يادداشت روز دوشنبه شرق
نامهای به یک همکار
همکار ارجمند جناب آقای دکتر پزشکیان
با عرض سلام و احترام. حضرتعالی بهعنوان یک استاد پیشکسوت جراحی قلب، بیش از هر فرد دیگری اطلاع دارید که وظایف اجتماعی پزشکان، اگر نه بیش، اما حداقل به اندازهی وظایف درمانی ایشان اهمیت دارد و در سوگندنامهی پزشکی هم مستتر است.
قبول مسئولیتهای سیاسی توسط پزشکان، اگرچه از وظایف درمانی ایشان میکاهد، اما به همان میزان بر مسئولیتهای اجتماعی ایشان بهعنوان پزشک میافزاید. پزشکان در مسائل اجتماعی قادر به رؤیت و درک مصالح سلامت و ظرائف حالات مردم و جامعه به گونهای هستند که برای غیرپزشکان به آن آسانی مقدور نیست. پزشکان در دوران عمومی باید اطلاعی از همهی حوزهها، شامل پزشکی اجتماعی، اخلاق پزشکی و روانپزشکی، پیدا کنند و این مسئولیتی بزرگ در ایفای وظیفهی سیاسیشان، هرگاه بر آن تکیه زنند، بر دوش آنان میگذارد.
همکار ارجمند، بهعنوان یک همکار، بر خود لازم میدانیم یک بار دیگر وظیفهی اجتماعی شما را بهعنوان یک پزشک و در عین حال بالاترین مقام اجرایی کشور یادآور شویم.
پزشکان نیازمند آزادی، اقتدار و امنیت در خدمترسانی به مصدومان اخیر و آینده در حوادث خیابانی هستند. مصدومانی که، همانگونه که شما درک میکنید، به دلیل تحریکاتی که مشکلات معیشتی، اجتماعی و روانی خود و دیگری (از طریق سلولهای آینهای) بر سیستم لیمبیک (سیستمی که واکنش هیجانی فرد را تعیین میکند) ایشان میگذارد، به خیابان آمدهاند، یا در آرزوی ایرانی آباد، همراه با عدالت اجتماعی و فارغ از فساد بودهاند؛ جایی که بتوانند در رسیدن به ایدهآلهایشان هر آنچه در توان دارند به عمل آورند.
مشارکت اجتماعیای که میدانید و بارها گفتهاید، ممنوع و مسدود شده است. شما میدانید آموزش سیاسی، آن هم به شکل عملی، از بنیادیترین آموزشها برای ساخت و کار ذهن انسان مدرن است. بنابراین درک میکنید که رفتار شورشگرانهی سیاسی ناشی از مرگ امید، انسداد همهی منافذ برای فعالیت سیاسی و، از همه مهمتر، ممانعت از آموزش سیاسی نسل پشت نسل از طریق تعطیل تمام نهادهای مستقل سیاسی است که میتوانستند نوعی کارآموزی و کسب تجربهی عملی برای فعالیت سیاسی جوانان باشند.
شما بهعنوان یک پزشک، بیش از هر فرد دیگری درک میکنید که انسان به هنگام خشم و در تنگنا، هر چیزی به زبان میآورد و ایدهآلهایش را بر تنها محملهای موجود مینشاند. خشم و طغیانی که خشونتطلبان از هر دو سو آن را دستمایهی مطامع خود قرار میدهند.
شما بهعنوان یک پزشک درک میکنید که مصدومان نیاز به مراقبت سریع، تزریق خون و سرم و اعزام فوری به بیمارستان دارند که در شرایط موجود، خود مستلزم احساس امنیت کادر درمان در درمان و مصدومان در مراجعه به درمانگران است. شما میدانید که پزشکان بر اساس آخرین سوگندنامهی خود موظفاند ابتدا از جان خود و همکارانشان حفاظت کنند؛ همانگونه که میگویند به هنگام سقوط هواپیما، ماسک را اول به صورت خود بگذارید، بعد فرزند.
شما میدانید مداخلهی درمانی در محیطهای غیردرمانی تا چه حد دشوار و پرمسئولیت است، بهخصوص زمانی که بیمار هر لحظه در حال مرگ باشد و پزشک هم آن کیفیت و استحکامی را که در بیمارستان دارد، نداشته باشد.
در چنین شرایطی، ایفای وظیفهی پزشکی به مراتب از زمانی که در هواپیما یا یک مکان عمومی دنبال پزشک میگردند دشوارتر است؛ نهتنها برای پزشکانی که برای انجام وظیفه باید آنجا باشند، نهتنها برای پزشکانی که تنها عبور میکردهاند، بلکه برای پزشکانی که خود در میان معترضان هستند.
چگونه میتوان شهامت مداخله در چنین شرایطی را به طبیب داد، آن زمان که در خود بیمارستان هم احساس امنیت نمیکند؟
همکار ارجمند، همکاران پزشک شما بهخوبی از دشواری وظیفهی سترگی که بر دوش شماست ، آنچه در این یادداشت برشمرده شد، موانع و دشواریهای آن، آگاهاند. اما یادآوری مجدد این مسئولیت پزشکی را به هر پزشکی که حالا مسئولیت سیاسی پیدا کرده، بهویژه در چنین بحران اجتماعی بیسابقهای، حداقل وظیفهی خود میدانند؛ بهخصوص که در روزهای پرالتهاب اخیر، نشانهی چندانی از اقدامات حضرتعالی در ایفای این وظیفهی اخلاقی، دستکم از نظر ظاهر، مشاهده نشده است.
در هر حال، آرزوی موفقیت در مسئولیتی که پذیرفتهاید برای شما داریم. امیدواریم در استفاده از توان و صداقتی که در هنگام انتخابات به رأیدهندگان و بخش مهمی از جامعهی پزشکی باوراندهاید موفق باشید و همه این اراده را رؤیت کنند.
https://t.me/bzyad
نامهای به یک همکار
همکار ارجمند جناب آقای دکتر پزشکیان
با عرض سلام و احترام. حضرتعالی بهعنوان یک استاد پیشکسوت جراحی قلب، بیش از هر فرد دیگری اطلاع دارید که وظایف اجتماعی پزشکان، اگر نه بیش، اما حداقل به اندازهی وظایف درمانی ایشان اهمیت دارد و در سوگندنامهی پزشکی هم مستتر است.
قبول مسئولیتهای سیاسی توسط پزشکان، اگرچه از وظایف درمانی ایشان میکاهد، اما به همان میزان بر مسئولیتهای اجتماعی ایشان بهعنوان پزشک میافزاید. پزشکان در مسائل اجتماعی قادر به رؤیت و درک مصالح سلامت و ظرائف حالات مردم و جامعه به گونهای هستند که برای غیرپزشکان به آن آسانی مقدور نیست. پزشکان در دوران عمومی باید اطلاعی از همهی حوزهها، شامل پزشکی اجتماعی، اخلاق پزشکی و روانپزشکی، پیدا کنند و این مسئولیتی بزرگ در ایفای وظیفهی سیاسیشان، هرگاه بر آن تکیه زنند، بر دوش آنان میگذارد.
همکار ارجمند، بهعنوان یک همکار، بر خود لازم میدانیم یک بار دیگر وظیفهی اجتماعی شما را بهعنوان یک پزشک و در عین حال بالاترین مقام اجرایی کشور یادآور شویم.
پزشکان نیازمند آزادی، اقتدار و امنیت در خدمترسانی به مصدومان اخیر و آینده در حوادث خیابانی هستند. مصدومانی که، همانگونه که شما درک میکنید، به دلیل تحریکاتی که مشکلات معیشتی، اجتماعی و روانی خود و دیگری (از طریق سلولهای آینهای) بر سیستم لیمبیک (سیستمی که واکنش هیجانی فرد را تعیین میکند) ایشان میگذارد، به خیابان آمدهاند، یا در آرزوی ایرانی آباد، همراه با عدالت اجتماعی و فارغ از فساد بودهاند؛ جایی که بتوانند در رسیدن به ایدهآلهایشان هر آنچه در توان دارند به عمل آورند.
مشارکت اجتماعیای که میدانید و بارها گفتهاید، ممنوع و مسدود شده است. شما میدانید آموزش سیاسی، آن هم به شکل عملی، از بنیادیترین آموزشها برای ساخت و کار ذهن انسان مدرن است. بنابراین درک میکنید که رفتار شورشگرانهی سیاسی ناشی از مرگ امید، انسداد همهی منافذ برای فعالیت سیاسی و، از همه مهمتر، ممانعت از آموزش سیاسی نسل پشت نسل از طریق تعطیل تمام نهادهای مستقل سیاسی است که میتوانستند نوعی کارآموزی و کسب تجربهی عملی برای فعالیت سیاسی جوانان باشند.
شما بهعنوان یک پزشک، بیش از هر فرد دیگری درک میکنید که انسان به هنگام خشم و در تنگنا، هر چیزی به زبان میآورد و ایدهآلهایش را بر تنها محملهای موجود مینشاند. خشم و طغیانی که خشونتطلبان از هر دو سو آن را دستمایهی مطامع خود قرار میدهند.
شما بهعنوان یک پزشک درک میکنید که مصدومان نیاز به مراقبت سریع، تزریق خون و سرم و اعزام فوری به بیمارستان دارند که در شرایط موجود، خود مستلزم احساس امنیت کادر درمان در درمان و مصدومان در مراجعه به درمانگران است. شما میدانید که پزشکان بر اساس آخرین سوگندنامهی خود موظفاند ابتدا از جان خود و همکارانشان حفاظت کنند؛ همانگونه که میگویند به هنگام سقوط هواپیما، ماسک را اول به صورت خود بگذارید، بعد فرزند.
شما میدانید مداخلهی درمانی در محیطهای غیردرمانی تا چه حد دشوار و پرمسئولیت است، بهخصوص زمانی که بیمار هر لحظه در حال مرگ باشد و پزشک هم آن کیفیت و استحکامی را که در بیمارستان دارد، نداشته باشد.
در چنین شرایطی، ایفای وظیفهی پزشکی به مراتب از زمانی که در هواپیما یا یک مکان عمومی دنبال پزشک میگردند دشوارتر است؛ نهتنها برای پزشکانی که برای انجام وظیفه باید آنجا باشند، نهتنها برای پزشکانی که تنها عبور میکردهاند، بلکه برای پزشکانی که خود در میان معترضان هستند.
چگونه میتوان شهامت مداخله در چنین شرایطی را به طبیب داد، آن زمان که در خود بیمارستان هم احساس امنیت نمیکند؟
همکار ارجمند، همکاران پزشک شما بهخوبی از دشواری وظیفهی سترگی که بر دوش شماست ، آنچه در این یادداشت برشمرده شد، موانع و دشواریهای آن، آگاهاند. اما یادآوری مجدد این مسئولیت پزشکی را به هر پزشکی که حالا مسئولیت سیاسی پیدا کرده، بهویژه در چنین بحران اجتماعی بیسابقهای، حداقل وظیفهی خود میدانند؛ بهخصوص که در روزهای پرالتهاب اخیر، نشانهی چندانی از اقدامات حضرتعالی در ایفای این وظیفهی اخلاقی، دستکم از نظر ظاهر، مشاهده نشده است.
در هر حال، آرزوی موفقیت در مسئولیتی که پذیرفتهاید برای شما داریم. امیدواریم در استفاده از توان و صداقتی که در هنگام انتخابات به رأیدهندگان و بخش مهمی از جامعهی پزشکی باوراندهاید موفق باشید و همه این اراده را رؤیت کنند.
https://t.me/bzyad
Telegram
یادداشتهایِ دکتر بابک زمانی
كانال بازنشرِ يادداشتهای منتشرشده
كوررنگي در سياست
بابك زماني
كوررنگي يك بيماري ارثي و البته لاعلاج است. بيمار كوررنگ دنياي سادهتري دارد تنها سياه و سفيد. كوررنگي در سياست ارثي نيست اما درمانش به همان حد دشوار است به علاوه مسري هم هست. تقليل دنيا به سياه و سفيد تصميم آسانتري براي زندگي هم هست. يا ميپذيريد با ميخروشيد. يا طغيان ميكنيد يا سر در آغل تسليم فرو ميبريد. در كوررنگي سياسي تنها نيازمند انتخابيد. نيازي به تعامل با هر آنچه ميبينيد، نداريد چون نهفقط رنگها محدودند بلكه تغيير هم نميكنند. انتخاب كردن راحتتر است تا تغيير دادن. همهچيز همانطوركه بوده، هست و خواهد ماند اين شماييد كه بايد نظرگاه خود را تعيين كنيد. اگر كسي بيست سال پيش حرفي زده يا موضعي گرفته است كه مطلوب شما نيست. او درواقع موقعيت خود را در نيمه سياه يا سفيد دنيا براي شما براي هميشه تعريف كرده است. هيچ تلاشي براي تغيير موضع او امكانپذير نيست تنها هر بار حرفي زد كه شما ممكن است بپسنديد، زود افشايش كنيد، دستش را باز كنيد وگرنه خلوص عقايد شما را خدشهدار خواهد كرد. وقتي سياهي آمد بايد بگذاريد بيايد وقتي همهجا را پوشاند آنوقت ممكن است به ناگهان همهجا سفيد شود چون جز اين دو رنگ ديگر رنگي وجود ندارد. تغيير يعني سفيد بودن و سياه شدن يا سياه بودن و سفيد شدن! كوررنگي سياسي يعني تنها ماندن در فعل سياسي به قيمت خلوص. اينهاست اصول جاودان كوررنگي. كسي كه كوررنگي ندارد از هر فرد و هر حركتي به نفع خود استفاده ميكند، ميكوشد رنگها را تغيير دهد و افراد را به خود جذب كند.
كوررنگ سياسي ارزش تغييرات جزيي يكذره زرد، يكذره قرمز، اندكي آبي را نميشناسد. خاكستري تنها يكذره كمرنگتر از سياه را هم به رسميت نميشناسد. آدمها را به اين رنگها متصل نميكند و وقايع را با رنگها و معناهاي مختلف نميبيند، وقتيكه سياهترين رفتار اداره امور را بر عهده ميگيرد، بازهم كوررنگي خود را در اين انتخاب سياهوسفيد و اين اشتياق عميق به سياهي، آنهم با سوداي سفيدي درك نميكنيم . حاصل اشتياق سوزندهاي در وجودمان كه به شيوهاي باستاني و ناگفتني و البته نامعقول شر مطلق را به خير مطلق پيوند ميزند. در اعماق وجود بي هيچ ترديدي مي انديشيم " بگذار خراب شود تا درست شود "
كوررنگي سياسي اما قابلسرايت هم هست. در امواج خرو شان اجتماعي آنگاه كه اعتماد به نفس حاصل از حضور در جمعيت انبوه ، در يك صدايي به جاي منطق مينشيند ممكن است بي انكه بدانيد كوررنگ بشويد . سالهاي سال در تمام شئون زندكي خود خاكستري حتي اگر يك لايه از سياه كمرنگتر بوده است را برگزيده ايد در اعماق وجود خود دم را غنيمت ميدانسته ايد .ميكفتيد دمي كه قرار است با سياه بگذرد چه بهتر كه با خاكستري. آري ممكن است اين شيوه زندگي شما بوده باشد تا روزي كه لشگر كوررنگان شما را با قاطعيت شكننده يا سياهيا سفيدشان در بر بگيرند. شبيخون غيرقابلتحملي كه اشتياقشان به رنگ سفيد شما را چنان در خود غرق خواهد كرد كه هر مخالفتي و هر رضايتي از طرف شما به رنگي امكانپذير اما كمتر از سياه هم شما را در نظر ايشان يكسره به اعماق سياهي فرو خواهد برد آنگاه بياختيار در ميان امواج كوررنگي كوررنگ خواهيد شد بدون آنكه بدانيد
https://t.me/bzyad
بابك زماني
كوررنگي يك بيماري ارثي و البته لاعلاج است. بيمار كوررنگ دنياي سادهتري دارد تنها سياه و سفيد. كوررنگي در سياست ارثي نيست اما درمانش به همان حد دشوار است به علاوه مسري هم هست. تقليل دنيا به سياه و سفيد تصميم آسانتري براي زندگي هم هست. يا ميپذيريد با ميخروشيد. يا طغيان ميكنيد يا سر در آغل تسليم فرو ميبريد. در كوررنگي سياسي تنها نيازمند انتخابيد. نيازي به تعامل با هر آنچه ميبينيد، نداريد چون نهفقط رنگها محدودند بلكه تغيير هم نميكنند. انتخاب كردن راحتتر است تا تغيير دادن. همهچيز همانطوركه بوده، هست و خواهد ماند اين شماييد كه بايد نظرگاه خود را تعيين كنيد. اگر كسي بيست سال پيش حرفي زده يا موضعي گرفته است كه مطلوب شما نيست. او درواقع موقعيت خود را در نيمه سياه يا سفيد دنيا براي شما براي هميشه تعريف كرده است. هيچ تلاشي براي تغيير موضع او امكانپذير نيست تنها هر بار حرفي زد كه شما ممكن است بپسنديد، زود افشايش كنيد، دستش را باز كنيد وگرنه خلوص عقايد شما را خدشهدار خواهد كرد. وقتي سياهي آمد بايد بگذاريد بيايد وقتي همهجا را پوشاند آنوقت ممكن است به ناگهان همهجا سفيد شود چون جز اين دو رنگ ديگر رنگي وجود ندارد. تغيير يعني سفيد بودن و سياه شدن يا سياه بودن و سفيد شدن! كوررنگي سياسي يعني تنها ماندن در فعل سياسي به قيمت خلوص. اينهاست اصول جاودان كوررنگي. كسي كه كوررنگي ندارد از هر فرد و هر حركتي به نفع خود استفاده ميكند، ميكوشد رنگها را تغيير دهد و افراد را به خود جذب كند.
كوررنگ سياسي ارزش تغييرات جزيي يكذره زرد، يكذره قرمز، اندكي آبي را نميشناسد. خاكستري تنها يكذره كمرنگتر از سياه را هم به رسميت نميشناسد. آدمها را به اين رنگها متصل نميكند و وقايع را با رنگها و معناهاي مختلف نميبيند، وقتيكه سياهترين رفتار اداره امور را بر عهده ميگيرد، بازهم كوررنگي خود را در اين انتخاب سياهوسفيد و اين اشتياق عميق به سياهي، آنهم با سوداي سفيدي درك نميكنيم . حاصل اشتياق سوزندهاي در وجودمان كه به شيوهاي باستاني و ناگفتني و البته نامعقول شر مطلق را به خير مطلق پيوند ميزند. در اعماق وجود بي هيچ ترديدي مي انديشيم " بگذار خراب شود تا درست شود "
كوررنگي سياسي اما قابلسرايت هم هست. در امواج خرو شان اجتماعي آنگاه كه اعتماد به نفس حاصل از حضور در جمعيت انبوه ، در يك صدايي به جاي منطق مينشيند ممكن است بي انكه بدانيد كوررنگ بشويد . سالهاي سال در تمام شئون زندكي خود خاكستري حتي اگر يك لايه از سياه كمرنگتر بوده است را برگزيده ايد در اعماق وجود خود دم را غنيمت ميدانسته ايد .ميكفتيد دمي كه قرار است با سياه بگذرد چه بهتر كه با خاكستري. آري ممكن است اين شيوه زندگي شما بوده باشد تا روزي كه لشگر كوررنگان شما را با قاطعيت شكننده يا سياهيا سفيدشان در بر بگيرند. شبيخون غيرقابلتحملي كه اشتياقشان به رنگ سفيد شما را چنان در خود غرق خواهد كرد كه هر مخالفتي و هر رضايتي از طرف شما به رنگي امكانپذير اما كمتر از سياه هم شما را در نظر ايشان يكسره به اعماق سياهي فرو خواهد برد آنگاه بياختيار در ميان امواج كوررنگي كوررنگ خواهيد شد بدون آنكه بدانيد
https://t.me/bzyad
Telegram
یادداشتهایِ دکتر بابک زمانی
كانال بازنشرِ يادداشتهای منتشرشده
Forwarded from یادداشتهایِ دکتر بابک زمانی
دو ١٩ بهمن و مرگ قطعي فدا
نوزدهم بهمن همزمان سالروز دو واقعه بزرگ در تاريخ معاصر ايران است دو واقعه اي كه به هم شباهت هاي فراوان دارند و تاثيري بي مانند بر روح و جان ايرانيان گذاشتند تأثيري كه هنوز ادامه دارد و چشم اندازي از بي اثري آن هم وجود ندارد
در نوزدهم بهمن ١٣٤٩ گروهي از جوانان تحصيلكرده ايراني در حالي كه درحال تداركات شروع قيام مسلحانه از جنگل هاي گيلان بودند قبل از آنكه اقدام به شروع قيام خود بكنند با نيروهاي حكومت درگير شدند بسياري كشته شدند جز چند نفر كه هنوز هم در قيد حيات هستند كسي زنده نماند
تيوري مايويستي محاصره شهرها از طريق روستاها و پيروزي خيره كننده فيدل كاسترو و چه گوارا و ارتباط نزديك با رزمندگان فلسطيني بي ترديد در اين ماجراجويي بي تاثير نبود اما تنها راه نديدن بديهيات تفاوت ايران با كوبا و چين ورفلسطين ووانجام چنين اقدامي اين بود كه عقل سليم را كنار بگذاريد و ذهن خود را اكنده كنيد از سطحي ترين برداشت هاي مكانيكي از ماركسيسم و اطلاعي هم از مجادلات بين ماركسيست ها و آنارشيست ها در يكصد سال اخير نداشته باشيد و البته در جامعه اي زندگي كنيد كه هيچ گونه اطلاعي از تاريخ مجادلات فكري انقلابيون وجود نداشته باشد و به مدد اعليحضرتين رضا ومحمد رضا جامعه در بي خبري مطلق نگه داشته شده باشد
واقعه دوم مربوط ميشود به ١٩ بهمن ١٣٦٠ و مرگ موسي خياباني و گروهي از رهبران سازمان مجاهدين در كمين ج ا كه منازعات خونين اين گروه با حكومت مستقر را بطور عمده پايان بخشيد
يازده سال فاصله بين اين دورويداد را به تعبيري ميتوان دوران "فدا " ناميد دوراني كه وجه مشخصه آن ترجيح منافع جمع برفرد و فراتر از آن فداشدن فرد در پيشگاه منافع جمع است كه آن زمان "خلق " ناميده ميشد . بنابراين مهم ترين نقطه چرخش از منافع جمع يا "خلق " به منافع فرد يا " خود " ، آن هم به عميق ترين شكل ممكن همين تجربيات پوست و گوشتي اين يازده سال ميباشد .
فداييان سياهكل بسياريشان داراي تحصيلات عالي و از خانواده هايي مرفه و متوسط بودند . امكان كار وزندگي مرفه در سالهاي طولاني اي كه پيش رو داشتند غير قابل انكار است با اين همه مرارت هايي كه كشيدند خارج از حد تصور و تنها براي به اصطلاح خودشان " خلق " متحمل شدند .در يك مانور براي امادگي نظامي حميد اشرف جنگلي ها را در كلاردشت رها ميكند و براي دو هفته بعد با آنها در ارتفاعات اشكورات ييلاف رودسر قرار ميگذارد مرارتي كه ايشان در اين مسير تحمل ميكنند و شرح ان را خود حميد اشرف به تفصيل نوشته غير قابل تصور است خود او باور نميكرده اما همه آنها با اندكي تاخير سر قرار حاضر ميشوند .اگر چه حس غرور و جاه طلبي قطعا جاي ويژه اي در تصورات اينها داشته اما نميتوان كليت قضيه يعني فداي ديگري شدن را نديد احساسي كه از همان سالها در ميان مردم و جوانان رشد كرد و تاثير عميقي بر انقلاب ٥٧ و جريانات سالهاي بعد از آن گذاشت . همه آماده ميشدند فداي " ديگران" بشوند .
مجاهدين اما روشي بسيار ناپخته تر و خشونت اميز تر در پيش گرفتند رهبري سازمان به طرز بي احتياطاته اي بعد از انقلاب شروع به عضو گيري توده اي كرد و با وجود تم مذهبي و سيماي بظاهر دل نشين ، اضافه بر دلايل ديگر ،محبوبيت بسياري در ميان جواناني پيدا كرد . سازماني كه رشد بادكنكي غول اساييي پيدا كرده بود تحت تاثير فضاي تند انقلاب و ديد سطحي و مكانيكي رايج مشي ملايمي را كه گاه بنظر ميرسيد رهبري تصميم دارد پيش بگيرد هم نميپسنديد .سازمان مجاهدين كه عمدتا از تعدادي كادرهاي زندان تشكيل شده بود فرصت فعاليت تيوريك عميق پيدا نكرد حتي هيچ بحثي هم در مورد مشي چربكي و نبرد مسلحانه صورت نگرفت و هر صحبتي در اين زمينه را سازشكاري به حساب مي آورد بخصوص كه آن بخش ماركسيست شده كه جنايات غير قابل انكاري انجام داده بود ضمن رد اسلام مشي چريكي را هم نقد كرده بود .يعني اين دو موضوع به نحوي با هم مرتبط در نظر گرفته ميشدند تنها چنين پيش زمينه اي ميبايست وجود داشته باشد كه چند نفر مهندس زير چهل سال به ناگاه با اتكا به دختران و پسران جواني كه نميتوانستند تحارب سياسي درستي داشته باشند اعلام مبارزه مسلحانه با حكومت مستقر، مسلح به نيروي نظامي و اطلاعاتي عريض و طويل و پايگاه مذهبي و مردمي قوي ، بكند . نتيجه براي هر كس كه عقل متعارفي داشت پيشاپيش روشن بود و روشن بود كه اين عمل انتحاري اخرين تير بر دموكراسي نيم بندي خواهد بود كه در يكي دو ساله بعد از انقلاب پديد آمده بود . جاه طلبي و غرور قطعا در بسياري از اين مجاهدين با ناداني توام با توهم دانايي ، رقابت ميكرد اما هيج كس نميتواند ادعا كند كه بسياري از اينان سودائي بجز منافع ديگري داشته باشند
وقايع سال ٦٠ وبخصوص ١٩ بهمن سال ٦٠ كه نقطه چرخش مهمي در اين وقايع است مثل بسته شدن پرانتزي است كه در سال ٤٩ باز شده بود .
نوزدهم بهمن همزمان سالروز دو واقعه بزرگ در تاريخ معاصر ايران است دو واقعه اي كه به هم شباهت هاي فراوان دارند و تاثيري بي مانند بر روح و جان ايرانيان گذاشتند تأثيري كه هنوز ادامه دارد و چشم اندازي از بي اثري آن هم وجود ندارد
در نوزدهم بهمن ١٣٤٩ گروهي از جوانان تحصيلكرده ايراني در حالي كه درحال تداركات شروع قيام مسلحانه از جنگل هاي گيلان بودند قبل از آنكه اقدام به شروع قيام خود بكنند با نيروهاي حكومت درگير شدند بسياري كشته شدند جز چند نفر كه هنوز هم در قيد حيات هستند كسي زنده نماند
تيوري مايويستي محاصره شهرها از طريق روستاها و پيروزي خيره كننده فيدل كاسترو و چه گوارا و ارتباط نزديك با رزمندگان فلسطيني بي ترديد در اين ماجراجويي بي تاثير نبود اما تنها راه نديدن بديهيات تفاوت ايران با كوبا و چين ورفلسطين ووانجام چنين اقدامي اين بود كه عقل سليم را كنار بگذاريد و ذهن خود را اكنده كنيد از سطحي ترين برداشت هاي مكانيكي از ماركسيسم و اطلاعي هم از مجادلات بين ماركسيست ها و آنارشيست ها در يكصد سال اخير نداشته باشيد و البته در جامعه اي زندگي كنيد كه هيچ گونه اطلاعي از تاريخ مجادلات فكري انقلابيون وجود نداشته باشد و به مدد اعليحضرتين رضا ومحمد رضا جامعه در بي خبري مطلق نگه داشته شده باشد
واقعه دوم مربوط ميشود به ١٩ بهمن ١٣٦٠ و مرگ موسي خياباني و گروهي از رهبران سازمان مجاهدين در كمين ج ا كه منازعات خونين اين گروه با حكومت مستقر را بطور عمده پايان بخشيد
يازده سال فاصله بين اين دورويداد را به تعبيري ميتوان دوران "فدا " ناميد دوراني كه وجه مشخصه آن ترجيح منافع جمع برفرد و فراتر از آن فداشدن فرد در پيشگاه منافع جمع است كه آن زمان "خلق " ناميده ميشد . بنابراين مهم ترين نقطه چرخش از منافع جمع يا "خلق " به منافع فرد يا " خود " ، آن هم به عميق ترين شكل ممكن همين تجربيات پوست و گوشتي اين يازده سال ميباشد .
فداييان سياهكل بسياريشان داراي تحصيلات عالي و از خانواده هايي مرفه و متوسط بودند . امكان كار وزندگي مرفه در سالهاي طولاني اي كه پيش رو داشتند غير قابل انكار است با اين همه مرارت هايي كه كشيدند خارج از حد تصور و تنها براي به اصطلاح خودشان " خلق " متحمل شدند .در يك مانور براي امادگي نظامي حميد اشرف جنگلي ها را در كلاردشت رها ميكند و براي دو هفته بعد با آنها در ارتفاعات اشكورات ييلاف رودسر قرار ميگذارد مرارتي كه ايشان در اين مسير تحمل ميكنند و شرح ان را خود حميد اشرف به تفصيل نوشته غير قابل تصور است خود او باور نميكرده اما همه آنها با اندكي تاخير سر قرار حاضر ميشوند .اگر چه حس غرور و جاه طلبي قطعا جاي ويژه اي در تصورات اينها داشته اما نميتوان كليت قضيه يعني فداي ديگري شدن را نديد احساسي كه از همان سالها در ميان مردم و جوانان رشد كرد و تاثير عميقي بر انقلاب ٥٧ و جريانات سالهاي بعد از آن گذاشت . همه آماده ميشدند فداي " ديگران" بشوند .
مجاهدين اما روشي بسيار ناپخته تر و خشونت اميز تر در پيش گرفتند رهبري سازمان به طرز بي احتياطاته اي بعد از انقلاب شروع به عضو گيري توده اي كرد و با وجود تم مذهبي و سيماي بظاهر دل نشين ، اضافه بر دلايل ديگر ،محبوبيت بسياري در ميان جواناني پيدا كرد . سازماني كه رشد بادكنكي غول اساييي پيدا كرده بود تحت تاثير فضاي تند انقلاب و ديد سطحي و مكانيكي رايج مشي ملايمي را كه گاه بنظر ميرسيد رهبري تصميم دارد پيش بگيرد هم نميپسنديد .سازمان مجاهدين كه عمدتا از تعدادي كادرهاي زندان تشكيل شده بود فرصت فعاليت تيوريك عميق پيدا نكرد حتي هيچ بحثي هم در مورد مشي چربكي و نبرد مسلحانه صورت نگرفت و هر صحبتي در اين زمينه را سازشكاري به حساب مي آورد بخصوص كه آن بخش ماركسيست شده كه جنايات غير قابل انكاري انجام داده بود ضمن رد اسلام مشي چريكي را هم نقد كرده بود .يعني اين دو موضوع به نحوي با هم مرتبط در نظر گرفته ميشدند تنها چنين پيش زمينه اي ميبايست وجود داشته باشد كه چند نفر مهندس زير چهل سال به ناگاه با اتكا به دختران و پسران جواني كه نميتوانستند تحارب سياسي درستي داشته باشند اعلام مبارزه مسلحانه با حكومت مستقر، مسلح به نيروي نظامي و اطلاعاتي عريض و طويل و پايگاه مذهبي و مردمي قوي ، بكند . نتيجه براي هر كس كه عقل متعارفي داشت پيشاپيش روشن بود و روشن بود كه اين عمل انتحاري اخرين تير بر دموكراسي نيم بندي خواهد بود كه در يكي دو ساله بعد از انقلاب پديد آمده بود . جاه طلبي و غرور قطعا در بسياري از اين مجاهدين با ناداني توام با توهم دانايي ، رقابت ميكرد اما هيج كس نميتواند ادعا كند كه بسياري از اينان سودائي بجز منافع ديگري داشته باشند
وقايع سال ٦٠ وبخصوص ١٩ بهمن سال ٦٠ كه نقطه چرخش مهمي در اين وقايع است مثل بسته شدن پرانتزي است كه در سال ٤٩ باز شده بود .
Telegram
یادداشتهایِ دکتر بابک زمانی
كانال بازنشرِ يادداشتهای منتشرشده
Forwarded from یادداشتهایِ دکتر بابک زمانی
از آن پس نتيايج دردناك اين دهه كه تا عمق وجود و اعماق نا خود آگاه جمعي ما تاثير گذاشت باعث شد هرگونه تلاش براي منافع ديگري اقدامي عبث و بي حاصل و خطرناك تصور شود كلمه " خلق " كه زماني با افتخار بر پرچم و لگوي اين سازمان ها نقش بسته بود به دستاويزي براي خنده و تمسخر تبديل شد .حواناني كه با شروع انقلاب درس و زندگي خود را در امريكا و اروپا رها كرده به إيران مي آمدند برعكس حالا به مجرد مقابله با مشكلات راه خارج در پيش ميگيرند همه اطمينان پيدا كرده اند كه جز به منافع خود به هيج چيز نبايد بينديشي چيزي آنسو تر از خودت و نزديكانت اساسا وجود خارجي ندارد آنكه دم از مردم ميزند هم دروغ ميگويد و هم تظاهر ميكند !
و بدين ترتيب كشور از سرسخت ترين ، عاشق ترين و پاي كار ترين نيروهايش خالي شد نيروهايي كه در شرايط متعارف بايد كشور را ميساختند
آنچه از روحيه جمع گرايي باقي مانده بود هم در جنگ طولاني و خونين
عراق با ايران خرج شد .
آري ١٩ بهمن ٤٩ اولين و ١٩ بهمن ٦٠ آخرين ميخ تابوت جمع گرايي و ظهور و پيروزي مطلق فرد گرايي بود
https://t.me/bzyad
و بدين ترتيب كشور از سرسخت ترين ، عاشق ترين و پاي كار ترين نيروهايش خالي شد نيروهايي كه در شرايط متعارف بايد كشور را ميساختند
آنچه از روحيه جمع گرايي باقي مانده بود هم در جنگ طولاني و خونين
عراق با ايران خرج شد .
آري ١٩ بهمن ٤٩ اولين و ١٩ بهمن ٦٠ آخرين ميخ تابوت جمع گرايي و ظهور و پيروزي مطلق فرد گرايي بود
https://t.me/bzyad
Telegram
یادداشتهایِ دکتر بابک زمانی
كانال بازنشرِ يادداشتهای منتشرشده
يادداشت روز دوشنبه شرق
کلمات و حالات
یکی نوشته بود:
«من از احمد شاملو متنفرم ، اما این شعرش حرف ندارد…»
مدتهاست با خود فکر میکنم این پدیدهای را که این روزها هرچه بیشتر و بیشتر رواج مییابد، چه میتوان نامید:
Perplexity؟
Ambivalence؟
Alienation؟
Perplexity (سردرگمی)
Perplexity وضعیتی است که فرد با اطلاعات تازهای روبهرو میشود که چارچوب ذهنی قبلیاش را بههم میریزد و برای مدتی نمیتواند موضع روشنی بگیرد.
بیتردید، این وضعیت را میتوان پرپلکسیتی خواند:
کسی که سالها شاملو را خوانده، تحسین کرده، با «پریا» بزرگ شده، «آیدا در آینه» را دیده و عکس شاعر را بالای تختش آویزان کرده، حالا ناگهان، تحت تأثیر موجی که همهجا را فراگرفته، کلیتی نامتعین به نام «چپ» را عامل اصلی مشکلاتش میپندارد.
با اندکی تعجب درمییابد که شاملو هم تودهای بوده، برای بيژن جزني هم سروده، و تازه از هوشنگ ابتهاج هم خبر ندارد .
آگاهیاش شوکه میشود.
قضاوتش به حالت تعلیق درمیآید.
Ambivalence (دوگانگی عاطفی)
Ambivalence یعنی داشتن دو احساس همزمان اما متضاد نسبت به یک موضوع واحد:
عشق و نفرت
تحسین و انکار
«ازش بدم میآد، ولی شعرش عالیه.»
Alienation (ازخودبیگانگی هویتی–فرهنگی)
در این زمینه، ازخودبیگانگی به معنای جداافتادن فرد از سنتهای فکری و تاریخی خویش است؛
به این ترتیب که با معیارهای تازه و غالبشده، گذشتهی خود را ارزیابی میکند.
از میراث فرهنگیاش شرم میکند،
از خود فاصله میگیرد،
و میکوشد خود را سانسور کند.
بهجای فهم تاریخی شاملو، با معیار امروز او را قضاوت میکند.
میان نگاه گذشته و ارزشهای در حال گسترش گم میشود،
و با خود بیگانه میگردد.
هر سهی این واژهها تنها توصیف بخشهایی از واقعیتاند.
زبان، در بیان احساس واقعی انسان و اجتماعات، کم میآورد.
آنچه زندگی و تجربه میکنیم، همواره بیش از آن چیزی است که میگوییم.
از همین روست که من از هر سه واژه سود میبرم.
این وضعیتی فراگیر در جامعهی ايران است ؛
جامعهای که همزمان با گذشتهی خود درگیر است، معیارهای تازه را میآزماید، و در نوعی لَختی و بیوزنی فرهنگی به سر میبرد؛
تا آنجا که حتی در یک احساس انتزاعی، مثل لذت از یک شعر، نیز دچار تردید میشود.
تنها جامعهای در هراس—جامعهای که سالیان طولانی در اضطراب مداوم و پیشرونده زیسته و در نهایت، بهواسطهی خشونتی عریان، در شوکی عمیق فرو رفته—میتواند به چنین سطحی از دوگانگی، سردرگمی و ازخودبیگانگی برسد.
چگونه میتوان از این وضعیت عبور کرد،
بیآنکه آن را محکوم کنیم، تقدیس کنیم یا انکار کنیم؟
بیتردید، راه دستیافتن به بلوغ فرهنگی و سیاسی، از چنین گذرگاههای دشواری عبور میکند.
گذشته را نه میتوان انکار کرد،
نه میتوان تقدیس کرد،
نه میتوان صرفاً مایهی افتخار دانست.
گذشته، گذشته است؛
و تنها با بازگشت به حالوهوای تاریخی آن میتوان دربارهاش داوری کرد—اگر داوری اساساً محلی از اعراب داشته باشد.
نمیتوان به خوانشی تازه از انقلاب کبیر فرانسه رسید،
و سپس از ويكتر هوگو نفرت نفرت پیدا کرد،
اما همچنان در فهم و داوری بينوايان درماند
https://t.me/bzyad
کلمات و حالات
یکی نوشته بود:
«من از احمد شاملو متنفرم ، اما این شعرش حرف ندارد…»
مدتهاست با خود فکر میکنم این پدیدهای را که این روزها هرچه بیشتر و بیشتر رواج مییابد، چه میتوان نامید:
Perplexity؟
Ambivalence؟
Alienation؟
Perplexity (سردرگمی)
Perplexity وضعیتی است که فرد با اطلاعات تازهای روبهرو میشود که چارچوب ذهنی قبلیاش را بههم میریزد و برای مدتی نمیتواند موضع روشنی بگیرد.
بیتردید، این وضعیت را میتوان پرپلکسیتی خواند:
کسی که سالها شاملو را خوانده، تحسین کرده، با «پریا» بزرگ شده، «آیدا در آینه» را دیده و عکس شاعر را بالای تختش آویزان کرده، حالا ناگهان، تحت تأثیر موجی که همهجا را فراگرفته، کلیتی نامتعین به نام «چپ» را عامل اصلی مشکلاتش میپندارد.
با اندکی تعجب درمییابد که شاملو هم تودهای بوده، برای بيژن جزني هم سروده، و تازه از هوشنگ ابتهاج هم خبر ندارد .
آگاهیاش شوکه میشود.
قضاوتش به حالت تعلیق درمیآید.
Ambivalence (دوگانگی عاطفی)
Ambivalence یعنی داشتن دو احساس همزمان اما متضاد نسبت به یک موضوع واحد:
عشق و نفرت
تحسین و انکار
«ازش بدم میآد، ولی شعرش عالیه.»
Alienation (ازخودبیگانگی هویتی–فرهنگی)
در این زمینه، ازخودبیگانگی به معنای جداافتادن فرد از سنتهای فکری و تاریخی خویش است؛
به این ترتیب که با معیارهای تازه و غالبشده، گذشتهی خود را ارزیابی میکند.
از میراث فرهنگیاش شرم میکند،
از خود فاصله میگیرد،
و میکوشد خود را سانسور کند.
بهجای فهم تاریخی شاملو، با معیار امروز او را قضاوت میکند.
میان نگاه گذشته و ارزشهای در حال گسترش گم میشود،
و با خود بیگانه میگردد.
هر سهی این واژهها تنها توصیف بخشهایی از واقعیتاند.
زبان، در بیان احساس واقعی انسان و اجتماعات، کم میآورد.
آنچه زندگی و تجربه میکنیم، همواره بیش از آن چیزی است که میگوییم.
از همین روست که من از هر سه واژه سود میبرم.
این وضعیتی فراگیر در جامعهی ايران است ؛
جامعهای که همزمان با گذشتهی خود درگیر است، معیارهای تازه را میآزماید، و در نوعی لَختی و بیوزنی فرهنگی به سر میبرد؛
تا آنجا که حتی در یک احساس انتزاعی، مثل لذت از یک شعر، نیز دچار تردید میشود.
تنها جامعهای در هراس—جامعهای که سالیان طولانی در اضطراب مداوم و پیشرونده زیسته و در نهایت، بهواسطهی خشونتی عریان، در شوکی عمیق فرو رفته—میتواند به چنین سطحی از دوگانگی، سردرگمی و ازخودبیگانگی برسد.
چگونه میتوان از این وضعیت عبور کرد،
بیآنکه آن را محکوم کنیم، تقدیس کنیم یا انکار کنیم؟
بیتردید، راه دستیافتن به بلوغ فرهنگی و سیاسی، از چنین گذرگاههای دشواری عبور میکند.
گذشته را نه میتوان انکار کرد،
نه میتوان تقدیس کرد،
نه میتوان صرفاً مایهی افتخار دانست.
گذشته، گذشته است؛
و تنها با بازگشت به حالوهوای تاریخی آن میتوان دربارهاش داوری کرد—اگر داوری اساساً محلی از اعراب داشته باشد.
نمیتوان به خوانشی تازه از انقلاب کبیر فرانسه رسید،
و سپس از ويكتر هوگو نفرت نفرت پیدا کرد،
اما همچنان در فهم و داوری بينوايان درماند
https://t.me/bzyad
Telegram
یادداشتهایِ دکتر بابک زمانی
كانال بازنشرِ يادداشتهای منتشرشده
گفت و شنود
گفتم " متاسفانه اين روز ها بين برادر و برادر ، خواهر و برادر بين پدر و پسر هم در مورد مسايل روز اختلاف افتاده با هم دعوا ميكنند قهر ميكنند از گروه خارج ميشوند "
گفت " بله خوشبختانه همه دوباره دارند حرف ميزنند هر إنچه در ته دلشان هست ميگويند "
گفتم " خب دعوا ميشه اختلاف ميفته با هم قهر ميكنند "
گفت " زن و شوهر هم با هم دعوا ميكنند قهر ميكنند بعد آشتي ميكنند .زندگان با هم دعوا ميكنند آشتي ميكنند .مردگان كنار هم ميخوابند "
گفتم " يعني دعوا خوبه ؟ "
گفت " سر ارث و ميراث كه دعوا نميكنند روي آنچه تصور ميكنند درست است دعوا ميكنند براي ديگري "
گفتم " يعني ميگي دعوا خوبه ؟ "
گفت " موضوعش مهمه ،بستگي داره به اينكه براي منافع خودت دعوا ميكني با منافع ديگران ، آينده ، آيندگان ؟ "
گفتم " يعني ميگي اينها هبچ كدام براي منافع خودشون دعوا نميكنن؟"
گفت " چرا اتفاقا همان هم خوبه به آينده اميدوارند كه براي منافعشون دعوا ميكنن . تازه حرف ميزنن چاقو كه نميكشن كه ! "
گفتم " عجب رويي داري يعني ميگي اين فضاي مجازي وقت آدم ها را نميگيره بينشون اختلاف نميندازه اونها رو آدم هاي كوكي نميكنه "
گفت " عجب رويي داري نميبيني فضاي مجازي كيفيت زندگيت را تغيير داده ؟ پير مرد ها و پيرزنها را نميني كه با همين فضاي مجازي از تنهاي اي مرگ آور خلاص شدند ؟ نميبيني عليرغم همه مشكلات هر لحظه و هر جا با فرزندانشان در آنسوي دنيا زندگي ميكنند؟ نميبيني كه با همين فضاي مجازي همه با سرعت از همه چيز باخبر ميشن ؟"
گفتم " آخه اين روزها راجع به چيزي بحث ميكنن كه راه حل نداره معلوم نيست چي ميشه با اين همه خشونت "
گفت " يعني ميگي چند ده سال سر در لاك خود فروبردن نااميدانه يك كوشه كز كردن بهتره ؟ "
گفتم " واقعا يعني اميدي داري ؟ "
گفت " من كه مهم نيستم اما اونكه دعوا ميكنه فرياد ميزنه اعتراض ميكنه خطر ميكنه لابد اميدواره آدم نا اميد كه جيك نميزنه ! "
گفتم "ولي وقتي به در بسته خورد از اول هم نااميد تر ميشه "
گفت " اينم بهتر از سكوته . طرفت هركي باشه ميفهمه كه زنده اي ، جاده سنگلاخي ، اسفالت نيستي كه به راحتي بتونه از روت رد بشه آخرش تو راهم مجبوره در نظر بگيره ساكت باشي خودشه و خودش "
گفتم " بعد از اين با اين همه خشونت و تندي حالي براي كسي ميمونه ؟ كسي بيرون ميياد ؟"
گفت " بنظرم اون مردمي كه آنقدر اميد داشتن بازم اعتراض ميكنن ، خشونت شيوه مردم نبود ازش اجتناب ميكنن . شيوه اعتراض را هر بار بيشتر اصلاح ميكنن با تدبير و سياست با مسالمت بيشتر ، با هماهنگي بيشتر انجام ميدن .بالاخره راه را بيدا ميكنن. اونهايي كه ادامه ميدن عاقبت بهتري دارن از اونها يي كه نااميد ميشن ساكت ميشن يا فرار ميكنن "
گفتم " آخرش چي ميشه "
گفت " آخرش را خدا ميدونه بنظرم بايد بپرسي
چه بايد كرد ؟ تو مگر تحليل گر و پيشگويي كه ميپرسي چي ميشه ؟ ببين با عقل خودت - ونه با احساساتت - الان چكار بايد كرد ؟"
انتظار نداشت اما گفتم
"چكار بايد كرد ؟"
https://t.me/bzyad
گفتم " متاسفانه اين روز ها بين برادر و برادر ، خواهر و برادر بين پدر و پسر هم در مورد مسايل روز اختلاف افتاده با هم دعوا ميكنند قهر ميكنند از گروه خارج ميشوند "
گفت " بله خوشبختانه همه دوباره دارند حرف ميزنند هر إنچه در ته دلشان هست ميگويند "
گفتم " خب دعوا ميشه اختلاف ميفته با هم قهر ميكنند "
گفت " زن و شوهر هم با هم دعوا ميكنند قهر ميكنند بعد آشتي ميكنند .زندگان با هم دعوا ميكنند آشتي ميكنند .مردگان كنار هم ميخوابند "
گفتم " يعني دعوا خوبه ؟ "
گفت " سر ارث و ميراث كه دعوا نميكنند روي آنچه تصور ميكنند درست است دعوا ميكنند براي ديگري "
گفتم " يعني ميگي دعوا خوبه ؟ "
گفت " موضوعش مهمه ،بستگي داره به اينكه براي منافع خودت دعوا ميكني با منافع ديگران ، آينده ، آيندگان ؟ "
گفتم " يعني ميگي اينها هبچ كدام براي منافع خودشون دعوا نميكنن؟"
گفت " چرا اتفاقا همان هم خوبه به آينده اميدوارند كه براي منافعشون دعوا ميكنن . تازه حرف ميزنن چاقو كه نميكشن كه ! "
گفتم " عجب رويي داري يعني ميگي اين فضاي مجازي وقت آدم ها را نميگيره بينشون اختلاف نميندازه اونها رو آدم هاي كوكي نميكنه "
گفت " عجب رويي داري نميبيني فضاي مجازي كيفيت زندگيت را تغيير داده ؟ پير مرد ها و پيرزنها را نميني كه با همين فضاي مجازي از تنهاي اي مرگ آور خلاص شدند ؟ نميبيني عليرغم همه مشكلات هر لحظه و هر جا با فرزندانشان در آنسوي دنيا زندگي ميكنند؟ نميبيني كه با همين فضاي مجازي همه با سرعت از همه چيز باخبر ميشن ؟"
گفتم " آخه اين روزها راجع به چيزي بحث ميكنن كه راه حل نداره معلوم نيست چي ميشه با اين همه خشونت "
گفت " يعني ميگي چند ده سال سر در لاك خود فروبردن نااميدانه يك كوشه كز كردن بهتره ؟ "
گفتم " واقعا يعني اميدي داري ؟ "
گفت " من كه مهم نيستم اما اونكه دعوا ميكنه فرياد ميزنه اعتراض ميكنه خطر ميكنه لابد اميدواره آدم نا اميد كه جيك نميزنه ! "
گفتم "ولي وقتي به در بسته خورد از اول هم نااميد تر ميشه "
گفت " اينم بهتر از سكوته . طرفت هركي باشه ميفهمه كه زنده اي ، جاده سنگلاخي ، اسفالت نيستي كه به راحتي بتونه از روت رد بشه آخرش تو راهم مجبوره در نظر بگيره ساكت باشي خودشه و خودش "
گفتم " بعد از اين با اين همه خشونت و تندي حالي براي كسي ميمونه ؟ كسي بيرون ميياد ؟"
گفت " بنظرم اون مردمي كه آنقدر اميد داشتن بازم اعتراض ميكنن ، خشونت شيوه مردم نبود ازش اجتناب ميكنن . شيوه اعتراض را هر بار بيشتر اصلاح ميكنن با تدبير و سياست با مسالمت بيشتر ، با هماهنگي بيشتر انجام ميدن .بالاخره راه را بيدا ميكنن. اونهايي كه ادامه ميدن عاقبت بهتري دارن از اونها يي كه نااميد ميشن ساكت ميشن يا فرار ميكنن "
گفتم " آخرش چي ميشه "
گفت " آخرش را خدا ميدونه بنظرم بايد بپرسي
چه بايد كرد ؟ تو مگر تحليل گر و پيشگويي كه ميپرسي چي ميشه ؟ ببين با عقل خودت - ونه با احساساتت - الان چكار بايد كرد ؟"
انتظار نداشت اما گفتم
"چكار بايد كرد ؟"
https://t.me/bzyad
Telegram
یادداشتهایِ دکتر بابک زمانی
كانال بازنشرِ يادداشتهای منتشرشده
ترس و تروما
از ديدگاه نوروساينس
تجربهی زیستهی ترس
حال خوشی نداشتیم. هر لحظه انتظار یک صدای مهیب از آسمان، از زمین، از پنجره را میکشیدیم. گاه حتی میشنیدیم و احساس میکردیم صدایی را که وجود نداشت و هیاهویی را که هر لحظه در دل میتپید و میلرزاند.
در همین حال بودیم که ناگهان پنجره را باز کردیم به نوعی خشونت بیسابقه، وحشتناک و تکاندهنده. جوانان، زنان، کودکان و سالمندان بسیار، در یک شب به ضرب گلوله کشته شدند؛ گلولههایی ریز و فراوان که پاشیده میشد و گلولههایی سنگین و سوزان که میشکافت و میکشت. خون بر همهچیز پاشید و ترس بر همهجا مستولیتر شد.
ترس و اضطراب بر مغزهایی که در آرامش بودند مستولی نشد؛ بر مغزهایی ظاهر شد که از پیش نگران بمباران بودند، پیش از آن بمباران شده بودند، پیشتر تحت فشارهای زیادی برای دفاع از شیوهی زندگیشان قرار داشتند، پیش از آن…
ما دچار تروما نشدیم؛ ما سالهاست تروما را زندگی میکنیم!
این ترس و این تروما چه با ما میکند و با آن چه باید کرد، موضوع این یادداشت است.
تروما از نگاه عصب شناسي
اگر یک سلول عصبی را بهطور مکرر و با یک فرکانس ثابت تحریک کنید، بعد از مدتی میزان پاسخ الکتریکی به همان تحریک ثابت با پاسخ اولیه متفاوت خواهد بود. اگر این تحریکات مداوم را به مدت طولانیتری ادامه دهید، نهتنها پاسخ متفاوت خواهد بود، بلکه ساختار درون سلول عصبی هم برای همیشه تغییر خواهد کرد. به این «تجمع زمانی» (temporal summation) میگویند.
اگر یک دسته سلول عصبی را بهطور همزمان مورد تحریک قرار دهید، پاسخ هر سلول عصبی به همان تحریک ثابت متفاوت خواهد بود. به این میگویند spatial summation یا «تجمع مکانی».
دستجات سلولی تحت تأثیر این تحریکات، از آن پس بهگونهی دیگری رفتار خواهند کرد. این یکی از مکانیزمهای پایهی یادگیری است.
این هر دو خاصیت تجمعی میتوانند از دستجات عصبی فراتر رفته، از یک سو جامعه و از سوی دیگر تاریخ را شامل شوند. مدت طولانی تحت تأثیر ترس و استرس قرار داشتن، انسان و جامعهی دیگری میآفریند که به هیچ عنوان انسان و جامعهی پیش از آن نخواهد شد.
تروماهای متعدد هرچند ساله، به شکل عودکننده و پیشرونده (relapsing progressive) بدون هیچ بهبودی (remitting)، نمونهی بارز یک تجمیع زمانی تاریخی (temporal summation) است.
انعکاس یک شعار، یک حرف، یک ترس به شکل همزمان در میان بسیاری از مردم، خود نمونهای از یک spatial summation یا تجمیع مکانی است.
اثرات اجتماعی و تاریخی هیچگاه قابل حذف نیستند؛ بنابراین، تروما و ترس از همان ابتدا اجتماعی و سیاسی است.
بيولوژي ترس و بقا
مغز در طول تکامل و بهتدریج، با گسترش لایههای جدید پیرامون هستهی باستانی (لیمبیک) که در بدویترین موجودات هم وجود دارد، تنیده شده است.
خشم، ترس و اضطراب از بدویترین فعالیتهای مغزی هستند که هنوز توسط این هستهی باستانی، در ارتباط با تمام مغز، تولید و کنترل میشوند.و از اين طريق بر تمام فعاليت هاي ارگانيسم تاثير ميگذارند . احساس اضطراب تنها ادراك فعل وانفعالات سيستم وژتاتيو و خودكار توسط كورتكس مغز نيست (James &longe theory ) خود يكي از كنش هاي مستقلي است كه ترس و اضطراب را شكل ميدهند(canon-bard theory ). ترس و اضطراب مهمترین كنشي است که "اصلح "به دلیل داشتن آنها "باقی" مانده است.
به هنگام خطر، ترس و اضطراب تمام مکانیزمهای مغز را در جهت فرار و بقا آرایش میدهند: کورتکس مغز احساس ترس و مرگ نزدیک میکند، ضربان قلب بالا میرود، خون از زیر پوست به مناطق حیاتی میرود، پوست سفید میشود، ادرار بند میآید، ریهها برای دویدن آماده میشوند و…
آنچه به نام حملهی اضطراب یا پانیک خوانده میشود، همین علائم جسمی اضطراب است که گاه بدون محرک مشخص، برای دقایقی بروز میکنند.
حملهی پانیک نتیجهی مدتهای طولانی تروماهای متعدد با مکانیزمهای تجمیع مکانی و زمانی و انعکاس آنها از طریق سیستم لیمبیک به تمام بخشهای مغز است . مغزی که پیشاپیش به دلايلي قابل توضيح ، دلايل خانوادگي ، سياسي و اجتماعي ، استعداد بیشتری نسبت به سایر افراد داشته، حالا به شکل شرطی، حتی با کمترین محرک هم دچار پانیک میشود، چه برسد به محرکی که خود ترومايی سنگینتر از تمام تروماهای پیشین باشد.
ترومای دائمی که در حال حاضر در حال زندگی کردن آن هستیم، مغز و روح جامعه را هرچه بیشتر و بیشتر در این وضعیت فرو میبرد. ترس و تروما یک آسیب روانی و نرمافزاری نیست که با برطرف شدن عامل کاملاً برطرف شود.
تغییرات و آسیبهایی جسمی است (به تعبیر جودیت هرمن) که در صورت تداوم، احساس امنیت و اعتماد به خود و دیگری را زایل میکند، هویت و خاطرات فرد را تکهتکه و بیاعتبار میگرداند و در صورت تداوم بیشتر، همهچیز تنها در جهت حفظ بقا فرو میریزد.
https://t.me/bzyad
از ديدگاه نوروساينس
تجربهی زیستهی ترس
حال خوشی نداشتیم. هر لحظه انتظار یک صدای مهیب از آسمان، از زمین، از پنجره را میکشیدیم. گاه حتی میشنیدیم و احساس میکردیم صدایی را که وجود نداشت و هیاهویی را که هر لحظه در دل میتپید و میلرزاند.
در همین حال بودیم که ناگهان پنجره را باز کردیم به نوعی خشونت بیسابقه، وحشتناک و تکاندهنده. جوانان، زنان، کودکان و سالمندان بسیار، در یک شب به ضرب گلوله کشته شدند؛ گلولههایی ریز و فراوان که پاشیده میشد و گلولههایی سنگین و سوزان که میشکافت و میکشت. خون بر همهچیز پاشید و ترس بر همهجا مستولیتر شد.
ترس و اضطراب بر مغزهایی که در آرامش بودند مستولی نشد؛ بر مغزهایی ظاهر شد که از پیش نگران بمباران بودند، پیش از آن بمباران شده بودند، پیشتر تحت فشارهای زیادی برای دفاع از شیوهی زندگیشان قرار داشتند، پیش از آن…
ما دچار تروما نشدیم؛ ما سالهاست تروما را زندگی میکنیم!
این ترس و این تروما چه با ما میکند و با آن چه باید کرد، موضوع این یادداشت است.
تروما از نگاه عصب شناسي
اگر یک سلول عصبی را بهطور مکرر و با یک فرکانس ثابت تحریک کنید، بعد از مدتی میزان پاسخ الکتریکی به همان تحریک ثابت با پاسخ اولیه متفاوت خواهد بود. اگر این تحریکات مداوم را به مدت طولانیتری ادامه دهید، نهتنها پاسخ متفاوت خواهد بود، بلکه ساختار درون سلول عصبی هم برای همیشه تغییر خواهد کرد. به این «تجمع زمانی» (temporal summation) میگویند.
اگر یک دسته سلول عصبی را بهطور همزمان مورد تحریک قرار دهید، پاسخ هر سلول عصبی به همان تحریک ثابت متفاوت خواهد بود. به این میگویند spatial summation یا «تجمع مکانی».
دستجات سلولی تحت تأثیر این تحریکات، از آن پس بهگونهی دیگری رفتار خواهند کرد. این یکی از مکانیزمهای پایهی یادگیری است.
این هر دو خاصیت تجمعی میتوانند از دستجات عصبی فراتر رفته، از یک سو جامعه و از سوی دیگر تاریخ را شامل شوند. مدت طولانی تحت تأثیر ترس و استرس قرار داشتن، انسان و جامعهی دیگری میآفریند که به هیچ عنوان انسان و جامعهی پیش از آن نخواهد شد.
تروماهای متعدد هرچند ساله، به شکل عودکننده و پیشرونده (relapsing progressive) بدون هیچ بهبودی (remitting)، نمونهی بارز یک تجمیع زمانی تاریخی (temporal summation) است.
انعکاس یک شعار، یک حرف، یک ترس به شکل همزمان در میان بسیاری از مردم، خود نمونهای از یک spatial summation یا تجمیع مکانی است.
اثرات اجتماعی و تاریخی هیچگاه قابل حذف نیستند؛ بنابراین، تروما و ترس از همان ابتدا اجتماعی و سیاسی است.
بيولوژي ترس و بقا
مغز در طول تکامل و بهتدریج، با گسترش لایههای جدید پیرامون هستهی باستانی (لیمبیک) که در بدویترین موجودات هم وجود دارد، تنیده شده است.
خشم، ترس و اضطراب از بدویترین فعالیتهای مغزی هستند که هنوز توسط این هستهی باستانی، در ارتباط با تمام مغز، تولید و کنترل میشوند.و از اين طريق بر تمام فعاليت هاي ارگانيسم تاثير ميگذارند . احساس اضطراب تنها ادراك فعل وانفعالات سيستم وژتاتيو و خودكار توسط كورتكس مغز نيست (James &longe theory ) خود يكي از كنش هاي مستقلي است كه ترس و اضطراب را شكل ميدهند(canon-bard theory ). ترس و اضطراب مهمترین كنشي است که "اصلح "به دلیل داشتن آنها "باقی" مانده است.
به هنگام خطر، ترس و اضطراب تمام مکانیزمهای مغز را در جهت فرار و بقا آرایش میدهند: کورتکس مغز احساس ترس و مرگ نزدیک میکند، ضربان قلب بالا میرود، خون از زیر پوست به مناطق حیاتی میرود، پوست سفید میشود، ادرار بند میآید، ریهها برای دویدن آماده میشوند و…
آنچه به نام حملهی اضطراب یا پانیک خوانده میشود، همین علائم جسمی اضطراب است که گاه بدون محرک مشخص، برای دقایقی بروز میکنند.
حملهی پانیک نتیجهی مدتهای طولانی تروماهای متعدد با مکانیزمهای تجمیع مکانی و زمانی و انعکاس آنها از طریق سیستم لیمبیک به تمام بخشهای مغز است . مغزی که پیشاپیش به دلايلي قابل توضيح ، دلايل خانوادگي ، سياسي و اجتماعي ، استعداد بیشتری نسبت به سایر افراد داشته، حالا به شکل شرطی، حتی با کمترین محرک هم دچار پانیک میشود، چه برسد به محرکی که خود ترومايی سنگینتر از تمام تروماهای پیشین باشد.
ترومای دائمی که در حال حاضر در حال زندگی کردن آن هستیم، مغز و روح جامعه را هرچه بیشتر و بیشتر در این وضعیت فرو میبرد. ترس و تروما یک آسیب روانی و نرمافزاری نیست که با برطرف شدن عامل کاملاً برطرف شود.
تغییرات و آسیبهایی جسمی است (به تعبیر جودیت هرمن) که در صورت تداوم، احساس امنیت و اعتماد به خود و دیگری را زایل میکند، هویت و خاطرات فرد را تکهتکه و بیاعتبار میگرداند و در صورت تداوم بیشتر، همهچیز تنها در جهت حفظ بقا فرو میریزد.
https://t.me/bzyad
Telegram
یادداشتهایِ دکتر بابک زمانی
كانال بازنشرِ يادداشتهای منتشرشده
ادامه يادداشت ترس و تروما
ما در طی میلیونها سال به این دلیل باقی ماندهایم که از میان موجوداتی انتخاب شدیم که سیستم لیمبیک مغز ایشان، حفظ بقا را بر هر چیز دیگری مقدم میدانست.
آیا لازم است معانی مختلف این واقعیت را گفت، یا ناگفته قابل درک است؟
با درك اين واقعيت است كه ادامه حيات در كره شمالي قابل درك ميشود و در كامبوج آن زمان كه ويتنام پل پت را ساقط نكرده بود . چنين حكومت هايي اين واقعيت را در عمل دريافته اند اما رهبران سياسي فعالان جنبش مدني خير . جنبش مدني از همان ابتدا نياز به اميد دارد نه در انتها .تلاش به اميد موفقيتي در انتهاي جانفشاني هاي بيشمار متعلق به اسطوره است نه جنبش مدني هوشمندانه كه بر اساس دانش بنا شده باشد .
هویت و خاطرات تکهتکهشده، به معنای مرگ امید، رؤیا و آرزوست. ما بیش از آنکه در فیزیک جهان زندگی کنیم، در ایدهی جهان زندگی میکنیم.
ایده، روایتی است که با آن تا رسیدن به مقصود، ناملایمات را تاب میآوریم؛ تصوري انتزاعي از جهان است كه پيدايش آن در تصور ما اولين قدم در تحقق آن به شمار مبرود . داستانی است که با دیگران به اشتراک میگذاریم و هر یک نقشی در آن بازی میکنیم.ارگانيسم ما در نهايت ميتواند هر ايده و خيالي را در درون خود به قيمت بقا بميراند .
دنیای بدون ایده، بدون امید و بدون آرزو، جایی است در راه گورستان. اما مغز انسان بهگونهای ساخته شده که بقا در آن مقدم بر غرور و افتخار و نظایر آن است. تفوق بقا بر هر چيز ديگر ادعاييست درست بر خلاف تصور فرج بعد از شدت يا بهبودي اوضاع تنها به دليل تخريب فزون از حد . ديالك تيك ، اسطوره ايست كه لباس علم پوشيده !
قطعاً ادارهی مردگان و نیممردگان آسانتر است تا زندگان و رؤیاپردازان. مؤثرترین راه برای این اداره هم، شلیک مستقیم، بیهشدار و غیرمترقبه به سیستم لیمبیک جامعه است؛ شلیک هدفمند و هوشمندانهای که خوف مزمن را بهناگاه تبدیل به سکوتی مرگبار میکند؛ نه برای حال، بلکه به قصد هميشه .
چه میتوان کرد با جانهایی که بهناگاه در سکوتی حزنانگیز و در سوگی عمیق فرو میروند؟
بازسازی روایت، امید و کنش جمعی
با نیمنگاهی به جودیت هرمن میتوان گفت اولین کار، بههم چسباندن هویت و روایتی است که تکهتکه شده و در هوا پراکنده گردیده است؛ نه در انتها كه از همان ابتدا . خاطرات دور و نزدیک که معلق ماندهاند و روایتی که منطق درونیاش از هم گسسته است.
اولین قدم، احیای همین روایت است؛ با چشمانی بینا که روایت خود را از واقعیت فراموش نکردهاند و آن را پاس میدارند، تا تسلیم روایتهای دیگر نشوند؛ روایتهایی که میکوشند برای تداوم ترس و تروما، برای همیشه حاکم شوند.
جدیترین و واقعیترین رقابتها، رقابت روایتهاست.
جان و جامعهای که روایت خود را دوباره میسازد، روایت خود را سکوی رؤیای خود میکند و دوباره از ترس و تروما برمیخیزد.
سابقهی جنبش مدنی کشور ما، سابقهی باخت چند دهساله در رقابت روایتهاست. گفتن و گفتن، شنیدن و شنیدن، ترس را به کلام بدل میکند و تروما را که میرود تا چون تابویی اساطیری پنهان شود، عادی و روزمره میکند و از اعتبار میاندازد.
ترومای جمعی در هنر و ادبیات پوسته میریزد و به تاریخ میپیوندد و به تاریخ شکوه میبخشد. جامعهای که هراس و مصیبتهای خود را به هنر و ادبیات نميسپارد آنها را همچون دُملی چرکین، دههها با خود حمل میکند، بیآنکه به آنها بیندیشد و چاره اي اساسی برایشان بيايد ؛ در نتيجه هر چند سال، شاهد انفجار دوبارهی آن خواهد بود.
باز با نگاهی به جودیت هرمن باید گفت همانگونه كه درمان تروماي فردي با بازگشت به جمع یا مدرسه ميسر است ، در ترومای جمعی سیاسی، هم برجستهکردن عقل در برابر احساس و تداوم فعالیت اجتماعی و سیاسی به شکلی عاقلانهتر ، منظمتر و متشکلتر، آنگونه که از انسان برمیآید، نه از قهرمان.راه صحيح است
تداوم فعالیت اجتماعی و سیاسی با تدبیر و تعقل، ضامن نجات روایتی است که بدون این کنش، رقابت اساسی را در جنگ روايت ها خواهد باخت؛ و نهتنها این، بلکه به ترومای مهیبی که رخ داده معنا میبخشد و آن را سکوی پروازی بلند تا سقف رؤیاها میکند.
https://t.me/bzyad
ما در طی میلیونها سال به این دلیل باقی ماندهایم که از میان موجوداتی انتخاب شدیم که سیستم لیمبیک مغز ایشان، حفظ بقا را بر هر چیز دیگری مقدم میدانست.
آیا لازم است معانی مختلف این واقعیت را گفت، یا ناگفته قابل درک است؟
با درك اين واقعيت است كه ادامه حيات در كره شمالي قابل درك ميشود و در كامبوج آن زمان كه ويتنام پل پت را ساقط نكرده بود . چنين حكومت هايي اين واقعيت را در عمل دريافته اند اما رهبران سياسي فعالان جنبش مدني خير . جنبش مدني از همان ابتدا نياز به اميد دارد نه در انتها .تلاش به اميد موفقيتي در انتهاي جانفشاني هاي بيشمار متعلق به اسطوره است نه جنبش مدني هوشمندانه كه بر اساس دانش بنا شده باشد .
هویت و خاطرات تکهتکهشده، به معنای مرگ امید، رؤیا و آرزوست. ما بیش از آنکه در فیزیک جهان زندگی کنیم، در ایدهی جهان زندگی میکنیم.
ایده، روایتی است که با آن تا رسیدن به مقصود، ناملایمات را تاب میآوریم؛ تصوري انتزاعي از جهان است كه پيدايش آن در تصور ما اولين قدم در تحقق آن به شمار مبرود . داستانی است که با دیگران به اشتراک میگذاریم و هر یک نقشی در آن بازی میکنیم.ارگانيسم ما در نهايت ميتواند هر ايده و خيالي را در درون خود به قيمت بقا بميراند .
دنیای بدون ایده، بدون امید و بدون آرزو، جایی است در راه گورستان. اما مغز انسان بهگونهای ساخته شده که بقا در آن مقدم بر غرور و افتخار و نظایر آن است. تفوق بقا بر هر چيز ديگر ادعاييست درست بر خلاف تصور فرج بعد از شدت يا بهبودي اوضاع تنها به دليل تخريب فزون از حد . ديالك تيك ، اسطوره ايست كه لباس علم پوشيده !
قطعاً ادارهی مردگان و نیممردگان آسانتر است تا زندگان و رؤیاپردازان. مؤثرترین راه برای این اداره هم، شلیک مستقیم، بیهشدار و غیرمترقبه به سیستم لیمبیک جامعه است؛ شلیک هدفمند و هوشمندانهای که خوف مزمن را بهناگاه تبدیل به سکوتی مرگبار میکند؛ نه برای حال، بلکه به قصد هميشه .
چه میتوان کرد با جانهایی که بهناگاه در سکوتی حزنانگیز و در سوگی عمیق فرو میروند؟
بازسازی روایت، امید و کنش جمعی
با نیمنگاهی به جودیت هرمن میتوان گفت اولین کار، بههم چسباندن هویت و روایتی است که تکهتکه شده و در هوا پراکنده گردیده است؛ نه در انتها كه از همان ابتدا . خاطرات دور و نزدیک که معلق ماندهاند و روایتی که منطق درونیاش از هم گسسته است.
اولین قدم، احیای همین روایت است؛ با چشمانی بینا که روایت خود را از واقعیت فراموش نکردهاند و آن را پاس میدارند، تا تسلیم روایتهای دیگر نشوند؛ روایتهایی که میکوشند برای تداوم ترس و تروما، برای همیشه حاکم شوند.
جدیترین و واقعیترین رقابتها، رقابت روایتهاست.
جان و جامعهای که روایت خود را دوباره میسازد، روایت خود را سکوی رؤیای خود میکند و دوباره از ترس و تروما برمیخیزد.
سابقهی جنبش مدنی کشور ما، سابقهی باخت چند دهساله در رقابت روایتهاست. گفتن و گفتن، شنیدن و شنیدن، ترس را به کلام بدل میکند و تروما را که میرود تا چون تابویی اساطیری پنهان شود، عادی و روزمره میکند و از اعتبار میاندازد.
ترومای جمعی در هنر و ادبیات پوسته میریزد و به تاریخ میپیوندد و به تاریخ شکوه میبخشد. جامعهای که هراس و مصیبتهای خود را به هنر و ادبیات نميسپارد آنها را همچون دُملی چرکین، دههها با خود حمل میکند، بیآنکه به آنها بیندیشد و چاره اي اساسی برایشان بيايد ؛ در نتيجه هر چند سال، شاهد انفجار دوبارهی آن خواهد بود.
باز با نگاهی به جودیت هرمن باید گفت همانگونه كه درمان تروماي فردي با بازگشت به جمع یا مدرسه ميسر است ، در ترومای جمعی سیاسی، هم برجستهکردن عقل در برابر احساس و تداوم فعالیت اجتماعی و سیاسی به شکلی عاقلانهتر ، منظمتر و متشکلتر، آنگونه که از انسان برمیآید، نه از قهرمان.راه صحيح است
تداوم فعالیت اجتماعی و سیاسی با تدبیر و تعقل، ضامن نجات روایتی است که بدون این کنش، رقابت اساسی را در جنگ روايت ها خواهد باخت؛ و نهتنها این، بلکه به ترومای مهیبی که رخ داده معنا میبخشد و آن را سکوی پروازی بلند تا سقف رؤیاها میکند.
https://t.me/bzyad
Telegram
یادداشتهایِ دکتر بابک زمانی
كانال بازنشرِ يادداشتهای منتشرشده
آن روز که بادِ جنگ از افق برخاست،
کاساندرا بر برجِ شهر ایستاد.
گفت:
«ای مردم،
جنگ را به شهر راه مدهید.
جنگ نيكي نمیآورد؛
جنگ، آتش میآورد.»
مردم خندیدند.
باز گفت:
«مهاجمی که از دور میآید
بخت نمیآورد؛
او سایه میآورد،
و سایهاش بر خانهها میافتد.»
باز خندیدند.
پس اسبی از چوب،
چون هدیهای باشکوه،
به میان شهر آوردند.
کاساندرا فریاد زد:
«این هدیه نیست،
شکمِ پنهانِ جنگ است!»
اما مردم گفتند:
«خاموش باش.
تو همیشه از بلا سخن میگویی.»
شب فرود آمد.
شهر به خوابِ امید فرو رفت.
و از دلِ اسب،
آتش زاده شد.
بامدادان،
شهر خاکستر بود.
و باد،
در کوچههای سوخته میگفت:
«حقیقت گفته شده بود.»
https://t.me/bzyad
کاساندرا بر برجِ شهر ایستاد.
گفت:
«ای مردم،
جنگ را به شهر راه مدهید.
جنگ نيكي نمیآورد؛
جنگ، آتش میآورد.»
مردم خندیدند.
باز گفت:
«مهاجمی که از دور میآید
بخت نمیآورد؛
او سایه میآورد،
و سایهاش بر خانهها میافتد.»
باز خندیدند.
پس اسبی از چوب،
چون هدیهای باشکوه،
به میان شهر آوردند.
کاساندرا فریاد زد:
«این هدیه نیست،
شکمِ پنهانِ جنگ است!»
اما مردم گفتند:
«خاموش باش.
تو همیشه از بلا سخن میگویی.»
شب فرود آمد.
شهر به خوابِ امید فرو رفت.
و از دلِ اسب،
آتش زاده شد.
بامدادان،
شهر خاکستر بود.
و باد،
در کوچههای سوخته میگفت:
«حقیقت گفته شده بود.»
https://t.me/bzyad
Telegram
یادداشتهایِ دکتر بابک زمانی
كانال بازنشرِ يادداشتهای منتشرشده
دیاسپورا
شش قرن پیش از میلاد، یهودیان تحت فشار امپراتوری بابل در جهان پراکنده شدند. واژهٔ «دیاسپورا» از دو جزء یونانی تشکیل شده است: dia به معنای «پراکندگی» و spora به معنای «بذر».
از آن زمان، دیاسپورا به مردمی اطلاق میشود که بذر خود را، خواه به اجبار و خواه به اختیار، در سراسر جهان میپراکنند؛ بذر فرهنگیای که هر جا جوانه میزند، در عین حفظ برخی ویژگیهای مبدأ، به تدریج خصوصیات جامعهٔ میزبان را نیز به خود میگیرد.
از همان آغاز، مفهوم دیاسپورا حامل نوعی تناقض درونی بوده است؛ تناقضی که میتواند از یک سو به زایش پدیدهای نو و متحول بینجامد و از سوی دیگر فرد یا جمع را در کشاکشی فرساینده میان دو هویت گرفتار کند.
دیاسپورا پدیدهای ذاتاً دینامیک است و نه ایستا. نسلهای بعدی دیاسپورا به تدریج تغییر میکنند و با نسل نخست تفاوت مییابند. این نسلها تجربهٔ مستقیم رویدادهای تاریخی نظیر سرکوبها، جنگها و انقلابها را ندارند؛ بلکه این تجربهها را از طریق روایتهای خانوادگی و همچنین از طریق جامعهای که در آن رشد یافتهاند دریافت میکنند.
این خاطرهٔ انتقالیافته گاه شدیدتر، سادهتر و اسطورهایتر از تجربهٔ واقعی میشود، زیرا با تخیل و روایتهای عاطفی ترکیب میگردد. این پدیده در نظریهای که Marianne Hirsch مطرح کرده با عنوان postmemory شناخته میشود.
این وضعیت تا حدی شبیه پدیدهای است که در پزشکی و نورولوژی confabulation نامیده میشود و در برخی موارد دمانس مشاهده میگردد. در این حالت، بیمار وقایع گذشته را همراه با آرزوها، رویاها و قطعات پراکندهٔ حافظه بازسازی میکند؛ زیرا هر بار که خاطرهای مرور میشود (rehearsal)، در تعامل با خاطرات دیگر دگرگون و بازساخته میشود.
با گذشت زمان، نسلهای بعدی دیاسپورا به تدریج با پرسش بنیادین هویت مواجه میشوند:
«من واقعاً متعلق به کجا هستم؟»
در چنین وضعیتی، سیاست و تاریخ به ابزارهای اصلی تعریف هویت تبدیل میشوند. اگر واقعیت موجود پاسخ رضایتبخشی به این پرسش ندهد، نوعی «وطن خیالی» در ذهن جمعی شکل میگیرد؛ مفهومی که در آثار Benedict Anderson و Salman Rushdie با عنوان imagined homeland مورد بحث قرار گرفته است.
در این وضعیت، گذشتهٔ کشور اغلب به صورت «دوران طلایی» بازنمایی میشود. در حالی که جامعهٔ واقعی دستخوش تغییر است، تصویر ذهنی ثابت باقی میماند و هر تغییری که این تصویر آرمانی را مخدوش کند به آسانی انکار میشود.
پیوند با چنین «میهن خیالی» نوع خاصی از کنش سیاسی را نیز پدید میآورد که Benedict Anderson آن را long-distance nationalism یا «ناسیونالیسم از راه دور» نامیده است. این نوع ناسیونالیسم غالباً افراطیتر از اشکال داخلی آن است، زیرا بیش از آنکه از تجربهٔ مستقیم خطر و واقعیتهای اجتماعی ناشی شود، از روایتی نمادین و سادهشده از تاریخ و تغییرات در «میهن خیالی» سرچشمه میگیرد.
زندگي در ساحل امن اگرجه در اين نوع راديكاليسم بي تاثير نيست اما نبايد مانع ديدن عوامل مهم تر گردد.
در چنین روایتهایی، شعارهایی از این دست به آسانی شکل میگیرند:
• «نبردی نهایی برای نجات کشور»
• «سرکوب خائنان»
• «بازگشت به دوران طلایی»
این روایتها هویت جمعی را تقویت میکنند، اما در عین حال پیچیدگیهای واقعی تاریخ و جامعه را به شکلی آگاهانه نادیده میگیرند.
در عصر حاضر، فضای مجازی این روند را تشدید کرده است. پدیدهٔ echo chamber موجب میشود افراد در محیطهای اطلاعاتی بستهای قرار گیرند که عمدتاً بازتابدهندهٔ دیدگاههای خود آنهاست. در نتیجه، گرایش به افراطیتر شدن مواضع افزایش مییابد؛ پدیدهای که در علوم اجتماعی با عنوان group polarization شناخته میشود و در آثار Cass Sunstein به تفصیل بررسی شده است.
از سوی دیگر، الگوریتمهای شبکههای اجتماعی کاربران را، آگاهانه یا نیمهآگاهانه، به سمت اطلاعاتی هدایت میکنند که با ترجیحات پیشین آنها سازگار است. این پدیده که filter bubble نام دارد، نخستین بار توسط Eli Pariser توصیف شد و به تدریج موجب محدود شدن افق اطلاعاتی کاربران میگردد.
به گفتهٔ Hamid Dabashi، پدیدهٔ echo chamber در میان دیاسپورای ایرانی برجستگی ویژهای یافته و این فضا را به مجموعهای از کانونهای فکری کاملاً جدا از یکدیگر و گاه در حال تعارض تبدیل کرده است.
در آثار Salman Rushdie نیز وطن برای مهاجران اغلب نه یک مکان واقعی بلکه نوعی بازسازی تخیلی است. این بازآفرینی میتواند پیامدهای مثبت و منفی داشته باشد. از یک سو موجب حفظ هویت فرهنگی و ایجاد پیوند میان نسلهای مهاجر میشود؛ از سوی دیگر ممکن است دیاسپورا را از واقعیت پیچیدهٔ جامعهٔ مبدأ دور کرده و انتظاراتی آرمانی و گاه غیرعملی ایجاد کند.
شش قرن پیش از میلاد، یهودیان تحت فشار امپراتوری بابل در جهان پراکنده شدند. واژهٔ «دیاسپورا» از دو جزء یونانی تشکیل شده است: dia به معنای «پراکندگی» و spora به معنای «بذر».
از آن زمان، دیاسپورا به مردمی اطلاق میشود که بذر خود را، خواه به اجبار و خواه به اختیار، در سراسر جهان میپراکنند؛ بذر فرهنگیای که هر جا جوانه میزند، در عین حفظ برخی ویژگیهای مبدأ، به تدریج خصوصیات جامعهٔ میزبان را نیز به خود میگیرد.
از همان آغاز، مفهوم دیاسپورا حامل نوعی تناقض درونی بوده است؛ تناقضی که میتواند از یک سو به زایش پدیدهای نو و متحول بینجامد و از سوی دیگر فرد یا جمع را در کشاکشی فرساینده میان دو هویت گرفتار کند.
دیاسپورا پدیدهای ذاتاً دینامیک است و نه ایستا. نسلهای بعدی دیاسپورا به تدریج تغییر میکنند و با نسل نخست تفاوت مییابند. این نسلها تجربهٔ مستقیم رویدادهای تاریخی نظیر سرکوبها، جنگها و انقلابها را ندارند؛ بلکه این تجربهها را از طریق روایتهای خانوادگی و همچنین از طریق جامعهای که در آن رشد یافتهاند دریافت میکنند.
این خاطرهٔ انتقالیافته گاه شدیدتر، سادهتر و اسطورهایتر از تجربهٔ واقعی میشود، زیرا با تخیل و روایتهای عاطفی ترکیب میگردد. این پدیده در نظریهای که Marianne Hirsch مطرح کرده با عنوان postmemory شناخته میشود.
این وضعیت تا حدی شبیه پدیدهای است که در پزشکی و نورولوژی confabulation نامیده میشود و در برخی موارد دمانس مشاهده میگردد. در این حالت، بیمار وقایع گذشته را همراه با آرزوها، رویاها و قطعات پراکندهٔ حافظه بازسازی میکند؛ زیرا هر بار که خاطرهای مرور میشود (rehearsal)، در تعامل با خاطرات دیگر دگرگون و بازساخته میشود.
با گذشت زمان، نسلهای بعدی دیاسپورا به تدریج با پرسش بنیادین هویت مواجه میشوند:
«من واقعاً متعلق به کجا هستم؟»
در چنین وضعیتی، سیاست و تاریخ به ابزارهای اصلی تعریف هویت تبدیل میشوند. اگر واقعیت موجود پاسخ رضایتبخشی به این پرسش ندهد، نوعی «وطن خیالی» در ذهن جمعی شکل میگیرد؛ مفهومی که در آثار Benedict Anderson و Salman Rushdie با عنوان imagined homeland مورد بحث قرار گرفته است.
در این وضعیت، گذشتهٔ کشور اغلب به صورت «دوران طلایی» بازنمایی میشود. در حالی که جامعهٔ واقعی دستخوش تغییر است، تصویر ذهنی ثابت باقی میماند و هر تغییری که این تصویر آرمانی را مخدوش کند به آسانی انکار میشود.
پیوند با چنین «میهن خیالی» نوع خاصی از کنش سیاسی را نیز پدید میآورد که Benedict Anderson آن را long-distance nationalism یا «ناسیونالیسم از راه دور» نامیده است. این نوع ناسیونالیسم غالباً افراطیتر از اشکال داخلی آن است، زیرا بیش از آنکه از تجربهٔ مستقیم خطر و واقعیتهای اجتماعی ناشی شود، از روایتی نمادین و سادهشده از تاریخ و تغییرات در «میهن خیالی» سرچشمه میگیرد.
زندگي در ساحل امن اگرجه در اين نوع راديكاليسم بي تاثير نيست اما نبايد مانع ديدن عوامل مهم تر گردد.
در چنین روایتهایی، شعارهایی از این دست به آسانی شکل میگیرند:
• «نبردی نهایی برای نجات کشور»
• «سرکوب خائنان»
• «بازگشت به دوران طلایی»
این روایتها هویت جمعی را تقویت میکنند، اما در عین حال پیچیدگیهای واقعی تاریخ و جامعه را به شکلی آگاهانه نادیده میگیرند.
در عصر حاضر، فضای مجازی این روند را تشدید کرده است. پدیدهٔ echo chamber موجب میشود افراد در محیطهای اطلاعاتی بستهای قرار گیرند که عمدتاً بازتابدهندهٔ دیدگاههای خود آنهاست. در نتیجه، گرایش به افراطیتر شدن مواضع افزایش مییابد؛ پدیدهای که در علوم اجتماعی با عنوان group polarization شناخته میشود و در آثار Cass Sunstein به تفصیل بررسی شده است.
از سوی دیگر، الگوریتمهای شبکههای اجتماعی کاربران را، آگاهانه یا نیمهآگاهانه، به سمت اطلاعاتی هدایت میکنند که با ترجیحات پیشین آنها سازگار است. این پدیده که filter bubble نام دارد، نخستین بار توسط Eli Pariser توصیف شد و به تدریج موجب محدود شدن افق اطلاعاتی کاربران میگردد.
به گفتهٔ Hamid Dabashi، پدیدهٔ echo chamber در میان دیاسپورای ایرانی برجستگی ویژهای یافته و این فضا را به مجموعهای از کانونهای فکری کاملاً جدا از یکدیگر و گاه در حال تعارض تبدیل کرده است.
در آثار Salman Rushdie نیز وطن برای مهاجران اغلب نه یک مکان واقعی بلکه نوعی بازسازی تخیلی است. این بازآفرینی میتواند پیامدهای مثبت و منفی داشته باشد. از یک سو موجب حفظ هویت فرهنگی و ایجاد پیوند میان نسلهای مهاجر میشود؛ از سوی دیگر ممکن است دیاسپورا را از واقعیت پیچیدهٔ جامعهٔ مبدأ دور کرده و انتظاراتی آرمانی و گاه غیرعملی ایجاد کند.
Telegram
یادداشتهایِ دکتر بابک زمانی
كانال بازنشرِ يادداشتهای منتشرشده
ادامه يادداشت دياسپورا
در این میان، هرچند Carl Jung مستقیماً دربارهٔ دیاسپورا چیزی ننوشته است، اما نظریهٔ او دربارهٔ ناخودآگاه جمعی به طور گسترده در مطالعات دیاسپورا مورد استناد قرار گرفته است.
در چارچوب یونگی، دیاسپورا را میتوان به صورت جدایی جغرافیایی از فرهنگ مبدأ در عین تداوم الگوهای فرهنگی در ناخودآگاه جمعی درک کرد. در این وضعیت، اسطورههایی همچون «خانه» و «بازگشت» فعال میشوند و بحران هویت در کنار امکان تفرد (individuation) پدید میآید. همچنین آرکتایپهایی مانند «سفر» و «تبعید» در ناخودآگاه جمعی فعال میگردند.
از دیدگاه یونگ، رشد روانی انسان از طریق فرايند تفرد individuation تحقق مییابد. در شرایط دیاسپورا، فرد میان دو نظام فرهنگی قرار میگیرد؛ وضعیتی که میتواند هم منبع بحران هویت باشد و هم امکان شکلگیری هویتی پیچیدهتر و چندلایه را فراهم آورد.
با این حال، آنچه در سالهای اخیر از رفتار دیاسپورای ایرانی مشاهده میشود و گاه موجب شگفتی میگردد، پدیدهای منحصر به ایران نیست. در تاریخ معاصر نمونههای متعددی از رفتارهای مشابه در میان دیاسپوراهای دیگر کشورها دیده شده است. علیرغم تفاوتهای فراوان، این جوامع اغلب الگوهای رفتاری مشابهی نشان میدهند که از همان اصول کلی مورد اشاره سرچشمه میگیرد.
رفتار دیاسپورای ایرانی از جهاتی شباهتهایی با دیاسپورای روسیه و کوبا پس از انقلابهای این کشورها دارد. با این حال، این جامعه اغلب وضعیت خود را کاملاً استثنایی تلقی میکند و کمتر به تجربههای تاریخی دیاسپوراهای دیگر برای تحلیل وضعیت خود رجوع میکند.
در عین حال، واکنش بخشی از دیاسپورای ایرانی به تهاجم نظامی و بمباران شهرهای کشور ـ چه مناطق نظامی و چه غیرنظامی ـ میتواند موضوعی تازه در مطالعهٔ رفتار دیاسپوراها برای پژوهشگران علوم اجتماعی به شمار آید.
بدون ورود به داوری اخلاقی، میتوان گفت که این رفتار از برخی جهات کمسابقه بوده است. میزان تأثیری که نگاه آرمانی دیاسپورا بر بخشی از افکار عمومی داخل کشور گذاشت، اگر نه بیسابقه، دستکم کمسابقه بوده است.
در شرایطی که نارضایتی گسترده از ساختار سیاسی و نبود آلترناتیوهای مدنی در داخل کشور وجود داشت، «وطن خیالی» دیاسپورا توانست در داخل کشور نیز مخاطبانی پیدا کند. به این ترتیب، imaginary homeland دیاسپورا در فضای داخلی نیز تا حدی بازتولید شد.
اگر از استعارهٔ یونگی استفاده کنیم، میتوان گفت نوعی «سایهٔ جمعی» دیاسپورا با نمادهایی که یادآور همین وطن خیالی بودند، بر فضای ذهنی داخل کشور گسترده شد. در این فضا، تغییراتی که تنها از فاصلهٔ جغرافیایی دور آسان و ممكن به نظر میرسید، در داخل کشور نیز ممکن و حتی مطلوب تصور شد.
در چنین چارچوبی، این تصور شکل گرفت که جنگ یا فشار خارجی میتواند به تغییر سیاسی بینجامد. گسترش فزاينده این گفتمان، دستکم در سطح نمادین، به داخل كشور نمیتوانست بر روند رويداد ها و مداخله خارجي اي كه مستقيما به اسيب مردم داخل منجر ميشد بي تاثير باشد ا
دياسبوراي ايران در نوعي خلا سياسي موفق شد ايده " وطن خيالي "خود را با نماد هاي روشني از گذشته ، بدون كمترين ارتباط با واقعيت موجود در داخل كشور ، جايي كه علي القاعده آثار حمله نظامي بيواسطه بر بوست و گوشت آشكارند بفروشد
با این حال، واقعیت روابط بینالملل نشان میدهد که دولتها عمدتاً بر اساس منافع خود عمل میکنند، نه آرمانهای دیاسپوراها.
در مقایسه، دیاسپورای کوبا هرگز تا این حد موفق نبود. حتی در آن مورد نیز ایالات متحده در نهایت منافع راهبردی خود را بر خواستههای دیاسپورا ترجیح داد.
در اتحاد جماهیر شوروی نیز اصلاحات عمدتاً از درون ساختار حاکم آغاز شد و دیاسپورای روسیه تنها سالها بعد توانست در روسیهٔ پساکمونیستی نقش مهمتری ایفا کند.
از این منظر، رفتار بخشی از دیاسپورای ایرانی ـ که میتوان آن را نوعی diaspora Cassandra syndrome نامید، یعنی حالتی که در آن گروهی خود را تنها ناظران آگاه آینده میپندارند و دیگران را ناتوان از درک آن میدانند ـ پدیدهای است که میتواند موضوعی مهم برای پژوهش جامعهشناسان دیاسپورا و حتی اسطورهشناسان باشد
https://t.me/bzyad
در این میان، هرچند Carl Jung مستقیماً دربارهٔ دیاسپورا چیزی ننوشته است، اما نظریهٔ او دربارهٔ ناخودآگاه جمعی به طور گسترده در مطالعات دیاسپورا مورد استناد قرار گرفته است.
در چارچوب یونگی، دیاسپورا را میتوان به صورت جدایی جغرافیایی از فرهنگ مبدأ در عین تداوم الگوهای فرهنگی در ناخودآگاه جمعی درک کرد. در این وضعیت، اسطورههایی همچون «خانه» و «بازگشت» فعال میشوند و بحران هویت در کنار امکان تفرد (individuation) پدید میآید. همچنین آرکتایپهایی مانند «سفر» و «تبعید» در ناخودآگاه جمعی فعال میگردند.
از دیدگاه یونگ، رشد روانی انسان از طریق فرايند تفرد individuation تحقق مییابد. در شرایط دیاسپورا، فرد میان دو نظام فرهنگی قرار میگیرد؛ وضعیتی که میتواند هم منبع بحران هویت باشد و هم امکان شکلگیری هویتی پیچیدهتر و چندلایه را فراهم آورد.
با این حال، آنچه در سالهای اخیر از رفتار دیاسپورای ایرانی مشاهده میشود و گاه موجب شگفتی میگردد، پدیدهای منحصر به ایران نیست. در تاریخ معاصر نمونههای متعددی از رفتارهای مشابه در میان دیاسپوراهای دیگر کشورها دیده شده است. علیرغم تفاوتهای فراوان، این جوامع اغلب الگوهای رفتاری مشابهی نشان میدهند که از همان اصول کلی مورد اشاره سرچشمه میگیرد.
رفتار دیاسپورای ایرانی از جهاتی شباهتهایی با دیاسپورای روسیه و کوبا پس از انقلابهای این کشورها دارد. با این حال، این جامعه اغلب وضعیت خود را کاملاً استثنایی تلقی میکند و کمتر به تجربههای تاریخی دیاسپوراهای دیگر برای تحلیل وضعیت خود رجوع میکند.
در عین حال، واکنش بخشی از دیاسپورای ایرانی به تهاجم نظامی و بمباران شهرهای کشور ـ چه مناطق نظامی و چه غیرنظامی ـ میتواند موضوعی تازه در مطالعهٔ رفتار دیاسپوراها برای پژوهشگران علوم اجتماعی به شمار آید.
بدون ورود به داوری اخلاقی، میتوان گفت که این رفتار از برخی جهات کمسابقه بوده است. میزان تأثیری که نگاه آرمانی دیاسپورا بر بخشی از افکار عمومی داخل کشور گذاشت، اگر نه بیسابقه، دستکم کمسابقه بوده است.
در شرایطی که نارضایتی گسترده از ساختار سیاسی و نبود آلترناتیوهای مدنی در داخل کشور وجود داشت، «وطن خیالی» دیاسپورا توانست در داخل کشور نیز مخاطبانی پیدا کند. به این ترتیب، imaginary homeland دیاسپورا در فضای داخلی نیز تا حدی بازتولید شد.
اگر از استعارهٔ یونگی استفاده کنیم، میتوان گفت نوعی «سایهٔ جمعی» دیاسپورا با نمادهایی که یادآور همین وطن خیالی بودند، بر فضای ذهنی داخل کشور گسترده شد. در این فضا، تغییراتی که تنها از فاصلهٔ جغرافیایی دور آسان و ممكن به نظر میرسید، در داخل کشور نیز ممکن و حتی مطلوب تصور شد.
در چنین چارچوبی، این تصور شکل گرفت که جنگ یا فشار خارجی میتواند به تغییر سیاسی بینجامد. گسترش فزاينده این گفتمان، دستکم در سطح نمادین، به داخل كشور نمیتوانست بر روند رويداد ها و مداخله خارجي اي كه مستقيما به اسيب مردم داخل منجر ميشد بي تاثير باشد ا
دياسبوراي ايران در نوعي خلا سياسي موفق شد ايده " وطن خيالي "خود را با نماد هاي روشني از گذشته ، بدون كمترين ارتباط با واقعيت موجود در داخل كشور ، جايي كه علي القاعده آثار حمله نظامي بيواسطه بر بوست و گوشت آشكارند بفروشد
با این حال، واقعیت روابط بینالملل نشان میدهد که دولتها عمدتاً بر اساس منافع خود عمل میکنند، نه آرمانهای دیاسپوراها.
در مقایسه، دیاسپورای کوبا هرگز تا این حد موفق نبود. حتی در آن مورد نیز ایالات متحده در نهایت منافع راهبردی خود را بر خواستههای دیاسپورا ترجیح داد.
در اتحاد جماهیر شوروی نیز اصلاحات عمدتاً از درون ساختار حاکم آغاز شد و دیاسپورای روسیه تنها سالها بعد توانست در روسیهٔ پساکمونیستی نقش مهمتری ایفا کند.
از این منظر، رفتار بخشی از دیاسپورای ایرانی ـ که میتوان آن را نوعی diaspora Cassandra syndrome نامید، یعنی حالتی که در آن گروهی خود را تنها ناظران آگاه آینده میپندارند و دیگران را ناتوان از درک آن میدانند ـ پدیدهای است که میتواند موضوعی مهم برای پژوهش جامعهشناسان دیاسپورا و حتی اسطورهشناسان باشد
https://t.me/bzyad
Telegram
یادداشتهایِ دکتر بابک زمانی
كانال بازنشرِ يادداشتهای منتشرشده
دیاسپورا - ۲
در بخش اول تلاش کردم تعریفی از دیاسپورا، تاریخ و سازوکار آن، به اندازه فهم خودم تنظیم کنم.
در این بخش بر این ایده تمرکز میکنم که دیاسپورای ایرانی—بهویژه آن بخش گسسته از داخل—چگونه و به چه دلايلي توانست است «وطن خیالی» خود را نهفقط در خارج، بلکه در درون کشور نیز بازتولید کند.و بخشی از جامعه داخل نیز، در غیاب مشارکت سیاسی مؤثر، به نوعی «دیاسپورای ذهنی» بدل گردد .
بر این اساس، در پایان به این پرسش میرسم که بهجای «چه باید کرد»، واقعاً «چه میتوان کرد»
در عین حال میکوشم مصداقهای عینی مفاهیمی را که در بخش اول درباره دیاسپورا توضیح داده شد، در این بخش روشنتر بیان کنم. مفاهیمی مانند:
Postmemory
به معناي درجا زدن در گذشته
• وطن خیالی (imaginary homeland)
• وطنپرستی از راه دور (long distance nationalism)
• پدیدههای فضای مجازی، مانند:
• Echo chamber که صداهای موافق یکدیگر را تقویت میکنند
• Bubble filtering که الگوریتمهای فضای مجازی افکار عمومی را شکل میدهند
• Polarization که بهتدریج به قطببندی اجتماعی میانجامد
گفتم مهمترین خصوصیت دیاسپورای ایرانی (آن بخش از دیاسپورا که در قطع ارتباط کامل با سیستم داخل بود و آن را نفی میکرد)، در مقایسه با دیاسپورای مشابه سایر کشورها، این بوده است که توانست «وطن خیالی» خود را به داخل کشور هم بفروشد. شاید به این دلیل آشکار که بسیاری از مردم داخل کشور هم، بعد از سالها بیگانگی با روایت حاکم و عدم وجود کوچکترین منفذی برای حضور و بیان روایتی سوای روایت حاکم، خود تا حدود زیادی عملاً تبدیل به دیاسپورا شده بودند.
وقتی کسی کوچکترین نقشی در زندگی اجتماعی و سیاسی خود نداشته باشد و پلهپله تمام امیدهای خود را به تغییرات مسالمتآمیز از دست بدهد، دیگر حافظه فعال او آنچه رسماً جریان پیدا میکند را نه میبیند و نه به حافظه خود میسپارد و، مثل دیاسپورای خارج از کشور، واقعیت در حال تغییر کشور را به همان شکل ایستایی که به ناامیدی سپرده شده بود به خاطر میآورد.
پیچیدگیهای سیاست—که مربوط به واقعیت موجود و آینده نامتعین هستند—به روایتی سادهشده، تمثیلی و گاه حتی اسطورهای تبدیل میشوند.
ممکن است با کسی که هیچگاه ندیدهای و هزاران کیلومتر دورتر زندگی میکند همدلی بیشتری داشته باشی تا با همسایه دیواربهدیوار خود.
حضور نمادها و روایتهایی در خارج از کشور که آشکارا نماینده آن «وطن خیالی» هستند، مثل بقایای خانواده سلطنتی، و تکنولوژیهای پیشرفته ارتباطی و تبلیغاتی، با مکانیزمهایی که پیشتر توضیح داده شد، بستری برای تقویت و گسترش این تخیل جمعی فراهم کرده است.
واقعیت آن است که در کمتر جامعهای تا این حد با هرگونه نهاد و تشکل سیاسی مستقل بهطور فعال مقابله شده است. جامعهای از بهمن ۵۷ بیرون آمد که تا پیش از آن بهشدت از سیاست منع شده بود. هیچ حزب سیاسی قانونی، واقعی و فعال وجود نداشت؛ همه نهتنها ممنوع که بهشدت سرکوب شده بودند.
اخلاق سیاسی مردم، که در هر حال شکل میگرفت و اجتنابناپذیر بود و باید با آموزش عملی سیاسی پرورش مییافت، رفته رفته به دو قطب متضاد پولاریزه شد: یک طرفداری از رژیم پهلوی و تبلیغات سطحیاش، و دیگری هواداری از گروههای افراطی چپ مذهبی و غیرمذهبی که به زیرزمین رفته بودند. و هرچه پیشتر رفت، این قطبی شدن تشدید شد؛ یعنی هرچه بیشتر از احزاب میانهرو کاسته و به افراطیون افزوده شد.
وقتی تیر خلاص تحزب با تأسیس حزب رستاخیز در سال ۵۵ شلیک شد، این قطببندی به اوج خود رسید. یکی از سیاسیون میانهرو این روند قطبی شدن را به بهترین نحو بیان کرد: «ما آخرین گروهی هستیم که با شما به زبان اصلاح و ملايمت صحبت میکنیم.»
در سالهای ۵۷ و ۵۸، جامعه و جوانان، که بهناگاه و بهواسطه انقلاب درها به رویشان باز شد و میتوانستند هر مطلبی را بخوانند و آزادانه وارد فعالیت سیاسی شوند، خود را با مسائل متعددی که تازه با آنها آشنا شده بودند رودررو دیدند؛ آن هم در شرایط تند سیاسی که عدم اظهار نظر یا عدم مداخله در مسائل روز نوعی انفعال به حساب میآمد.
جامعه مدنی ايران هنوز بسیاری مسائل اساسی، از دین و تبیین جهان گرفته تا عقاید سیاسی و فلسفی مدرن و نیروهای بینالمللی را درست نشناخته بود، تکلیف خود را با بسیاری چیزها روشن نکرده بود و هر شب با انبوهی از کتاب پیرامون مسائل مختلف، گرداگرد رختخوابش، به خواب میرفت؛ و در عین حال مجبور بود در مسائل سیاسی تندی که هر لحظه پدید میآمد موضعگیری کند یا وارد عمل شود—مداخلاتی که آشکارا و به دلایلی قابل درک (که گفتم) اكثرا خام و حتی نابخردانه بودند.
ناگهان همان فضای محدود هم با خشونت بسته شد و هرگونه فعالیت سیاسی چنان پاسخ سختی دریافت کرد که تا سالها بر ناخودآگاه جامعه تأثیر گذاشت.
در بخش اول تلاش کردم تعریفی از دیاسپورا، تاریخ و سازوکار آن، به اندازه فهم خودم تنظیم کنم.
در این بخش بر این ایده تمرکز میکنم که دیاسپورای ایرانی—بهویژه آن بخش گسسته از داخل—چگونه و به چه دلايلي توانست است «وطن خیالی» خود را نهفقط در خارج، بلکه در درون کشور نیز بازتولید کند.و بخشی از جامعه داخل نیز، در غیاب مشارکت سیاسی مؤثر، به نوعی «دیاسپورای ذهنی» بدل گردد .
بر این اساس، در پایان به این پرسش میرسم که بهجای «چه باید کرد»، واقعاً «چه میتوان کرد»
در عین حال میکوشم مصداقهای عینی مفاهیمی را که در بخش اول درباره دیاسپورا توضیح داده شد، در این بخش روشنتر بیان کنم. مفاهیمی مانند:
Postmemory
به معناي درجا زدن در گذشته
• وطن خیالی (imaginary homeland)
• وطنپرستی از راه دور (long distance nationalism)
• پدیدههای فضای مجازی، مانند:
• Echo chamber که صداهای موافق یکدیگر را تقویت میکنند
• Bubble filtering که الگوریتمهای فضای مجازی افکار عمومی را شکل میدهند
• Polarization که بهتدریج به قطببندی اجتماعی میانجامد
گفتم مهمترین خصوصیت دیاسپورای ایرانی (آن بخش از دیاسپورا که در قطع ارتباط کامل با سیستم داخل بود و آن را نفی میکرد)، در مقایسه با دیاسپورای مشابه سایر کشورها، این بوده است که توانست «وطن خیالی» خود را به داخل کشور هم بفروشد. شاید به این دلیل آشکار که بسیاری از مردم داخل کشور هم، بعد از سالها بیگانگی با روایت حاکم و عدم وجود کوچکترین منفذی برای حضور و بیان روایتی سوای روایت حاکم، خود تا حدود زیادی عملاً تبدیل به دیاسپورا شده بودند.
وقتی کسی کوچکترین نقشی در زندگی اجتماعی و سیاسی خود نداشته باشد و پلهپله تمام امیدهای خود را به تغییرات مسالمتآمیز از دست بدهد، دیگر حافظه فعال او آنچه رسماً جریان پیدا میکند را نه میبیند و نه به حافظه خود میسپارد و، مثل دیاسپورای خارج از کشور، واقعیت در حال تغییر کشور را به همان شکل ایستایی که به ناامیدی سپرده شده بود به خاطر میآورد.
پیچیدگیهای سیاست—که مربوط به واقعیت موجود و آینده نامتعین هستند—به روایتی سادهشده، تمثیلی و گاه حتی اسطورهای تبدیل میشوند.
ممکن است با کسی که هیچگاه ندیدهای و هزاران کیلومتر دورتر زندگی میکند همدلی بیشتری داشته باشی تا با همسایه دیواربهدیوار خود.
حضور نمادها و روایتهایی در خارج از کشور که آشکارا نماینده آن «وطن خیالی» هستند، مثل بقایای خانواده سلطنتی، و تکنولوژیهای پیشرفته ارتباطی و تبلیغاتی، با مکانیزمهایی که پیشتر توضیح داده شد، بستری برای تقویت و گسترش این تخیل جمعی فراهم کرده است.
واقعیت آن است که در کمتر جامعهای تا این حد با هرگونه نهاد و تشکل سیاسی مستقل بهطور فعال مقابله شده است. جامعهای از بهمن ۵۷ بیرون آمد که تا پیش از آن بهشدت از سیاست منع شده بود. هیچ حزب سیاسی قانونی، واقعی و فعال وجود نداشت؛ همه نهتنها ممنوع که بهشدت سرکوب شده بودند.
اخلاق سیاسی مردم، که در هر حال شکل میگرفت و اجتنابناپذیر بود و باید با آموزش عملی سیاسی پرورش مییافت، رفته رفته به دو قطب متضاد پولاریزه شد: یک طرفداری از رژیم پهلوی و تبلیغات سطحیاش، و دیگری هواداری از گروههای افراطی چپ مذهبی و غیرمذهبی که به زیرزمین رفته بودند. و هرچه پیشتر رفت، این قطبی شدن تشدید شد؛ یعنی هرچه بیشتر از احزاب میانهرو کاسته و به افراطیون افزوده شد.
وقتی تیر خلاص تحزب با تأسیس حزب رستاخیز در سال ۵۵ شلیک شد، این قطببندی به اوج خود رسید. یکی از سیاسیون میانهرو این روند قطبی شدن را به بهترین نحو بیان کرد: «ما آخرین گروهی هستیم که با شما به زبان اصلاح و ملايمت صحبت میکنیم.»
در سالهای ۵۷ و ۵۸، جامعه و جوانان، که بهناگاه و بهواسطه انقلاب درها به رویشان باز شد و میتوانستند هر مطلبی را بخوانند و آزادانه وارد فعالیت سیاسی شوند، خود را با مسائل متعددی که تازه با آنها آشنا شده بودند رودررو دیدند؛ آن هم در شرایط تند سیاسی که عدم اظهار نظر یا عدم مداخله در مسائل روز نوعی انفعال به حساب میآمد.
جامعه مدنی ايران هنوز بسیاری مسائل اساسی، از دین و تبیین جهان گرفته تا عقاید سیاسی و فلسفی مدرن و نیروهای بینالمللی را درست نشناخته بود، تکلیف خود را با بسیاری چیزها روشن نکرده بود و هر شب با انبوهی از کتاب پیرامون مسائل مختلف، گرداگرد رختخوابش، به خواب میرفت؛ و در عین حال مجبور بود در مسائل سیاسی تندی که هر لحظه پدید میآمد موضعگیری کند یا وارد عمل شود—مداخلاتی که آشکارا و به دلایلی قابل درک (که گفتم) اكثرا خام و حتی نابخردانه بودند.
ناگهان همان فضای محدود هم با خشونت بسته شد و هرگونه فعالیت سیاسی چنان پاسخ سختی دریافت کرد که تا سالها بر ناخودآگاه جامعه تأثیر گذاشت.
Telegram
یادداشتهایِ دکتر بابک زمانی
كانال بازنشرِ يادداشتهای منتشرشده
ادامه يادداشت دياسبورا -٢
شاید، تنها شاید، اگر آن فضای باز چند سالی بیشتر دوام میآورد، جامعه میتوانست از بسیاری از افراطها و تندیها عبور کرده، پا به دنیای مدرن بگذارد که عقلانیت و آرامش مهمترین ویژگی آن است.
از نیم قرن پیش، جامعهای به جا ماند که نهتنها بالاجبار دچار فقر سیاسی شده بود، بلکه از سیاست بیزار و رویگردان بود و بسیاری از مصائب خود را ناشی از سیاست و بهخصوص سیاستورزان میدانست.
مقصود نهایی از این بحث آنکه این نوع نگاه، به نوعی همان فاصلهگذاریای است که آن بخش از دیاسپورا با واقعیت پیدا میکند. اگر به جامعهای که سیاست تعیینکننده فاکتورهای متعدد آن است با نگاهی منزجر از سیاست بنگرید، در واقع دارید با آن فاصله میگیرید.
بعد از انقلاب، این سیاستزدایی به شکل دیگری تا امروز ادامه یافته است. سوای احزاب و گروههایی که یکسره ناپدید شدند، حزب و تشکل سیاسی تا سالها وجود نداشت؛ دولت تحمل نمیکرد، برخی روشنفکران حزبگریزی را ارزش میدانستند و مردم هم ضرورتی به آموزش عملی سیاسی و رفتار سیاسی نمیدیدند.
جوانان و تحصیلکردگان، اگر میخواستند تشکل سیاسیای داشته باشند، باید کاملاً مطابق با گفتمان و روایت غالب عمل میکردند؛ گفتمان و روایتی که هرچه میگذشت، عدم کارایی خود را بیشتر نشان میداد و تنها انزجار یا حداقل بیتفاوتی میآفرید.
احساسات و آرزوها، که در کنش سیاسی مفری نمییافت، به فضای مجازی، متلکها، کاریکاتورها، شوخیها و طنزهای سیاسی—گاه به بدترین و تندترین شکل—منتقل شد؛ که اگرچه به ظاهر جدی گرفته نمیشد، اما بیتردید در تحکیم برخی از برداشتها در یک echo chamber بیش از حد مؤثر بود.
برخلاف بسیاری از حکومتهای توتالیتر که بهشدت گفتهها و کاریکاتورها را هم کنترل میکردند، در ایران این امر هیچ تعقیبی به همراه نداشت؛ حال یا به دلیل وسعت امکانپذیر نبود، یا حکومت هم به جهت تخلیه احساسات عمومی آن را مفید میپنداشت.
جامعه به نوعی زندگی دولایه رسید؛ که روزها در فضای عمومی و ادارات و دانشگاه ها جمهوری اسلامی، و شبها در جمع خانواده و در فضای مجازی، دیاسپورا بر آن حکومت میکرد.
گستردن سایه خیالات دیاسپورا بر کشور، در سطح و بهیکباره رخ نداد. در طول سالیان، هر امیدی به اصلاحات که ناامید شد و هر دستی که به جهت مصالحه از جانب ملت جلو آمد اما با دست آهنین حکومت پس زده شد، در واقع گامی به سمت ناامیدی از وطن واقعی و نیل به وطن خیالیای بود که دیاسپورا مشفقانه تبلیغ میکرد.
این بازار پررونق، آن بخش از دیاسپورا را در نیل به وطن خیالیاش، از راه ناسیونالیسم افراطی دوردست، مطمئنتر میکرد؛ و تبلیغات در داخل کشور به یک دلیل دیگر هم موفقیتآمیزتر مینماياند و دستیابی به این ایدهآل را حالا سهلتر میكرد .
لازم نبود کار خاصی بکنید؛ حتی میتوانستید به کار علنی و روزانه خود، با حفظ ظواهر، ادامه دهید. کار به «دیگری» سپرده و سفارش شده است. قرار شده «دیگری»، «امریکا»، با آن سابقه دراز در فجایع مربوط به صدور دموکراسی، این بار کار را تمیز دربیاورد!! نتيجه نوعي رفتار سياسي بيمانند در تاريخ بشريت بود كه مناديان آن تا مدتها فقط انفعال تبليغ ميكردند .
اگرچه قدرت سیاسی بر جامعه و عوامل مادی آن حکومت میکرد، رفتهرفته دیاسپورا حاکم مطلق رویاها شد.
رویایی که تصور میشد راه دستیابی به آن کالسکهای زرین است، با اسبهایی شاخدار، زیبا و بیدردسر. اگر قرار است بهیکباره به آن دوران طلایی برگردیم، بیتردید راهکار هم همان کالسکه خیالیای است که این را ببرد و آن را بیاورد.
بنابراین، از همان اولین لحظاتی که جامعه مدنی ایران، از خشم و غیظ و غضب، دیگر به راهکار سیاسی—ولو با تدبیر و حتی مکر—نیندیشید و فعالیت سیاسی را ترک کرد و به قهر و اجتناب رو آورد، در واقع تحت تأثیر همین وطن خیالی دیاسپورا و راهحل پیشنهادی آن—که به قدر ارابهراندن بر آسمان غیرواقعی و خیالی بود—قرار میگرفت.
بخشهایی از حکومت که بهتدریج به دلایل مختلف با آن زاویه پیدا میکردند، کسانی که سالها دم از اصلاحطلبی میزدند، در سرخوردگیهای متعدد، بهیکباره شیوه اصلاح را از دست نهاده، بدون آنکه خود بدانند، بر کالسکه زرین (آن بخش از) دیاسپورا سوار میشدند که میگفت: «نه! اینا باید کلاً برن.»
این کار آبرومندانهتر هم به نظر میرسید، جبران مافات هم میکرد. دانسته یا نادانسته، خود را به آن راه میزدند که گویی نمیدانند سؤال اساسی سیاسی آن است که: «اینا [چگونه ]باید برن؟» آن جای خالی، یعنی «چگونگی رفتن»، همان چیزی است که من آن را سوار شدن بر اسب زرین آرزو میخوانم.
در لحظه موعود معلوم شد نه كالسكه اي هست و نه اساسا پرواز در آسمان مقدور است
حالا بايد برسيد چه بايد كرد ؟
وقتي از آسمان آتش و از زمين خون ميبارد اساسا : «چه میتوان کرد؟»
شاید، تنها شاید، اگر آن فضای باز چند سالی بیشتر دوام میآورد، جامعه میتوانست از بسیاری از افراطها و تندیها عبور کرده، پا به دنیای مدرن بگذارد که عقلانیت و آرامش مهمترین ویژگی آن است.
از نیم قرن پیش، جامعهای به جا ماند که نهتنها بالاجبار دچار فقر سیاسی شده بود، بلکه از سیاست بیزار و رویگردان بود و بسیاری از مصائب خود را ناشی از سیاست و بهخصوص سیاستورزان میدانست.
مقصود نهایی از این بحث آنکه این نوع نگاه، به نوعی همان فاصلهگذاریای است که آن بخش از دیاسپورا با واقعیت پیدا میکند. اگر به جامعهای که سیاست تعیینکننده فاکتورهای متعدد آن است با نگاهی منزجر از سیاست بنگرید، در واقع دارید با آن فاصله میگیرید.
بعد از انقلاب، این سیاستزدایی به شکل دیگری تا امروز ادامه یافته است. سوای احزاب و گروههایی که یکسره ناپدید شدند، حزب و تشکل سیاسی تا سالها وجود نداشت؛ دولت تحمل نمیکرد، برخی روشنفکران حزبگریزی را ارزش میدانستند و مردم هم ضرورتی به آموزش عملی سیاسی و رفتار سیاسی نمیدیدند.
جوانان و تحصیلکردگان، اگر میخواستند تشکل سیاسیای داشته باشند، باید کاملاً مطابق با گفتمان و روایت غالب عمل میکردند؛ گفتمان و روایتی که هرچه میگذشت، عدم کارایی خود را بیشتر نشان میداد و تنها انزجار یا حداقل بیتفاوتی میآفرید.
احساسات و آرزوها، که در کنش سیاسی مفری نمییافت، به فضای مجازی، متلکها، کاریکاتورها، شوخیها و طنزهای سیاسی—گاه به بدترین و تندترین شکل—منتقل شد؛ که اگرچه به ظاهر جدی گرفته نمیشد، اما بیتردید در تحکیم برخی از برداشتها در یک echo chamber بیش از حد مؤثر بود.
برخلاف بسیاری از حکومتهای توتالیتر که بهشدت گفتهها و کاریکاتورها را هم کنترل میکردند، در ایران این امر هیچ تعقیبی به همراه نداشت؛ حال یا به دلیل وسعت امکانپذیر نبود، یا حکومت هم به جهت تخلیه احساسات عمومی آن را مفید میپنداشت.
جامعه به نوعی زندگی دولایه رسید؛ که روزها در فضای عمومی و ادارات و دانشگاه ها جمهوری اسلامی، و شبها در جمع خانواده و در فضای مجازی، دیاسپورا بر آن حکومت میکرد.
گستردن سایه خیالات دیاسپورا بر کشور، در سطح و بهیکباره رخ نداد. در طول سالیان، هر امیدی به اصلاحات که ناامید شد و هر دستی که به جهت مصالحه از جانب ملت جلو آمد اما با دست آهنین حکومت پس زده شد، در واقع گامی به سمت ناامیدی از وطن واقعی و نیل به وطن خیالیای بود که دیاسپورا مشفقانه تبلیغ میکرد.
این بازار پررونق، آن بخش از دیاسپورا را در نیل به وطن خیالیاش، از راه ناسیونالیسم افراطی دوردست، مطمئنتر میکرد؛ و تبلیغات در داخل کشور به یک دلیل دیگر هم موفقیتآمیزتر مینماياند و دستیابی به این ایدهآل را حالا سهلتر میكرد .
لازم نبود کار خاصی بکنید؛ حتی میتوانستید به کار علنی و روزانه خود، با حفظ ظواهر، ادامه دهید. کار به «دیگری» سپرده و سفارش شده است. قرار شده «دیگری»، «امریکا»، با آن سابقه دراز در فجایع مربوط به صدور دموکراسی، این بار کار را تمیز دربیاورد!! نتيجه نوعي رفتار سياسي بيمانند در تاريخ بشريت بود كه مناديان آن تا مدتها فقط انفعال تبليغ ميكردند .
اگرچه قدرت سیاسی بر جامعه و عوامل مادی آن حکومت میکرد، رفتهرفته دیاسپورا حاکم مطلق رویاها شد.
رویایی که تصور میشد راه دستیابی به آن کالسکهای زرین است، با اسبهایی شاخدار، زیبا و بیدردسر. اگر قرار است بهیکباره به آن دوران طلایی برگردیم، بیتردید راهکار هم همان کالسکه خیالیای است که این را ببرد و آن را بیاورد.
بنابراین، از همان اولین لحظاتی که جامعه مدنی ایران، از خشم و غیظ و غضب، دیگر به راهکار سیاسی—ولو با تدبیر و حتی مکر—نیندیشید و فعالیت سیاسی را ترک کرد و به قهر و اجتناب رو آورد، در واقع تحت تأثیر همین وطن خیالی دیاسپورا و راهحل پیشنهادی آن—که به قدر ارابهراندن بر آسمان غیرواقعی و خیالی بود—قرار میگرفت.
بخشهایی از حکومت که بهتدریج به دلایل مختلف با آن زاویه پیدا میکردند، کسانی که سالها دم از اصلاحطلبی میزدند، در سرخوردگیهای متعدد، بهیکباره شیوه اصلاح را از دست نهاده، بدون آنکه خود بدانند، بر کالسکه زرین (آن بخش از) دیاسپورا سوار میشدند که میگفت: «نه! اینا باید کلاً برن.»
این کار آبرومندانهتر هم به نظر میرسید، جبران مافات هم میکرد. دانسته یا نادانسته، خود را به آن راه میزدند که گویی نمیدانند سؤال اساسی سیاسی آن است که: «اینا [چگونه ]باید برن؟» آن جای خالی، یعنی «چگونگی رفتن»، همان چیزی است که من آن را سوار شدن بر اسب زرین آرزو میخوانم.
در لحظه موعود معلوم شد نه كالسكه اي هست و نه اساسا پرواز در آسمان مقدور است
حالا بايد برسيد چه بايد كرد ؟
وقتي از آسمان آتش و از زمين خون ميبارد اساسا : «چه میتوان کرد؟»
Telegram
یادداشتهایِ دکتر بابک زمانی
كانال بازنشرِ يادداشتهای منتشرشده
جنگ و انقلاب
جنگ و انقلاب دو پدیده کاملاً مجزا هستند.
توضيح واضحات است اما اخيرا گويا نياز به اثبات دارد ؛
جنگ، مقابله نظامی دو یا چند کشور با یکدیگر است.
انقلاب، به زیر کشیدن یک حکومت به میل و اراده ملت است که میتواند مسالمتآمیز یا مسلحانه و خشونتآمیز باشد.
در خواست يا آرزوي سقوط و تغيير يك حكومت مستقر نامش انقلاب است انقلابي كسي است كه خواستار آن باشد
قدر مسلم آنکه این دو پدیده کاملاً متفاوت و دارای معیارها، دیسیپلینها و چارچوبهای مختلفی میباشند. قطعاً این دو میتوانند همزمان رخ دهند یا بر یکدیگر تأثیر بگذارند، اما هیچ چیز عجیبتر از آن نیست که برخی از مردم این روزها این دو را با هم یکی میگیرند و وقتی دارند از یکی از اینها صحبت میکنند، گویی دارند دومي را را از اولي نتیجه میگیرند. عجیبتر آنکه نتیجهای را که از دو پدیده مستقل، با دلایل و زمینههایی جداگانه و با قانونمندیهای خاص خود حاصل خواهد شد، پيشابيش مطابق میل و سلیقه خود فرض ميكنند و همه را به چنين آينده محتومي دعوت ميكنند .و چنان بر آن نتیجه و آن دعوت اطمینان میکنند که تاکنون هیچ شمنی در دعوت مؤمنین به سوختن در آتش به چنان اطمينان دست نیافته است. گويا نميدانند كه پیشترها، در طول قرنها و سالیان دراز هم مردمانی میزیستهاند که جنگهای بیپایان كردند گاه بر حکومتهایشان شوريدند و گاه انقلاب میکردهاند. لحظهای تعمق نمیکنند که این پیشینیان در مورد ارتباط جنگ با انقلاب، که دغدغه امروز ایشان است، چگونه میاندیشیدهاند و چه نظرات متفاوتی در مورد ارتباط این دو خصيصه ذاتي ابنا بشر وجود داشته است!
در این یادداشت میکوشم مباحث مربوط به جنگ و انقلاب را در یکی از حساسترین مقاطع تاریخی، یعنی در ابتدای قرن بیستم و جنگ جهانی اول، مورد بررسی اجمالی قرار دهم و نظرات تئوریسینهای بزرگی را در این زمینه مرور کنم؛ همان زمانی که در اکثر نقاط اروپا بین کشورهای مختلف جنگ جریان داشت و در عین حال نظم کهن سرمایهداری، همراه با تناقضات ذاتی خود، به اوج رسيده بود و داشت به اشکال مختلف در کشورهای مختلف پوستاندازی مبكرد .
اروپا در حال تحول و انقلاب بود.
پیشاپیش باید بگویم که هدف از این یادآوری به هیچ وجه الگوسازی یا تشبیه مردم، نیروهای سیاسی و طرفهای مختلف ایران به نیروهای تاریخی و اجتماعی یکصد سال پیش نیست. هدف، تنها و تنها اطلاع از این وقایع تاریخی و دعوت به تعمق، مطالعه و احیاناً تشویق مباحثات در مواردی است که اکنون حتی به چشم هم نمیآیند.. مقصود آن است كه بگويم صد سال پيش با چه دقت و ظرافتي در مورد جنگ و انقلاب انديشه ميورزيدند و در چه موارد ظريفي با هم اختلاف نظر پيدا ميكردند و اين اختلاف نظر هاي جزئي در آن زمان بعدها تا چه حد اهميت بيدا كرد و گاها باعث چه فجائع و چه مصيبت هايي شد . حالا بايد كفت با آن همه ريز بيني كه در جزيئات جنگ و انقلاب داشتند بعد ها چه فجايعي به بار آمد حالا كه كل اين مسايل بي نياز از هرگونه تعمق و نظر برداري به نظر ميرسند چه خواهد شد؟
ازانجا كه در هر حال تغيير يك سيستم حكومتي را انقلاب مينامند نقل قول هم بايد از كساني باشد كه نظر برداز انقلاب هستند يا اساسا حرفه ايشان انقلاب بوده است . اينكه اكثر اين افراد متعلق به جريان چپ ميباشند به معناي چپ بودن نگارنده نيست به اين معناست كه پادشاهان و روحانيون و فيلسوفان ليبرالي هيچ وقت انقلاب نميكردند و تيوري انقلاب نميپرداخته اند .آنها هميشه از طرفداران نظم موجود بوده اند .
در اوایل قرن، لنین به عنوان یکی از رهبران انقلاب شکستخورده ۱۹۰۵ روسيه در تبعید به سر میبرد. یکی از دلایل مهم انقلاب ۱۹۰۵، شکست سنگین روسیه از ژاپن بود .اين انقلاب اگر چه شكست خورد اما اولاً هیمنه خداگونه تزار را شکست و ثانیاً مصایب بسیاری برای مردم به ارمغان آورد. ثالثا تمرين انقلاب در ذهن لنين و دوستانش بود و بسياري از نظرات لنين در مورد انقلاب بخصوص نظريه شكست طلبي انقلابي از همين سال ١٩٠٥ نشات ميگرفت .لنین معتقد بود جنگهای جهانی، جنگهايي امپریالیستی ، برای منافع امپریالیستی و براي حل تناقضات سرمایهداری در بالاترین مرحله خود هستند و ربطی به منافع تودههای مردم ندارند. سرمایهداری با رشد سرمایههای مالی و بحران اضافهتولید و درخواستهای اجتنابناپذیر طبقه کارگر و سایر زحمتکشان، چارهای جز دستاندازی به سرزمینهای دور ندارد.
جنگ و انقلاب دو پدیده کاملاً مجزا هستند.
توضيح واضحات است اما اخيرا گويا نياز به اثبات دارد ؛
جنگ، مقابله نظامی دو یا چند کشور با یکدیگر است.
انقلاب، به زیر کشیدن یک حکومت به میل و اراده ملت است که میتواند مسالمتآمیز یا مسلحانه و خشونتآمیز باشد.
در خواست يا آرزوي سقوط و تغيير يك حكومت مستقر نامش انقلاب است انقلابي كسي است كه خواستار آن باشد
قدر مسلم آنکه این دو پدیده کاملاً متفاوت و دارای معیارها، دیسیپلینها و چارچوبهای مختلفی میباشند. قطعاً این دو میتوانند همزمان رخ دهند یا بر یکدیگر تأثیر بگذارند، اما هیچ چیز عجیبتر از آن نیست که برخی از مردم این روزها این دو را با هم یکی میگیرند و وقتی دارند از یکی از اینها صحبت میکنند، گویی دارند دومي را را از اولي نتیجه میگیرند. عجیبتر آنکه نتیجهای را که از دو پدیده مستقل، با دلایل و زمینههایی جداگانه و با قانونمندیهای خاص خود حاصل خواهد شد، پيشابيش مطابق میل و سلیقه خود فرض ميكنند و همه را به چنين آينده محتومي دعوت ميكنند .و چنان بر آن نتیجه و آن دعوت اطمینان میکنند که تاکنون هیچ شمنی در دعوت مؤمنین به سوختن در آتش به چنان اطمينان دست نیافته است. گويا نميدانند كه پیشترها، در طول قرنها و سالیان دراز هم مردمانی میزیستهاند که جنگهای بیپایان كردند گاه بر حکومتهایشان شوريدند و گاه انقلاب میکردهاند. لحظهای تعمق نمیکنند که این پیشینیان در مورد ارتباط جنگ با انقلاب، که دغدغه امروز ایشان است، چگونه میاندیشیدهاند و چه نظرات متفاوتی در مورد ارتباط این دو خصيصه ذاتي ابنا بشر وجود داشته است!
در این یادداشت میکوشم مباحث مربوط به جنگ و انقلاب را در یکی از حساسترین مقاطع تاریخی، یعنی در ابتدای قرن بیستم و جنگ جهانی اول، مورد بررسی اجمالی قرار دهم و نظرات تئوریسینهای بزرگی را در این زمینه مرور کنم؛ همان زمانی که در اکثر نقاط اروپا بین کشورهای مختلف جنگ جریان داشت و در عین حال نظم کهن سرمایهداری، همراه با تناقضات ذاتی خود، به اوج رسيده بود و داشت به اشکال مختلف در کشورهای مختلف پوستاندازی مبكرد .
اروپا در حال تحول و انقلاب بود.
پیشاپیش باید بگویم که هدف از این یادآوری به هیچ وجه الگوسازی یا تشبیه مردم، نیروهای سیاسی و طرفهای مختلف ایران به نیروهای تاریخی و اجتماعی یکصد سال پیش نیست. هدف، تنها و تنها اطلاع از این وقایع تاریخی و دعوت به تعمق، مطالعه و احیاناً تشویق مباحثات در مواردی است که اکنون حتی به چشم هم نمیآیند.. مقصود آن است كه بگويم صد سال پيش با چه دقت و ظرافتي در مورد جنگ و انقلاب انديشه ميورزيدند و در چه موارد ظريفي با هم اختلاف نظر پيدا ميكردند و اين اختلاف نظر هاي جزئي در آن زمان بعدها تا چه حد اهميت بيدا كرد و گاها باعث چه فجائع و چه مصيبت هايي شد . حالا بايد كفت با آن همه ريز بيني كه در جزيئات جنگ و انقلاب داشتند بعد ها چه فجايعي به بار آمد حالا كه كل اين مسايل بي نياز از هرگونه تعمق و نظر برداري به نظر ميرسند چه خواهد شد؟
ازانجا كه در هر حال تغيير يك سيستم حكومتي را انقلاب مينامند نقل قول هم بايد از كساني باشد كه نظر برداز انقلاب هستند يا اساسا حرفه ايشان انقلاب بوده است . اينكه اكثر اين افراد متعلق به جريان چپ ميباشند به معناي چپ بودن نگارنده نيست به اين معناست كه پادشاهان و روحانيون و فيلسوفان ليبرالي هيچ وقت انقلاب نميكردند و تيوري انقلاب نميپرداخته اند .آنها هميشه از طرفداران نظم موجود بوده اند .
در اوایل قرن، لنین به عنوان یکی از رهبران انقلاب شکستخورده ۱۹۰۵ روسيه در تبعید به سر میبرد. یکی از دلایل مهم انقلاب ۱۹۰۵، شکست سنگین روسیه از ژاپن بود .اين انقلاب اگر چه شكست خورد اما اولاً هیمنه خداگونه تزار را شکست و ثانیاً مصایب بسیاری برای مردم به ارمغان آورد. ثالثا تمرين انقلاب در ذهن لنين و دوستانش بود و بسياري از نظرات لنين در مورد انقلاب بخصوص نظريه شكست طلبي انقلابي از همين سال ١٩٠٥ نشات ميگرفت .لنین معتقد بود جنگهای جهانی، جنگهايي امپریالیستی ، برای منافع امپریالیستی و براي حل تناقضات سرمایهداری در بالاترین مرحله خود هستند و ربطی به منافع تودههای مردم ندارند. سرمایهداری با رشد سرمایههای مالی و بحران اضافهتولید و درخواستهای اجتنابناپذیر طبقه کارگر و سایر زحمتکشان، چارهای جز دستاندازی به سرزمینهای دور ندارد.
آتش جنگ برای تقسیم این سرزمینها از یکسو منابع و بازارهای بکر برای سرمایه پیدا میکند و از سوی دیگر با انهدام تولیدات تسلیحاتی و غیرتسلیحاتی و تولید گسترده مجدد، بحران اضافهتولید سرمایهداری را بهبود بخشیده، امکان استثمار بیشتر و دادن رانت به بخشهایی از جامعه را مقدور میسازد و در نهایت شیپور جنگ، طبقات محروم ، از پرولتاریا گرفته تا حاشيه نشينان شهري تا لومپنپرولتاریا را زیر بیرق بورژوازی و خردهبورژوازی در جهت تخریب منافع خودشان بسیج میکند.
لنین معتقد بود کارگران و سایر اقشار زحمتکش ووحتي لومپن پرولتاريا نباید وارد جنگ امپریالیستی شوند و اتفاقاً زمان جنگ را بهترین موقعیت برای انقلاب اجتماعی میدید و معتقد بود تنها راه خاتمه جنگهای خانمانسوز امپریالیستی، انقلابات اجتماعی است. در جريان جنگ برولتارياي كشورها بايد سر اسلحه را به سمت امبرياليست خانگي بركرداند و ساير اقشار را هم بشت سر خود سامان دهند و با انقلاب طبقه حاكمه را ساقط و جنك را پايان ببخشند . عقیدهای که آشکارا و بهسادگی ميتوانست «خیانت به مام میهن» نام بكيرد .
با شروع و نضج گرفتن جنگ جهانی اول، لنین در تبعید هر چه بیشتر بر نظریه شكست طلبي انقلابي خود پای میفشرد . اين نظريه كه احتمالا ريشه در تاثير شكست روسيه در جنگ با زابن بر انقلاب ١٩٠٥ داشت افراطي ترين و بر خلاف نظر تمامي نظر پردازان سوسياليست و انقلابي آن زمان بود . به همين دليل بود که وقتی دولت موقت كرنسكي هم بعد از انقلاب فوريه بر طبل جنگ كوبيد ، لنین حاضر شد به پیشنهاد دولت متخاصم آلمان (که حضور لنین با این عقاید را به نفع خود و به ضرر حکومت روسیه میدانست) در قطاری مهر و مومشده با پنجرههایی پوشیده، از سوئیس تا روسیه، تمام طول آلمان را بپیماید. و به ميهن انقلابي بر گردد در حالي كه اعضاي دولت موقت انقلابي هم كه اندكي بعد حكم اعدام براي لنين صادر كردند براي استقبال به ايستگاه قطار آمده بودند . پنجرهها را پوشانده بودند تا در مسیر، پرولتاریای آلمان با دیدن لنین در قطار تحریک به اقدام مشابه و تضعیف حکومت آلمان نشود.هيچ كس حتي خود بلشويك ها تصور نميكردند اين انقلابي بزرگ در تصميم خود براي شكست طلبي انقلابي جدي باشد و آن را تنها يك ترفند تبليغاتي ميدانستند اما اوردر عزم خود جدي بود دريافته بود كاركران و دهقانان كه هريك فرزندي در جبهه داشتند از هر نيرويي براي خاتمه جنگ حمايت خواهند كرد و اين راز موفقيت بلشويك ها در اكتبر ١٩١٧ بود .
بعد از انقلاب وقتي كه لنين در حال استقرار حكومت شوراها بود بدون كوجكترين ترديد و درنگ با دادن بخش هايي از خاك مقدس روسيه در برابر صلح به بيمان خود با توده هاي وسيع كارگران روستايي و شهري كه هرروز گوشت دم توب ميشدند تا كرنسكي شنل سياه خود را هرروز در جبهه ها باد بدهد ، وفا كرد . حضور رهبر سياسي بزرگي در روسيه كه به شكست طلبي انقلابي معتقد بود بيشترين امتياز براي دولت متخاصم آلمان به شمار ميرفت . بايد گفت همين تصميمات شجاعانه لنين در مقاطع مناسب بيش از تمام تيوري هاي ماركسيستي - لنينيستي او به انقلاب اكتبر كمك كرد !
جنگ و صلح از ديدكاه لنين تنها از زاويه انقلاب معنا بيدا ميكرد و اين اطمئنان عجيب از اينكه راهي كه ميرود بي ترديد به سوسياليسم و عدالت و نحات زحمتكشان مي انجامد . تاريخ نشان داد اين اطمئنان بي بايه بوده است . جامعه سوسياليستي خيالي او به خونين ترين ديكتاتوري تاريخ منجر شد اما شكست طلبي انقلابي او در جريان جنگ جهاني اول به بايان خونين ترين جنك تاريخ ياري رساند .
حزب سوسیالدموکرات آلمان پیرامون حمایت یا تضعیف حکومت داخلی در جريان جنك دچار یک انشقاق بزرگ شد. اکثریت حزب حول شعار «دفاع ملی در شرایط حمله خارجی» متحد شدند و به رهبری ابرت و شایدمان به بودجه جنگ در پارلمان آلمان رأی مثبت دادند. حزب سوسيال دموكرات بزرگترين و متشكل ترين حزب آلمان در آن زمان بود . بعدها ارتش پذيرفت اين حزب اداره دولت را در دست بگيرد تا صلح حقارت آميز را جناح چپ امضا كرده باشد و از اين ننگ براي تضعيف دولت وايمار وونهايتا سرنگونيش به دست نازي ها استفاده كند . دولتي كه از جانب چپ ها هم سوسيال فاشيست خوانده ميشد وواين انفكاك تاريخي جنبش چب مهم ترين برگ برنده حزب نازي براي حكومت بر كشوري بود كه سوسياليست ترين كشور اروبايي به شمار ميرفت . به اين نشان كه حتي هيتلر هم جريت نميكرد سوسياليست نباشد ، اين بار اما ناسيونال سوسياليست .جناح رادیکال حزب به رهبری رزا لوکزامبورگ -ليبكنشت در مقابل، به لایحه اعتبارات جنگی رأی منفی داد؛ تنها رأی منفی متعلق به لیبکنشت بود. لوكزامبورگ خود نماينده پارلمان نبود .
لنین معتقد بود کارگران و سایر اقشار زحمتکش ووحتي لومپن پرولتاريا نباید وارد جنگ امپریالیستی شوند و اتفاقاً زمان جنگ را بهترین موقعیت برای انقلاب اجتماعی میدید و معتقد بود تنها راه خاتمه جنگهای خانمانسوز امپریالیستی، انقلابات اجتماعی است. در جريان جنگ برولتارياي كشورها بايد سر اسلحه را به سمت امبرياليست خانگي بركرداند و ساير اقشار را هم بشت سر خود سامان دهند و با انقلاب طبقه حاكمه را ساقط و جنك را پايان ببخشند . عقیدهای که آشکارا و بهسادگی ميتوانست «خیانت به مام میهن» نام بكيرد .
با شروع و نضج گرفتن جنگ جهانی اول، لنین در تبعید هر چه بیشتر بر نظریه شكست طلبي انقلابي خود پای میفشرد . اين نظريه كه احتمالا ريشه در تاثير شكست روسيه در جنگ با زابن بر انقلاب ١٩٠٥ داشت افراطي ترين و بر خلاف نظر تمامي نظر پردازان سوسياليست و انقلابي آن زمان بود . به همين دليل بود که وقتی دولت موقت كرنسكي هم بعد از انقلاب فوريه بر طبل جنگ كوبيد ، لنین حاضر شد به پیشنهاد دولت متخاصم آلمان (که حضور لنین با این عقاید را به نفع خود و به ضرر حکومت روسیه میدانست) در قطاری مهر و مومشده با پنجرههایی پوشیده، از سوئیس تا روسیه، تمام طول آلمان را بپیماید. و به ميهن انقلابي بر گردد در حالي كه اعضاي دولت موقت انقلابي هم كه اندكي بعد حكم اعدام براي لنين صادر كردند براي استقبال به ايستگاه قطار آمده بودند . پنجرهها را پوشانده بودند تا در مسیر، پرولتاریای آلمان با دیدن لنین در قطار تحریک به اقدام مشابه و تضعیف حکومت آلمان نشود.هيچ كس حتي خود بلشويك ها تصور نميكردند اين انقلابي بزرگ در تصميم خود براي شكست طلبي انقلابي جدي باشد و آن را تنها يك ترفند تبليغاتي ميدانستند اما اوردر عزم خود جدي بود دريافته بود كاركران و دهقانان كه هريك فرزندي در جبهه داشتند از هر نيرويي براي خاتمه جنگ حمايت خواهند كرد و اين راز موفقيت بلشويك ها در اكتبر ١٩١٧ بود .
بعد از انقلاب وقتي كه لنين در حال استقرار حكومت شوراها بود بدون كوجكترين ترديد و درنگ با دادن بخش هايي از خاك مقدس روسيه در برابر صلح به بيمان خود با توده هاي وسيع كارگران روستايي و شهري كه هرروز گوشت دم توب ميشدند تا كرنسكي شنل سياه خود را هرروز در جبهه ها باد بدهد ، وفا كرد . حضور رهبر سياسي بزرگي در روسيه كه به شكست طلبي انقلابي معتقد بود بيشترين امتياز براي دولت متخاصم آلمان به شمار ميرفت . بايد گفت همين تصميمات شجاعانه لنين در مقاطع مناسب بيش از تمام تيوري هاي ماركسيستي - لنينيستي او به انقلاب اكتبر كمك كرد !
جنگ و صلح از ديدكاه لنين تنها از زاويه انقلاب معنا بيدا ميكرد و اين اطمئنان عجيب از اينكه راهي كه ميرود بي ترديد به سوسياليسم و عدالت و نحات زحمتكشان مي انجامد . تاريخ نشان داد اين اطمئنان بي بايه بوده است . جامعه سوسياليستي خيالي او به خونين ترين ديكتاتوري تاريخ منجر شد اما شكست طلبي انقلابي او در جريان جنگ جهاني اول به بايان خونين ترين جنك تاريخ ياري رساند .
حزب سوسیالدموکرات آلمان پیرامون حمایت یا تضعیف حکومت داخلی در جريان جنك دچار یک انشقاق بزرگ شد. اکثریت حزب حول شعار «دفاع ملی در شرایط حمله خارجی» متحد شدند و به رهبری ابرت و شایدمان به بودجه جنگ در پارلمان آلمان رأی مثبت دادند. حزب سوسيال دموكرات بزرگترين و متشكل ترين حزب آلمان در آن زمان بود . بعدها ارتش پذيرفت اين حزب اداره دولت را در دست بگيرد تا صلح حقارت آميز را جناح چپ امضا كرده باشد و از اين ننگ براي تضعيف دولت وايمار وونهايتا سرنگونيش به دست نازي ها استفاده كند . دولتي كه از جانب چپ ها هم سوسيال فاشيست خوانده ميشد وواين انفكاك تاريخي جنبش چب مهم ترين برگ برنده حزب نازي براي حكومت بر كشوري بود كه سوسياليست ترين كشور اروبايي به شمار ميرفت . به اين نشان كه حتي هيتلر هم جريت نميكرد سوسياليست نباشد ، اين بار اما ناسيونال سوسياليست .جناح رادیکال حزب به رهبری رزا لوکزامبورگ -ليبكنشت در مقابل، به لایحه اعتبارات جنگی رأی منفی داد؛ تنها رأی منفی متعلق به لیبکنشت بود. لوكزامبورگ خود نماينده پارلمان نبود .
آنها اگرچه مانند لنین ماهیت جنگ را امپریالیستی میدانستند و سیاست انترناسیونال در حمایت احزاب سوسیالیست از دولتهایشان را تأیید نمیکردند، اما انقلاب را، برخلاف لنین، بیش از آنکه حاصل فرصت بهوجودآمده توسط جنگ و تضعیف حکومت مرکزی بدانند، حاصل بلوغ سیاسی تودهها، شامل کارگران، میدانستند.
رزا لوکزامبورگ در یک جمله تاریخی حقیقتی را بیان کرد که بعدها بارها در مقاطع مختلف به اثبات رسید:
«بدون بدیل سازمانیافته، جنگ میتواند بهجای انقلاب به بربریت مطلق ختم شود.»
رزا لوکزامبورگ طرفدار انقلاب بود و معتقد بود باید برای آن جانفشانی کرد و خود جان بر سر این راه گذاشت . اما نمیتوانست با ایده لنین در مورد وقوع انقلاب با پیشآهنگی طبقه کارگری که در حزب نمود پیدا میکند ، پيش از بلوغ و آگاهي طبقاتي طبقه كارگر کنار بیاید، بهویژه آنکه عامل مهمتر در نظریه لنین، استفاده از فرصت جنگ و تلاش برای تضعیف حکومت داخلی در کشوری آکنده از قرنها دسپوتیسم و استبداد و عقبماندگی بود.
رزا لوکزامبورگ با نگاهی دوراندیشانه، استبداد ناشی از پیشقراولی حزب يعني کسانی که خود را سیاستمدار طبقه کارگر مینامند را دیده بود و هشدار داده بود؛ آن زمان نتايج اين اتفاق هنوز معلوم نبود . بعدها قتل عام ها و دادگاههاي استالين در دهه سئ و چهل به وضوح صحت اين گفته را نشان داد .
لوکزامبورگ مانند لنین اهمیت بسیاری برای حزب طبقه کارگر قائل بود، اما نقش حزب را در تشکل و آگاهی طبقاتی میدانست، نه انجام انقلاب به نیابت از طرف طبقه کارگر ! لنین خود حزب را، سوای طبقه، عامل مهم انقلاب و مبارزه طبقاتی می دانست .او روشنفكران طبقه كارگر و تشكل طبقه كارگر را نشانه مهم بلوغ و توانايي طبقه كارگر در هدايت جامعه ميدانست و ذره اي در اين خوش بيني بدخيم ترديد نداشت .در هر حال صداقت ودرايت اين بانوي فرهيخته مانع از اقدامي مشابه قيام اكتبر در انقلاب آلمان شد اكر چه به قيمت جان خودش هم تمام شد .او به همراه كارل ليبكنشت توسط افراطيون آلمان نطفه هاي نازي در ارتش و پليس كشته شدند اما آزادي و قوانين تاريخي را بر رهبرئ يك انقلاب بلشويكي ترجيح داد .
كارل كايوتسكي تيوريسين بزرگ حزب سوسيال دموكرات آلمان موضعي ميانه گرفت .او اگر چه دفاع از ميهن در برخي شرايط را مجاز ميدانست اما موافق تاييد بودجه جنگ توسط حزب سوسيال دموكرات نيود . او برخلاف لنين و لوكزامبورگ جنگ و انقلاب را اجتناب نابذير نميدانست و برخلاف لنين معتقد بود ممكن است امپرياليست ها با پيدايش اولترا امبرياليسم با هم به نوعي تفاهم برسند و با وجود حزب طبقه كارگر كه بيشتر نقش اجتماعي خواهد داشت تا سياسي ، سطح رفاه طبقه كارگر و ساير زحمتكشان بهبودي بيدا كند .آنچه در دهه هاي بعد در اروبا بخصوص بعد از جنگ جهاني دوم تا امروز رخ داد بيش از هر چيز مويد نظرات كايوتسكي بوده است . كايوتسكي بر خلاف برنشتاين كه بطور مطلق مخالف انقلاب و تنها قايل به مبارزه سياسي و پارلماني بود امكان انقلاب در شرايط مناسب را ناديده نميگرفت .
تروتسكي رهبر برجسته بلشويك اساسا موفقيت سوسياليسم در يك كشور را امكان بذير نميدانست . او كه در ماههاي اول بعد از اكتبر بالاترين مسيوليت ها را در حكومت بلشويكي داشت تلاش كرد جنك بايان نيابد شايد انقلاب در آلمان سر بگيرد . او جنگ را عامل تهييج انقلاب ميدانست و همجون لنين معتقد به امكان برقراري سوسياليسم توسط حزب پيشرو طبقه كاركر بود و برخلاف لوكزامبورك تاخير براي آمادگي سياسي توده ها را إلزامي نميدانست .اما اين را در يك كشور واحد آن هم كشوري نيمه اسيايي و استبداد زده مثل روسيه ،بدون انقلاب جهاني ،مقدور نميديد . او هم مثل رزا لوكزامبورك معتقد بود انحصار سوسياليسم به يك كشور متعاقبا باعث ديكتاتوري حزب ميشود . اين منشأ اختلاف بعدي بزرگ بين استالين و تروتسكي بود . استالين رفته رفته و به شيوه اي عملگرايانه به راه حل هاي حكومت تزاري رسيد . راه حل هايي در جهت تمركز و در مخالفت با "حق ملل در تعيين سرنوشت" . اينها بصيرت هايي ماكياوليستي هستند كه بسياري از حكومتگران فعلي و ازاديخواهان قبلي سر انجام به آنها دست مييابند . وقتي آقايان و خانم هاي انتلكتويل كتابخوان و كتاب نويس بعد از انقلاب ١٩١٧ در فوريه از اقصي نقاط اروبا به مام وطن بازكشتند استالين اين راهزن قلدر كه مخارج حزب را با دزدي بانك و گروگانگيري تامين ميكرد تازه از تبعيد سيبري بازگشته بود ووقتي اهسته تمام قدرت را در دست گرفت تيوري هاي اين بروفسور هاي اب نكشيده بيش از هر چيز مايه دردسر او بودند .حالا كه استقرار سوسياليسم در يك كشور امكان بذير شده بود و آن را هم خدايگان لنين گفته بود نه اين مردك جلف ، تروتسكي خوب معلوم است راه حل همان داغ و درفش و ميراثي است كه از اخرانا ( بليس سياسي تزار) به ارث رسيده .
رزا لوکزامبورگ در یک جمله تاریخی حقیقتی را بیان کرد که بعدها بارها در مقاطع مختلف به اثبات رسید:
«بدون بدیل سازمانیافته، جنگ میتواند بهجای انقلاب به بربریت مطلق ختم شود.»
رزا لوکزامبورگ طرفدار انقلاب بود و معتقد بود باید برای آن جانفشانی کرد و خود جان بر سر این راه گذاشت . اما نمیتوانست با ایده لنین در مورد وقوع انقلاب با پیشآهنگی طبقه کارگری که در حزب نمود پیدا میکند ، پيش از بلوغ و آگاهي طبقاتي طبقه كارگر کنار بیاید، بهویژه آنکه عامل مهمتر در نظریه لنین، استفاده از فرصت جنگ و تلاش برای تضعیف حکومت داخلی در کشوری آکنده از قرنها دسپوتیسم و استبداد و عقبماندگی بود.
رزا لوکزامبورگ با نگاهی دوراندیشانه، استبداد ناشی از پیشقراولی حزب يعني کسانی که خود را سیاستمدار طبقه کارگر مینامند را دیده بود و هشدار داده بود؛ آن زمان نتايج اين اتفاق هنوز معلوم نبود . بعدها قتل عام ها و دادگاههاي استالين در دهه سئ و چهل به وضوح صحت اين گفته را نشان داد .
لوکزامبورگ مانند لنین اهمیت بسیاری برای حزب طبقه کارگر قائل بود، اما نقش حزب را در تشکل و آگاهی طبقاتی میدانست، نه انجام انقلاب به نیابت از طرف طبقه کارگر ! لنین خود حزب را، سوای طبقه، عامل مهم انقلاب و مبارزه طبقاتی می دانست .او روشنفكران طبقه كارگر و تشكل طبقه كارگر را نشانه مهم بلوغ و توانايي طبقه كارگر در هدايت جامعه ميدانست و ذره اي در اين خوش بيني بدخيم ترديد نداشت .در هر حال صداقت ودرايت اين بانوي فرهيخته مانع از اقدامي مشابه قيام اكتبر در انقلاب آلمان شد اكر چه به قيمت جان خودش هم تمام شد .او به همراه كارل ليبكنشت توسط افراطيون آلمان نطفه هاي نازي در ارتش و پليس كشته شدند اما آزادي و قوانين تاريخي را بر رهبرئ يك انقلاب بلشويكي ترجيح داد .
كارل كايوتسكي تيوريسين بزرگ حزب سوسيال دموكرات آلمان موضعي ميانه گرفت .او اگر چه دفاع از ميهن در برخي شرايط را مجاز ميدانست اما موافق تاييد بودجه جنگ توسط حزب سوسيال دموكرات نيود . او برخلاف لنين و لوكزامبورگ جنگ و انقلاب را اجتناب نابذير نميدانست و برخلاف لنين معتقد بود ممكن است امپرياليست ها با پيدايش اولترا امبرياليسم با هم به نوعي تفاهم برسند و با وجود حزب طبقه كارگر كه بيشتر نقش اجتماعي خواهد داشت تا سياسي ، سطح رفاه طبقه كارگر و ساير زحمتكشان بهبودي بيدا كند .آنچه در دهه هاي بعد در اروبا بخصوص بعد از جنگ جهاني دوم تا امروز رخ داد بيش از هر چيز مويد نظرات كايوتسكي بوده است . كايوتسكي بر خلاف برنشتاين كه بطور مطلق مخالف انقلاب و تنها قايل به مبارزه سياسي و پارلماني بود امكان انقلاب در شرايط مناسب را ناديده نميگرفت .
تروتسكي رهبر برجسته بلشويك اساسا موفقيت سوسياليسم در يك كشور را امكان بذير نميدانست . او كه در ماههاي اول بعد از اكتبر بالاترين مسيوليت ها را در حكومت بلشويكي داشت تلاش كرد جنك بايان نيابد شايد انقلاب در آلمان سر بگيرد . او جنگ را عامل تهييج انقلاب ميدانست و همجون لنين معتقد به امكان برقراري سوسياليسم توسط حزب پيشرو طبقه كاركر بود و برخلاف لوكزامبورك تاخير براي آمادگي سياسي توده ها را إلزامي نميدانست .اما اين را در يك كشور واحد آن هم كشوري نيمه اسيايي و استبداد زده مثل روسيه ،بدون انقلاب جهاني ،مقدور نميديد . او هم مثل رزا لوكزامبورك معتقد بود انحصار سوسياليسم به يك كشور متعاقبا باعث ديكتاتوري حزب ميشود . اين منشأ اختلاف بعدي بزرگ بين استالين و تروتسكي بود . استالين رفته رفته و به شيوه اي عملگرايانه به راه حل هاي حكومت تزاري رسيد . راه حل هايي در جهت تمركز و در مخالفت با "حق ملل در تعيين سرنوشت" . اينها بصيرت هايي ماكياوليستي هستند كه بسياري از حكومتگران فعلي و ازاديخواهان قبلي سر انجام به آنها دست مييابند . وقتي آقايان و خانم هاي انتلكتويل كتابخوان و كتاب نويس بعد از انقلاب ١٩١٧ در فوريه از اقصي نقاط اروبا به مام وطن بازكشتند استالين اين راهزن قلدر كه مخارج حزب را با دزدي بانك و گروگانگيري تامين ميكرد تازه از تبعيد سيبري بازگشته بود ووقتي اهسته تمام قدرت را در دست گرفت تيوري هاي اين بروفسور هاي اب نكشيده بيش از هر چيز مايه دردسر او بودند .حالا كه استقرار سوسياليسم در يك كشور امكان بذير شده بود و آن را هم خدايگان لنين گفته بود نه اين مردك جلف ، تروتسكي خوب معلوم است راه حل همان داغ و درفش و ميراثي است كه از اخرانا ( بليس سياسي تزار) به ارث رسيده .
فرود آمدن تبر رامون مركادر بر مغز تروتسكي در خانه فريدا نقاش مكزيكي به معناي پايان انقلاب جهاني و استقرار سيوسياليسم با پنجه آهنين در يك كشور بود . اكر جه اين تمركز گرايي به قيمت قتل كمونيست هاي بسيار از ملت هاي مختلف ( منحمله رهبران حزب كمونيست ايران ) تمام شد اما از سوي ديگر ميتواتست به معناي شروع نوعي همزبستي مسالمت آميز با بورزوازي و حتي با فاشيسم هم باشد استالين حتي با هيتلر هم پيمان صلح بست . مثل همه ديكتاتوري ها تا زماني كه كسي در حكومت ديكتاتور تزلزلي وارد نكند او با همه از در صلح در مي آيد و رهبران انقلابي اي كه حاضر نيستند سياست مماشات با ديكتاتور هاي خانگيشان را ببذيرند را هم خودش خفه ميكند . اگر جنگ جهاني دوم بديد نمي آمد ممكن بود جنگ و انقلاب هر دو رو به افول بگذارند اما جنگ جهاني دوم سواي انقلابات كه متوقف شده بودند همچنان ادامه يافت در جريان جنگ هيچ انقلاب واقعي رخ نداد تشكيل اردوگاه شوروي در اروباي شرقي و تلاش براي گسترش آن به مناطق ديگر به معناي انقلاب به واسطه جنگ نبود اگر جه احزاب كمونيست اروباي شرقي ايضا فرقه دموكرات آذزبايجان اين وقايع را انقلاب ميناميدند اما اينها فقط تقسيم مناطق نفوذ تحت تاثير پيروزي شوروي در جنگ جهاني دوم بودند اين جنگ هاي گسترده هيچ كدام باعث انقلاب در هيچ كدام از كشورها نشدند مبارزه نهضت مقاومت فرانسه و ايتاليا را بايد بخشي از جنگ به حساب آورد . ارتش ازاديبخش ايرلند كه به رهبري راجر كيسمنت تلاش ميكرد با كمك اتش المان در بحبوحه جنگ و تضعيف انگلستان انقلاب ايرلند را به سرانجام برساند شكست خورد و خود او بعدها تيرباران شد . البته جنبش ابرلند با سازمان هاي منسجم و حمايت توده اي از سالها پيش وجود داشت اما بازهم انقلاب موفق نشد .
تبديل جوانه انقلاب سوساليستي جهاني به يك قدرت بزرگ ديگر يكي از علت هاي مهم بدبيني بزرگ ووواقع بينانه اي بود كه مكتب فرانكفورت از مناديان آن به شمار ميرفت . تئودور آدورنو دوراهه سوسياليسم / بربريت لوكزامبورك را به شكل يك راهه بربريت ميديد .معتقد بود جنك حاصل تطور عقل مدرن است و بربريت ميتواند نتيجه عقل مدرن باشد و نه انحراف از آن ! مقصود او از بربريت به يك تعبير خود جنگ هم بود .او جنك را "انحطاط نهايي اجتماعي "ميخواند .تفاوت مكتب انتقادي أدورنو / هوركهايمر و ماركوزه با ماركسبسم كلاسيك آن است كه مكتب انتقادي حكم سير محتوم به سوي مدينه فاضله از طريق ديالك تيك تاريخي را اعتقادي متافيزيكي و غير عقلاني ميداند و احتمال سير قهقرايي به بر بريت ، جنگ و نابودي را هم در نظر ميگيرد و آن را نه نتيجه انحراف از عقل و تكنولوژي مدرن كه نتيجه محتمل آن ميداند. از نظر آدورنو خود جنگ جهاني و هولوكاست و هيروشيما نشانه آن است كه ماركس و ماركسيست هاي بزرك تنها سير ديالك تيكي محتوم به خير و بهروزي را ميديده اند و نميديدند كه عقل و تكنولوژي خود ممكن است ابزار شر بشوند . پلكان جنگ يا همان بربريت مدرن براي دستيابي به عدالت و آزادي در ديدگاه آدورنو أصلا جايي نداشت . آن را بلاهتي باور نكردني ميدانست
ديدگاه آدورنو نسبت به جنگ يا بربريت مدرن تا حدودي ادامه نظريات پدر ماركسيسم روسيه و استاد لنين بنظر ميرسد گيورگي پلخانف جنگ را شر مطلق براي مردم ميدانست و عليرغم اختلافات عميق با لنين در مورد انقلاب روسيه ووظيفه ماركسيست ها تنها در مقطع كوتاهي از تلاش لنين براي پايان جنگ ولو به قيمت خاك حمايت ميكرد . مثل هر انسان شرافتمندي كه در آن دوره خاص در روسيه ميزيست .
اوضاع و افكار سياسي اروبا در اوايل قرن بيستم قطعا با اوضاع ايران و سوريه يك صد سال بعد متفاوت و غير قابل مقايسه است اما نظرپردازي و تعمق در مسايل سياسي مهمي مثل جنگ و انقلاب قطعا از يكصد سال پيش ضرورت بيشتري بيدا كرده است .بسنديده نيست حتي كساني كه دانش و تحصيلاتشان علوم اجتماعي و تاريخي است به بكباره همه چيز را كنار بگذارند و مثل بقيه مردم چنين موضوعاتي را ناديده بگيرند و از كنار آن به سادگي بگذرند و تسليم سهل انگاري عاميانه اي بشوند كه اكنون فرا گير شده .
نزديك ترين تيوريسين به رفتار آن گروه از مردمي كه الان بخصوص در خارج از كشور خواستار انقلاب و جابجايي قدرت از طريق جنگ خارجي هستند نظريات لنين است . از شوخي هاي تاريخ يكي هم اينكه اين بار گويا خود تزار لنينيست شده است . آن هم بدون آنكه اين اعليحضرت بلشويك بداند كه اين يك انقلاب است و نه تقسيم مناصب مديريتي از جانب هيات مديره جهان ! اين مقايسه اي تحقير آميز نه براي اعليحضرت كه بيش از همه براي لنين به شمار ميرود .
تبديل جوانه انقلاب سوساليستي جهاني به يك قدرت بزرگ ديگر يكي از علت هاي مهم بدبيني بزرگ ووواقع بينانه اي بود كه مكتب فرانكفورت از مناديان آن به شمار ميرفت . تئودور آدورنو دوراهه سوسياليسم / بربريت لوكزامبورك را به شكل يك راهه بربريت ميديد .معتقد بود جنك حاصل تطور عقل مدرن است و بربريت ميتواند نتيجه عقل مدرن باشد و نه انحراف از آن ! مقصود او از بربريت به يك تعبير خود جنگ هم بود .او جنك را "انحطاط نهايي اجتماعي "ميخواند .تفاوت مكتب انتقادي أدورنو / هوركهايمر و ماركوزه با ماركسبسم كلاسيك آن است كه مكتب انتقادي حكم سير محتوم به سوي مدينه فاضله از طريق ديالك تيك تاريخي را اعتقادي متافيزيكي و غير عقلاني ميداند و احتمال سير قهقرايي به بر بريت ، جنگ و نابودي را هم در نظر ميگيرد و آن را نه نتيجه انحراف از عقل و تكنولوژي مدرن كه نتيجه محتمل آن ميداند. از نظر آدورنو خود جنگ جهاني و هولوكاست و هيروشيما نشانه آن است كه ماركس و ماركسيست هاي بزرك تنها سير ديالك تيكي محتوم به خير و بهروزي را ميديده اند و نميديدند كه عقل و تكنولوژي خود ممكن است ابزار شر بشوند . پلكان جنگ يا همان بربريت مدرن براي دستيابي به عدالت و آزادي در ديدگاه آدورنو أصلا جايي نداشت . آن را بلاهتي باور نكردني ميدانست
ديدگاه آدورنو نسبت به جنگ يا بربريت مدرن تا حدودي ادامه نظريات پدر ماركسيسم روسيه و استاد لنين بنظر ميرسد گيورگي پلخانف جنگ را شر مطلق براي مردم ميدانست و عليرغم اختلافات عميق با لنين در مورد انقلاب روسيه ووظيفه ماركسيست ها تنها در مقطع كوتاهي از تلاش لنين براي پايان جنگ ولو به قيمت خاك حمايت ميكرد . مثل هر انسان شرافتمندي كه در آن دوره خاص در روسيه ميزيست .
اوضاع و افكار سياسي اروبا در اوايل قرن بيستم قطعا با اوضاع ايران و سوريه يك صد سال بعد متفاوت و غير قابل مقايسه است اما نظرپردازي و تعمق در مسايل سياسي مهمي مثل جنگ و انقلاب قطعا از يكصد سال پيش ضرورت بيشتري بيدا كرده است .بسنديده نيست حتي كساني كه دانش و تحصيلاتشان علوم اجتماعي و تاريخي است به بكباره همه چيز را كنار بگذارند و مثل بقيه مردم چنين موضوعاتي را ناديده بگيرند و از كنار آن به سادگي بگذرند و تسليم سهل انگاري عاميانه اي بشوند كه اكنون فرا گير شده .
نزديك ترين تيوريسين به رفتار آن گروه از مردمي كه الان بخصوص در خارج از كشور خواستار انقلاب و جابجايي قدرت از طريق جنگ خارجي هستند نظريات لنين است . از شوخي هاي تاريخ يكي هم اينكه اين بار گويا خود تزار لنينيست شده است . آن هم بدون آنكه اين اعليحضرت بلشويك بداند كه اين يك انقلاب است و نه تقسيم مناصب مديريتي از جانب هيات مديره جهان ! اين مقايسه اي تحقير آميز نه براي اعليحضرت كه بيش از همه براي لنين به شمار ميرود .
لنين در خواست حمايت از انقلاب از طريق تضعيف حكومت داخلي را در حالي مطرح ميكرد كه حزب سوسيال دموكرات كارگري روسيه از اواخر قرن نوزدهم در تمام كشور در كنار حزب سوسياليست انقلابي ( نارودنيك ها) يا خلقيون و در كنار حزب ليبرالي كادت در حال مقابله با حكومت تزار بودند . يك انقلاب ناموفق از سر گذرانده بودند اما باقي مانده و با تجربه تر شده بودند . جنگ طلبي و خوشحالي از تضعيف حكومت داخلي در شرايط عدم وجود ذره اي بديل جا افتاده مطلقا در نظر لنين هم قابل قبول نبود . آن را آنارشيسم از بدترين نوعش ميپنداشت . هيج كدام از نظريه پردازان و رهبران انقلابي معتقد به امكان انقلاب به واسطه جنك و توسط يك حزب نبودند آن را انحراف و درصورت پيروزي احتمال بربريت مطلق ميدادند . لنين تنها به واسطه اوضاع خاص روسيه در حال جنك و به اتكاي حزب بلشويك كه بر بسياري انقلابيون ديگر هم تاثير ميگذاشت به اين نتيجه رسيد . رزا لوكزامبورگ انقلاب را حتي با وجود جنگ نتيجه بلوغ سياسي مردم ميدانست و حتي حزب سراسري سوسيال دموكرات المان با آن همه گستردگي را هم كافي نميدانست .
همانطور كه گفتم هدف از اين ياد آوري به هيچ وجه كپي برداري از وقايع تاريخي و استفاده از آن در جنگ اسراييل و امريكا با ايران نيست . چنين اظهار نظر هايي بي ترديد تخصص وًتعمقي را ميخواهد كه نگارنده فاقد آن است . حداكثر ادعا اطلاع از برخي ناداني ها و دعوت به تعمق در مورد آنهاست .
با اين همه نميتوانم يك نكته را قبل از خاتمه ناگفته بگذارم كه در هيچ جنگي در تاريخ مهاجمين و تجاوز گران هدف اعلام شده شان كشور گشايي و دست يافتن بر منابع كشور مورد تجاوز نبوده است تلاش براي رهايي مردم تحت ستم از طريق بمب ها ي رهايي بخش مركبار يا جنگاوران خونريز رستگاري بخش توجيه سنتي همه تجاوز گران و جنايتكاران جنگي در طي تمام طول تاريخ بوده است .
https://t.me/bzyad
همانطور كه گفتم هدف از اين ياد آوري به هيچ وجه كپي برداري از وقايع تاريخي و استفاده از آن در جنگ اسراييل و امريكا با ايران نيست . چنين اظهار نظر هايي بي ترديد تخصص وًتعمقي را ميخواهد كه نگارنده فاقد آن است . حداكثر ادعا اطلاع از برخي ناداني ها و دعوت به تعمق در مورد آنهاست .
با اين همه نميتوانم يك نكته را قبل از خاتمه ناگفته بگذارم كه در هيچ جنگي در تاريخ مهاجمين و تجاوز گران هدف اعلام شده شان كشور گشايي و دست يافتن بر منابع كشور مورد تجاوز نبوده است تلاش براي رهايي مردم تحت ستم از طريق بمب ها ي رهايي بخش مركبار يا جنگاوران خونريز رستگاري بخش توجيه سنتي همه تجاوز گران و جنايتكاران جنگي در طي تمام طول تاريخ بوده است .
https://t.me/bzyad
Telegram
یادداشتهایِ دکتر بابک زمانی
كانال بازنشرِ يادداشتهای منتشرشده
ترامپ؛ بیماری روانپزشکی یا نورولوژی؟
یک مشاوره ناخواسته
آيا ترامپ مبتلا به اف تي دي است ؟
در بسیاری از موارد، بستگان بیماران سالمندی که اخیراً فراموشی یا اختلال رفتاری پیدا کردهاند، بدون حضور خودِ بیمار یا قبل از آوردن ایشان مراجعه میکنند تا علائم را توضیح دهند. خودِ بیمار متوجه هیچ مشکلی نیست. عدم اطلاع بیمار از غیرعادی و بیمارگونه بودن رفتارش، یکی از مهمترین علائم بیماریهای اینچنینی مغز است.
این بار کسی مراجعه نکرده و کسی اظهار نظر نخواسته است، اما شاید بهخاطر شبهای فراوان ترس و بمباران و بیخوابی، بتوان اندکی از اخلاقیات پزشکی عدول کرد و بدون مراجعه و بدون درخواست، در مورد بیمار سالمندی که توهمات و اختلالات رفتاریاش دنیا را به آشوب کشیده و چون کودکی شرور، کودکان ما را غرق خون کرده، اظهار نظر کنم.
در چنین مواردی که بسیار هم پیش میآید، مهمترین افتراق بین یک بیماری مغزی و یک بیماری روانپزشکی است. این افتراق گاه بسیار دشوار است و معاینات بالینی و پاراکلینیک هم قضاوت را آسان نمیکنند.
اختلال روانپزشکی در چنین مواردی، اختلالات شخصیت است.
در اختلالات شخصیت، خودِ فرد شکایت خاصی ندارد. به این دلیل بهسختی میتوان آن را بیماری خواند. فرد ممکن است آدمی بیش از حد جدی و سختگیر باشد (وسواسی)، ممکن است زیادی توسریخور باشد (منفعل)، ممکن است آدمی منزوی و مشکوک باشد (اسکیزوئید) و… یا ممکن است بیش از حد خودخواه و خودپسند باشد، بیدلیل خود را تافتهٔ جدا بافته بداند، به هیچ عنوان عیب و ایرادی را به خود نپذیرد و جز مدح و ستایش خود چیزی نخواهد که در این صورت «شخصیت خودشیفته» خوانده میشود. یا ممکن است هیچ اهمیتی به درد و رنج دیگران ندهد، بهسادگی باعث آزار دیگران شود، حدود و صغور قانون را بارها و بارها زیر پا بگذارد و از اینکه مشکلات و خطراتی برای دیگران ایجاد کند لذت ببرد. این نوع اختلال شخصیت را «ضد اجتماعی» میخوانند.
برخی روانپزشکان معتقدند دونالد ترامپ مبتلا به ترکیبی از این دو شخصیتِ آخر، یعنی ضد اجتماعی و خودشیفته است و این ترکیب را «خودشیفتگی بدخیم» میخوانند.
قطعاً دونالد ترامپ از دیرباز مبتلا به درجاتی از اختلال شخصیت بوده است، اما در هشتادسالگی، بروز اختلالات رفتاری شدید و عدم کنترل بر رفتار و گفتار، نوعی بیماری مغزی که همراه با کوچک شدن مغز میباشد را هم مطرح میکند. به این گروه بیماران «دمانس» یا زوال عقل میگویند. زوال عقل یا دمانس شامل گروهی از بیماریهاست که بهشکل پیشرونده باعث آتروفی، یعنی کوچک شدن مغز و کاهش فعالیتهای شناختی میشوند. بیماری آلزایمر معروفترین و شایعترین نوع دمانس و سردستهٔ انواع آن است، اما این گروه شامل بیماریهای متعدد دیگری هم میباشد.
وقتی یک فرد سالمند به دلیل نوعی اختلال رفتاری مراجعه میکند یا ارجاع داده میشود، یک احتمال هم دمانس فرونتوتمپورال است. در این نوع از زوال مغز ممکن است اختلال حافظه وجود نداشته باشد، اما اختلالات رفتاری شدید مثل پرخاشگری، رفتار بچهگانه، عدم همدردی با دیگران، افزایش مصرف بیرویهٔ غذا و شیرینیجات و گاه رفتار جنسی نامناسب وجود داشته باشد؛ که البته این بیماری پیشرونده بوده و نهایتاً سایر دومینهای مغزی را هم درگیر میکند.
میتوانم تصور کنم دونالد ترامپ روی یکی از صندلیهای سالن انتظار من نشسته باشد و خانوادهای نگران در داخل اتاق مطب در حال دادن شرح حال نگرانکنندهٔ فوق باشند و در عین حال، من صدای جر و بحث ایشان با منشی یا تعریفهای دور و درازی را که با صدای بلند با سایر بیماران دارند بشنوم.
در چنین حالتی که زیاد هم پیش میآید، من میکوشم بین دو حالت فوق افتراق بدهم.
از یک سو، سابقهٔ طولانی اختلال رفتاری همزمان با موفقیتهای کاری تا حد ریاستجمهوری آمریکا، به نفع اختلال شخصیت است؛ اما عدم تعادل رفتاری، عدم کنترل زبان و گفتار و بر زبان آوردن بسیاری از مکنونات که نباید گفته شوند—مثلاً اگر گفتهای برای نجات مردم حمله میکنی، اما در دل فکر میکنی اینها عصر حجری هستند و در اصل میخواهی نابودشان کنی—دلیلی ندارد «عصر حجری» و «عصر حجر کردن» را به زبان بیاوری! این میتواند نشاندهندهٔ عدم کنترل رفتار توسط لوب فرونتال مغز باشد. بعلاوه، صحبت زیاد، گاه متناقض و ادعاهای گوناگون میتواند به دلیل دمانس FTD باشد.
البته یکسری سؤالات کلیدی از همراهان و معاینهٔ بالینی و جستجوی علائم رهاسازی لوب فرونتال (release) خیلی به تشخیص کمک میکنند، ولی خوب امکانش نیست! و از همه دشوارتر اینکه اینها در تشخیص نافی هم نیستند. یک فرد مبتلا به اختلال شخصیت میتواند در سن بالا مبتلا به FTD رفتاری شود و بر اساس تئوری پروفسور میلر، شانس بیشتری برای ابتلا دارد.
در MRI لوب فرونتال راست ممکن است اندکی کوچکتر از چپ شده باشد.
یک مشاوره ناخواسته
آيا ترامپ مبتلا به اف تي دي است ؟
در بسیاری از موارد، بستگان بیماران سالمندی که اخیراً فراموشی یا اختلال رفتاری پیدا کردهاند، بدون حضور خودِ بیمار یا قبل از آوردن ایشان مراجعه میکنند تا علائم را توضیح دهند. خودِ بیمار متوجه هیچ مشکلی نیست. عدم اطلاع بیمار از غیرعادی و بیمارگونه بودن رفتارش، یکی از مهمترین علائم بیماریهای اینچنینی مغز است.
این بار کسی مراجعه نکرده و کسی اظهار نظر نخواسته است، اما شاید بهخاطر شبهای فراوان ترس و بمباران و بیخوابی، بتوان اندکی از اخلاقیات پزشکی عدول کرد و بدون مراجعه و بدون درخواست، در مورد بیمار سالمندی که توهمات و اختلالات رفتاریاش دنیا را به آشوب کشیده و چون کودکی شرور، کودکان ما را غرق خون کرده، اظهار نظر کنم.
در چنین مواردی که بسیار هم پیش میآید، مهمترین افتراق بین یک بیماری مغزی و یک بیماری روانپزشکی است. این افتراق گاه بسیار دشوار است و معاینات بالینی و پاراکلینیک هم قضاوت را آسان نمیکنند.
اختلال روانپزشکی در چنین مواردی، اختلالات شخصیت است.
در اختلالات شخصیت، خودِ فرد شکایت خاصی ندارد. به این دلیل بهسختی میتوان آن را بیماری خواند. فرد ممکن است آدمی بیش از حد جدی و سختگیر باشد (وسواسی)، ممکن است زیادی توسریخور باشد (منفعل)، ممکن است آدمی منزوی و مشکوک باشد (اسکیزوئید) و… یا ممکن است بیش از حد خودخواه و خودپسند باشد، بیدلیل خود را تافتهٔ جدا بافته بداند، به هیچ عنوان عیب و ایرادی را به خود نپذیرد و جز مدح و ستایش خود چیزی نخواهد که در این صورت «شخصیت خودشیفته» خوانده میشود. یا ممکن است هیچ اهمیتی به درد و رنج دیگران ندهد، بهسادگی باعث آزار دیگران شود، حدود و صغور قانون را بارها و بارها زیر پا بگذارد و از اینکه مشکلات و خطراتی برای دیگران ایجاد کند لذت ببرد. این نوع اختلال شخصیت را «ضد اجتماعی» میخوانند.
برخی روانپزشکان معتقدند دونالد ترامپ مبتلا به ترکیبی از این دو شخصیتِ آخر، یعنی ضد اجتماعی و خودشیفته است و این ترکیب را «خودشیفتگی بدخیم» میخوانند.
قطعاً دونالد ترامپ از دیرباز مبتلا به درجاتی از اختلال شخصیت بوده است، اما در هشتادسالگی، بروز اختلالات رفتاری شدید و عدم کنترل بر رفتار و گفتار، نوعی بیماری مغزی که همراه با کوچک شدن مغز میباشد را هم مطرح میکند. به این گروه بیماران «دمانس» یا زوال عقل میگویند. زوال عقل یا دمانس شامل گروهی از بیماریهاست که بهشکل پیشرونده باعث آتروفی، یعنی کوچک شدن مغز و کاهش فعالیتهای شناختی میشوند. بیماری آلزایمر معروفترین و شایعترین نوع دمانس و سردستهٔ انواع آن است، اما این گروه شامل بیماریهای متعدد دیگری هم میباشد.
وقتی یک فرد سالمند به دلیل نوعی اختلال رفتاری مراجعه میکند یا ارجاع داده میشود، یک احتمال هم دمانس فرونتوتمپورال است. در این نوع از زوال مغز ممکن است اختلال حافظه وجود نداشته باشد، اما اختلالات رفتاری شدید مثل پرخاشگری، رفتار بچهگانه، عدم همدردی با دیگران، افزایش مصرف بیرویهٔ غذا و شیرینیجات و گاه رفتار جنسی نامناسب وجود داشته باشد؛ که البته این بیماری پیشرونده بوده و نهایتاً سایر دومینهای مغزی را هم درگیر میکند.
میتوانم تصور کنم دونالد ترامپ روی یکی از صندلیهای سالن انتظار من نشسته باشد و خانوادهای نگران در داخل اتاق مطب در حال دادن شرح حال نگرانکنندهٔ فوق باشند و در عین حال، من صدای جر و بحث ایشان با منشی یا تعریفهای دور و درازی را که با صدای بلند با سایر بیماران دارند بشنوم.
در چنین حالتی که زیاد هم پیش میآید، من میکوشم بین دو حالت فوق افتراق بدهم.
از یک سو، سابقهٔ طولانی اختلال رفتاری همزمان با موفقیتهای کاری تا حد ریاستجمهوری آمریکا، به نفع اختلال شخصیت است؛ اما عدم تعادل رفتاری، عدم کنترل زبان و گفتار و بر زبان آوردن بسیاری از مکنونات که نباید گفته شوند—مثلاً اگر گفتهای برای نجات مردم حمله میکنی، اما در دل فکر میکنی اینها عصر حجری هستند و در اصل میخواهی نابودشان کنی—دلیلی ندارد «عصر حجری» و «عصر حجر کردن» را به زبان بیاوری! این میتواند نشاندهندهٔ عدم کنترل رفتار توسط لوب فرونتال مغز باشد. بعلاوه، صحبت زیاد، گاه متناقض و ادعاهای گوناگون میتواند به دلیل دمانس FTD باشد.
البته یکسری سؤالات کلیدی از همراهان و معاینهٔ بالینی و جستجوی علائم رهاسازی لوب فرونتال (release) خیلی به تشخیص کمک میکنند، ولی خوب امکانش نیست! و از همه دشوارتر اینکه اینها در تشخیص نافی هم نیستند. یک فرد مبتلا به اختلال شخصیت میتواند در سن بالا مبتلا به FTD رفتاری شود و بر اساس تئوری پروفسور میلر، شانس بیشتری برای ابتلا دارد.
در MRI لوب فرونتال راست ممکن است اندکی کوچکتر از چپ شده باشد.
Telegram
یادداشتهایِ دکتر بابک زمانی
كانال بازنشرِ يادداشتهای منتشرشده
ادامه يادداشت ترامب …
در ارزیابی بالینی قسمتهای مختلف مغز ممکن است فعالیتهای لوب فرونتال اختلال نشان دهد.
نهایتاً PET scan که فعالیت و متابولیسم و احتمالاً رسوب مواد روی مغز را بررسی میکند، ممکن است اختلال نشان دهد.
نهایتاً با همهٔ اینها، باز هم گاه بهدقت نمیتوان نظر داد و تشخیص نهایی، بالینی و با نظر پزشک است. گاه حتی یک کمیسیون تخصصی پزشکی قانونی برای صدور حکم «حَجر» و محدود کردن اختیارات مالی و قانونی بیمار هم بهسادگی صورت نمیگیرد. گاه زمان و سیر علائم—آقا یا خانم «دکتر زمان»—موضوع را روشن میکند.
سؤال اصلی اما این است: آیا همراهان، مردمی که تصمیمات او بر سرنوشتشان تأثیری عمیق و وحشتناک میگذارد، میتوانند یا خواهند توانست چنین ارزیابیهایی را درخواست کنند و در صورت لزوم، درخواست حکم «حجر» یا هر اسمی که در آمریکا دارد برای محدود کردن ایشان در تصمیمگیری ارسال کنند؟
اختلال شخصیت یا FTD؟
معلوم نیست؛ خیلی چیزها معلوم نیست.
در هر حال، دلایل متعدد برای ارجاع بیمار و تشخیص نهایی در حال حاضر وجود دارد
https://t.me/bzyad
در ارزیابی بالینی قسمتهای مختلف مغز ممکن است فعالیتهای لوب فرونتال اختلال نشان دهد.
نهایتاً PET scan که فعالیت و متابولیسم و احتمالاً رسوب مواد روی مغز را بررسی میکند، ممکن است اختلال نشان دهد.
نهایتاً با همهٔ اینها، باز هم گاه بهدقت نمیتوان نظر داد و تشخیص نهایی، بالینی و با نظر پزشک است. گاه حتی یک کمیسیون تخصصی پزشکی قانونی برای صدور حکم «حَجر» و محدود کردن اختیارات مالی و قانونی بیمار هم بهسادگی صورت نمیگیرد. گاه زمان و سیر علائم—آقا یا خانم «دکتر زمان»—موضوع را روشن میکند.
سؤال اصلی اما این است: آیا همراهان، مردمی که تصمیمات او بر سرنوشتشان تأثیری عمیق و وحشتناک میگذارد، میتوانند یا خواهند توانست چنین ارزیابیهایی را درخواست کنند و در صورت لزوم، درخواست حکم «حجر» یا هر اسمی که در آمریکا دارد برای محدود کردن ایشان در تصمیمگیری ارسال کنند؟
اختلال شخصیت یا FTD؟
معلوم نیست؛ خیلی چیزها معلوم نیست.
در هر حال، دلایل متعدد برای ارجاع بیمار و تشخیص نهایی در حال حاضر وجود دارد
https://t.me/bzyad
Telegram
یادداشتهایِ دکتر بابک زمانی
كانال بازنشرِ يادداشتهای منتشرشده