💕
صدای قلب نیست
صدای پای توست
که شب ها در سینه ام می دوی
کافی ست کمی خسته شوی
کافی ست بایستی
#گروس_عبدالملکیان
@border0
صدای قلب نیست
صدای پای توست
که شب ها در سینه ام می دوی
کافی ست کمی خسته شوی
کافی ست بایستی
#گروس_عبدالملکیان
@border0
❤1
💕
فاتحِ خویش شدم
چشم بستم بر هیاهوی بیثمر
بندِ دلبستگی از وهم گسست
حریف من کسی نبود، جز من
اینک
با خندهای آرام
غبار از آینهٔ جان میتکانم
و هر قدم
چراغی در دلِ شب میافروزم
#بهار_ذوالفقاری
@border0
فاتحِ خویش شدم
چشم بستم بر هیاهوی بیثمر
بندِ دلبستگی از وهم گسست
حریف من کسی نبود، جز من
اینک
با خندهای آرام
غبار از آینهٔ جان میتکانم
و هر قدم
چراغی در دلِ شب میافروزم
#بهار_ذوالفقاری
@border0
❤1👍1
Forwarded from کافه خیال
خورشید
نگاه آفتابی اش را
روی انجیرهای تازه خانه باغ
پاشیده بود
تا جانی دوباره بیابند
تا زندگی در بن و ریشه شان
جریان یابد
تا دلبرانه های تابستان را
به تماشا بگذارند
من اما،
میان این شاهکار زمانه
مبهوت تو مانده بودم
برای تویی که نگاهت
بوی عشق میداد و
لب هایت
وسعتی از دلدادگی جهان
ماتش برده بود
از این تراژدی احساسی
و زمان از حرکت ایستاده بود
به فاصله میان چشم های تو و
قلب بی قرار من
#آذر_فراهانی
@Azar_farahanii
نگاه آفتابی اش را
روی انجیرهای تازه خانه باغ
پاشیده بود
تا جانی دوباره بیابند
تا زندگی در بن و ریشه شان
جریان یابد
تا دلبرانه های تابستان را
به تماشا بگذارند
من اما،
میان این شاهکار زمانه
مبهوت تو مانده بودم
برای تویی که نگاهت
بوی عشق میداد و
لب هایت
وسعتی از دلدادگی جهان
ماتش برده بود
از این تراژدی احساسی
و زمان از حرکت ایستاده بود
به فاصله میان چشم های تو و
قلب بی قرار من
#آذر_فراهانی
@Azar_farahanii
💕
دیدم او را آه بعد از بیست سال
گفتم : این خود اوست، یا نه، دیگری ست
چیزكی از او در بود و نبود
گفتم : این زن اوست ؟ یعنی آن پری ست ؟
هر دو تن دزدیده و حیران نگاه
سوی هم كردیم و حیرانتر شدیم
هر دو شاید با گذشت روزگار
در كف باد خزان پرپر شدیم
از فروشنده كتابی را خرید
بعد از آن اهنگ رفتن ساز كرد
خواست تا بیرون رود بی اعتنا
دست من بود در را برایش باز كرد
عمر من بود او كه از پیشم گذشت
رفت و در انبوه مردم گم شد او
باز هم مضمون شعری تازه گشت
باز هم افسانه مردم شد او
#حمید_مصدق
@border0
دیدم او را آه بعد از بیست سال
گفتم : این خود اوست، یا نه، دیگری ست
چیزكی از او در بود و نبود
گفتم : این زن اوست ؟ یعنی آن پری ست ؟
هر دو تن دزدیده و حیران نگاه
سوی هم كردیم و حیرانتر شدیم
هر دو شاید با گذشت روزگار
در كف باد خزان پرپر شدیم
از فروشنده كتابی را خرید
بعد از آن اهنگ رفتن ساز كرد
خواست تا بیرون رود بی اعتنا
دست من بود در را برایش باز كرد
عمر من بود او كه از پیشم گذشت
رفت و در انبوه مردم گم شد او
باز هم مضمون شعری تازه گشت
باز هم افسانه مردم شد او
#حمید_مصدق
@border0
تو را ترسیم کردم
بر بومی آغشته به پاییز.
خیابانی در پاریس،
کنار کافههای دنج، آدمهای رنگین،
قدم میزدی
باران
نور زرد و قرمز را
بر سنگفرش پخش میکرد.
تماشایت میکردم؛
دستهایت در جیب، می گذشتی
سالهاست می روی،
بی هیچ مقصدی
اکنون
بر دیواری سالخورده
آویختهای،
و من
هر روز آن پاییز را
دوره میکنم
#بهار_ذوالفقاری
@border0
بر بومی آغشته به پاییز.
خیابانی در پاریس،
کنار کافههای دنج، آدمهای رنگین،
قدم میزدی
باران
نور زرد و قرمز را
بر سنگفرش پخش میکرد.
تماشایت میکردم؛
دستهایت در جیب، می گذشتی
سالهاست می روی،
بی هیچ مقصدی
اکنون
بر دیواری سالخورده
آویختهای،
و من
هر روز آن پاییز را
دوره میکنم
#بهار_ذوالفقاری
@border0
💕
انسان با صمیمیت بیاندازه با دیگران از قدر و احترام خود میکاهد. زیرا فرومایگان از همه چیز سوءاستفاده میکنند، بالاخص زمانی که دریابند دسترسی به شما نیز آسان است.
📕 #هنر_خودشناسی
#آرتور_شوپنهاور
@border0
انسان با صمیمیت بیاندازه با دیگران از قدر و احترام خود میکاهد. زیرا فرومایگان از همه چیز سوءاستفاده میکنند، بالاخص زمانی که دریابند دسترسی به شما نیز آسان است.
📕 #هنر_خودشناسی
#آرتور_شوپنهاور
@border0
❤1👏1
💕
روزی اگر حالت گرفت
از دهات مان بگذر
آنجا پرنده ها میدانند
چگونه حالت را خوب کنند
نیازی به کوله هم نیست
آنجا بساط دورهمی دائم برپاست
کافه و تشکیلات نداریم
ولی قول میدهم
با دو تا استکان چای آتشی
یک راست برویم سر اصل مطلب
آنجا خبری از هیاهوی خیابان نیست
اما جاده ای خاکی داریم
که آدم را نمک گیر میکند
آنجا پر از چیزهایی است
که توی هیچ ویترین مغازه ای پیدا نمیکنی
روزی اگر دلت گرفت
به دهات مان بیا
آنجا ایلیاتی ها نور الا نور اند
#ایلیانوروزی
@border0
روزی اگر حالت گرفت
از دهات مان بگذر
آنجا پرنده ها میدانند
چگونه حالت را خوب کنند
نیازی به کوله هم نیست
آنجا بساط دورهمی دائم برپاست
کافه و تشکیلات نداریم
ولی قول میدهم
با دو تا استکان چای آتشی
یک راست برویم سر اصل مطلب
آنجا خبری از هیاهوی خیابان نیست
اما جاده ای خاکی داریم
که آدم را نمک گیر میکند
آنجا پر از چیزهایی است
که توی هیچ ویترین مغازه ای پیدا نمیکنی
روزی اگر دلت گرفت
به دهات مان بیا
آنجا ایلیاتی ها نور الا نور اند
#ایلیانوروزی
@border0
❤2👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شکفته بادا لبان من
که نیمهماهِ نیمرخانِ تو را
شبانه میبوسند
فدای تو
دو چشم من
که چشمهای تو را خواب دیدهاند
ببینمت!
تو کجایی که چهرهات باغیست،
که از هزار پنجره نور میوزد هر صبح!
#رضا_براهنی
@border0
که نیمهماهِ نیمرخانِ تو را
شبانه میبوسند
فدای تو
دو چشم من
که چشمهای تو را خواب دیدهاند
ببینمت!
تو کجایی که چهرهات باغیست،
که از هزار پنجره نور میوزد هر صبح!
#رضا_براهنی
@border0
❤1
💕
ای کاش درد
قوارهی تن نبود
غم، مثل باد
از حاشیهی بیابان میگذشت
خندهها از تهِ دل بود
نه از گلوی گرفتهی روزگار
پرندهها پر میکشیدند
و شادی، بیهراس،
بر شاخسارِ صبح تاب میخورد
آنگاه
جهان، ترانهای روشن میخوانْد؛
و عشق...
معنای ناب خویش را
#بهار_ذوالفقاری
@border0
ای کاش درد
قوارهی تن نبود
غم، مثل باد
از حاشیهی بیابان میگذشت
خندهها از تهِ دل بود
نه از گلوی گرفتهی روزگار
پرندهها پر میکشیدند
و شادی، بیهراس،
بر شاخسارِ صبح تاب میخورد
آنگاه
جهان، ترانهای روشن میخوانْد؛
و عشق...
معنای ناب خویش را
#بهار_ذوالفقاری
@border0
درختِ حیاط
از عشق هیچ نمیداند؛
امّا هر صبح،
پیش از من،
رو به پنجرهٔ تو
قد میکشد
#بهار_ذوالفقاری
#صبح_بخیر 💚
@border0
از عشق هیچ نمیداند؛
امّا هر صبح،
پیش از من،
رو به پنجرهٔ تو
قد میکشد
#بهار_ذوالفقاری
#صبح_بخیر 💚
@border0
💕
وقتی تنهایی
به همهچیز و همهکس پناه میبری
پخش میشوی
در کوچه و خیابان
به جاهایی میروی که نباید بروی
به آدمهایی سلام میکنی که نباید.
محبوب من!
بیا دست مرا بگیر و مرا بیرون بکش!
از کافههای دود و نیشخند
از گلوی شبها
از گِل و لای روزها
من پراکنده شدهام
بیا مرا جمع کن از کوچه و خیابان
بیا مرا جمع کن از دیگران!
#رسول_یونان
@border0
وقتی تنهایی
به همهچیز و همهکس پناه میبری
پخش میشوی
در کوچه و خیابان
به جاهایی میروی که نباید بروی
به آدمهایی سلام میکنی که نباید.
محبوب من!
بیا دست مرا بگیر و مرا بیرون بکش!
از کافههای دود و نیشخند
از گلوی شبها
از گِل و لای روزها
من پراکنده شدهام
بیا مرا جمع کن از کوچه و خیابان
بیا مرا جمع کن از دیگران!
#رسول_یونان
@border0
💕
انگار یک نفر هست که اصلا نیست
انگار عدهای هستند که نمیآیند
شاید کسی در چشم من است
که رفته از چشمم
نمیدانم...
#بیژن_نجدی
@border0
انگار یک نفر هست که اصلا نیست
انگار عدهای هستند که نمیآیند
شاید کسی در چشم من است
که رفته از چشمم
نمیدانم...
#بیژن_نجدی
@border0
🔥1
آفتاب،گردانِ مدارِ ستارهی چشمهای توست
پلک بگشا ای بامدادِ بامِ این خانه
تا صبح ساعتش را
با زنگِ صدای صلای سلامِ تو کوک کند
مبادا که روز راهش را گم کند
و شب بماند اینجا
مبادا که خوابِ بی رویای دستدردستِ تو بودن
از سرم نپرد هیچ
چشم بگشا
#پوریا_اشتری
@border0
پلک بگشا ای بامدادِ بامِ این خانه
تا صبح ساعتش را
با زنگِ صدای صلای سلامِ تو کوک کند
مبادا که روز راهش را گم کند
و شب بماند اینجا
مبادا که خوابِ بی رویای دستدردستِ تو بودن
از سرم نپرد هیچ
چشم بگشا
#پوریا_اشتری
@border0
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بدون عشق؛
تمام عبادت ها، تنها یک عادتاند.
تمام رقصیدن ها، تنها یک نرمش اند.
و تمام موسیقی ها،
سر و صدایی بیش نیستند.
@border0
تمام عبادت ها، تنها یک عادتاند.
تمام رقصیدن ها، تنها یک نرمش اند.
و تمام موسیقی ها،
سر و صدایی بیش نیستند.
@border0
🥰3
Forwarded from کافه خیال
روی تمام آدمهای رفته را
سپید کرده بودی
همان لحظه که
زمان را به عقب راندی
پنجرهها را
بر نگاهِ منتظر من بستی و
عشق ،
این احساس کیمیا را
در سراشیبی نابودی رها کردی
من سقوط را دیدم
سقوط قاصدکهای قلبم را
که برای آمدنت
به رقص درآمده بودند
آرامش دریا را دیدم
حتی طوفان
حریفش نشده بود
اما همه چیز به یغما رفت
برای آمدنت
هزار قصه بافته بودم
شعر و ترانه سروده بودم
از دل سکوت،
هزاران آوا برگزیده بودم
من آن سوی پرچین زندگی
آمدنت را فریاد زده بودم
#آذر_فراهانی
@Azar_farahanii
سپید کرده بودی
همان لحظه که
زمان را به عقب راندی
پنجرهها را
بر نگاهِ منتظر من بستی و
عشق ،
این احساس کیمیا را
در سراشیبی نابودی رها کردی
من سقوط را دیدم
سقوط قاصدکهای قلبم را
که برای آمدنت
به رقص درآمده بودند
آرامش دریا را دیدم
حتی طوفان
حریفش نشده بود
اما همه چیز به یغما رفت
برای آمدنت
هزار قصه بافته بودم
شعر و ترانه سروده بودم
از دل سکوت،
هزاران آوا برگزیده بودم
من آن سوی پرچین زندگی
آمدنت را فریاد زده بودم
#آذر_فراهانی
@Azar_farahanii
❤1