کتابخوان
103 subscribers
6.36K photos
7 videos
15 files
1.06K links
وُلتر: برگ‏ هاي كتاب به منزله بال ‏هايي هستند كه روح ما را به عالم نور و روشنايي پرواز مي‏ دهند.
Download Telegram
📚ثروتمندی که می‌خواست بهلول را ضایع کند

👺شخص ثروتمندی خواست بهلول دانا را به‌خاطر فقرش در میان جمع به سُخره بگیرد.

پس به بهلول گفت: «هیچ شباهتی بین من و تو هست؟»

👤بهلول که می‌دانست ماجرا از چه قرار است گفت: «البته که هست!» مرد ثروتمند پرسید: «چه چیز ما به همدیگر شبیه است؟»

👤بهلول پاسخ داد: «دو چیز ما شبیه یکدیگر است، یکی جیب من و کله تو که هر دو خالی است و دیگری جیب تو و کله من که هر دو پر است.»


📒📘📙📕📗
@booklibrary
💠امام على عليه السلام:

بابركت ترين غذا، غذايى است كه دست‌هاى بسيار در آن شريك باشند.


📖بر گرفته از کتاب بحار الأنوار ج66 ص349


📒📘📙📗📕
@booklibrary
کتاب بخوانیم 📚


🔸دیدن در جوانی فرق دارد تا در سن زیادتر


🔻دیدن در حال ایمان فرق دارد با عدم ایمان.

دیدن برای این‌که حتما در آن بمانی با دیدن برای این که از آن بگذری. دیدن در حال غرور، دیدن به حال انصاف، دیدن در حال وقعه، دیدن در حال سیر، در حال سلامتی و غیر سلامتی، از روی علاقه و غیر آن.

دنباله حرف را دراز نمی‌کنم. تو باید عصاره بینایی باشی. بینایی‌ای فوق دانش، بینایی‌ای فوق بینایی‌ها.

اگر چنین بتوانی بود مانند جوانانی نخواهی بود که تاب دانستن ندارند و چون چیزی را دانستند جار می‌زنند... یا مثل ظرف که گنجایش نداشته، ترکیده‌اند.

آنها اصلاح‌شدنی نیستند و دانش برای آن‌ها به منزله‌ی تیغ در کف رنگی مست که می‌گویند، زیرا با این دانش بینایی‌ای جفت نیست.


📕 بر گرفته از کتاب حرف‌های همسایه

✍🏻اثر نیما یوشیج


📒📘📙📕📗
@booklibrary
کتاب بخوانیم 📚



🔸«نمی‌شود که توباشی، من عاشق تو نباشم.

نمی‌شود که تو باشی درست همین‌طورکه هستی و من، هزاربار خوب‌تر از این باشم و باز، هزار بار عاشق تو نباشم.

نمی‌شود، می‌دانم نمی‌شود که بهاراز تو سبزتر‌باشد.»


📕بر گرفته از کتاب «یک عاشقانه‌‌ی آرام»
✍🏻اثر نادرابراهیمی


📒📘📙📕📗
@booklibrary
کتاب بخوانیم 📚


🔸انسان می‌تواند از خیلی چیزها دل بکند، خیلی از آدم‌ها را فراموش کند و از خیلی آدم‌ها هم فرار کند! حتی چیزهایی که زمانی فکر می‌کرد تمام زندگی‌اش به آن‌ها گره خورده است را هم در گردوغبار روزگار، گم خواهد کرد.

اما انسان هیچ‌وقت نمی‌تواند از خودش فاصله بگیرد، هیچ‌وقت نمی‌تواند از خودش فرار کند.

هر جا برود، باید خودش را با خودش ببرد، با تمام خاطره‌ها، تصمیم‌ها، اشتباه‌ها و چیزهایی که هنوز در درونش حل نشده‌اند.

شاید به همین دلیل است که آدم، دیر یا زود، باید با خودش کنار بیاید، چون هیچ رابطه‌ای در زندگی، طولانی‌تر و جدی‌تر از رابطه‌ی انسان با خودش، نخواهد بود.


📕بر گرفته از کتاب دست نوشته‌های من
✍🏻اثر جلیل ارباب


📒📘📙📕📗
@booklibrary
کتاب بخوانیم 📚


🔸موضوع نگه داشتن امید در روزها نبود.

موضوع، نگه داشتن امید در شب‌ها بود.

شب چیزی داشت که روز نداشت.

تاریکی، سکوت، تنهایی
و او می‌دانست که اگر شب‌ها امید را زنده نگه دارد،
در روز امید او را زنده
نگه خواهد داشت…


📕بر گرفته از کتاب شب‌های روشن
✍🏻اثر فئودور داستایفسکی


📒📘📙📕📗
@booklibrary
کتاب بخوانیم 📚


🔸شازده كوچولو: آخرشم اونایی واسم ميمونن که اصن روشون حساب باز نکرده بودم و گذاشته بودمشون حاشیه ی زندگیم.

روباه: اوناهم منتظرن بیاریشون وسط که برن.


📕بر گرفته از کتاب شازده کوچولو
✍🏻اثر آنتوان دوسنت اگزوپری


📒📘📙📕📗
@booklibrary
🔹ریشه بامزه ضرب المثل «بزخری کردن» رو بلدین؟ 


👤ملانصرالدین گاو خود را برای فروش به بازار برد.

👺👺چند شیاد که با هم شریک بودند، قرار  گذاشتند که هر کدام از راهی بیایند و به او بگویند: «این بز  چند»؟

👺شیاد اولی آمد و پس از سلام به ملانصرالدین گفت: «قیمت این بز چند»؟

👤 نصرالدین گفت: «مگر کوری؟ این گاو است نه بز»! شیاد دومی رسید و گفت: «عمو این بز را چند می‌فروشی»؟

👤نصرالدین دوباره همان جواب را داد تا شیاد سومی آمد و دوباره به گاو اشاره کرد و گفت: «قیمت این بز چند است»؟

👤ملانصرالدین با خودش گفت: «نمی‌شود که همه اشتباه کنند شاید این گاو واقعاً بز باشد».

بالاخره، آخرین شیاد، گاو نصرالدین را به قیمت بز  خرید و رفت تا این ماجرا ضرب‌المثل شود.

📖 حالا هر وقت خریداری تلاش کند کالایی را بد یا بی‌ارزش جلوه بدهد تا ارزان بخرد دیگران می‌گویند می‌خواهد بزخری کند.


📒📘📙📕📗
@booklibrary
کتاب بخوانیم 📚


🔹 من آن‌قدر آدم بزرگواری نبودم که بتوانم توهین دیگران را ببخشم؛ اما با گذشت زمان، آن‌ها را فراموش می‌کردم.

🔹 برای همین، کسی که فکر می‌کرد از او متنفرم، وقتی می‌دید با لبخند به او سلام می‌کنم‌، تعجب می‌کرد.

🔹 بعضی‌ها این رفتار را نشانه بزرگواری من می‌دانستند و بعضی ها فکر می‌کردند شخصیت ضعیفی دارم. اما حقیقت خیلی ساده‌تر بود؛ من حتی اسم آن آدم را هم یادم رفته بود.


📕 بر گرفته از کتاب سقوط
✍🏻 اثر آلبر کامو


📒📘📙📕📗
@booklibrary
🔹ضرر کردن براساس سیگنال اقتصادی بهلول

📚 روزگاری بازرگانی ثروتمند در کوچه به بهلول دانا رسید و با احترام و ادب فراوان پرسید: «ای بزرگوار، چه کالایی بخرم تا سود زیادی نصیبم شود؟»
👤بهلول به او گفت: «آهن و پنبه بخر.» مرد رفت، آهن و پنبه خرید، در انبار گذاشت و پس از چند ماه با قیمتی عالی فروخت و سود سرشاری به جیب زد.

مدتی گذشت و بازرگان دوباره بهلول را در بازار دید؛ اما این‌بار چون مغرور شده بود، با بی‌احترامی و لحنی تمسخرآمیز فریاد زد: «آهای بهلول دیوانه! این‌بار چه بخرم تا باز هم پولدار شوم؟» بهلول با خونسردی نگاهش کرد و پاسخ داد: «پیاز و هندوانه!»
🗣مرد با شتاب تمام سرمایه‌اش را پیاز و هندوانه خرید و انبار کرد. طولی نکشید که همه‌ی بارها گندید و سرمایه‌اش بر باد رفت! بازرگان با خشم پیش بهلول دوید و فریاد کشید: «این چه مشورتی بود؟ نابود شدم!»

👤بهلول لبخندی زد و گفت: «بار اول با ادب و دانایی صدایم کردی، من هم با عقل پاسخت را دادم؛ اما بار دوم با توهین و نادانی با من حرف زدی و من هم پاسخی از جنس همان رفتار به تو دادم.»
مرد سرافکنده شد و فهمید احترام گذاشتن به دیگران، احترام به خودمان است.


📒📘📙📕📗
@booklibrary
کتاب بخوانیم 📚


🔸همه زندگی چندان ارزش ندارد که به خاطرِ آن از سرِ ترس بر خود بلرزیم یا دل افسرده شویم.

بنابراین با شجاعت زندگی را بگذرانید و در برابرِ مصائب، سینه را گستاخانه سپر کنید.


📕بر گرفته از کتاب در باب حکمت زندگی

✍🏻اثر آرتور شوپنهاور


📒📘📙📕📗
@booklibrary
کتاب بخوانیم 📚


🔸سعی کردم به خودم هشدار دهم. سعی کردم
به یاد بیاورم که امید بی‌رحم‌ترین احساس دنیاست.

می‌تواند روح انسان را متلاشی کند. ولی الان نمی‌خواستم به این‌ها فکر کنم.

امید را می‌خواستم.

می‌خواستم به آن بچسبم و اجازه دهم برای مدتی احساس سبکی به من دست دهد.


📕 بر گرفته از کتاب جنگل
✍🏻 اثر هارلن ‌کوبن


📒📘📙📕📗
@booklibrary
📚«یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند، طلب عشق ز هر بی‌سر و پایی نکنیم.»🍃


📒📘📙📕📗
@booklibrary
🍃پسرکی که جرئت هنرمند شدن داشت

📚قبل از آن‌که همه او را با نام کمال‌الملک بشناسند، پسربچه‌ای بود به نام محمد غفاری؛ پسری که انگار مداد و زغال با دست‌هایش دوست بودند! می‌گویند او در مکتبخانه قدیمی شهر، گاهی به جای اینکه فقط مشق بنویسد، گوشه‌ی کاغذ یا حتی روی دیوار، شکلِ آدم‌ها، معلم‌ها و چیزهایی را که می‌دید، می‌کشید.

همین نقاشی‌های کوچک، همه را شگفت‌زده می‌کرد؛ چون خیلی زنده و واقعی به نظر می‌رسیدند.

👤محمد فقط بازیگوش نبود؛ او خوب نگاه می‌کرد. به نور، سایه، چهره‌ها و جزئیات دقت می‌کرد و بعد با تمرین زیاد، آن‌ها را روی کاغذ می‌آورد. کم‌کم استعدادش آن‌قدر آشکار شد که بعدها به یکی از بزرگ‌ترین نقاشان ایران تبدیل شد؛ هنرمندی که نقاشی‌هایش آن‌قدر دقیق بودند که آدم احساس می‌کرد می‌تواند داخل آن‌ها قدم بزند!


📒📘📙📕📗
@booklibrary
کتاب بخوانیم 📚

🔸وقتی خودم را به‌قدر کافی دوست داشتم؛


شروع کردم به ترک کردن چیزهایی که سالم نبودند.

یعنی آدم‌ها، مشاغل و عادات و اعتقاداتی که مرا کوچک و حقیر نگه می‌داشت کنار گذاشتم؛قبلا فکر می‌کردم این‌ کار به معنی وفادار نبودن است، ولی در واقع این به معنای وفاداری به خویشتن است.


✍🏻 اثر كيم‌ مک ‌ميلن


📒📘📙📕📗
@booklibrary
🔹حکایتی شیرین برای زندگی بهتر🍃

📖 روزی روزگاری، قاطر و شتری با هم دوست بودند و همیشه کنار هم راه می‌رفتند.

🐫🫏قاطر از این‌که زیاد زمین می‌خورد ناراحت بود؛ برای همین یک روز به شتر گفت: «دوست من، چرا من هر جا می‌روم می‌افتم ولی تو همیشه راحت و بدون مشکل جلو می‌روی؟ می‌شود رازت را به من بگویی؟»

🐪شتر خندید و گفت: «راز من ساده است! من چون قدم بلندتر است و چشمم خوب می‌بیند، همیشه به جلو و دوردست نگاه می‌کنم و حواسم به راه هست. اما تو فقط جلوی پایت را می‌بینی، برای همین بیشتر می‌افتی.»

🫏از آن به بعد، قاطر یاد گرفت موقع راه رفتن، بیشتر حواسش به جلو باشد تا کمتر زمین بخورد.


📒📘📙📕📗
@booklibrary
کتاب بخوانیم 📚


🔸خوشبختی آن چیزی نیست که به دنبالش هستیم یا آنکه آدم‌ها به هزار زور و داستان و عکس و افسانه و فیلم به ما نشان می‌دهند.

خوشبختی خود ما هستیم، در بدنمان، با هزاران تجربه احساسی سخت و زیبا.

خوشبختی حالت آرامشی است که گاهی در بین احساس‌هایمان بالا می‌آید و ما را دلگرم می‌کند و انگار در گوشمان زمزمه می‌کند: احساس‌ها را بپذیر، من جایی در میان این احساس‌ها دوباره به تو برمی‌گردم، نگران نباش.


📕 بر گرفته از کتاب تکه‌هایی از یک کل منسجم
✍🏻 اثر پونه مقیمی


📒📘📙📔📕📗
@booklibrary
📚🔹حکایت| وقتی ملانصرالدین داروغه می‌شود


👤 روزی از روزها داروغه شهر وارد کاخ حاکم شد تا درباره پول‌هایی که از مردم گرفته بود با حاکم حساب و کتاب کند.

🤴🤴 حاکم نگاهی به کاغذ انداخت، عصبانی شد و گفت: «این چه دست‌خطی است که داری؟ سزایت این است که تمام این کاغذ را بخوری!»

👨‍✈️داروغه از ترس حاکم کاغذ را خورد.
بعد حاکم از سربازانش پرسید آیا در شهر کسی را می‌شناسند که زرنگ و قلدر باشد و بتواند جانشین داروغه شود؟

🥷🥷سربازان ملانصرالدین را به او معرفی کردند.

🎅ملانصرالدین وقتی ماجرای کاغذخوردن داروغه قبلی را فهمید خیلی ترسید چون دستخط خودش هم دست‌کمی از او نداشت. یک ماه گذشت و نوبت حساب و کتاب شد؛

🎅ملانصرالدین با یک ظرف بزرگ کلوچه وارد کاخ شد. حاکم با تعجب پرسید: «این کلوچه‌ها برای چیست؟»

🎅ملانصرالدین گفت: «تمام پول‌هایی را که از مردم گرفتم روی کلوچه‌ها نوشته‌ام تا اگر مجبور به خوردنم کنید، همه کلوچه‌ها را یک‌جا بخورم!»


📖حکایت

📘📙📕📗📔
@booklibrary
کتاب بخوانیم 📚


🔸معذرت خواستن هم ممکن است وابستگی ایجاد کند.

آدم اگر مرتب، بجا و نابجا، از اطرافیانش عذر بخواهد، تقصیرهایش زیاد می‌شود.


📕 بر گرفته از کتاب بعد از عشق‌

✍🏻اثر الیف شافاک


📘📙📕📗📔
@booklibrary
🌷 پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) :

🖌 در پى روزى و نيازها ، سحرخيز باشيد ؛ چرا كه حركت در آغاز روز ، مايه بركت و پيروزى است.


📗برگرفته از کتاب المعجم‌الاوسط ، ج۷ ، ص۱۹۴


📘📙📕📗📔
@booklibrary