Forwarded from کافه خیال
زمستان بود و
دارِ قالیِ احساسمان
شبیه پاییز
نقش ماتم گره میزد
پاییزی که
برگ هایش را بی صدا
به خاک سپرده بود
نیمکتهای پر از شور و نشاط
به خزان نشسته بودند
و بر تنهاییِ آدمها
غبارِ غم
مرثیه می خواند
شاید
دستِ خودمان بود
اگر شادی را
به مهمانیِ روزهای نکبتبارمان
دعوت میکردیم
و در اتاقهای خالی
از آدمهایش
هلهلهای برپا میساختیم
اما
مگر میشود
ترنمِ ناموزونِ این حزنِ غمانگیز را
بر لبها
نادیده گرفت؟
#آذر_فراهانی
@Azar_farahanii
دارِ قالیِ احساسمان
شبیه پاییز
نقش ماتم گره میزد
پاییزی که
برگ هایش را بی صدا
به خاک سپرده بود
نیمکتهای پر از شور و نشاط
به خزان نشسته بودند
و بر تنهاییِ آدمها
غبارِ غم
مرثیه می خواند
شاید
دستِ خودمان بود
اگر شادی را
به مهمانیِ روزهای نکبتبارمان
دعوت میکردیم
و در اتاقهای خالی
از آدمهایش
هلهلهای برپا میساختیم
اما
مگر میشود
ترنمِ ناموزونِ این حزنِ غمانگیز را
بر لبها
نادیده گرفت؟
#آذر_فراهانی
@Azar_farahanii
👏1
در کنار تو صبحی است
که رنج شبان را
از یاد می برد
بگذار صبحم را به نام تو بیاغازم
تا پریشانی دوشینم
از یاد برده شود...
#شمس_لنگرودی
#صبح_بخیر
@border0
که رنج شبان را
از یاد می برد
بگذار صبحم را به نام تو بیاغازم
تا پریشانی دوشینم
از یاد برده شود...
#شمس_لنگرودی
#صبح_بخیر
@border0
میانِ آغوش های نااَمن ،
دنبال امنیت می گردی !!!
کمی بایست ،
خود را در آغوش بکش ،
تا زمین کمی آهسته تر بچرخد .
تا سرگیجه ات کمتر شَود .
شاید دیگر نیازی نباشد ،
خود را به آغوش کسی بیاویزی .
تو هیچ وقت منتظر خودت نبودی...
تا خود را در آغوش نکشی ،
آغوشِ تونیز برای کسی اَمن نخواهد شد.
کمی بایست...
خود را در آغوش بکش .
#افشین_یداللهی
@border0
دنبال امنیت می گردی !!!
کمی بایست ،
خود را در آغوش بکش ،
تا زمین کمی آهسته تر بچرخد .
تا سرگیجه ات کمتر شَود .
شاید دیگر نیازی نباشد ،
خود را به آغوش کسی بیاویزی .
تو هیچ وقت منتظر خودت نبودی...
تا خود را در آغوش نکشی ،
آغوشِ تونیز برای کسی اَمن نخواهد شد.
کمی بایست...
خود را در آغوش بکش .
#افشین_یداللهی
@border0
روح تمنای به خاک رفته ات
راه می رود در وهم من
آغشته به اتفاق ِ افتاده ایم
پریشان و بیقرار
دل به خیابان می زنم
رد پاهایت هست ، همان جا که باید !
هر تکه
هر تکه از تو ماه شده است
می خراشاند سیاهی شب را
تو آغاز قصه
تو پایان قصه ای
#بهار_ذوالفقاری
@border0
راه می رود در وهم من
آغشته به اتفاق ِ افتاده ایم
پریشان و بیقرار
دل به خیابان می زنم
رد پاهایت هست ، همان جا که باید !
هر تکه
هر تکه از تو ماه شده است
می خراشاند سیاهی شب را
تو آغاز قصه
تو پایان قصه ای
#بهار_ذوالفقاری
@border0
👏1
💕
آسمان را...
ناگهان آبی است!
از قضا یک روز صبح زود میبینی
دوست داری زود برخیزی
پیش از آنکه دیگران
چشم خواب آلود خود را وا کنند
پیش از آنکه در صف طولانی نان
باز هم غوغا کنند
در هوای پشت بام صبح
با نسیم نازک اسفند
دست و رویت را بشویی
حولهٔ نمدار و نرم بامدادان را
روی هُرم گونههایت حس کنی
و سلامی سبز
توی حوض کوچک خانه
به ماهیها بگویی
سفرهات را وا کنی
نان و پنیر و نور
تا دوباره
فوج گنجشکان بازیگوش
بر سر صبحانه ات دعوا کنند
دوست داری
بی محابا مهربان باشی
تازه می فهمی
مهربان بودن چه آسان است.
#قیصر_امینپور
@border0
آسمان را...
ناگهان آبی است!
از قضا یک روز صبح زود میبینی
دوست داری زود برخیزی
پیش از آنکه دیگران
چشم خواب آلود خود را وا کنند
پیش از آنکه در صف طولانی نان
باز هم غوغا کنند
در هوای پشت بام صبح
با نسیم نازک اسفند
دست و رویت را بشویی
حولهٔ نمدار و نرم بامدادان را
روی هُرم گونههایت حس کنی
و سلامی سبز
توی حوض کوچک خانه
به ماهیها بگویی
سفرهات را وا کنی
نان و پنیر و نور
تا دوباره
فوج گنجشکان بازیگوش
بر سر صبحانه ات دعوا کنند
دوست داری
بی محابا مهربان باشی
تازه می فهمی
مهربان بودن چه آسان است.
#قیصر_امینپور
@border0
❤2
💕
ارغوان
شاخهیِ همخونِ جداماندهیِ من
آسمان تو چه رنگست امروز؟
آفتابیست هوا
یا گرفتهست هنوز؟
من درین گوشه
که از دنیا بیرونست
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه میبینم
دیوار است
#هوشنگ_ابتهاج
@border0
ارغوان
شاخهیِ همخونِ جداماندهیِ من
آسمان تو چه رنگست امروز؟
آفتابیست هوا
یا گرفتهست هنوز؟
من درین گوشه
که از دنیا بیرونست
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه میبینم
دیوار است
#هوشنگ_ابتهاج
@border0
👍1
💕
وقتی یاد گذشته میکنی
مواظب باش
جمعه نباشد
جمعه میتواند قاتلت باشد
بیرحمیاش
مثل عشق من به تو
هنوز پابرجاست
#چیستایثربی
@border0
وقتی یاد گذشته میکنی
مواظب باش
جمعه نباشد
جمعه میتواند قاتلت باشد
بیرحمیاش
مثل عشق من به تو
هنوز پابرجاست
#چیستایثربی
@border0
میان تنهاییهایم
کاش ماندگار باشی
همین حس
همین حالِ غریبِ بیکسیِ
دلم
سنگ شده از انتظار
اما هنوز با لرزشی کوچک
جان میگیرد
برای کمی نوازش
کمی دوستداشتن
کاش نسیم بودی و
از دشتِ لبهایِ به سکوت
نشستهام
عبور میکردی
یا رودی بیانتها
از برِ کشتیِ خاطراتِ به گل نشسته ام
گذر می کردی و مرا
با خود میبردی
اصلاً کاش
تنها قسمتی از یک
داستان نیمهکاره باشی
که نبودنت اینقدر
درد نداشته باشد
#آذر_فراهانی
@border0
کاش ماندگار باشی
همین حس
همین حالِ غریبِ بیکسیِ
دلم
سنگ شده از انتظار
اما هنوز با لرزشی کوچک
جان میگیرد
برای کمی نوازش
کمی دوستداشتن
کاش نسیم بودی و
از دشتِ لبهایِ به سکوت
نشستهام
عبور میکردی
یا رودی بیانتها
از برِ کشتیِ خاطراتِ به گل نشسته ام
گذر می کردی و مرا
با خود میبردی
اصلاً کاش
تنها قسمتی از یک
داستان نیمهکاره باشی
که نبودنت اینقدر
درد نداشته باشد
#آذر_فراهانی
@border0
❤1
در سکوت پی در پی کوچه
حیرانم ، چون قاصدکی شکسته
دل سپرده به شاخسار خشکی
تنهایی را به دوش می کشم
عشق ، واژه ای ست خواب زده
و اندوه
پیچیده بر گلوی خیال
هر دم زهر است
هر نگاه،
بی حضور تو
#بهار_ذوالفقاری
@border0
حیرانم ، چون قاصدکی شکسته
دل سپرده به شاخسار خشکی
تنهایی را به دوش می کشم
عشق ، واژه ای ست خواب زده
و اندوه
پیچیده بر گلوی خیال
هر دم زهر است
هر نگاه،
بی حضور تو
#بهار_ذوالفقاری
@border0
👏1
آب ، در رویای خویش جاری
بیاعتنا به سنگهای رود
در حاشیهٔ آرامِ غروب
خیال
از شانههای مه پایین آمد
در هوای دستهایمان
پرندهای
در تردید آسمان و آشیانه بال می زد
سکوت
قطره قطره
در پیالهٔ شب جمع میشد
و جهان،
در انعکاسِ لرزانِ آن،
چیزی نبود
جز رؤیای زیبایی
که هرچه بیشتر به آن نزدیک میشدیم،
دورتر میشد
#بهار_ذوالفقاری
@border0
بیاعتنا به سنگهای رود
در حاشیهٔ آرامِ غروب
خیال
از شانههای مه پایین آمد
در هوای دستهایمان
پرندهای
در تردید آسمان و آشیانه بال می زد
سکوت
قطره قطره
در پیالهٔ شب جمع میشد
و جهان،
در انعکاسِ لرزانِ آن،
چیزی نبود
جز رؤیای زیبایی
که هرچه بیشتر به آن نزدیک میشدیم،
دورتر میشد
#بهار_ذوالفقاری
@border0
❤1👍1
نخست ثانیهها
کمی بعد
دقیقهها
ساعتها
روزها . . .
به خودت که میآیی
میبینی
سالهاست درد میکشی
و چیزی حس نمی کنی . . .
#سیدمحمد_مرکبیان
@border0
کمی بعد
دقیقهها
ساعتها
روزها . . .
به خودت که میآیی
میبینی
سالهاست درد میکشی
و چیزی حس نمی کنی . . .
#سیدمحمد_مرکبیان
@border0
👏1