کتاب بخوانیم 📚
🔸ما به ندرت برای کسانی که از ما بهترند، راز دل میگوییم. حتی از محضرشان میگریزیم.
در مقابل، بیشتر اوقات اسرار خود را نزد کسانی اعتراف میکنیم که به ما شباهت دارند و در ضعفها و حقارتهایمان شریکند.
بنابراین ما نمیخواهیم خودمان را اصلاح کنیم، یا بهتر شویم: زیرا در این صورت ابتدا باید به حکم عجز و قصور خویش گردن نهیم. ما فقط میخواهیم که برحالمان رقت آورند و در راهی که میرویم تشویقمان کنند.
📖 خلاصه میخواهیم دیگر مقصر نباشیم و در عین حال برای تزکیه نفسمان هم قدمی برنداریم.
نه از وقاحت نصیب کافی بردهایم و نه از فضیلت.
نه نیروی ارتکاب گناه داریم و نه قدرت اجرای ثواب.
📒📘📙📕📗
@booklibrary
🔸ما به ندرت برای کسانی که از ما بهترند، راز دل میگوییم. حتی از محضرشان میگریزیم.
در مقابل، بیشتر اوقات اسرار خود را نزد کسانی اعتراف میکنیم که به ما شباهت دارند و در ضعفها و حقارتهایمان شریکند.
بنابراین ما نمیخواهیم خودمان را اصلاح کنیم، یا بهتر شویم: زیرا در این صورت ابتدا باید به حکم عجز و قصور خویش گردن نهیم. ما فقط میخواهیم که برحالمان رقت آورند و در راهی که میرویم تشویقمان کنند.
📖 خلاصه میخواهیم دیگر مقصر نباشیم و در عین حال برای تزکیه نفسمان هم قدمی برنداریم.
نه از وقاحت نصیب کافی بردهایم و نه از فضیلت.
نه نیروی ارتکاب گناه داریم و نه قدرت اجرای ثواب.
📕بر گرفته از کتاب سقوط
✍🏻اثر آلبر کامو
📒📘📙📕📗
@booklibrary
کتاب بخوانیم📚
🔸کفشی که برای پای تو مناسب است، ممکن است پای دیگری را زخم کند!
🔻این ناعادلانه است که تمام دستورالعمل های زندگیمان را خودخواهانه درست بدانیم و آن را برای همگان بخواهیم.
همیشه آن چه در ذهن تو میگذرد، اصلِ مطلق نیست.
☀️📒📘📙📕📗
@booklibrary
🔸کفشی که برای پای تو مناسب است، ممکن است پای دیگری را زخم کند!
🔻این ناعادلانه است که تمام دستورالعمل های زندگیمان را خودخواهانه درست بدانیم و آن را برای همگان بخواهیم.
همیشه آن چه در ذهن تو میگذرد، اصلِ مطلق نیست.
📕بر گرفته از کتاب اتوبوس سرگردان
✍🏻اثر جان اشتاین بک
☀️📒📘📙📕📗
@booklibrary
کتاب بخوانیم📚
🔸هر کسی یک عشقی دارد!
🔻اما خیلی کمند آدمهایی که با صراحت دنبال عشقشان بروند.
مثلا یکی عاشق رانندگیست، میرود دنبال حرفهی بیتحرک کاسبی.
یکی عاشق کاسبشدن است، به عشقش پشت پا میزند، میشود پزشک.
البته آدم نمیتواند از عشقش به طور کامل دست بکشد.
شاید برای همین باشد که خیلی از کاسبها خودشان با اتومبیل به دنبال اجناس میروند و یا خیلی از پزشکان مثل کاسبها در مطب شخصیشان طوری مینشینند که انگار پشت دخل دکان نشستهاند.
☀️📒📘📙📕📗
@booklibrary
🔸هر کسی یک عشقی دارد!
🔻اما خیلی کمند آدمهایی که با صراحت دنبال عشقشان بروند.
مثلا یکی عاشق رانندگیست، میرود دنبال حرفهی بیتحرک کاسبی.
یکی عاشق کاسبشدن است، به عشقش پشت پا میزند، میشود پزشک.
البته آدم نمیتواند از عشقش به طور کامل دست بکشد.
شاید برای همین باشد که خیلی از کاسبها خودشان با اتومبیل به دنبال اجناس میروند و یا خیلی از پزشکان مثل کاسبها در مطب شخصیشان طوری مینشینند که انگار پشت دخل دکان نشستهاند.
📕بر گرفته از کتاب ناصر ارمنی
✍🏻اثر رضا امیرخانی
☀️📒📘📙📕📗
@booklibrary
🌷 پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) :
🖌 هر کس که خداوند برای او خیر بخواهد دوستی شایسته نصیب وی خواهد نمود.
📚 بر گرفته از کتاب نهج الفصاحه ، ص۷۷۶ ، ح۳۰۶۴
📒📘📙📕📗
@booklibrary
🖌 هر کس که خداوند برای او خیر بخواهد دوستی شایسته نصیب وی خواهد نمود.
📚 بر گرفته از کتاب نهج الفصاحه ، ص۷۷۶ ، ح۳۰۶۴
📒📘📙📕📗
@booklibrary
کتاب بخوانیم📚
🔸شاگرد، کیسهی زباله بود. درس در او خالی میشد.
منابع طبیعی ایران در کتاب جغرافی بود، نه در خاک ایران.
سرمشق ادب و راستی در محیط مدرسه نبود، در رسمالخط مدرسه بود.
معلم در سخنرانی مدیر، پدر دلسوز بود. در کلاس نه پدر بود، نه دلسوز ...
در کتاب درس خوانده بودم:
بچه جان بر سر درخت مرو
لانهی مرغ را خراب مکن
و بارها بر سر درخت رفتم، و لانهی مرغ را خراب کردم.
📒📘📙📕📗
@booklibrary
🔸شاگرد، کیسهی زباله بود. درس در او خالی میشد.
منابع طبیعی ایران در کتاب جغرافی بود، نه در خاک ایران.
سرمشق ادب و راستی در محیط مدرسه نبود، در رسمالخط مدرسه بود.
معلم در سخنرانی مدیر، پدر دلسوز بود. در کلاس نه پدر بود، نه دلسوز ...
در کتاب درس خوانده بودم:
بچه جان بر سر درخت مرو
لانهی مرغ را خراب مکن
و بارها بر سر درخت رفتم، و لانهی مرغ را خراب کردم.
📕بر گرفته از کتاب معلم نقاشی ما
✍🏻اثر سهراب سپهری
📒📘📙📕📗
@booklibrary
کتاب بخوانیم 📚
🔸قانون پنجم: کیمیای عقل و کیمیای عشق بسیار متفاوتاند!
🔻عقل محتاط است و هر قدمی را با ترس و احتیاط بر میدارد و هر آن با جملهی «مراقب باش!» هشدار میدهد.
اما عشق! عشق مگر چنین است؟!
فقط میگوید خود را رها کن، بگذار و بگذر! عقل به آسانی از پا نمیافتد، عشق اما خود را خراب و ویران میکند.
و میدانی؟
خزائن و گنجها همیشه در میان خرابهها یافت میشوند! هرچه هست، در دلی خراب و ویران شده است!
@booklibrary
🔸قانون پنجم: کیمیای عقل و کیمیای عشق بسیار متفاوتاند!
🔻عقل محتاط است و هر قدمی را با ترس و احتیاط بر میدارد و هر آن با جملهی «مراقب باش!» هشدار میدهد.
اما عشق! عشق مگر چنین است؟!
فقط میگوید خود را رها کن، بگذار و بگذر! عقل به آسانی از پا نمیافتد، عشق اما خود را خراب و ویران میکند.
و میدانی؟
خزائن و گنجها همیشه در میان خرابهها یافت میشوند! هرچه هست، در دلی خراب و ویران شده است!
📕بر گرفته از کتاب ملت عشق📒📘📙📕📗
✍🏻اثر الیف شافاک
@booklibrary
حکایت مردی که پیش دامپزشک رفت
📚مردی چشمدرد گرفت؛ اما برای درمان پیش دامپزشک رفت. دامپزشک هم دارویی را که برای درمان چشم الاغها استفاده میکرد، توی چشم مرد ریخت و متاسفانه مرد کور شد.
👤مرد به قاضی شهر شکایت کرد که این شخص چیزی را که در چشم الاغها میریخت در چشم من ریخت و من کور شدم.
👨🏫قاضی گفت: «دامپزشک گناهی ندارد، چون اگر تو الاغ نبودی، برای معالجه نزد دامپزشک نمیرفتی و پیش طبیب کاردان میرفتی».
📖 بر گرفته از کتاب حکایت «گلستان» سعدی
📘📙📒📕📗
@booklibrary
📚مردی چشمدرد گرفت؛ اما برای درمان پیش دامپزشک رفت. دامپزشک هم دارویی را که برای درمان چشم الاغها استفاده میکرد، توی چشم مرد ریخت و متاسفانه مرد کور شد.
👤مرد به قاضی شهر شکایت کرد که این شخص چیزی را که در چشم الاغها میریخت در چشم من ریخت و من کور شدم.
👨🏫قاضی گفت: «دامپزشک گناهی ندارد، چون اگر تو الاغ نبودی، برای معالجه نزد دامپزشک نمیرفتی و پیش طبیب کاردان میرفتی».
📖 بر گرفته از کتاب حکایت «گلستان» سعدی
📘📙📒📕📗
@booklibrary
📚ثروتمندی که میخواست بهلول را ضایع کند
👺شخص ثروتمندی خواست بهلول دانا را بهخاطر فقرش در میان جمع به سُخره بگیرد.
پس به بهلول گفت: «هیچ شباهتی بین من و تو هست؟»
👤بهلول که میدانست ماجرا از چه قرار است گفت: «البته که هست!» مرد ثروتمند پرسید: «چه چیز ما به همدیگر شبیه است؟»
👤بهلول پاسخ داد: «دو چیز ما شبیه یکدیگر است، یکی جیب من و کله تو که هر دو خالی است و دیگری جیب تو و کله من که هر دو پر است.»
📒📘📙📕📗
@booklibrary
👺شخص ثروتمندی خواست بهلول دانا را بهخاطر فقرش در میان جمع به سُخره بگیرد.
پس به بهلول گفت: «هیچ شباهتی بین من و تو هست؟»
👤بهلول که میدانست ماجرا از چه قرار است گفت: «البته که هست!» مرد ثروتمند پرسید: «چه چیز ما به همدیگر شبیه است؟»
👤بهلول پاسخ داد: «دو چیز ما شبیه یکدیگر است، یکی جیب من و کله تو که هر دو خالی است و دیگری جیب تو و کله من که هر دو پر است.»
📒📘📙📕📗
@booklibrary
💠امام على عليه السلام:
✨بابركت ترين غذا، غذايى است كه دستهاى بسيار در آن شريك باشند.
📖بر گرفته از کتاب بحار الأنوار ج66 ص349
📒📘📙📗📕
@booklibrary
✨بابركت ترين غذا، غذايى است كه دستهاى بسيار در آن شريك باشند.
📖بر گرفته از کتاب بحار الأنوار ج66 ص349
📒📘📙📗📕
@booklibrary
کتاب بخوانیم 📚
🔸دیدن در جوانی فرق دارد تا در سن زیادتر
🔻دیدن در حال ایمان فرق دارد با عدم ایمان.
دیدن برای اینکه حتما در آن بمانی با دیدن برای این که از آن بگذری. دیدن در حال غرور، دیدن به حال انصاف، دیدن در حال وقعه، دیدن در حال سیر، در حال سلامتی و غیر سلامتی، از روی علاقه و غیر آن.
دنباله حرف را دراز نمیکنم. تو باید عصاره بینایی باشی. بیناییای فوق دانش، بیناییای فوق بیناییها.
اگر چنین بتوانی بود مانند جوانانی نخواهی بود که تاب دانستن ندارند و چون چیزی را دانستند جار میزنند... یا مثل ظرف که گنجایش نداشته، ترکیدهاند.
آنها اصلاحشدنی نیستند و دانش برای آنها به منزلهی تیغ در کف رنگی مست که میگویند، زیرا با این دانش بیناییای جفت نیست.
📒📘📙📕📗
@booklibrary
🔸دیدن در جوانی فرق دارد تا در سن زیادتر
🔻دیدن در حال ایمان فرق دارد با عدم ایمان.
دیدن برای اینکه حتما در آن بمانی با دیدن برای این که از آن بگذری. دیدن در حال غرور، دیدن به حال انصاف، دیدن در حال وقعه، دیدن در حال سیر، در حال سلامتی و غیر سلامتی، از روی علاقه و غیر آن.
دنباله حرف را دراز نمیکنم. تو باید عصاره بینایی باشی. بیناییای فوق دانش، بیناییای فوق بیناییها.
اگر چنین بتوانی بود مانند جوانانی نخواهی بود که تاب دانستن ندارند و چون چیزی را دانستند جار میزنند... یا مثل ظرف که گنجایش نداشته، ترکیدهاند.
آنها اصلاحشدنی نیستند و دانش برای آنها به منزلهی تیغ در کف رنگی مست که میگویند، زیرا با این دانش بیناییای جفت نیست.
📕 بر گرفته از کتاب حرفهای همسایه
✍🏻اثر نیما یوشیج
📒📘📙📕📗
@booklibrary
کتاب بخوانیم 📚
🔸«نمیشود که توباشی، من عاشق تو نباشم.
نمیشود که تو باشی درست همینطورکه هستی و من، هزاربار خوبتر از این باشم و باز، هزار بار عاشق تو نباشم.
نمیشود، میدانم نمیشود که بهاراز تو سبزترباشد.»
📕بر گرفته از کتاب «یک عاشقانهی آرام»
✍🏻اثر نادرابراهیمی
📒📘📙📕📗
@booklibrary
🔸«نمیشود که توباشی، من عاشق تو نباشم.
نمیشود که تو باشی درست همینطورکه هستی و من، هزاربار خوبتر از این باشم و باز، هزار بار عاشق تو نباشم.
نمیشود، میدانم نمیشود که بهاراز تو سبزترباشد.»
📕بر گرفته از کتاب «یک عاشقانهی آرام»
✍🏻اثر نادرابراهیمی
📒📘📙📕📗
@booklibrary
کتاب بخوانیم 📚
🔸انسان میتواند از خیلی چیزها دل بکند، خیلی از آدمها را فراموش کند و از خیلی آدمها هم فرار کند! حتی چیزهایی که زمانی فکر میکرد تمام زندگیاش به آنها گره خورده است را هم در گردوغبار روزگار، گم خواهد کرد.
اما انسان هیچوقت نمیتواند از خودش فاصله بگیرد، هیچوقت نمیتواند از خودش فرار کند.
هر جا برود، باید خودش را با خودش ببرد، با تمام خاطرهها، تصمیمها، اشتباهها و چیزهایی که هنوز در درونش حل نشدهاند.
شاید به همین دلیل است که آدم، دیر یا زود، باید با خودش کنار بیاید، چون هیچ رابطهای در زندگی، طولانیتر و جدیتر از رابطهی انسان با خودش، نخواهد بود.
📕بر گرفته از کتاب دست نوشتههای من
✍🏻اثر جلیل ارباب
📒📘📙📕📗
@booklibrary
🔸انسان میتواند از خیلی چیزها دل بکند، خیلی از آدمها را فراموش کند و از خیلی آدمها هم فرار کند! حتی چیزهایی که زمانی فکر میکرد تمام زندگیاش به آنها گره خورده است را هم در گردوغبار روزگار، گم خواهد کرد.
اما انسان هیچوقت نمیتواند از خودش فاصله بگیرد، هیچوقت نمیتواند از خودش فرار کند.
هر جا برود، باید خودش را با خودش ببرد، با تمام خاطرهها، تصمیمها، اشتباهها و چیزهایی که هنوز در درونش حل نشدهاند.
شاید به همین دلیل است که آدم، دیر یا زود، باید با خودش کنار بیاید، چون هیچ رابطهای در زندگی، طولانیتر و جدیتر از رابطهی انسان با خودش، نخواهد بود.
📕بر گرفته از کتاب دست نوشتههای من
✍🏻اثر جلیل ارباب
📒📘📙📕📗
@booklibrary
کتاب بخوانیم 📚
🔸موضوع نگه داشتن امید در روزها نبود.
موضوع، نگه داشتن امید در شبها بود.
شب چیزی داشت که روز نداشت.
تاریکی، سکوت، تنهایی
و او میدانست که اگر شبها امید را زنده نگه دارد،
در روز امید او را زنده
نگه خواهد داشت…
📕بر گرفته از کتاب شبهای روشن
✍🏻اثر فئودور داستایفسکی
📒📘📙📕📗
@booklibrary
🔸موضوع نگه داشتن امید در روزها نبود.
موضوع، نگه داشتن امید در شبها بود.
شب چیزی داشت که روز نداشت.
تاریکی، سکوت، تنهایی
و او میدانست که اگر شبها امید را زنده نگه دارد،
در روز امید او را زنده
نگه خواهد داشت…
📕بر گرفته از کتاب شبهای روشن
✍🏻اثر فئودور داستایفسکی
📒📘📙📕📗
@booklibrary
کتاب بخوانیم 📚
🔸شازده كوچولو: آخرشم اونایی واسم ميمونن که اصن روشون حساب باز نکرده بودم و گذاشته بودمشون حاشیه ی زندگیم.
روباه: اوناهم منتظرن بیاریشون وسط که برن.
📕بر گرفته از کتاب شازده کوچولو
✍🏻اثر آنتوان دوسنت اگزوپری
📒📘📙📕📗
@booklibrary
🔸شازده كوچولو: آخرشم اونایی واسم ميمونن که اصن روشون حساب باز نکرده بودم و گذاشته بودمشون حاشیه ی زندگیم.
روباه: اوناهم منتظرن بیاریشون وسط که برن.
📕بر گرفته از کتاب شازده کوچولو
✍🏻اثر آنتوان دوسنت اگزوپری
📒📘📙📕📗
@booklibrary
🔹ریشه بامزه ضرب المثل «بزخری کردن» رو بلدین؟
👤ملانصرالدین گاو خود را برای فروش به بازار برد.
👺👺چند شیاد که با هم شریک بودند، قرار گذاشتند که هر کدام از راهی بیایند و به او بگویند: «این بز چند»؟
👺شیاد اولی آمد و پس از سلام به ملانصرالدین گفت: «قیمت این بز چند»؟
👤 نصرالدین گفت: «مگر کوری؟ این گاو است نه بز»! شیاد دومی رسید و گفت: «عمو این بز را چند میفروشی»؟
👤نصرالدین دوباره همان جواب را داد تا شیاد سومی آمد و دوباره به گاو اشاره کرد و گفت: «قیمت این بز چند است»؟
👤ملانصرالدین با خودش گفت: «نمیشود که همه اشتباه کنند شاید این گاو واقعاً بز باشد».
بالاخره، آخرین شیاد، گاو نصرالدین را به قیمت بز خرید و رفت تا این ماجرا ضربالمثل شود.
📖 حالا هر وقت خریداری تلاش کند کالایی را بد یا بیارزش جلوه بدهد تا ارزان بخرد دیگران میگویند میخواهد بزخری کند.
📒📘📙📕📗
@booklibrary
👤ملانصرالدین گاو خود را برای فروش به بازار برد.
👺👺چند شیاد که با هم شریک بودند، قرار گذاشتند که هر کدام از راهی بیایند و به او بگویند: «این بز چند»؟
👺شیاد اولی آمد و پس از سلام به ملانصرالدین گفت: «قیمت این بز چند»؟
👤 نصرالدین گفت: «مگر کوری؟ این گاو است نه بز»! شیاد دومی رسید و گفت: «عمو این بز را چند میفروشی»؟
👤نصرالدین دوباره همان جواب را داد تا شیاد سومی آمد و دوباره به گاو اشاره کرد و گفت: «قیمت این بز چند است»؟
👤ملانصرالدین با خودش گفت: «نمیشود که همه اشتباه کنند شاید این گاو واقعاً بز باشد».
بالاخره، آخرین شیاد، گاو نصرالدین را به قیمت بز خرید و رفت تا این ماجرا ضربالمثل شود.
📖 حالا هر وقت خریداری تلاش کند کالایی را بد یا بیارزش جلوه بدهد تا ارزان بخرد دیگران میگویند میخواهد بزخری کند.
📒📘📙📕📗
@booklibrary
کتاب بخوانیم 📚
🔹 من آنقدر آدم بزرگواری نبودم که بتوانم توهین دیگران را ببخشم؛ اما با گذشت زمان، آنها را فراموش میکردم.
🔹 برای همین، کسی که فکر میکرد از او متنفرم، وقتی میدید با لبخند به او سلام میکنم، تعجب میکرد.
🔹 بعضیها این رفتار را نشانه بزرگواری من میدانستند و بعضی ها فکر میکردند شخصیت ضعیفی دارم. اما حقیقت خیلی سادهتر بود؛ من حتی اسم آن آدم را هم یادم رفته بود.
📕 بر گرفته از کتاب سقوط
✍🏻 اثر آلبر کامو
📒📘📙📕📗
@booklibrary
🔹 من آنقدر آدم بزرگواری نبودم که بتوانم توهین دیگران را ببخشم؛ اما با گذشت زمان، آنها را فراموش میکردم.
🔹 برای همین، کسی که فکر میکرد از او متنفرم، وقتی میدید با لبخند به او سلام میکنم، تعجب میکرد.
🔹 بعضیها این رفتار را نشانه بزرگواری من میدانستند و بعضی ها فکر میکردند شخصیت ضعیفی دارم. اما حقیقت خیلی سادهتر بود؛ من حتی اسم آن آدم را هم یادم رفته بود.
📕 بر گرفته از کتاب سقوط
✍🏻 اثر آلبر کامو
📒📘📙📕📗
@booklibrary
🔹ضرر کردن براساس سیگنال اقتصادی بهلول
📚 روزگاری بازرگانی ثروتمند در کوچه به بهلول دانا رسید و با احترام و ادب فراوان پرسید: «ای بزرگوار، چه کالایی بخرم تا سود زیادی نصیبم شود؟»
👤بهلول به او گفت: «آهن و پنبه بخر.» مرد رفت، آهن و پنبه خرید، در انبار گذاشت و پس از چند ماه با قیمتی عالی فروخت و سود سرشاری به جیب زد.
مدتی گذشت و بازرگان دوباره بهلول را در بازار دید؛ اما اینبار چون مغرور شده بود، با بیاحترامی و لحنی تمسخرآمیز فریاد زد: «آهای بهلول دیوانه! اینبار چه بخرم تا باز هم پولدار شوم؟» بهلول با خونسردی نگاهش کرد و پاسخ داد: «پیاز و هندوانه!»
🗣مرد با شتاب تمام سرمایهاش را پیاز و هندوانه خرید و انبار کرد. طولی نکشید که همهی بارها گندید و سرمایهاش بر باد رفت! بازرگان با خشم پیش بهلول دوید و فریاد کشید: «این چه مشورتی بود؟ نابود شدم!»
👤بهلول لبخندی زد و گفت: «بار اول با ادب و دانایی صدایم کردی، من هم با عقل پاسخت را دادم؛ اما بار دوم با توهین و نادانی با من حرف زدی و من هم پاسخی از جنس همان رفتار به تو دادم.»
مرد سرافکنده شد و فهمید احترام گذاشتن به دیگران، احترام به خودمان است.
📒📘📙📕📗
@booklibrary
📚 روزگاری بازرگانی ثروتمند در کوچه به بهلول دانا رسید و با احترام و ادب فراوان پرسید: «ای بزرگوار، چه کالایی بخرم تا سود زیادی نصیبم شود؟»
👤بهلول به او گفت: «آهن و پنبه بخر.» مرد رفت، آهن و پنبه خرید، در انبار گذاشت و پس از چند ماه با قیمتی عالی فروخت و سود سرشاری به جیب زد.
مدتی گذشت و بازرگان دوباره بهلول را در بازار دید؛ اما اینبار چون مغرور شده بود، با بیاحترامی و لحنی تمسخرآمیز فریاد زد: «آهای بهلول دیوانه! اینبار چه بخرم تا باز هم پولدار شوم؟» بهلول با خونسردی نگاهش کرد و پاسخ داد: «پیاز و هندوانه!»
🗣مرد با شتاب تمام سرمایهاش را پیاز و هندوانه خرید و انبار کرد. طولی نکشید که همهی بارها گندید و سرمایهاش بر باد رفت! بازرگان با خشم پیش بهلول دوید و فریاد کشید: «این چه مشورتی بود؟ نابود شدم!»
👤بهلول لبخندی زد و گفت: «بار اول با ادب و دانایی صدایم کردی، من هم با عقل پاسخت را دادم؛ اما بار دوم با توهین و نادانی با من حرف زدی و من هم پاسخی از جنس همان رفتار به تو دادم.»
مرد سرافکنده شد و فهمید احترام گذاشتن به دیگران، احترام به خودمان است.
📒📘📙📕📗
@booklibrary
کتاب بخوانیم 📚
🔸همه زندگی چندان ارزش ندارد که به خاطرِ آن از سرِ ترس بر خود بلرزیم یا دل افسرده شویم.
بنابراین با شجاعت زندگی را بگذرانید و در برابرِ مصائب، سینه را گستاخانه سپر کنید.
📕بر گرفته از کتاب در باب حکمت زندگی
✍🏻اثر آرتور شوپنهاور
📒📘📙📕📗
@booklibrary
🔸همه زندگی چندان ارزش ندارد که به خاطرِ آن از سرِ ترس بر خود بلرزیم یا دل افسرده شویم.
بنابراین با شجاعت زندگی را بگذرانید و در برابرِ مصائب، سینه را گستاخانه سپر کنید.
📕بر گرفته از کتاب در باب حکمت زندگی
✍🏻اثر آرتور شوپنهاور
📒📘📙📕📗
@booklibrary
کتاب بخوانیم 📚
🔸سعی کردم به خودم هشدار دهم. سعی کردم
به یاد بیاورم که امید بیرحمترین احساس دنیاست.
میتواند روح انسان را متلاشی کند. ولی الان نمیخواستم به اینها فکر کنم.
امید را میخواستم.
میخواستم به آن بچسبم و اجازه دهم برای مدتی احساس سبکی به من دست دهد.
📕 بر گرفته از کتاب جنگل
✍🏻 اثر هارلن کوبن
📒📘📙📕📗
@booklibrary
🔸سعی کردم به خودم هشدار دهم. سعی کردم
به یاد بیاورم که امید بیرحمترین احساس دنیاست.
میتواند روح انسان را متلاشی کند. ولی الان نمیخواستم به اینها فکر کنم.
امید را میخواستم.
میخواستم به آن بچسبم و اجازه دهم برای مدتی احساس سبکی به من دست دهد.
📕 بر گرفته از کتاب جنگل
✍🏻 اثر هارلن کوبن
📒📘📙📕📗
@booklibrary
🍃پسرکی که جرئت هنرمند شدن داشت
📚قبل از آنکه همه او را با نام کمالالملک بشناسند، پسربچهای بود به نام محمد غفاری؛ پسری که انگار مداد و زغال با دستهایش دوست بودند! میگویند او در مکتبخانه قدیمی شهر، گاهی به جای اینکه فقط مشق بنویسد، گوشهی کاغذ یا حتی روی دیوار، شکلِ آدمها، معلمها و چیزهایی را که میدید، میکشید.
همین نقاشیهای کوچک، همه را شگفتزده میکرد؛ چون خیلی زنده و واقعی به نظر میرسیدند.
👤محمد فقط بازیگوش نبود؛ او خوب نگاه میکرد. به نور، سایه، چهرهها و جزئیات دقت میکرد و بعد با تمرین زیاد، آنها را روی کاغذ میآورد. کمکم استعدادش آنقدر آشکار شد که بعدها به یکی از بزرگترین نقاشان ایران تبدیل شد؛ هنرمندی که نقاشیهایش آنقدر دقیق بودند که آدم احساس میکرد میتواند داخل آنها قدم بزند!
📒📘📙📕📗
@booklibrary
📚قبل از آنکه همه او را با نام کمالالملک بشناسند، پسربچهای بود به نام محمد غفاری؛ پسری که انگار مداد و زغال با دستهایش دوست بودند! میگویند او در مکتبخانه قدیمی شهر، گاهی به جای اینکه فقط مشق بنویسد، گوشهی کاغذ یا حتی روی دیوار، شکلِ آدمها، معلمها و چیزهایی را که میدید، میکشید.
همین نقاشیهای کوچک، همه را شگفتزده میکرد؛ چون خیلی زنده و واقعی به نظر میرسیدند.
👤محمد فقط بازیگوش نبود؛ او خوب نگاه میکرد. به نور، سایه، چهرهها و جزئیات دقت میکرد و بعد با تمرین زیاد، آنها را روی کاغذ میآورد. کمکم استعدادش آنقدر آشکار شد که بعدها به یکی از بزرگترین نقاشان ایران تبدیل شد؛ هنرمندی که نقاشیهایش آنقدر دقیق بودند که آدم احساس میکرد میتواند داخل آنها قدم بزند!
📒📘📙📕📗
@booklibrary