بیا کمی دیووانگی کنیم !
نردبان پنجره را بگیریم تا به آسمان برسیم؛
بخزیم بغل آبی آرام اش!
ابرها را قلقلک دهیم تا صدای خنده شان ستاره ها را بیدار کند ؛
برویم آن بالا بالاها و خورشید را با باران آشتی دهیم؛
درخانه ی خدا را بزنیم ودزدکی به تاریک خانه اش برویم ؛
روزهای خوبمان را ظاهرکنیم و وقت های تنهایی مان را آن دور دورها پنهان کنیم؛
دفتر خدارا قرض بگیریم و وقتی به بازی ابرها لبخند میزند روزمرگمان را دریک رویای پاییزی نقاشی کنیم ؛
بعد خدا را ببوسیم !
باماه قایم موشک بازی کنیم تا حلال خنده اش بیشترشود وشب ها کسی دلتنگ نشود !
ازخدا بخواهیم دکمه ی پایان پاییز را دیرتر بزند تا خوابهای نارنجی مان دیر تمام شوند !
از رویاهایمان درگوش خورشید بگوییم تاروی ابرها خوابش ببرد و باران را هل دهیم تاروی یک گلبرگ خسته پروازکند !
آری بیاکمی دیووانه شویم ؛
ازهمانهایی که باصدای بلند زندگی را می خندانند....
#پنجشنبه_نوشت_شما
@book_tips🐞
نردبان پنجره را بگیریم تا به آسمان برسیم؛
بخزیم بغل آبی آرام اش!
ابرها را قلقلک دهیم تا صدای خنده شان ستاره ها را بیدار کند ؛
برویم آن بالا بالاها و خورشید را با باران آشتی دهیم؛
درخانه ی خدا را بزنیم ودزدکی به تاریک خانه اش برویم ؛
روزهای خوبمان را ظاهرکنیم و وقت های تنهایی مان را آن دور دورها پنهان کنیم؛
دفتر خدارا قرض بگیریم و وقتی به بازی ابرها لبخند میزند روزمرگمان را دریک رویای پاییزی نقاشی کنیم ؛
بعد خدا را ببوسیم !
باماه قایم موشک بازی کنیم تا حلال خنده اش بیشترشود وشب ها کسی دلتنگ نشود !
ازخدا بخواهیم دکمه ی پایان پاییز را دیرتر بزند تا خوابهای نارنجی مان دیر تمام شوند !
از رویاهایمان درگوش خورشید بگوییم تاروی ابرها خوابش ببرد و باران را هل دهیم تاروی یک گلبرگ خسته پروازکند !
آری بیاکمی دیووانه شویم ؛
ازهمانهایی که باصدای بلند زندگی را می خندانند....
#پنجشنبه_نوشت_شما
@book_tips🐞
Forwarded from اتچ بات
جوانه هایی که از دل خاکستر میرویند،عشقهای ممنوعه ی دوران "نبایدی" را میمانند!
زیبا ،جذاب ،اغواگر....
اما به هر حال بر بستر خاکسترند!...
ریشه در تاریکی دارند ، و به عبور نسیمی، ترسنده!...
با این همه ، نمیتوان انکار شان کرد،بس که زیبایند و چشم نواز!...
بیایید بیش از آن که بر دل ، گرانشان کنیم ،به پاس اینهمه جذابیت و چشم نوازی ها و دلبریهایشان، دوستشان داشته باشیم..اگرچه به دمی و یا حتی آهی...
ویا حداقل ، به احترامشان سکوت کتیم.!...
#پنجشنبه_نوشت_شما
مژگان عظیمی /آخرین روزهای بهار ٩٧
@book_tips 🐞
زیبا ،جذاب ،اغواگر....
اما به هر حال بر بستر خاکسترند!...
ریشه در تاریکی دارند ، و به عبور نسیمی، ترسنده!...
با این همه ، نمیتوان انکار شان کرد،بس که زیبایند و چشم نواز!...
بیایید بیش از آن که بر دل ، گرانشان کنیم ،به پاس اینهمه جذابیت و چشم نوازی ها و دلبریهایشان، دوستشان داشته باشیم..اگرچه به دمی و یا حتی آهی...
ویا حداقل ، به احترامشان سکوت کتیم.!...
#پنجشنبه_نوشت_شما
مژگان عظیمی /آخرین روزهای بهار ٩٧
@book_tips 🐞
Telegram
attach 📎
بهترین جفت در جهان خنده و گریه است،
آنها اغلب یکدیگر را همزمان ملاقات نمیکنند
ولی اگر آن دو یکدیگر را ملاقات کردند آن لحظه بهترین لحظه زندگی شماست.
#پنجشنبه_نوشت_شما
💖
@book_tips🐞
آنها اغلب یکدیگر را همزمان ملاقات نمیکنند
ولی اگر آن دو یکدیگر را ملاقات کردند آن لحظه بهترین لحظه زندگی شماست.
#پنجشنبه_نوشت_شما
💖
@book_tips🐞
خداحافظ خرداد
ماهِ دخترکانِ خنده های بلند،
گریه های بلند
ماهِ دخترکانِ سقفِ آرزوهایِ بلند.
خداحافظ خرداد
ماهِ دخترکانی که نه به ماندن،
نه به رفتن
بهپوسیدگی، ماندگی خو نکردنی
دخترکانِ یک جسم و دو روح
دخترکانِ ارواح بلندپرواز
دخترکانِ هرگز متوقف نشدنی،
رخوت نپذیرفتنی
زمین نخوردنی
خداحافظ خرداد
ماهِ دخترکانِ پری رویِ شیردل
ماهِ دخترکانِ نشناختنی
خداحافظ خرداد
نقطه سرِ خطِ بهار.
#پنجشنبه_نوشت_شما
@book_tips🐞
ماهِ دخترکانِ خنده های بلند،
گریه های بلند
ماهِ دخترکانِ سقفِ آرزوهایِ بلند.
خداحافظ خرداد
ماهِ دخترکانی که نه به ماندن،
نه به رفتن
بهپوسیدگی، ماندگی خو نکردنی
دخترکانِ یک جسم و دو روح
دخترکانِ ارواح بلندپرواز
دخترکانِ هرگز متوقف نشدنی،
رخوت نپذیرفتنی
زمین نخوردنی
خداحافظ خرداد
ماهِ دخترکانِ پری رویِ شیردل
ماهِ دخترکانِ نشناختنی
خداحافظ خرداد
نقطه سرِ خطِ بهار.
#پنجشنبه_نوشت_شما
@book_tips🐞
خانم پنجاه ساله موقريست كه آرام صحبت ميكند.
ميگويد معلم است و شيفته گل و گياه، بعد از خشم هاي گاه به گاهش حرف ميزند.
اينكه وقتي عصباني ميشود زمين و زمان را به هم ميريزد.به اشك مي افتد و ميپرسد:
كدومش منم،اينكه آروم صحبت ميكنه و با گلها روزگار ميگذرونه يا"... اون موجود عصبي ويرانگر؟
حق با اوست.هر آدمي زيستگاهيست از چندين آدم. مني كه هستم، مني كه ميبيند، مني كه خودم ميشناسم و مني كه سالهاست گم شده ...
فقط مانده ام با كدام منمان عاشق ميشويم كه تمام من هايمان شاعر مي شوند ؟؟!!
دکتر الميرا لايق
#پنجشنبه_نوشت_شما
@book_tips🐞
ميگويد معلم است و شيفته گل و گياه، بعد از خشم هاي گاه به گاهش حرف ميزند.
اينكه وقتي عصباني ميشود زمين و زمان را به هم ميريزد.به اشك مي افتد و ميپرسد:
كدومش منم،اينكه آروم صحبت ميكنه و با گلها روزگار ميگذرونه يا"... اون موجود عصبي ويرانگر؟
حق با اوست.هر آدمي زيستگاهيست از چندين آدم. مني كه هستم، مني كه ميبيند، مني كه خودم ميشناسم و مني كه سالهاست گم شده ...
فقط مانده ام با كدام منمان عاشق ميشويم كه تمام من هايمان شاعر مي شوند ؟؟!!
دکتر الميرا لايق
#پنجشنبه_نوشت_شما
@book_tips🐞
⚜
۲۰ سال بعد
بابت کارهایی که نکرده ای
بیشتر افسوس میخوری
تا بابت کارهایی که کرده ای
پس تسلیم نشو
فکر حرف مردم را نکن
بگرد،آرزو کن،کشف کن
وهرآنچه بکن که دلت میخواهد...
#مارک_تواین
💖
#پنجشنبه_نوشت_شما
@book_tips🐞
۲۰ سال بعد
بابت کارهایی که نکرده ای
بیشتر افسوس میخوری
تا بابت کارهایی که کرده ای
پس تسلیم نشو
فکر حرف مردم را نکن
بگرد،آرزو کن،کشف کن
وهرآنچه بکن که دلت میخواهد...
#مارک_تواین
💖
#پنجشنبه_نوشت_شما
@book_tips🐞
Forwarded from اتچ بات
دادگاه یک پیرزن- نیویورک 1935
در یک غروب سرد ژانویه 1935،
دادگاهی در شهر نیویورک برگزار شد،
زنی مسن، با لباسهای مندرس بخاطر دزدی یک قرص نان در حال محاکمه بود،
بنظر می رسید، شهردار نیویورک، فیورلو لاگاردیا، قاضی اون شب بود.
ازش سوال کرد، " ایا شما قرص نان را دزدیدین؟"
زن سرش را پائین انداخته گفت: " درسته من اون کار رو کردم"
قاضی بعدش پرسید: انگیزه ات برای دزدی نان چه بوده؟ آیا گرسنه ات بود؟
زن ب نگاه به قاضی گفت: "بله گرسنه بودم ولی بخاطر اون دزدی نکردم.
دامادم خانواده اش رو ترک کرده، دخترم مریض شد،
و دو تا بچه اش گرسنه بودن، چندین روز چیزی نخورده بودن.
نمیتونستم بشینم وگرسنگی آنها را تماشا کنم ، اونها خیلی جونن.
وقتی حرفهاش تموم شد کل سالن دادگاه در سکوت فرو رفت.
قاضی رو به پیرزن گفت، تحت لوای قانون همه چیز یکسانه،
برای دزدیدن نان باید انتخاب کنی، یا 10 دلار جریمه بدی یا 10 روز بری زندان.
آقای قاضی من تمایل دارم برای آنچه که انجام داده ام مجازات شوم.
ولی با احترام، اگر من 10 دلار داشتم که نان نمی دزدیدم، من ترجیح می دهم زندان بروم.
تنها نگرانی من اینه که چه کسی از دخترم و نوه هایم مراقبت خواهد کرد وقتی در زندان هستم.
قاضی لحظه ای سکوت کرد و به صندلی تکیه داد
سپس دست کرد تو جیبش ی ده دلاری درآورد و اونو با دستش بالاگرفت طوریکه همه ببینند.
با صدای بلند گفت: با این ده دلار من جریمه شما رو می پردازم و شما آزاد هستین و میتونین برین.
او به رو به حاضرین کرد و گفت:
بعلاوه من هر کدام از شما رو که حضور دارین 50 سنت جریمه می کنم.
به خاطر بی تفاوتی و غفلت در این جامعه
جای که یک زن پیر نبایستی مجبور به دزدی نان برای تغذیه خانواده اش بشود.
50 سنتی ها جمع شد و به به متهم داده شد.
@book_tips 🐞
در یک غروب سرد ژانویه 1935،
دادگاهی در شهر نیویورک برگزار شد،
زنی مسن، با لباسهای مندرس بخاطر دزدی یک قرص نان در حال محاکمه بود،
بنظر می رسید، شهردار نیویورک، فیورلو لاگاردیا، قاضی اون شب بود.
ازش سوال کرد، " ایا شما قرص نان را دزدیدین؟"
زن سرش را پائین انداخته گفت: " درسته من اون کار رو کردم"
قاضی بعدش پرسید: انگیزه ات برای دزدی نان چه بوده؟ آیا گرسنه ات بود؟
زن ب نگاه به قاضی گفت: "بله گرسنه بودم ولی بخاطر اون دزدی نکردم.
دامادم خانواده اش رو ترک کرده، دخترم مریض شد،
و دو تا بچه اش گرسنه بودن، چندین روز چیزی نخورده بودن.
نمیتونستم بشینم وگرسنگی آنها را تماشا کنم ، اونها خیلی جونن.
وقتی حرفهاش تموم شد کل سالن دادگاه در سکوت فرو رفت.
قاضی رو به پیرزن گفت، تحت لوای قانون همه چیز یکسانه،
برای دزدیدن نان باید انتخاب کنی، یا 10 دلار جریمه بدی یا 10 روز بری زندان.
آقای قاضی من تمایل دارم برای آنچه که انجام داده ام مجازات شوم.
ولی با احترام، اگر من 10 دلار داشتم که نان نمی دزدیدم، من ترجیح می دهم زندان بروم.
تنها نگرانی من اینه که چه کسی از دخترم و نوه هایم مراقبت خواهد کرد وقتی در زندان هستم.
قاضی لحظه ای سکوت کرد و به صندلی تکیه داد
سپس دست کرد تو جیبش ی ده دلاری درآورد و اونو با دستش بالاگرفت طوریکه همه ببینند.
با صدای بلند گفت: با این ده دلار من جریمه شما رو می پردازم و شما آزاد هستین و میتونین برین.
او به رو به حاضرین کرد و گفت:
بعلاوه من هر کدام از شما رو که حضور دارین 50 سنت جریمه می کنم.
به خاطر بی تفاوتی و غفلت در این جامعه
جای که یک زن پیر نبایستی مجبور به دزدی نان برای تغذیه خانواده اش بشود.
50 سنتی ها جمع شد و به به متهم داده شد.
@book_tips 🐞
Telegram
attach 📎
عشق رنگ به رخسار خورشید میزند
عشق به زندگی انسان ها گرمی میبخشد
تن تو را به خاک خواهند سپرد، ای عشق مجسم!
و خاک عشق را از تن مرمرینت تغذیه خواهد کرد
و از خاک گیاهانی خواهد رویید،
که شاخه ها و ساقه های شان،عشق را میپرورند!
تو تجسم راستین عشقی پانته آ!
زمین را با عشق سیراب کن!
پانته آ📚
#پنجشنبه_نوشت_شما
@book_tips🐞
عشق به زندگی انسان ها گرمی میبخشد
تن تو را به خاک خواهند سپرد، ای عشق مجسم!
و خاک عشق را از تن مرمرینت تغذیه خواهد کرد
و از خاک گیاهانی خواهد رویید،
که شاخه ها و ساقه های شان،عشق را میپرورند!
تو تجسم راستین عشقی پانته آ!
زمین را با عشق سیراب کن!
پانته آ📚
#پنجشنبه_نوشت_شما
@book_tips🐞
Forwarded from اتچ بات
خانمی از یک پیرمرد تخم مرغ فروش پرسید:
قیمت تخم مرغها چقدره!!
پیرمرد فروشنده گفت: خانم، هر تخم مرغ نیم دلار
خانم گفت: من 6 تخم مرغ رو 2.5 دلار ازت میخرم وگرنه میرم.
فروشنده گفت: خانم با قیمتی که گفتین تخم مرغها رو بخرین
شاید یک شروع خوب برای من باشد چرا که تا الان حتی یک تخم مرغ هم نفروخته ام و برای زنده ماندن لازم دارم.
خانم تخم مرغها را خرید و با احساسی از برنده بودن رفت
او سوار خودروی لوکسش شد و با دوستش به یک رستوران شیک رفتند.
و هر آنچه می خواستند سفارش دادند،
کمی غذا خوردند و بیشتر آنچه سفارش داده بودند ، موند.
400 دلار هزینه سفارششان شد و آنها به جای آن 500 دلار پرداختند و بقیه رو به صاحب رستوران بعنوان انعام دادند.
این داستان شاید بنظر صاحب رستوران طبیعی بنظر بیاید ولی از نظر تخم مرغ فروشند یک کار غیر منصفانه است.
سوال اینه: چرا احتیاج به این پیدا می کنیم تا خودمان را در هنگام خرید از یک محتاج، قدرتمند و در مواجهه با افرادی که نیاز ندارند، بخشنده نشان بدهیم.
یک جایی خوندم:
پدرم همیشه اجناس رو از آدمای فقیر با قیمت بالاتر می خرید. گاهی حتی به اون اجناس احتیاجی نداشت.
گاهی او بیشتر پول میداد، من از موضوع گیج شده و می پرسیدم چرا اینکا رو انجام می دهی.
پدرم جواب داد: پسرم این این نیکوکاری پوشیده در کرامت و بزرگی است.
@book_tips 🐞
🌸🌸
قیمت تخم مرغها چقدره!!
پیرمرد فروشنده گفت: خانم، هر تخم مرغ نیم دلار
خانم گفت: من 6 تخم مرغ رو 2.5 دلار ازت میخرم وگرنه میرم.
فروشنده گفت: خانم با قیمتی که گفتین تخم مرغها رو بخرین
شاید یک شروع خوب برای من باشد چرا که تا الان حتی یک تخم مرغ هم نفروخته ام و برای زنده ماندن لازم دارم.
خانم تخم مرغها را خرید و با احساسی از برنده بودن رفت
او سوار خودروی لوکسش شد و با دوستش به یک رستوران شیک رفتند.
و هر آنچه می خواستند سفارش دادند،
کمی غذا خوردند و بیشتر آنچه سفارش داده بودند ، موند.
400 دلار هزینه سفارششان شد و آنها به جای آن 500 دلار پرداختند و بقیه رو به صاحب رستوران بعنوان انعام دادند.
این داستان شاید بنظر صاحب رستوران طبیعی بنظر بیاید ولی از نظر تخم مرغ فروشند یک کار غیر منصفانه است.
سوال اینه: چرا احتیاج به این پیدا می کنیم تا خودمان را در هنگام خرید از یک محتاج، قدرتمند و در مواجهه با افرادی که نیاز ندارند، بخشنده نشان بدهیم.
یک جایی خوندم:
پدرم همیشه اجناس رو از آدمای فقیر با قیمت بالاتر می خرید. گاهی حتی به اون اجناس احتیاجی نداشت.
گاهی او بیشتر پول میداد، من از موضوع گیج شده و می پرسیدم چرا اینکا رو انجام می دهی.
پدرم جواب داد: پسرم این این نیکوکاری پوشیده در کرامت و بزرگی است.
@book_tips 🐞
🌸🌸
Telegram
attach 📎
دروغ چرا
بگذار راستش را بگویم
راستش را بخواهی
چند وقتیست ک میبینمت
قلبم تندتر میزند
انگار از قفسه سینه ام
میخواهد بیرون بیاید
بگذار کمی راست بگویم
من دلم تو را میخواهد
تمام تو را
همه تو را
@book_tips
بگذار راستش را بگویم
راستش را بخواهی
چند وقتیست ک میبینمت
قلبم تندتر میزند
انگار از قفسه سینه ام
میخواهد بیرون بیاید
بگذار کمی راست بگویم
من دلم تو را میخواهد
تمام تو را
همه تو را
@book_tips
خودمان باشيم
نه جزء ناچيز كسى كه ديده نمى شود
بايد بلد شويم
ديگر پازل اشتباه كسى نشويم
جايى كه بايد نازمان را مى خريدند و
به احساسمان ارزش مى دادند و
درك مى شديم
گوشه دنجمان شد
يك تلمبار تنهايى و زخمى كه هر روز
دردش عميق و عميق تر مى شد
بس است ديگر
براى چيزهايى كه در برزخش مانديم و
توهمى بيش وسط زندگيمان نبودند
ما بجاى
لبخند و
بوسه و عشق
فقط گريستيم
بس است دیگر................
امیر-وجود
@book_tips 🐞
نه جزء ناچيز كسى كه ديده نمى شود
بايد بلد شويم
ديگر پازل اشتباه كسى نشويم
جايى كه بايد نازمان را مى خريدند و
به احساسمان ارزش مى دادند و
درك مى شديم
گوشه دنجمان شد
يك تلمبار تنهايى و زخمى كه هر روز
دردش عميق و عميق تر مى شد
بس است ديگر
براى چيزهايى كه در برزخش مانديم و
توهمى بيش وسط زندگيمان نبودند
ما بجاى
لبخند و
بوسه و عشق
فقط گريستيم
بس است دیگر................
امیر-وجود
@book_tips 🐞
ایران بازی را به اسپانیا واگذار کرد ولی آنچنان تیم ملی مان خوب بازی کرد که این روز در تاریخ ماندگار خواهد ماند . ماکیاول می گوید پیروزی حاصل جمع شایستگی و شانس است . روز بازی با مراکش شانس طرف ما بود و امروز طرف اسپانیا ، ولی مهم آنست که در هر دو روز واقعا شایسته بودیم
"شایستگی" پیش از آنکه حاصل مهارت فنی باشد حاصل این رویکرد ذهنی است انسان اگر بخواهد می تواند هر ناممکنی را ممکن کند و خود باوری اقدامی دلاورانه است که باید در هر شرایطی به آن چنگ زد و در هیج لحظه یی آنرا وانگذاشت
می توان از فوتبال هم درس زندگی گرفت و آموخت در تاریخ ما زود روحیه خود را می بازیم و هنر جنگیدن تا آخرین لحظه را کمتر در خود درونی کرده ایم . همین روحیه می توان روزی بازی با پرتقال را هم متفاوت کند.باشد خود باوری همه ما را شایسته زندگی بهتر کند .
واقعا خواستن توانستن است به شرطی که باور کنیم زندگی دو رو دارد . هم روی پیروزی و هم روی شکست و هیچکدام هم ابدی نیستند . راستی امروز تهران مثل همه شهرهای ایران شهر زنده بود و شهرداری وظیفه دارد برای این روزها شرایط را برای کنش دسته جمعی آماده کند که غیاب این شرایط کاملا حس میشد.
@book_tips 🐞
"شایستگی" پیش از آنکه حاصل مهارت فنی باشد حاصل این رویکرد ذهنی است انسان اگر بخواهد می تواند هر ناممکنی را ممکن کند و خود باوری اقدامی دلاورانه است که باید در هر شرایطی به آن چنگ زد و در هیج لحظه یی آنرا وانگذاشت
می توان از فوتبال هم درس زندگی گرفت و آموخت در تاریخ ما زود روحیه خود را می بازیم و هنر جنگیدن تا آخرین لحظه را کمتر در خود درونی کرده ایم . همین روحیه می توان روزی بازی با پرتقال را هم متفاوت کند.باشد خود باوری همه ما را شایسته زندگی بهتر کند .
واقعا خواستن توانستن است به شرطی که باور کنیم زندگی دو رو دارد . هم روی پیروزی و هم روی شکست و هیچکدام هم ابدی نیستند . راستی امروز تهران مثل همه شهرهای ایران شهر زنده بود و شهرداری وظیفه دارد برای این روزها شرایط را برای کنش دسته جمعی آماده کند که غیاب این شرایط کاملا حس میشد.
@book_tips 🐞
آدم باید کتابهایی بخواند که گازش میگیرند و نیشش میزنند.
اگر کتابی که میخوانیم مثل یک مُشت نخورد به جمجمهمان و بیدارمان نکند، پس چرا میخوانمیش؟
که به قول تو حالمان خوش بشود؟
بدون کتاب هم که میشود خوشحال بود.
تازه لازم باشد، خودمان میتوانیم از این کتابهایی بنویسیم که حالمان را خوش میکند.
ما اما نیاز به کتابخانه، نیاز به کتابهایی داریم که مثل یک ناخوشحالیِ سخت دردناک متاثرمان کند؛ مثل مرگ کسی که از خودمان بیشتر دوستش داشتیم، دور از همهی آدمها، مثل یک خودکشی.
کتاب باید مثل تبری باشد برای دریای یخزدهی درونمان
#فرانتس_کافکا
#پنجشنبه_نوشت_شما
@book_tips🐞
اگر کتابی که میخوانیم مثل یک مُشت نخورد به جمجمهمان و بیدارمان نکند، پس چرا میخوانمیش؟
که به قول تو حالمان خوش بشود؟
بدون کتاب هم که میشود خوشحال بود.
تازه لازم باشد، خودمان میتوانیم از این کتابهایی بنویسیم که حالمان را خوش میکند.
ما اما نیاز به کتابخانه، نیاز به کتابهایی داریم که مثل یک ناخوشحالیِ سخت دردناک متاثرمان کند؛ مثل مرگ کسی که از خودمان بیشتر دوستش داشتیم، دور از همهی آدمها، مثل یک خودکشی.
کتاب باید مثل تبری باشد برای دریای یخزدهی درونمان
#فرانتس_کافکا
#پنجشنبه_نوشت_شما
@book_tips🐞
پشت هر شعر عشقیست
پشت هر شعری زنیست با چشمانی معصوم
گیسوانی پریشان...ولبخند هایی فریبنده
بیت به بیتش توصیف میکند زنی سرکش را
که در قافیه ها دلبری میکند
و مدهوش ...
...پس هر شعر عشقیست
...و هر شاعر عاشق.
خاطرات یک ذهن مرده
#ساناز_عالی_محمدی
#پنجشنبه_نوشت_شما
@book_tips 🐞
پشت هر شعری زنیست با چشمانی معصوم
گیسوانی پریشان...ولبخند هایی فریبنده
بیت به بیتش توصیف میکند زنی سرکش را
که در قافیه ها دلبری میکند
و مدهوش ...
...پس هر شعر عشقیست
...و هر شاعر عاشق.
خاطرات یک ذهن مرده
#ساناز_عالی_محمدی
#پنجشنبه_نوشت_شما
@book_tips 🐞
🌺 یادآوری 🌺
مطالعه سهم روز بیست و یکم کتاب «سفر عشق»
تعداد صفحات: 465 صفحه
سهم روزانه: 15 صفحه.
۹۷/۳/۳۱
@book_tips 🐞
مطالعه سهم روز بیست و یکم کتاب «سفر عشق»
تعداد صفحات: 465 صفحه
سهم روزانه: 15 صفحه.
۹۷/۳/۳۱
@book_tips 🐞
عشق برای زن
نه هوس است نه نادانی
معنایش ماندن
تا پای جان است
با زن روراست باش
و زنانگی هایش
رابفهم ،،
تا تمام دنیایش را
بی منت به پایت بریزد
💖
#پنجشنبه_نوشت_شما
@book_tips🐞
نه هوس است نه نادانی
معنایش ماندن
تا پای جان است
با زن روراست باش
و زنانگی هایش
رابفهم ،،
تا تمام دنیایش را
بی منت به پایت بریزد
💖
#پنجشنبه_نوشت_شما
@book_tips🐞
"کارل یونگ" معتقد بود ما نمیتوانیم صفتی را که در خود نداریم در دیگری تشخیص دهیم،
به عنوان نمونه اگر شما فردی را خودخواه میدانید، مطمئن باشید شما هم میتوانید به همان اندازه خودخواهی نشان دهید. چرا که ما نمی توانیم چیزی را درک کنیم بدون اینکه خود، آن نباشیم!
"مولانا" در کتاب فیه ما فیه آورده است:
اگر در برادر خود عیب می بینی، آن عیب در توست که در او می بینی. عالَم همچنین آیینه است؛ نقش خود را در او می بینی؛ که المؤمن مرآة المؤمن. آن عیب را از خود جدا کن. زیرا آنچه از او می رنجی، از خود می رنجی...
#پنجشنبه_نوشت_شما
@book_tips🐞
به عنوان نمونه اگر شما فردی را خودخواه میدانید، مطمئن باشید شما هم میتوانید به همان اندازه خودخواهی نشان دهید. چرا که ما نمی توانیم چیزی را درک کنیم بدون اینکه خود، آن نباشیم!
"مولانا" در کتاب فیه ما فیه آورده است:
اگر در برادر خود عیب می بینی، آن عیب در توست که در او می بینی. عالَم همچنین آیینه است؛ نقش خود را در او می بینی؛ که المؤمن مرآة المؤمن. آن عیب را از خود جدا کن. زیرا آنچه از او می رنجی، از خود می رنجی...
#پنجشنبه_نوشت_شما
@book_tips🐞
باید کسی باشد
برای دوست داشتن
کسی باشد
که وقتی تمامت را
گوشه ای گم می کنی
بیاید...
پیدایت کند!
💖
#پنجشنبه_نوشت_شما
@book_tips🐞
برای دوست داشتن
کسی باشد
که وقتی تمامت را
گوشه ای گم می کنی
بیاید...
پیدایت کند!
💖
#پنجشنبه_نوشت_شما
@book_tips🐞
*از عاشقانه هایمان *
تو
موهایم را
با بویِ یاس ِ دستانت
می بافی
آرام آرام
اما هیاهویِ عشق
در آن
موج زنان
من
لبانت را
با بوی یاس
بوسه باران می کنم
آرام آرام
اما هیاهویِ عشق
در آن
موج زنان
نگاه کن
اگر بوی یاس
جاریست
عشقش را
از دست های تو
که موهایم را می بافی
گرفته
عشقش را
از بوسه های من
که باقیست
گرفته
#پنجشنبه_نوشت_شما
الهام شیروانی شاعنایتی
۵شنبه ۳۱خرداد۱۳۹۷
تو
موهایم را
با بویِ یاس ِ دستانت
می بافی
آرام آرام
اما هیاهویِ عشق
در آن
موج زنان
من
لبانت را
با بوی یاس
بوسه باران می کنم
آرام آرام
اما هیاهویِ عشق
در آن
موج زنان
نگاه کن
اگر بوی یاس
جاریست
عشقش را
از دست های تو
که موهایم را می بافی
گرفته
عشقش را
از بوسه های من
که باقیست
گرفته
#پنجشنبه_نوشت_شما
الهام شیروانی شاعنایتی
۵شنبه ۳۱خرداد۱۳۹۷