Forwarded from کافه خیال
روی تمام آدمهای رفته را
سپید کرده بودی
همان لحظه که
زمان را به عقب راندی
پنجرهها را
بر نگاهِ منتظر من بستی و
عشق ،
این احساس کیمیا را
در سراشیبی نابودی رها کردی
من سقوط را دیدم
سقوط قاصدکهای قلبم را
که برای آمدنت
به رقص درآمده بودند
آرامش دریا را دیدم
حتی طوفان
حریفش نشده بود
اما همه چیز به یغما رفت
برای آمدنت
هزار قصه بافته بودم
شعر و ترانه سروده بودم
از دل سکوت،
هزاران آوا برگزیده بودم
من آن سوی پرچین زندگی
آمدنت را فریاد زده بودم
#آذر_فراهانی
@Azar_farahanii
سپید کرده بودی
همان لحظه که
زمان را به عقب راندی
پنجرهها را
بر نگاهِ منتظر من بستی و
عشق ،
این احساس کیمیا را
در سراشیبی نابودی رها کردی
من سقوط را دیدم
سقوط قاصدکهای قلبم را
که برای آمدنت
به رقص درآمده بودند
آرامش دریا را دیدم
حتی طوفان
حریفش نشده بود
اما همه چیز به یغما رفت
برای آمدنت
هزار قصه بافته بودم
شعر و ترانه سروده بودم
از دل سکوت،
هزاران آوا برگزیده بودم
من آن سوی پرچین زندگی
آمدنت را فریاد زده بودم
#آذر_فراهانی
@Azar_farahanii
❤1
پشتِ پرچینِ علفهای خشک،
آنجا که نبضِ خاک آرام است،
با هر فروریختن، پارهای از خویش را
به خاک سپردهام.
از آن رو، هر ریشه اندکی به من شبیه است؛
بینصیب از شاخه،
بیخبر از آسمان.
انگار سقوط، تنها فعلِ روزهای من است،
و خاکستر، رؤیاییست
که تمامِ شب
برای روشن ماندن سوخته است
#بهار_ذوالفقاری
@border0
آنجا که نبضِ خاک آرام است،
با هر فروریختن، پارهای از خویش را
به خاک سپردهام.
از آن رو، هر ریشه اندکی به من شبیه است؛
بینصیب از شاخه،
بیخبر از آسمان.
انگار سقوط، تنها فعلِ روزهای من است،
و خاکستر، رؤیاییست
که تمامِ شب
برای روشن ماندن سوخته است
#بهار_ذوالفقاری
@border0
👍2❤1
کنارم...
چای صبح را بنوش، من این حال را
به تمام شادیها
و
مستی های جهان
نخواهم داد...
#افشین_یداللهی
#صبح_بخیر
@border0
چای صبح را بنوش، من این حال را
به تمام شادیها
و
مستی های جهان
نخواهم داد...
#افشین_یداللهی
#صبح_بخیر
@border0
❤1
💕
منتظر بودم که بگشاید
بر رویم آسمان تار
دیدگان صبح سیمین را
تا بنوشم از لب خورشید نورافشان
شهد سوزان هزاران بوسهٔ تبدار و شیرین را
#فروغ_فرخزاد
@border0
منتظر بودم که بگشاید
بر رویم آسمان تار
دیدگان صبح سیمین را
تا بنوشم از لب خورشید نورافشان
شهد سوزان هزاران بوسهٔ تبدار و شیرین را
#فروغ_فرخزاد
@border0
❤1
💕
همین جا بمان عشقم
همین گونه که هستی
بمان
و تنها
به من نگاه کن
نگاه کردن
عشق است
برهنه ام
برهنه ام تا برای تو راه باشم
این گونه برهنه و تن به تن
بگذار نفس هایم
روی تن ات
سیر کند
چشم هایت
سینه های برهنه ات
لب هایت
همین گونه بیا
و در بسترم، کنارم بخواب
و ببوس مرا
بی وفقه
باز هم بلند بلند ببوس مرا
آری
عشق
همین سفرهای طولانی را
می طلبد
هر لحظه سوی خود
بکش مرا
بکش تا بدانم
سهم توام
تا بدانی سهم منی
این گونه محکم ، این گونه گرم
سمت خود بکش مرا
#ایلهان_برک
ترجمه #سیامک_تقی_زاده
@border0
همین جا بمان عشقم
همین گونه که هستی
بمان
و تنها
به من نگاه کن
نگاه کردن
عشق است
برهنه ام
برهنه ام تا برای تو راه باشم
این گونه برهنه و تن به تن
بگذار نفس هایم
روی تن ات
سیر کند
چشم هایت
سینه های برهنه ات
لب هایت
همین گونه بیا
و در بسترم، کنارم بخواب
و ببوس مرا
بی وفقه
باز هم بلند بلند ببوس مرا
آری
عشق
همین سفرهای طولانی را
می طلبد
هر لحظه سوی خود
بکش مرا
بکش تا بدانم
سهم توام
تا بدانی سهم منی
این گونه محکم ، این گونه گرم
سمت خود بکش مرا
#ایلهان_برک
ترجمه #سیامک_تقی_زاده
@border0
Forwarded from کافه خیال
گلویم باد کرده
غم لابهلای نفس هایم
ریشه دوانده
درد
پنجه کشیده بر دلم
خونابه ای خاموش
به راه انداخته
مرهم میخواهم
مرهمی از نوازش دوست
از جنس گل های شب بو
تا بپوشاند
زخمِ تنِ رنجورم را
از تازیانه ی زمانه
تا این تب بی پایان
اندکی آرام گیرد
#آذر_فراهانی
@Azar_farahanii
غم لابهلای نفس هایم
ریشه دوانده
درد
پنجه کشیده بر دلم
خونابه ای خاموش
به راه انداخته
مرهم میخواهم
مرهمی از نوازش دوست
از جنس گل های شب بو
تا بپوشاند
زخمِ تنِ رنجورم را
از تازیانه ی زمانه
تا این تب بی پایان
اندکی آرام گیرد
#آذر_فراهانی
@Azar_farahanii
در آستان نیم روز
نوری از نفس افتاد
بی آنکه زمان بایستد
سایه اش بر دیوار آسمان افتاد
اندوه چون مه ، بر دلم نشست
صدای تو در باد گم شد
شاید فراق
نامت را به خاطر سپرد
که اینک
در پناه خاطره ات نشسته ام
#بهار_ذوالفقاری
@border0
نوری از نفس افتاد
بی آنکه زمان بایستد
سایه اش بر دیوار آسمان افتاد
اندوه چون مه ، بر دلم نشست
صدای تو در باد گم شد
شاید فراق
نامت را به خاطر سپرد
که اینک
در پناه خاطره ات نشسته ام
#بهار_ذوالفقاری
@border0
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود
و گاهی نمیشود ک نمیشود
#قیصر_امینپور
@border0
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود
و گاهی نمیشود ک نمیشود
#قیصر_امینپور
@border0
هر بار
که دلتنگی
پنجه بر دیوارِ شب میکشد،
بر سینهام
ردی از خونابه میگذارد
من
تمامِ رنج را
در گلویم پنهان کردهام؛ مبادا
چشمهای کسی
طعمِ شکست را
در لبخندم بخواند
هنوز هم
در ژرفای همین زخمها،
جوانهای نفس میکشد
روزی...
سرخترین گلِ صبوری
خواهد شکفت؛
و شب
کوتاهتر خواهد شد
#بهار_ذوالفقاری
@border0
که دلتنگی
پنجه بر دیوارِ شب میکشد،
بر سینهام
ردی از خونابه میگذارد
من
تمامِ رنج را
در گلویم پنهان کردهام؛ مبادا
چشمهای کسی
طعمِ شکست را
در لبخندم بخواند
هنوز هم
در ژرفای همین زخمها،
جوانهای نفس میکشد
روزی...
سرخترین گلِ صبوری
خواهد شکفت؛
و شب
کوتاهتر خواهد شد
#بهار_ذوالفقاری
@border0
خوشا دستهایم
که هنوز گرمایِ تو را
به خاطر دارند
خوشا چشمهایم
در ازدحامِ صورتها
فقط تو را میجویند
خوشا دلِ من
که آمدنت را انتظار میکشد
هر روزِ بیتو
تقویمیست که ورق نمیخورد
و جمعههایم
کوچهایست که پنجرههایش
صدای قدمهای تو را
به یاد دارند...
#بهار_ذوالفقاری
@border0
که هنوز گرمایِ تو را
به خاطر دارند
خوشا چشمهایم
در ازدحامِ صورتها
فقط تو را میجویند
خوشا دلِ من
که آمدنت را انتظار میکشد
هر روزِ بیتو
تقویمیست که ورق نمیخورد
و جمعههایم
کوچهایست که پنجرههایش
صدای قدمهای تو را
به یاد دارند...
#بهار_ذوالفقاری
@border0
❤1👍1
💕
تو عشق بودی
این را از بوی تنت فهمیدم
شاید هم خیلی دیر به تو رسیدم
خیلی دیر...اما مگر قانون این نبود
که هر آنچه دیر می آید
عاقبت روزی به خانه ی ماهم خواهد رسید؟
عادت کرده ایم به نداشتن ها
و شاید به اندوه
آری،تو عشق بودی
این را از رفتنت فهمیدم
وگرنه
این شهر
هرگز اینچنین
سرسنگین نبود...
#جمال_ثریا
@border0
تو عشق بودی
این را از بوی تنت فهمیدم
شاید هم خیلی دیر به تو رسیدم
خیلی دیر...اما مگر قانون این نبود
که هر آنچه دیر می آید
عاقبت روزی به خانه ی ماهم خواهد رسید؟
عادت کرده ایم به نداشتن ها
و شاید به اندوه
آری،تو عشق بودی
این را از رفتنت فهمیدم
وگرنه
این شهر
هرگز اینچنین
سرسنگین نبود...
#جمال_ثریا
@border0
جنگ
از دهانِ صبح
دود میچیند،
و عصر
بر شانههای کودک
خاکستر مینشاند
کبوتر
سالهاست
راهِ خانه را
در چشمهای سوخته
جستوجو میکند
#بهار_ذوالفقاری
@border0
از دهانِ صبح
دود میچیند،
و عصر
بر شانههای کودک
خاکستر مینشاند
کبوتر
سالهاست
راهِ خانه را
در چشمهای سوخته
جستوجو میکند
#بهار_ذوالفقاری
@border0
💕
برای من باز بگذار،
درهای شهری را
که در آن زندگی میکنی
چیزهایی که
برای تو خواهم گفت،
تنها با سخن گفتن از آنها
به اتمام نمیرسد
سالهاست از زندگی من،
لحظههایی را دزدیدهای
که تمامشان
با نام تو یکی شده بودند
برای من باز بگذار
درهای شهری را
که در آن زندگی میکنی
تا آنجا دلتنگ شهرهای دیگری باشم
این خانهها، این کوچه ها و این میدانها
برای ما دو کافی نیست
#اوزدمیر_آصف
ترجمه:سیامک تقی زاده
@border0
برای من باز بگذار،
درهای شهری را
که در آن زندگی میکنی
چیزهایی که
برای تو خواهم گفت،
تنها با سخن گفتن از آنها
به اتمام نمیرسد
سالهاست از زندگی من،
لحظههایی را دزدیدهای
که تمامشان
با نام تو یکی شده بودند
برای من باز بگذار
درهای شهری را
که در آن زندگی میکنی
تا آنجا دلتنگ شهرهای دیگری باشم
این خانهها، این کوچه ها و این میدانها
برای ما دو کافی نیست
#اوزدمیر_آصف
ترجمه:سیامک تقی زاده
@border0