آنقدر میدَوَم تا زمان بایستد. تا مغزم بایستد. تا وقتی تنها چیزی که حس میکنم ضربان قلبم باشد.
صـــ ۵٩
صـــ ۵٩
💘4
اگر همهچیز نابود شود و او باقی بماند، من هم باید بمانم؛ و اگر همهچیز باقی بماند و او نابود شود، دنیا برای من به غریبهای بزرگ تبدیل میشود.
صـــ ٧٣
صـــ ٧٣
💘5
یاد گرفتم که خوبی تو این دنیا وجود داره، اگه به اندازهی کافی دنبالش بگردی. یاد گرفتم که همه ناامید کننده نیستن، از جمله من.
صـــ ٩٧
صـــ ٩٧
💘5
«من هیچوقت بهترین دوست نداشتم. چطوریه؟»
« نمیدونم، فکر کنم میتونی خودت باشی، حالا اون خودت هرچی باشه. بهترین و بدترین جنبهی وجودت. اونا در هر صورت دوسِت دارن. میتونی باهاشون دعوا کنی ولی حتی وقتی از دستشون عصبانی هستی میدونی که همچنان دوست باقی میمونی.»
صـــ ١١٩
« نمیدونم، فکر کنم میتونی خودت باشی، حالا اون خودت هرچی باشه. بهترین و بدترین جنبهی وجودت. اونا در هر صورت دوسِت دارن. میتونی باهاشون دعوا کنی ولی حتی وقتی از دستشون عصبانی هستی میدونی که همچنان دوست باقی میمونی.»
صـــ ١١٩
💘5
شبا که همه خوابن بهترین فکرها به ذهنم میرسه. هیچوقفهای تو کار نیست. هیچ صدایی نیست. احساس اینکه وقتی هیچکس بیدار نیست، بیدار باشم رو دوست دارم.
صـــ ١٣٨
صـــ ١٣٨
💘4
خب رابرت جردن میدونست که قراره بمیره. اون میگه، فقط حالا یعنی زمانحال وجود داره و اگه حالا فقط دوروز باشه، پس دوروز کل زندگی توئه و همهچیز متناسب با اونه. هیچکدوم از ماها نمیدونیم که چقدر زمان داریم. شاید یه ماه دیگه، شایدم پنجاه سال دیگه. من دوست دارم طوری زندگی کنم که انگار فقط دوروز دیگه زندهم.
صـــ ١٧۵
صـــ ١٧۵
💘6
«بیشتر از همه از چی میترسی؟»
«مُردن. از دستدادن پدرمادرم. اینجا موندن برای باقی زندگیم. معمولی بودن. همهی کسایی که دوست دارمرو از دست بدم.»
صـــ ١٩٨
«مُردن. از دستدادن پدرمادرم. اینجا موندن برای باقی زندگیم. معمولی بودن. همهی کسایی که دوست دارمرو از دست بدم.»
صـــ ١٩٨
💘5
تو نمیدونی چجوریه. انگار یه آدم کوچیک عصبانی تو درونمه. میتونم احساس کنم که میخواد بیاد بیرون. دیگه جا نمیشه، چون داره بزرگ و بزرگتر میشه. شروع کرده به بالا اومدن. توی ششهام، سینهم، گلوم. من دوباره هُلش میدم پایین. نمیخوام بیاد بیرون. نمیتونم بذارم بیاد بیرون.
صـــ ٢٠١
صـــ ٢٠١
💘7
باشد که چشمانت به خورشید برود و روحت به باد... تو مجموع روشنترین تُنِ رنگیِ ترکیب تمام رنگها هستی.
صـــ ٢٩٨
صـــ ٢٩٨
💘6
این روزها خیلی چیزها را احساس نمیکنم. چند باری گریه کردم، ولی بیشتر احساس پوچی میکنم. انگار آنچیزی که باعث میشد احساس درد و خندیدن و عشق کنم، با جراحی از من خارج شده و مرا مانند پوستهای خالی گذاشته است.
صـــ ٣٠٣
صـــ ٣٠٣
💘5
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🎥 فیلم جایی که عاشق بودیم.
🎬 All the Bright Places 2020
🎬 All the Bright Places 2020
مادر، یکی دوبار رفته بود اما همیشه برمیگشت و هرکسی را که نیاز به در آغوش گرفتن داشت، در آغوش میگرفت.
صـــ ۱۸
صـــ ۱۸
💘2
دریا آغوشش را کامل باز کرد و وقتی کیا جلوی موجها ایستاد، باد موهای بافته شدهاش را به حرکت درآورد. مثل تمام روز، چیزی نمانده بود اشکهایش بریزد.
صـــ ۴۸
صـــ ۴۸
💘2
خندید تا این که اشک روی گونههایش جاری شد و دست آخر، هقهق بلند و بریدهبریده، از جایی تنگ، زیر گلویش بیرون آمد.
صـــ ۴۹
صـــ ۴۹
💘2
فقط بودن در کنار او، با اینکه زیاد هم نزدیکش نبود، اندوهش را برطرف کرده بود.
صـــ ۷۰
صـــ ۷۰
💘3
پدرش بارها به او گفته بود مرد واقعی کسی است که بدون آنکه خجالت بکشد، گریه کند، شعر حفظ کند، اپرا را با روحش حس کند و برای دفاع از یک زن، هرکاری لازم است انجام بدهد.
صـــ ۷۴
صـــ ۷۴
💘2
و من آن زن جوان را در درخت سروی پنهان خواهم کرد،
وقتی صدای پای مرگ نزدیک شود.
این جملات، او را یاد کیا، انداخت که به نظر میرسید میان وسعت باتلاق، خیلی کوچک و تنها باشد. پدرش درست میگفت: شعر باعث میشد آدم چیزی را درک کند.
صـــ ۷۵
وقتی صدای پای مرگ نزدیک شود.
این جملات، او را یاد کیا، انداخت که به نظر میرسید میان وسعت باتلاق، خیلی کوچک و تنها باشد. پدرش درست میگفت: شعر باعث میشد آدم چیزی را درک کند.
صـــ ۷۵
💘2