کانال کتاب و کتابخوانی
407 subscribers
1.58K photos
69 videos
906 files
179 links
📖
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Download Telegram
زندگی می‌گذرد و هر کس سهمی از عمر دارد، تا آنجا که از دست برآید، باید چنان زندگی کرد که تلخ نباشد و برای دیگران هم تلخی نیاورد. که زندگی همه‌اش شوخی است.

#احمد_محمود
حكايتى ازملانصرالدين


🔹گویند روزی ملا نصرالدین از محلی میگذشت؛

دید فردی را شلاق میزدند، علت را جویا شد، گفتند: شراب خورده.
ملا گفت خوب بخورد مگر چه میشود؟ گفتند شراب حرام است.

ملا پرسید: برای چه حرامست؟ گفتند: چون به بدن ضرر میرساند و در قرآن آمده هرچه به بدن ضرر زند حرام است.

ملا گفت خدا را هزار مرتبه شکر که شلاق نه به بدن ضرر میزند و نه به آبرو...
یکی از راه های بدست آوردن شادی؛

آن است که
دیگران را شاد کنی!
و یکی از بهترین
راههای شاد کردن دیگران
آن است که
خودت شاد باشی!

#گرچین_رابین
شاید من
به خاطر آن لحظات کوتاه
زندگی می کنم ،
مانند یک صیاد...

#اینگمار_برگمان
📓 فانوس خیال
ما را از سادگی ترسانده اند.هیچ کس نگفت سادگی هم خوب است .
هیچ کس نگفت ساده که باشی ساده میخندی،ساده شاد میشوی،ساده ذوق میکنی،ساده می بخشی و ساده تر دل می بندی ... همدیگر رایافتن هنرنیست...
هنر این است که همدیگر را گم نکنیم...
آدمهای ساده بی هیچ دلیلی
دوست داشتنی هستند
سادگی شیک ترین ژست دنیاست...

#الهی_قمشه_ای
همیشه چیزهایی که نداشته‌ام را
بیشتر دوست داشته‌ام
همچون تو که بسیار دوری
که بسیار ندارمت...

#پابلو_نرودا
📗 از خودت برایم بگو
گاه مسافری را میمانم
که اندکی دیر به ایستگاه قطار رسیدست،
کیف امید ها در دستم ،
قلبی پر آشوب در سینه ام
اشک حسرت در چشمانم
حیران
می ایستم
و خیره می شوم
بر
ریلهای آهنی مسیر سرنوشت
گوش میسپارم بر
صدای چرخهای آهنی
چه زود می گذرند
قطار آرزو ها
قطار رسیدن ها ی شاد
قطار دوری های غم ...


و ناگهان
بخود می ایم
من ماندم و
ایستگاهی پر از سکوت قطار رفته زندگی ..

#ع_دباغ
"اولین داستان کوتاه دختری 13 ساله"

شب می آید،همه جا تاریک است وناگهان پنجره ها به بیرون نور می پاشند.
دوره گر محله آخرین فریاد هایش را هم می زند،سماور،نان خشک،آهن پاره...
خیابان خالی از رهگذر می شود و‌کوچه ها آخرین عابران را نیز استقبال می کنند...
نور زرد رنگ می پرد از خانه ها بیرون...
برای لحظه ای رنگ سکوت خیابان را فرا می گیرد_ مرد بینوا کیسه ای در دست،زمزمه داری بر لب سخن می گوید با خویش: که من امشب دست هایم پر از هیچ است...
طفل معصومش خیز بر میدارد به دیدار پدر،بی صدا می ماند پهلویش، و سکوت و‌نگاه با چشمان بی سو چه نیرویی دارد.
مرد به یک لبخند اکتفا می کند و طفل بی درنگ نیز!
مرد با صدایی که در آن قدرت نیست صدا می زند "بانو"
چه استقبالی،چشم می دوزد به دستان پر از هیچ ش و‌میخندد صبورانه،آمدی آقا!؟
بانو انگار عادت دارد به استقبال پوچ رود.
مرد تمام هستی ش را در کف میگذارد،دست بر گردن بانو واکنون گردن زن پر شده از هستی پوچ
ومن پشت پنجره به تماشا ایستاده ام شب را و‌مهر سکوتی که به نامش‌خورده ست...
شب است و‌پنجره ای دیگر باز،کودک کنار شومینه فریاد می زند:پدر؟!مادر؟!
زن فریاد زنان ساک به دست آخرین دیدارش را با کودک تازه می کند،مرد در تکاپوی کلامی که قفل در باشد و زن از راه باز ماند،گره از زبان بر نمی گیرد که این گره کور است.
شب است برگ های پاییزی خش خشی غمین دارند،پنحره ای دیگر باز است دختر جوان رو به پنجره زانو به بغل،چشم دوخته بر چشمک ستاره نظاره گر،سیل اشک پنهان در صورت زار می زند..
چرا باید برای خنده هایش فدای بوسه ای مغموم باشد،برای ازدحامی در هیاهو به فکر آبروی خویش باشد...
شب است و‌سیاهی همه جا،پنجره هایی که هنوز هم سیاهی از آنان می تراود،ناگهان خواب! پنجره ها خاموش...روز می شود دگر بار
مردمان از خانه هاشان خارج،مادر محکم دست کوچک طفلش را می فشارد با صدایی جیغ مانند: آرام باش...
بچه مدرسه ای ها دلگرم در گذر...
ماشین همسایه از مقابل مغازه میگذرد"سلام اکبر آقا"ماشین سرفه می کند دگر بار و آسمان سیاه تر از قبل...
صف نانوا شلوغ...نانوا هم جوش شیرین میزند بیچاره فرهاد!
پیر زنی زنبیل به دست آن طرف خیابان برای گرفتن نان داغ...
جمعیت کلاغان غار غار روی سیم...
دوره گر تازه وارد خیابان شده است،اولین فریاد روزش را می زند: سماور،نان خشک،آهن پاره...
زنی آهن بدست پیش رویش، ومن در عجب آهن پاره را هم خریدار؟!
وبیشتر از این در عجبم که چرا انسان در ظاهر به این ارزش،بااین عظمت در ایام کهنگی خریدار ندارد وهیچ دوره گری حتی به دروغ در بساطش مردم کهنه نمی خرد ویکبار دوره گر نمی‌گوید مردم کهنه هم خریداریم؟
ومن متحیر تر از قبل که انسان چگونه زود کهنه می شود و دگر بار به کار نمی آید! چرا؟!

#یگانه_رضایی
بازی عشق و مرگ ، رومن رولان
انسان فقط هنگامی خوش‌قلب است که بتواند برای تأمین سعادت دیگران عملاً اقدام کند، نه اینکه فقط برای دیگران آرزوی خوشبختی کند.

#ایمانوئل_کانت
📕 درس‌های فلسفه اخلاق
می خواستم همه کارهایم را بکنم
و سر فرصت به دنبال او بروم
می خواستم اول
دنیا را عوض کنم
کتاب هایم را بنویسم
اسم و رسم به هم بزنم
برنده شوم
و بعد با دست های پر به دنبالش بروم
خبر نداشتم که
عشق منتظر آدم ها نمی ماند ...

📕 درخت گلابی
#گلى_ترقى
من همه چیزهای ساده را دوست دارم؛ کتاب ها را، تنهایی را، یا بودن با کسی که تو را میفهمد..!

#دافنه_دوموریه
📚#ربکا
تازه می‌فهمم که مردم به من و شما و چیزهایی که در مورد ما گفته می‌شود توجهی نشان نمی‌دهند. آنها شبانه روز به فکر حال و احوال خود هستند. آنها هزاران مرتبه به سردردهای جزئی خود حتی بیشتر از واقعه مرگ من و شما اهمیت می‌دهند.

#دیل_کارنگی
دنیا در حال انتقال از یکی به دیگری است و از کف رفتنی است .
گیرم که دنیا برای تو بماند
تو برای آن نمی مانی ...!!

امام علی (ع)
‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌
برای از بین بردن تاریکی، شمشیر نکش. خشمگین نشو.. فریاد نزن...

برای از بین تاریکی، چراغ روشن کن.
تاریک اندیشی؛ قفلی است که تنها با کلید روشن اندیشی باز می شود..

#امیر_کبیر
...چون او چیزی دارد که از هر خصلتی گران بهاتر است و آن قلبی شریف و با صفا است! صفتی طلایی که او در تمام طول زندگی آن را از دست نداده و از تباهی حفظ کرده است. او در زیر ضرباتی سنگین سقوط کرده و سنگ شده و شکست دیده و سر خورده و نیروی زندگیش را باخته اما عهد نشکسته و وفادار مانده است. هیچ آوای نابهنجاری صفای قلبش را تیره نساخته و منجلابی که تا گردن در آن فرو رفته طهارت او را نیالوده است و هیچ دروغِ به گل آراسته ای او را فریب نمی دهد و هیچ چیز قادر نیست او را به راه کج بکشاند.

اگر به قعر دریایی از پلیدی و خباثت فرو رود، اگر تمام جهان به زهر آلوده شود و زیر و رو گردد، آبلوموف هرگز در برابر خداوندِ دروغ و مجاز کرنش نخواهد کرد. روح او همیشه پاک و تابان باقی خواهد ماند... روح او روحی مصفاست، روحی بلورین است، انسانهایی نظیر او سخت کمیابند، مرواریدِ توده هایند ... وقتی کسی او را شناخت، جز دوست داشتنش چاره ای ندارد...


کتاب: #ابلوموف

#گنچاروف_ایوان
اگر قرار است
برای چیزی زندگی خود را خرج کنیم ،
بهتر آن است که آنرا خرج لطافت یک لبخند
و یا نوازشی عاشقانه کنیم .

#شكسپير
‏نمی‌دانی چقدر آرزو دارم که یکبار با آن چشم‌هایت، به خاطر من به من نگاه کنی. یک گلدان گِلی می‌شوم که نقش چشم‌هایت روی آن کشیده شده. می‌روم زیر خاک که هزار سالِ دیگر برسم دست آدمی که بدون ترس بتواند بگوید: دوستت دارم.

#شرق_بنفشه
#شهریار_مندنی‌پور