۲۶/
ما هرگز از آنچه نمی دانستیم و از کسانی که نمی شناختیم ترسی نداشتیم. ترس، سوغات آشناییهاست.
ما هرگز از آنچه نمی دانستیم و از کسانی که نمی شناختیم ترسی نداشتیم. ترس، سوغات آشناییهاست.
۴۰/
برای دوست داشتنِ هر نَفَس زندگی، دوست داشتنِ هر دمِ مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیزِ نو، خراب کردن هر چیزِ کهنه را
و برای عاشقِ عشق بودن، عاشقِ مرگ بودن را.
برای دوست داشتنِ هر نَفَس زندگی، دوست داشتنِ هر دمِ مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیزِ نو، خراب کردن هر چیزِ کهنه را
و برای عاشقِ عشق بودن، عاشقِ مرگ بودن را.
۴۲/
تحمّل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان تر است. تحمّل اندوه از گدایی همه ی شادی ها آسان تر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدّی حیات برخیزد. چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی، آتش طلب میکند؟ مگر پوزش، فرزندِ فروتن انحراف نیست؟
نه هلیا ... بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند؛ زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد.
تحمّل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان تر است. تحمّل اندوه از گدایی همه ی شادی ها آسان تر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدّی حیات برخیزد. چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی، آتش طلب میکند؟ مگر پوزش، فرزندِ فروتن انحراف نیست؟
نه هلیا ... بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند؛ زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد.
۵۲/
باری گریختن، تنها از احساسات کودکانه خبر میدهد؛ اما تکرار در گریز، ثبات در عشق را اثبات میکند.
من، ایمان دارم که عشق، تنها تعلق است. عشق، وابستگیست.
انحلالِ کاملِ فردیت است در جمع.
عشق ، مجموع تخیلات یک بیمار نیست.
آنچه هر جدایی را تحمل پذیر میکند اندیشهی پایان آن جداییست.
زندگی، تنهایی را نفی میکند و عشق، بارورترینِ تمامِ میوه های زندگیست.
باری گریختن، تنها از احساسات کودکانه خبر میدهد؛ اما تکرار در گریز، ثبات در عشق را اثبات میکند.
من، ایمان دارم که عشق، تنها تعلق است. عشق، وابستگیست.
انحلالِ کاملِ فردیت است در جمع.
عشق ، مجموع تخیلات یک بیمار نیست.
آنچه هر جدایی را تحمل پذیر میکند اندیشهی پایان آن جداییست.
زندگی، تنهایی را نفی میکند و عشق، بارورترینِ تمامِ میوه های زندگیست.
۵۲/
امروز، برای من، روز خوبی نیست. روز بد تنهاییست. اینجا را غباری گرفته است.
پنجره ها نمیخندند و آب نمی جوشد و بوی مستی آفرینِ تنِ تو در این کلبه نپیچیده است. یاد تو هر لحظه با من است؛ اما یاد، انسان را بیمار میکند. اینجا هیچ کس نیست که غروبها به من خوشامد بگوید و موهای نرمش
را میان دستهای من بگذارد و بخندد.
امروز، برای من، روز خوبی نیست. روز بد تنهاییست. اینجا را غباری گرفته است.
پنجره ها نمیخندند و آب نمی جوشد و بوی مستی آفرینِ تنِ تو در این کلبه نپیچیده است. یاد تو هر لحظه با من است؛ اما یاد، انسان را بیمار میکند. اینجا هیچ کس نیست که غروبها به من خوشامد بگوید و موهای نرمش
را میان دستهای من بگذارد و بخندد.
۵۳/
به یاد بیاور که در این لحظه ها نیاز من به تو نیاز من به تمامیِ ذرات زندگیست.
به یاد بیاور که در این لحظه ها نیاز من به تو نیاز من به تمامیِ ذرات زندگیست.
۶۰/
یادت هست که دست های تو بر پشت برهنه ام خط خون میانداخت؟
یادت هست که با موهای خوابیدهی نرم و مرطوب به روی زمینِ آفتابگیرِ کنارم غلتیدی و گفتی که بدنت را در میان ماسه ها بپوشانم؟
یادت هست که دست های تو بر پشت برهنه ام خط خون میانداخت؟
یادت هست که با موهای خوابیدهی نرم و مرطوب به روی زمینِ آفتابگیرِ کنارم غلتیدی و گفتی که بدنت را در میان ماسه ها بپوشانم؟
۶۱/
ایمانِ من به تو ایمان من به خاک است.
ایمان من به رجعتِ هر شوکتیست که در تخریب بنای پوسیده ی اقتدار دیگران نهفته است.
تو چون دستهای من، چون اندیشههای سوگوار این روزهای تلخ و چون تمام یادها از من جدا نخواهی شد.
هلیا، به من بازگرد.
و مرا در محبس بازوانت نگه دار.
و به اسارت زنجیرهای انگشتانت درآور.
که اسارت در میان بازوان توچه شیرین است.
سپرباش میان من و دنیا
که دنیا در تو تجلّی خواهد کرد.
بر من ببند چون سدی عظیم
که در سایه ی تو من دریاچهیی نخواهم بود. آسمانِ دایمِ اردیبهشت خواهم بود.
هلیا، حدیث غریب دوست داشتن را اینک از زبان کسی بشنو که به صداقتِ صدای باران بر سفالها سخن میگوید.
ایمانِ من به تو ایمان من به خاک است.
ایمان من به رجعتِ هر شوکتیست که در تخریب بنای پوسیده ی اقتدار دیگران نهفته است.
تو چون دستهای من، چون اندیشههای سوگوار این روزهای تلخ و چون تمام یادها از من جدا نخواهی شد.
هلیا، به من بازگرد.
و مرا در محبس بازوانت نگه دار.
و به اسارت زنجیرهای انگشتانت درآور.
که اسارت در میان بازوان توچه شیرین است.
سپرباش میان من و دنیا
که دنیا در تو تجلّی خواهد کرد.
بر من ببند چون سدی عظیم
که در سایه ی تو من دریاچهیی نخواهم بود. آسمانِ دایمِ اردیبهشت خواهم بود.
هلیا، حدیث غریب دوست داشتن را اینک از زبان کسی بشنو که به صداقتِ صدای باران بر سفالها سخن میگوید.
۶۳/
من هرگز نخواستم که از عشق افسانهیی بیافرینم؛
باورکن!
من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم _ کودکانه و ساده و روستایی.
من از دوست داشتن، فقط لحظه ها را میخواستم.
آن لحظهیی که تو را به نام مینامیدم.
من هرگز نخواستم که از عشق افسانهیی بیافرینم؛
باورکن!
من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم _ کودکانه و ساده و روستایی.
من از دوست داشتن، فقط لحظه ها را میخواستم.
آن لحظهیی که تو را به نام مینامیدم.
با من بخوان
‹بار دیگر شهری که دوست میداشتم / انتشارات روزبهان› نادر ابراهیمی
این کتاب هم تموم شد، با پایانی تلخ
قلم نادر ابراهیمی شاهکاره و فهمیدنش مقداری سخته، زمان میخواد و آشنایی با نوع ادبیاتش؛ از اون سخت تر فهمیدن داستان داخل این ادبیاته. و بی نظیر و بی نظیر.
قلم نادر ابراهیمی شاهکاره و فهمیدنش مقداری سخته، زمان میخواد و آشنایی با نوع ادبیاتش؛ از اون سخت تر فهمیدن داستان داخل این ادبیاته. و بی نظیر و بی نظیر.
با من بخوان
‹بار دیگر شهری که دوست میداشتم / انتشارات روزبهان› نادر ابراهیمی
‹ چهل نامه کوتاه به همسرم / نادر ابراهیمی و انتشارات روز بهان›
از این کتاب خیلی نمیتونم خیلی بنویسم چون اگه قرار باشه بخوام جدا کنم باید هر ۴۰ تا نامه رو اینجا بیارم
البته من یه کتاب دیگه هم قبل تر در این راستا خوندم که تبادل نامه ها بوده به اسم ‹ اولین تپش های عاشقانه قلبم› از فروغ عزیزم؛ و نامه ها سیر زندگی ایشون رو هم پیش میبردن و واقعا فوق العاده بود.
از این کتاب خیلی نمیتونم خیلی بنویسم چون اگه قرار باشه بخوام جدا کنم باید هر ۴۰ تا نامه رو اینجا بیارم
البته من یه کتاب دیگه هم قبل تر در این راستا خوندم که تبادل نامه ها بوده به اسم ‹ اولین تپش های عاشقانه قلبم› از فروغ عزیزم؛ و نامه ها سیر زندگی ایشون رو هم پیش میبردن و واقعا فوق العاده بود.
با من بخوان
‹ چهل نامه کوتاه به همسرم / نادر ابراهیمی و انتشارات روز بهان› از این کتاب خیلی نمیتونم خیلی بنویسم چون اگه قرار باشه بخوام جدا کنم باید هر ۴۰ تا نامه رو اینجا بیارم البته من یه کتاب دیگه هم قبل تر در این راستا خوندم که تبادل نامه ها بوده به اسم ‹ اولین…
این کتاب رو دو روزه تموم کردم؛ شاهکار بود، نمیتونستم کتاب رو روی زمین بذارم چون انگار نادر ابراهیمی جلوت نشسته و داره بهت درس زندگی میده، کاش همه زوج ها این کتاب رو میخوندن، و آخرش که انگار وصیت نامه ایشون بود قلب آدم رو به درد میآورد.
با من بخوان pinned «لیست کتاب هایی که تا حالا خونده شده: ۱. اولین تپش های عاشقانه قلبم ۲. قهوه سرد آقای نویسنده ۳. تصرف عدوانی ۴. شازده احتجاب ۵. پریدخت ۶. یک عاشقانه آرام ۷. گندمها ۸. طرح کلی ۹. روش تحلیل سیاسی ۱۰. هفت قصه از بلوچستان ۱۱. سال بلوا ۱۲. سمفونی مردگان ۱۳. بار…»
با من بخوان
‹ چهل نامه کوتاه به همسرم / نادر ابراهیمی و انتشارات روز بهان› از این کتاب خیلی نمیتونم خیلی بنویسم چون اگه قرار باشه بخوام جدا کنم باید هر ۴۰ تا نامه رو اینجا بیارم البته من یه کتاب دیگه هم قبل تر در این راستا خوندم که تبادل نامه ها بوده به اسم ‹ اولین…
‹ حانیه / انتشارات معارف › از حامد عسکری عزیز که بین خوندن کتاب هاش فهمیدم نثرش رو به نظمش قطعا و حتما ترجیح میدم.
۳۱/
به این خیلی فکر کردم که من بمیرم، تو بیشتر اذیت میشوی یا تو بمیری، من بیشتر اذیت میشوم؟ چه دنیای غریبی داریم، حانیه! من مرگ را دوست دارم، ولی تو را بیشتر. تو را دوست دارم و دوست داشتنِ تو انگار به من حس جاودانگی میدهد.
به این خیلی فکر کردم که من بمیرم، تو بیشتر اذیت میشوی یا تو بمیری، من بیشتر اذیت میشوم؟ چه دنیای غریبی داریم، حانیه! من مرگ را دوست دارم، ولی تو را بیشتر. تو را دوست دارم و دوست داشتنِ تو انگار به من حس جاودانگی میدهد.
با من بخوان
‹ حانیه / انتشارات معارف › از حامد عسکری عزیز که بین خوندن کتاب هاش فهمیدم نثرش رو به نظمش قطعا و حتما ترجیح میدم.
نامه های شاملو به آیدا رو بخونیم تو آذر ماهی؟
هرچند که خط به خط این کتاب قابل هایلایت کردن هست ولی بعضی جملاتی که واقعا به اعماق قلبم نفوذ کرده رو می نویسم.
۱۷/
«روزگار درازی شد که همه چیز از من گریخته بود؛ حتی شعر. می پنداشتم که شادی، کبوتری است که دیگر به بام من نخواهد نشست. تو طلوع کردی و عشق باز آمد، شعر شکوفه کرد و کبوتر شادی بال زنان بازگشت؛ کنار تو، خود را بازیافته ام، به زندگی برگشته ام.»
«روزگار درازی شد که همه چیز از من گریخته بود؛ حتی شعر. می پنداشتم که شادی، کبوتری است که دیگر به بام من نخواهد نشست. تو طلوع کردی و عشق باز آمد، شعر شکوفه کرد و کبوتر شادی بال زنان بازگشت؛ کنار تو، خود را بازیافته ام، به زندگی برگشته ام.»
۳۸/
یک بار با تو گفتم که عشق، شاه راه بزرگ انسانیت است...
پس در میان مرزهای عشق هیچ چیز پست، هیچ چیز حقیر، هیچ چیز شرم آور، راه ندارد. عشق می ورزیم تا چیزی که میان حیوانات به صورت «غریزهی حیوانی» صورت می پذیرد، میان ما به صورت «موضوعی بشری»، موضوعی بر اساس انتخاب دو روح، به صورت موضوعی که بر پایه ی همه ی ادراکات انسانی، قلبی و خدایی استوار شده باشد صورت بگیرد؛ این است که همیشه با تو میگویم تو را دوست میدارم. در این کلام بزرگی که روحها و تنهای ما را برای همیشه یکی میکند، بر کلمه ی تو تکیه میکنم، نه بر لغت دوست داشتن زیرا که در این جا آنچه شایان اهمیت است، تو است... تو را دارم و برای آن که بدانی درباره ی تو چه میاندیشم، از دوست داشتن، از این لغت بزرگ مدد میگیرم.
یک بار با تو گفتم که عشق، شاه راه بزرگ انسانیت است...
پس در میان مرزهای عشق هیچ چیز پست، هیچ چیز حقیر، هیچ چیز شرم آور، راه ندارد. عشق می ورزیم تا چیزی که میان حیوانات به صورت «غریزهی حیوانی» صورت می پذیرد، میان ما به صورت «موضوعی بشری»، موضوعی بر اساس انتخاب دو روح، به صورت موضوعی که بر پایه ی همه ی ادراکات انسانی، قلبی و خدایی استوار شده باشد صورت بگیرد؛ این است که همیشه با تو میگویم تو را دوست میدارم. در این کلام بزرگی که روحها و تنهای ما را برای همیشه یکی میکند، بر کلمه ی تو تکیه میکنم، نه بر لغت دوست داشتن زیرا که در این جا آنچه شایان اهمیت است، تو است... تو را دارم و برای آن که بدانی درباره ی تو چه میاندیشم، از دوست داشتن، از این لغت بزرگ مدد میگیرم.