💕
بعد از تو
ای هفتسالگی
ای لحظۀ شگفتِ عزیمت
بعد از تو هر چه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطهای بود، سخت زنده و روشن
میانِ ما و پرنده
میانِ ما و نسیم
شکست
شکست
شکست
بعد از تو آن عروسکِ خاکی
که هیچ چیز نمیگفت هیچ چیز به جز آب، آب، آب
در آب غرق شد
#فروغ_فرخزاد
@border0
بعد از تو
ای هفتسالگی
ای لحظۀ شگفتِ عزیمت
بعد از تو هر چه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطهای بود، سخت زنده و روشن
میانِ ما و پرنده
میانِ ما و نسیم
شکست
شکست
شکست
بعد از تو آن عروسکِ خاکی
که هیچ چیز نمیگفت هیچ چیز به جز آب، آب، آب
در آب غرق شد
#فروغ_فرخزاد
@border0
❤1
💕
آرام باش؛ آرام...
حالا غزلی بخوان.
غزلی بخوان برایم.
دلم برای صدایت تنگ شده است.
چه دراز زمانی است که تو را ندیده ام و صدایت را نشنیدهام.
#محمود_دولت_آبادی
@border0
آرام باش؛ آرام...
حالا غزلی بخوان.
غزلی بخوان برایم.
دلم برای صدایت تنگ شده است.
چه دراز زمانی است که تو را ندیده ام و صدایت را نشنیدهام.
#محمود_دولت_آبادی
@border0
❤1👍1
❤1👍1
باید یک مکانی باشد
هر مکانی ...
حتی یک مکان خیالی!
تا بتوانیم به آنجا برویم
و از نو زاده شده ، برگردیم
📕 #پوست_انداختن
#کارلوس_فوئنتس
@border0
هر مکانی ...
حتی یک مکان خیالی!
تا بتوانیم به آنجا برویم
و از نو زاده شده ، برگردیم
📕 #پوست_انداختن
#کارلوس_فوئنتس
@border0
👍2
💕
شب،
شطرنجی از یادِ تو بود
مدام
به خانهات برمیگشتم
هیچگاه
در من
به پایان نرسیده بودی
انکار کردم
که دوستت داشته باشم
اما قلب
بازیکنِ خوبی نبود
هر شب ، رُخی را
به خانهٔ تو میفرستاد
و صبح
با دستهای خالی
بازمیگشت
هنوز
در آخرین خانه
ایستادهام؛
جامانده از تو،
جا مانده از خودم
#بهار_ذوالفقاری
@border0
شب،
شطرنجی از یادِ تو بود
مدام
به خانهات برمیگشتم
هیچگاه
در من
به پایان نرسیده بودی
انکار کردم
که دوستت داشته باشم
اما قلب
بازیکنِ خوبی نبود
هر شب ، رُخی را
به خانهٔ تو میفرستاد
و صبح
با دستهای خالی
بازمیگشت
هنوز
در آخرین خانه
ایستادهام؛
جامانده از تو،
جا مانده از خودم
#بهار_ذوالفقاری
@border0
❤🔥2👍2❤1👏1💔1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
با توام ای شور ،
ای دلشوره ی شیرین ،
با توام ای شادیِ غمگین ،
هر چه هستی باش ،
اما کاش ،
نه ؛
جز اینم آرزویی نیست ،
هر چه هستی باش ، اما باش ...
#قیصر_امین_پور
@border0
ای دلشوره ی شیرین ،
با توام ای شادیِ غمگین ،
هر چه هستی باش ،
اما کاش ،
نه ؛
جز اینم آرزویی نیست ،
هر چه هستی باش ، اما باش ...
#قیصر_امین_پور
@border0
❤2👍1
"اندوه که از حد بگذرد جایش را میدهد به یک بیاعتنایی مزمن. دیگر مهم نیست بودن یا نبودن، دوست داشتن یا نداشتن. آنچه اهمیت دارد یک کشتار رخوتناک حسی است که دیگر تو را به واکنش نمیکشاند و در آن لحظه در سکوت فقط نگاه میکنی و نگاه میکنی."
#صادق_هدایت
@border0
#صادق_هدایت
@border0
👍1
Forwarded from کافه خیال
میخواستم تو را کنار بگذارم؛
اما پشیمانی
مرا از نیمه ی راه
برگرداند.
نمیدانم چه بود
که قلبم را
اینچنین به قلبت گره زد.
شاید عشق بود...
نه، عشق آنقدر قدرت نداشت
که مرا دوباره به تو برگرداند.
چشمهایت بود؛
آری، همان نگاه خیرهات...
نگاهی که انگار
از من،
تو را میخواست.
برگشتم؛
اما میدانم
باز هم در میانه ی راه
دودل خواهم شد.
میدانم
باز خواهم رفت
و باز
چشمهایت
بهانهٔ برگشتنم خواهند شد.
با این همه،
این عشق را دوست دارم؛
با تمام تردیدهایش،
با تمام رفتنها و برگشتنهایش.
آخر،
با من رو راست بود.
#آذر_فراهانی
@Azar_farahanii
اما پشیمانی
مرا از نیمه ی راه
برگرداند.
نمیدانم چه بود
که قلبم را
اینچنین به قلبت گره زد.
شاید عشق بود...
نه، عشق آنقدر قدرت نداشت
که مرا دوباره به تو برگرداند.
چشمهایت بود؛
آری، همان نگاه خیرهات...
نگاهی که انگار
از من،
تو را میخواست.
برگشتم؛
اما میدانم
باز هم در میانه ی راه
دودل خواهم شد.
میدانم
باز خواهم رفت
و باز
چشمهایت
بهانهٔ برگشتنم خواهند شد.
با این همه،
این عشق را دوست دارم؛
با تمام تردیدهایش،
با تمام رفتنها و برگشتنهایش.
آخر،
با من رو راست بود.
#آذر_فراهانی
@Azar_farahanii
👍2
از هجوم روشنایی شیشههای در تکان میخورد،
صبح شد، آفتاب آمد
چای را خوردیم روی سبزهزار میز
#سهراب_سپهری
@border0
صبح شد، آفتاب آمد
چای را خوردیم روی سبزهزار میز
#سهراب_سپهری
@border0
💕
خودم را به خیابان انداختم...
دلم میخواست لای آدمها،
مثلِ وَرقهای بازی
جوری بُر بخورم
که کسی نفهمد چه خالی هستم
#عباس_معروفی
@border0
خودم را به خیابان انداختم...
دلم میخواست لای آدمها،
مثلِ وَرقهای بازی
جوری بُر بخورم
که کسی نفهمد چه خالی هستم
#عباس_معروفی
@border0
تو
ستارهای در جیبِ شب بودی
من
در خیابانهای بیانتها
سرگردانِ کوچهها،
غم
بر شانهی تاریکی نشسته بود
و هر پنجره
مرا به سوی تو میخواند
شاید
نام تو همان واژهایست
که سالهاست
با خاطرهی عطرِ وجودت
در سینهام
روشن مانده است
#بهار_ذوالفقاری
@border0
ستارهای در جیبِ شب بودی
من
در خیابانهای بیانتها
سرگردانِ کوچهها،
غم
بر شانهی تاریکی نشسته بود
و هر پنجره
مرا به سوی تو میخواند
شاید
نام تو همان واژهایست
که سالهاست
با خاطرهی عطرِ وجودت
در سینهام
روشن مانده است
#بهار_ذوالفقاری
@border0