کتابخانه ی کوچک ما 📚
224 subscribers
8 photos
1 video
7 files
8 links
Admin: @zarnegar503

گروه ورق به ورق
(گفتگو و‌تبادل نظر )
Download Telegram
🍃🌺🍃
#گزیده_ای_از_کتاب

هر زنی که تواناییِ دوست داشتنِ تو را داشته باشد، می تواند مادرِ خوبی برایت باشد. مسئله ی هم خون بودن اصلا وجود ندارد و ساخته بشر است. مادر کسی نیست که تو را در شکمش دارد؛ مادر  کسی است که تو را بزرگ می کند، یا مردی است که تو را بزرگ می کند!


#نامه_به_کودکی_که_هرگز_زاده_نشد
   #اوریانا_فالاچی

(روز مادران مبارک)

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

#گزیده_ای_از_کتاب

تو مرا چی خیال کردی؟ یک بسته بندی؟ یا شیشه ای که توی آن چیزی پنهان می کنند؟ نه بابا من یک زنم ،یک آدمم. نمی توانم مغزم را باز کنم و فکر کردن را برایش ممنوع سازم.من نمی توانم احساساتم را خنثی کنم یا مانع آشکار شدنشان گردم. نمی توانم از یک‌خشم، یک شادی، یک درد بی خبر باشم .من برای خودم واکنش هایی دارم، سرگشتگی ها و نا امیدهایی دارم . حتی اگر می توانستم، نمی خواستم از این خصوصیات رهایی یابم و به یک گیاه یا یک دستگاه تبدیل شوم که کارش صرفا آدم سازی است ! کودکم تو چقدر پر توقعی! برای شروع کار ادعای دخالت کردن در جسم مرا داری و آن را از اساسی ترین حقش که حرکت کردن است محروم می کنی.

#نامه_به_کودکی_که_هرگز_زاده_نشد
#اوریانا_فالاچی
ص.۸۴
@book_tips 🐞
Forwarded from Azar
داستان عاشقانه خارق العاده مردی که چهره‌اش در کودکی آسیب زیادی می‌بیند و نقابی از خنده بر صورتش نقش می‌بندد، دختر کور وفاداری که عشقش را نثار این مرد می‌کند و بی رحمی و بی اخلاقیِ اشراف‌زادگانی که در ناز و نعمت زندگی می‌کنند، در این رمان بسیار جذاب به زیبایی به تصویر کشیده‌اند. هوگو با ارائه این داستان تأثیرگذار و به یاد ماندنی و با توصیفات هنرمندانه خود از افکار و احساسات شخصیت‌ها، مخاطبین را غرق در دنیای تخیل خود می‌کند. او علاوه بر این، به کاوش در اعماق خرد بشر می‌پردازد و نگاهی به طرز تفکر و شیوه  زندگی در برهه‌ای خاص از تاریخ می‌اندازد.》
🙏2👍1
🪻📚🪻📚🪻📚


سلام دوستان گروه کتابخوانی ما به خانه‌ی جدیدی با همین نام "ورق به ورق کتاب" نقل مکان کرد. در این گروه کتاب‌هامون رو به صورت تاپیک‌های جداگانه دسته بندی کردیم تا بتونی راحت هر کتابی رو که دوست داری پیدا کنی. فایل‌ها و گزیده‌ها هم آنجا هست. به ما بپیوندید تا با هم دنیای کتاب رو بهتر از همیشه ورق بزنیم
.🥰❤️

https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
👍41👌1
Azar
داستان عاشقانه خارق العاده مردی که چهره‌اش در کودکی آسیب زیادی می‌بیند و نقابی از خنده بر صورتش نقش می‌بندد، دختر کور وفاداری که عشقش را نثار این مرد می‌کند و بی رحمی و بی اخلاقیِ اشراف‌زادگانی که در ناز و نعمت زندگی می‌کنند، در این رمان بسیار جذاب به زیبایی…
🍃🌺🍃🌺🍃


ویکتور هوگو و شاهکار تلخ: مردی که می‌خندد
ویکتور هوگو، غول ادبیات فرانسه، با آثاری چون "بینوایان" و "گوژپشت نتردام" شهرتی جهانی دارد. اما یکی از آثار کمتر شناخته شده اما عمیق و تاثیرگذار او، رمان "مردی که می‌خندد" است. این رمان که در سال ۱۸۶۹ منتشر شد، داستانی تکان‌دهنده از عشق، نفرت، انتقام و ظلم اجتماعی را روایت می‌کند.
داستان مردی که می‌خندد
داستان "مردی که می‌خندد" در قرن هجدهم انگلستان رخ می‌دهد. گوستاو، پسر یک شاهزاده، در کودکی ربوده شده و توسط گروهی جنایتکار به نام "کمپانی خندان‌ها" به طرز وحشیانه‌ای مورد عمل جراحی قرار می‌گیرد. در این عمل، لب‌های او به گونه‌ای برش داده می‌شود که همیشه به شکل خنده‌ای وحشتناک به نظر برسد. این عمل نه تنها چهره او را برای همیشه تغییر می‌دهد، بلکه او را به یک موجود منزوی و طرد شده تبدیل می‌کند.
گوستاو که حالا به "گینور" معروف شده است، در سیرک‌ها و نمایش‌های خیابانی به عنوان یک موجود عجیب و غریب نمایش داده می‌شود. اما در پس این چهره خندان، روحی رنج‌کشیده و قلبی شکسته نهفته است. او در طول داستان، با چالش‌های بسیاری مواجه می‌شود و در نهایت به یک مبارز برای عدالت تبدیل می‌شود.

@book_tips 🐞
3
🍃🌺🍃
#گزیده_ای_از_کتاب

نباید گفت شب فرا می رسید بلکه صحیح تر است گفته شود که شب به راه می افتاد . زیرا همواره تاریکی از زمین بر می خیزد .

#مردی_که_می_خندد
#ویکتور_هوگو
ص.۸
👍1
کتابخانه ی کوچک ما 📚
🍃🌺🍃 #گزیده_ای_از_کتاب نباید گفت شب فرا می رسید بلکه صحیح تر است گفته شود که شب به راه می افتاد . زیرا همواره تاریکی از زمین بر می خیزد . #مردی_که_می_خندد #ویکتور_هوگو ص.۸
#برداشت_شخصی

"شب فرا می رسید" یعنی تاریکی جایگزین روشنایی می شود همان چرخش روز و شب .
"شب به راه می افتاد"، شب موجودی فعال و پویا و قابل حرکت تصور می شود شب موجودی سیاه و تاریک است که بر روی زمین حرکت می کند .
تاریکی نه از آسمان و کهکشان،  بلکه از دل زمین می خیزد. به نظرم  منظور هوگو این است که شر و پلیدی و سیاهی در خود انسان جای دارد نه بیرون‌از او.(تاکید برجنبه های تاریک انسان )
🍃🌺🍃

#گزیده_ای_از_کتاب

خورشید که سراسر روز زیر پرده مه پنهان شده بود غروب کرده و دلواپسی عمیق و ملالت باری که می توان آنرا اضطراب ناشی از فقدان خورشید نامید بر دل سایه انداخته بود

#مردی_که_می_خندد
#ویکتور_هوگو
ص.۸
کتابخانه ی کوچک ما 📚
🍃🌺🍃 #گزیده_ای_از_کتاب خورشید که سراسر روز زیر پرده مه پنهان شده بود غروب کرده و دلواپسی عمیق و ملالت باری که می توان آنرا اضطراب ناشی از فقدان خورشید نامید بر دل سایه انداخته بود #مردی_که_می_خندد #ویکتور_هوگو ص.۸
#برداشت_شخصی

این اضطراب یا احساس دلگیری هنگام غروب خورشید و تاریک شدن روز اغلب تجربه کردم اما نمی دانستم   این‌احساس ناشی از یک  اضطراب است . حتما شما هم   دلگیری که در روزهای ابری وقتی خورشید پشت ابرهاست  را حس کردید. این حالت را برای کسی که تجربه نکرده نمی شود  توصیف کرد اما ویکتور هوگو با انتخاب کلمات این‌ احساس را خیلی زیبا به تصویر کشید.

با ادبیات و کلمات چقدر خوب  ظریف ترین احساساتمون که توصیفش سخت است را بیان می کنیم🌺
👍2
🍃🌺🍃

#گزیده_ای_از_کتاب

دسته کلاغان بر بالای چوبه‌دار نشستند و منتظر فرمان بودند. حتی یکی از آن‌ها هم بر روی نعش ننشسته بود و سرگرم صحبت بودند. قارقار کلاغ وحشت‌آور است؛ زوزه و فریاد و غرش نشانه زندگی است. ولی از صدای قارقار، بوی پوسیدگی و تلاشی به مشام می‌رسد. در طنین این صدا، سکوت گورستان شنیده می‌شود.

قارقار کلاغ صدایی است که ظلمات شب را به همراه دارد. کودک یخ زده بود و وحشت بیش از سرما او را از پای در می‌آورد. کلاغان ساکت شدند؛ یکی از آن‌ها بر اسکلت نشست و به این ترتیب فرمان صادر شد. دیگران شتابزده بال گشوده و بر جسد نشستند. نعش در زیر مته‌های سیاهی که در تاریکی وول می‌خوردند، مستور گردید. در این موقع، مرده به تکان درآمد.

#مردی_که_می_خندد
#ویکتور_هوگو
ص.۳۶
🍃🌺🍃
#گزیده_ای_از_کتاب

دیگر نمی‌دوید و قدم برمی‌داشت. اگر بگوییم که دیدار مرده فقط او را چون مردی پخته بود، اثر مبهم و عجیبی را که مصلوب بر مغز او گذاشته بود، محدودتر ساخته‌ایم. در احساس او چیزهای کمتر و زیادتری وجود داشت. چوبه‌دار در نظرش شبحی جلوه‌گر شده و او را دچار دلهره کرده بود. وقتی دید که بر ترس خود غلبه کرده است، قوت قلب یافت. اگر در سن و سالی بود که می‌توانست مطالب را بشکافد، در وجود خود پیدایش افکار زیادی را احساس می‌نمود.
ولی تفکرات کودکان بی‌شکل است و از نفرت فقط طعم تلخی احساس می‌کند.

#مردی_که_می_خندد
#ویکتور_هوگو
ص.۳۹
🍃🌺🍃

#گزیده_ای_از_کتاب

کودک بسیار زود تحت تأثیر قرار میگیرد. معمولا پایان پدیده ها در وی اثر میگذارد و دامنه وسیع مسائل دردآور از حیطه احساس وی می گریزد. ضعف در مقابل احساسات بغرنج وسیلهٔ دفاعی کودک است. او اثر کار را می بیند بدون آنکه به اطراف و جوانب آن توجه داشته باشد.مشکل ارضاء کنجکاوی با افکار ناچیزی برای کودک حل شده است.
رای نهایی زندگی فقط بعدها وقتی پرونده تجارب تکمیل شد صادر می گردد.

#مردی_که_می_خندد
#ویکتور_هوگو
ص.۳۹،۴۰
🍃🌺🍃
#گزیده_ای_از_کتاب


کودک ربع فرسخی دویده بود. ربع فرسخ دیگر راه رفت،
ناگهان پی برد که دلش از گرسنگی ضعف می رود. فکری منظره تپه را تحت الشعاع قرار دارد :باید غذائی صرف کرد. خوشبختانه درون بشر حس حیوانی عظیمی نهفته است و او را به سمت واقعیت می کشاند
چه باید خورد؟ کجا باید رفت؟ چطور باید خورد؟
دست در جیبهای خود برد این عمل از روی اراده نبود، می دانست که جیب هایش خالی است.
قدم تندتر کرد نمی دانست کجا میرود شتابان به سمتی که احتمال داشت مسکنی در آن باشد روان شد.
اعتقاد به وجود منزلی در سر راه اثری از توکل انسان است.
اعتقاد به وجود مسکن، اعتقاد به وجود خداست.

#مردی_که_می_خندد
#ویکتور_هوگو
ص.۴۰
🍃🌺🍃
#گزیده_ای_از_کتاب


شیب تند و خطرناک بود. از آن پایین رفت و دوباره متوجه به سمت بالا شد. از صخره‌ای به صخره دیگر می‌جست و هر لحظه احتمال داشت پایش به پیچد یا خاک زیر پایش ریزش کند. خطر سقوط هر آن تهدیدش می‌کرد. برای اینکه از لغزش پا روی سنگ‌ریزه‌های یخ‌زده جلوگیری کند، هردم بوته‌های پرخار و خس را چنگ می‌زد. خارها چون سوزنی بر انگشتانش می‌خلید. ندرتاً به شیب ملایمی می‌رسید و در اینجا نفس تازه می‌کرد. سپس شیب تند ادامه می‌یافت و در هر قدمی او را با خطر مرگ مواجه می‌ساخت. در پرتگاه‌ها، با هر قدمی که برمی‌داشت، معمایی حل می‌شد. در اینجاها باید زیر تهدید مرگ با مهارت و شایستگی مقاومت کرد. این معماها را کودک به نیروی غریزه حل می‌کرد و به حدی مهارت به خرج می‌داد که میمون‌ها نیز از تقلید آن عاجز بودند. سراشیبی تند و خطرناک و طولانی بود، با این حال آن را تا پایان طی کرد.

#مردی_که_می_خندد
#ویکتور_هوگو
ص.۴۲
🍃🌺🍃

#گزیده_ای_از_کتاب

بوران یکی از پدیده های مجهول دریا و تاریکترین حوادث جوی است تاریک به تمام معنی کلمه. مخلوطی از مه و طوفان است. هنوز ماهیت واقعی آنرا نشناخته اند. از اینرو بدبختیهای بیشماری بار می آورد. همه پدیده ها به مدد باد و موج قابل بیان است در هوا نیروئی به غیر از باد و در آب نیروئی جز موج وجود ندارد. هوا و آب دو جسمی هستند که تا حدودی شبیه هم و به صورت تراکم درهم می آمیزند. تنفس نوعی نوشیدن است.
#مردی_که_می_خندد
#ویکتور_هوگو
ص.۴۳
🍃🌺🍃
#گزیده_ای_از_کتاب

اشتباه است اگر تصور رود که افکار فاقد رنگ اند. افکار بررنگ صورت منعکس می شوند چنین قیافه ای حاکی از حالت غیر عادی درونی و ناشی از ترکیب تضادهای نیک و بد آنست.

#مردی_که_می_خندد
#ویکتور_هوگو
ص.۵۰
🍃🌺🍃
#گزیده_ای_از_کتاب

وقتی که مه همه جا را فراگرفت، هنگامی که *گلباد دچار اختلال شد چگونه میتوان باد را کنترل کرد. در اینحال دیگر صحبت از نقطه مقصود و نقطه اصلاح بیفایده است. الاغی با نقشه راهنما، صد بار بیش از رمال‌ارزش دارد.

#مردی_که_می_خندد
#ویکتور_هوگو
ص.۶۱
پ.ن
گلباد یک نوع نمودار است که به ما نشان می‌دهد باد در یک منطقه خاص معمولاً از کدام جهت می‌وزد و چقدر قوی است. این نمودار شبیه به یک گل است که هر گلبرگ آن نشان‌دهنده یک جهت خاص باد است.
🍃🌺🍃
#گزیده_ای_از_کتاب

علامت مشخصۀ "طوفان برف" سیاهی آن است. منظره عادی طبیعت به هنگام طوفان آنست که زمین و دریا سیاه و آسمان پریده رنگ می شود. ولی هنگام "طوفان برف" قضیه کاملاً برعکس است، یعنی آسمان تیره و تار و اقیانوس سپیدرنگ میگردد در این موقع زیر پا کف آلود و آسمان غرق ظلمات است. دیواری از دود، افق را فرا میگیرد و اوج آسمان لباس حریر برتن می کند. طوفان شبیه تالار کلیسائی است که برای عزاداری آماده شده، ولی هنوز چراغهای آنرا روشن نکرده اند. برسر امواج از شمع و مشعل اثری نیست همه جا تاریکی سایه انداخته است. فرق گردباد قطبی با گردباد استوائی آنست که یکی همه جا را روشن و دیگری روشنیها را خاموش میسازد.

#مردی_که_می_خندد
#ویکتور_هوگو
ص.۷۷
🍃🌺🍃
#گزیده_ای_از_کتاب

کسی از سرنشینان کشتی حتی ملوانان شنا بلد نبود. چنین جهالتی غالباً از مردمان دریانورد بعید نیست.
#مردی_که_می_خندد
#ویکتور_هوگو
ص.۹۱