیت پیدا می‌کند. آیا خوف از امتداد اجتناب ناپذیر این نوع نگاه به مسائل مهم تر در مغفول ماندن این پیگرد های بدیهی یا عدم انتشار گسترده خبر آنها بی تاثیر نبوده است؟
گاه برخی مبگویند مگر نظام پزشکی چکار می‌تواند بکند؟ باید گفت اقتدار زمین مانده نظام پزشکی مثل هر اقتدار دیگری نیازمند نوعی اعتبار یابی در عمل است یعنی چنین احضار و پیگیری هایی است که باعث تقویت توان سازمان خواهد بود. اقتدار یک سازمان صنفی مردمی چیزی نیست که به او ببخشند یا اورا از آن محروم کنند نیرویی است که یا در جریان عمل پیدا می‌کند یابا انفعال از دست می‌دهد . بعلاوه اقتدار معنوی سازمان، که در احضار افراد بر اساس شماره نظام پزشکی ، یعنی سوگندی که خورده اند هم نمود پیدا می‌کند برای خادمینی که پیمان خدمت بسته اند اهمیت و ابهت اخلاقی اندکی ندارد. پزشکان و جامعه پزشکی همچون یک موجود اخلاقی به تصویری که از آنها در نظرگاه مردم و همکاران پرداخته می‌شود زنده هستند و چه بسا چنین داوری اخلاقی تخصصی ای مطلوب وجدان های بیدار هم باشد چنین اقتداری می‌تواند نیرویی بارها بیشتر از هر اقتدار قانونی داشته باشد .اما اقتدار سازمان تنها با پزشکان سرو کار ندارد سازمان نظام پزشکی به عنوان مدافع و کلید دار اصلی حریم سلامت در کشور وظیفه دارد از هر غیر پزشکی هم که مرتکب هرگونه دخالت سنتی و غیر سنتی در کار پزشکی گردیده سلامت عمومی و قداست حرفه پزشکی را خدشه دار کرده به محاکم عمومی شکایت کند پشتیبانی عرصه عمومی را خواستار گردد و اخبار آن را -به دلایل پیش گفته - بطور مرتب به اطلاع عموم برساند
جامعه پزشکی و رسانه های آن ضمن نقد بی تعارف تمام روند های ناصوابی که در سیستم سلامت مشاهده می‌شود باید از هرگام کوچک هم حمایت کرده بطور جدی خواستار ادامه آن شوند بنابر این همه ما بی‌صبرانه منتظر اخبار بیشتر در زمینه پیگرد روازاده و امتداد آن تا مصداق های مهم تر هستیم.

https://t.me/bzyad
يادداشت روز دوشنبه شرق

محروميت روازاده
يكي از مهم ترين اخبار سلامت در هفته گذشته دستورالعمل وزارت بهداشت براي محروميت كامل و دائم روازاده از كار طبابت در سراسر كشور بود .
اين حكم في نفسه اهميت زيادي دارد اما پيرامون آن مسايلي چند هست كه بايد بِه آنها پرداخت .
اهميت اين حكم بيش از محروميت احتمالي روازاده در اثر تبليغاتي آن بر عليه شبه علم در نظر گاه عموم ميباشد .
ترديد نيست كه اقبال بِه طب سنتي و هر آنچه كه غير علمي أست در كشور ما ريشه در تاييد دولتي و تاسيس نهاد هايي دارد كه بر اساس قانون در كشور ما در دهه هاي اخير تاسيس شده اند . بسياري از تحصيلكردگان هم نميتوانند بپذيرند در جامعه اي با اين همه مشكلات سلامت ، نهادهايي يك سره بي ثمر و بدون نتايج اثبات شده علمي ، قارچ گونه سر بر آورده باشند بنابراين وسعت نظر را در نوعي عدم سو گيري بين دو شيوه درمان در كشور يافته در برابر شبه علم بيطرفي اتخاذ ميكنند .
محكوميت روازاده كه نظراتش تنها از نظر ظاهر غير قابل قبول تر بِه نظر ميرسند ولي در اصل ريشه در همان زمينه هاي غير علمي دارد ميتواند ريشه هاي شبه علم در اشكال ظاهر الصلاح تر وودر نتيجه خطرناك ترش را هم در اذهان عموم خدشه دار كند .
في الواقع مسيوليت ووظيفه نهاد هاي پزشكي شامل انجمن ها و خود نظام پزشكي تنها همين تاييد و مشروعيت بخشي يا تكذيب و سلب مشروعيت در نظر گاه عموم ميباشد . وظيفه اي كه بِه گمانم تاكنون چندان جدي گرفته نشده و تنها از زاويه تنبيه بِه آن نگريسته شده أست . در جايي كه همه چيز بِه قضاوت نهايي مردمي بستگي دارد كه بسياري از ايشان تحصيلات دانشگاهي دارند مخالفت صريح نهاد هاي مستقل و دانش محور و محكوميت قاطع شبه علم بيشترين تاثير در تقويت دانش در كشور را دارد كه البته مستلزم عدم وجود كوچكترين ترديد در اذهان مسيولين اين نهاد هاست .
اينكه آيا اين محكوميت منجر بِه قطع فعاليت هاي روازاده خواهد شد يا نه معلوم نيست چراكه كارهاي او در قالب پزشكي متعارف كه وزارت بهداشت بر آن نظارت ميكند نيست . معلوم نيست حد و مرز علم و شبه علم در كارهايي كه ساير پزشكان سنتي انجام ميدهند كجاست ؟ معلوم نيست تنها روغن حنظل در كرونا بي تاثير أست يا اظهار نظر هاي رايج در مورد طبايع و اخلاط آدميزاد هم غير علمي هستند . معلوم نيست ملاك اظهار نظر در مورد كارهاي سنتي و انچه در دانشكده هاي پزشكي آموخته نميشود كدام أست ؟ معلوم نيست غير پزشكاني كه بِه كار درمان هاي غير علمي ميپردازند چگونه از كار باز داشته خواهند شد ؟ معلوم نيست آيا تنها محروميت از طبابت (كه خودش هم انجام نميدهد ) كافي أست يا سالها مداخله در كار درمان بيماران مختلف ايجاد عوارض گوناگون و حداقل تاخير در شروع درمان با سست كردن ارتباط طبيب و بيمار هم مستوجب مجازات هاييست ؟ آيا بدون شاكي خصوصي در جامعه اي بدون دولت مدرن فارغ از قاعده چند هزار ساله حمورابي-چشم در برابر چشم - اينگونه موارد ميتوان ورود ونظارت كرد ؟ اگر با اين منطق جلو برويم بايد پرسيد تكليف با سيستمي كه پژوهشكده تاسيس كرد اما چشمان خود را بر آموزش طبيب سنتي كه تحويز ميكند بست چيست ؟ همين امروز تلفن بزنيد ميتوانيد از يك طبيب سنتي وقت بگيريد كه شماره نظام پزشكي دارد چگونه ميتوانيد مطمين باشيد دستورات او درست ومفيد اما روغن حنظل غير علمي و مضر ميباشد ؟
در نهايت چه كسي پاسخگوي اشتغال اين همه پزشك تحصيلكرده بِه كارهايي غير علمي أست ؟ آن هم در شرايطي كه مهاجرت پزشكان بِه هر دليل بيداد ميكند و خود مسيولين هم به دليل كمبود پزشك در كار افزايش ظرفيت هاي آموزش پزشكي بدون در نظر گرفتن امكانات كشور ميباشند .

https://t.me/bzyad