باز باران ، میچکد از چشم خیسم!
با گهر های فراوان ، قصه ام را مینویسم
میخورد بر بام گونه ، اشکای بی درنگمI
میچکد بر روی کاغذ ، لحظه های رنگ رنگم
یادم آرد روز باران ، چشم در چشم سیاهش
گردش یک روز شیرین ، در بلندای نگاهش
شاد و خرم نرم و نازک عاشقی دیوانه بودم
توی جنگل ها پر احساس از نگارم می سرودم
می دویدم همچو آهو ، گرد قلب مهربانش
می پریدم از لب جوی بلند گیسوانش
می شنیدم از پرنده ، قصه های مرگ فرهاد
از لب باد وزنده ، عشق های رفته بر باد
داستان های نهانی ، گشت بر من آشکارا
راز های زندگانی ، کرده بودش سنگ خارا
پیش چشم روزگاران ، دستش از دستم جدا شد
قصه ي عشق من و او خاطراتي برفنا شد
@book_tips🐞
با گهر های فراوان ، قصه ام را مینویسم
میخورد بر بام گونه ، اشکای بی درنگمI
میچکد بر روی کاغذ ، لحظه های رنگ رنگم
یادم آرد روز باران ، چشم در چشم سیاهش
گردش یک روز شیرین ، در بلندای نگاهش
شاد و خرم نرم و نازک عاشقی دیوانه بودم
توی جنگل ها پر احساس از نگارم می سرودم
می دویدم همچو آهو ، گرد قلب مهربانش
می پریدم از لب جوی بلند گیسوانش
می شنیدم از پرنده ، قصه های مرگ فرهاد
از لب باد وزنده ، عشق های رفته بر باد
داستان های نهانی ، گشت بر من آشکارا
راز های زندگانی ، کرده بودش سنگ خارا
پیش چشم روزگاران ، دستش از دستم جدا شد
قصه ي عشق من و او خاطراتي برفنا شد
@book_tips🐞
صبح آمد
دفتر اين زندگى را باز کن,
زيستن را با سلام تازه اى آغازکن
روشن و شفاف باش
و بى تخلف همچو روز,
با نواى مهربانى عاشقى را سازکن,
با محبت آشتى کن همزبانى پيشه ساز,
قلب خود را با صفاى همدلى دمساز کن,
گل بخند و گل شنو درگلشن اين بوستان,
غنچه هاى لحظه ها را با نوازش نازکن,
روز تازه, فکرتازه, راه تازه پيش گير,
عاشقى را باکلام تازه اى آواز کن
بگذر از امواج منفى همچو طوفان خزر,
سمت و سوى ساحل آرام دل پرواز کن.
@book_tips🐞
دفتر اين زندگى را باز کن,
زيستن را با سلام تازه اى آغازکن
روشن و شفاف باش
و بى تخلف همچو روز,
با نواى مهربانى عاشقى را سازکن,
با محبت آشتى کن همزبانى پيشه ساز,
قلب خود را با صفاى همدلى دمساز کن,
گل بخند و گل شنو درگلشن اين بوستان,
غنچه هاى لحظه ها را با نوازش نازکن,
روز تازه, فکرتازه, راه تازه پيش گير,
عاشقى را باکلام تازه اى آواز کن
بگذر از امواج منفى همچو طوفان خزر,
سمت و سوى ساحل آرام دل پرواز کن.
@book_tips🐞
📗 یک جرعه کتاب📕
کتاب را هرگز کسی نمیخواند. در خلال کتابها ما خود را میخوانیم، خواه برای کشف و خواه برای بررسی خود. و آنان که دید عینیتری دارند بیشتر دچارِ پندارند.
بزرگترین کتاب آن نیست که پیامش، بسان تلگرامی روی نوار کاغذ، در مغز نقش میبندد، بل آن که ضربهی جان بخش وی زندگیهای دیگری را بیدار کند و آتش خود را که از همه گون درخت مایه میگیرد از یکی به دیگری سرایت دهد و پس از آن که آتش سوزی در گرفت از جنگلی به جنگل دیگر خیز بردارد.
رومن_رولان
سفر دروني
@book_tips🐞
کتاب را هرگز کسی نمیخواند. در خلال کتابها ما خود را میخوانیم، خواه برای کشف و خواه برای بررسی خود. و آنان که دید عینیتری دارند بیشتر دچارِ پندارند.
بزرگترین کتاب آن نیست که پیامش، بسان تلگرامی روی نوار کاغذ، در مغز نقش میبندد، بل آن که ضربهی جان بخش وی زندگیهای دیگری را بیدار کند و آتش خود را که از همه گون درخت مایه میگیرد از یکی به دیگری سرایت دهد و پس از آن که آتش سوزی در گرفت از جنگلی به جنگل دیگر خیز بردارد.
رومن_رولان
سفر دروني
@book_tips🐞
☆اندکی تفکر☆
اگر شما در اسراییل به دنیا میآمدید به احتمال زیاد یهودی میشدید !
اگر در عربستان به دنیا میآمدید قطعا مسلمان میشدید !
اگر در اروپا به دنیا میآمدید به احتمال زیاد مسیحی و اگر در ژاپن به دنیا میآمدید شینتو میشدید !
"دین" پدیده ای است که ؛
"جغرافیا" برای شما تعیین میکند ، پس تعصب برای چیست ؟!
آنچه مهم است" اخلاق و انسانیت" است که به جغرافیای زمان و مکان محدود نیست !
چارلی چاپلین
@book_tips🐞
اگر شما در اسراییل به دنیا میآمدید به احتمال زیاد یهودی میشدید !
اگر در عربستان به دنیا میآمدید قطعا مسلمان میشدید !
اگر در اروپا به دنیا میآمدید به احتمال زیاد مسیحی و اگر در ژاپن به دنیا میآمدید شینتو میشدید !
"دین" پدیده ای است که ؛
"جغرافیا" برای شما تعیین میکند ، پس تعصب برای چیست ؟!
آنچه مهم است" اخلاق و انسانیت" است که به جغرافیای زمان و مکان محدود نیست !
چارلی چاپلین
@book_tips🐞
روزه که هیچی٬ حتی اگه کل دار و ندارت رو ول کنی ،
بری وسط بیابون زندگی کنی ،
باز هم حال فقرا رو درک نمیکنی !
چون یه فرقی هست ،
بین انتخاب
و اجبار
@book_tips🐞
بری وسط بیابون زندگی کنی ،
باز هم حال فقرا رو درک نمیکنی !
چون یه فرقی هست ،
بین انتخاب
و اجبار
@book_tips🐞
📗 یک جرعه کتاب📕
- این بلا را چه کسی سرت آورده شمس گیلانی؟
+ عشق. تو که میدانی.
- خب عشق که گناه نیست، چرا میترسی؟
+ عشق به نامحرم حتی؟
- محرمی و نامحرمی به نیت بستگی دارد.
+ نیتم که پاک است، جراتم کم است.
- حرف از پاکی و ناپاکی نیست، حرف از قصد است. مقصد عشق حد محرمی و نامحرمی را مشخص میکند.
+ مرد! آنچه میگویی با این جسارت آیا در دیانت ما خلاف نیست؟
- خلاف از چشم خدا، یا خلاف از چشم آنها که به جای خدا حرف میزنند؟
+ چه فرق میکند؟ اینها هستند که احکام الهی را اجرا میکنند.
- تو که از حکم عاشقی میترسی چرا عاشق شدی مرد؟
مردی در تبعید ابدی
نادر ابراهیمی
@book_tips🐞
- این بلا را چه کسی سرت آورده شمس گیلانی؟
+ عشق. تو که میدانی.
- خب عشق که گناه نیست، چرا میترسی؟
+ عشق به نامحرم حتی؟
- محرمی و نامحرمی به نیت بستگی دارد.
+ نیتم که پاک است، جراتم کم است.
- حرف از پاکی و ناپاکی نیست، حرف از قصد است. مقصد عشق حد محرمی و نامحرمی را مشخص میکند.
+ مرد! آنچه میگویی با این جسارت آیا در دیانت ما خلاف نیست؟
- خلاف از چشم خدا، یا خلاف از چشم آنها که به جای خدا حرف میزنند؟
+ چه فرق میکند؟ اینها هستند که احکام الهی را اجرا میکنند.
- تو که از حکم عاشقی میترسی چرا عاشق شدی مرد؟
مردی در تبعید ابدی
نادر ابراهیمی
@book_tips🐞
با هم باشید اما بگذارید در با هم بودن شما فاصله ای باشد و بگذارید نسیم در میان شما بورزد. یکدیگر را دوست بدارید اما از عشق زندانی برای یکدیگر نسازید..
بگذارید عشق جایی در ساحل روحتان باشد.
پیمانه های یکدیگر را پر کنید اما از یک پیمانه ننوشید. از نان خود به یکدیگر ارزانی کنید اما از یک قرص نان نخورید.. با هم بخوانید و برقصید و شادکام باشید اما به حریم تنهایی یکدیگر تجاوز نکنید.
همچون تارهای عود باشید که جدا از هم اما با یک نوا مترنم میشوند. قلبهایتان را به هم هدیه کنید اما یکدیگر را به اسارت در نیاورید.. زیرا تنها دستان زندگی است که بر قلبهای شما حاکم است. در کنار یکدیگر باشید اما نه چندان نزدیک زیرا ستونهای معبد دور از هم قرار دارند و درخت بلوط و سرو در سایه یکدیگر رشد نمیکنند.
جبران_خلیل_جبران
پیامبر
@book_tips🐞
بگذارید عشق جایی در ساحل روحتان باشد.
پیمانه های یکدیگر را پر کنید اما از یک پیمانه ننوشید. از نان خود به یکدیگر ارزانی کنید اما از یک قرص نان نخورید.. با هم بخوانید و برقصید و شادکام باشید اما به حریم تنهایی یکدیگر تجاوز نکنید.
همچون تارهای عود باشید که جدا از هم اما با یک نوا مترنم میشوند. قلبهایتان را به هم هدیه کنید اما یکدیگر را به اسارت در نیاورید.. زیرا تنها دستان زندگی است که بر قلبهای شما حاکم است. در کنار یکدیگر باشید اما نه چندان نزدیک زیرا ستونهای معبد دور از هم قرار دارند و درخت بلوط و سرو در سایه یکدیگر رشد نمیکنند.
جبران_خلیل_جبران
پیامبر
@book_tips🐞
اگر به من بگویند زیباترین واژهای که یادگرفتی چیست؟
میگویم "پذیرش" است
پذیرش یعنی:
پذیرفتن شرایط با تمام سختیهاش
پذیرفتن آدم ها با تمام نقص هاشون.
پذیرفتن اینکه مشکلات هست و باید به مسیر ادامه داد.
پذیرفتن اینکه گاهی من هم اشتباه میکنم.
پذیرفتن اینکه من کامل نیستم.
پذیرفتن اینکه هیچ کس مسئول زندگی من نیست.
پذیرفتن اینکه انتظار از دیگران نداشتن.
داشتن پذیرش توی زندگی یعنی پایان دادن به تمام دعواها و اختلافها
@book_tips🐞
میگویم "پذیرش" است
پذیرش یعنی:
پذیرفتن شرایط با تمام سختیهاش
پذیرفتن آدم ها با تمام نقص هاشون.
پذیرفتن اینکه مشکلات هست و باید به مسیر ادامه داد.
پذیرفتن اینکه گاهی من هم اشتباه میکنم.
پذیرفتن اینکه من کامل نیستم.
پذیرفتن اینکه هیچ کس مسئول زندگی من نیست.
پذیرفتن اینکه انتظار از دیگران نداشتن.
داشتن پذیرش توی زندگی یعنی پایان دادن به تمام دعواها و اختلافها
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
لحظه شفاف صبح که از لبان آفتاب بیرون می زند
بازی سرخوشانه گنجشک ها،
خواب را از سر کاج ها می پراند.
جوانه ی نورسته شور،
بر سر شاخه های زندگی می روید
و زیرِ بارش نور،
ویترین طبیعت، خوش رنگ تر می نماید.
و کلمه ی سحرانگیزِ «ســلام»،
چه قدرتی دارد برای تابش محبت!
حس کرده ای که بیانش، چه خون گرمی در رگ صبح می دواند؟!
آخر، این رمز آغاز هر روز زندگی ست
که با نام موزون خالق مهربانش جان می گیرد.
پس موج لطیفی بســـاز
از واژه پرمهــر «ســــلام»
و در گوش تمام اهالی صبح زمزمه کن
🍃🌺🍃
@book_tips🐞
لحظه شفاف صبح که از لبان آفتاب بیرون می زند
بازی سرخوشانه گنجشک ها،
خواب را از سر کاج ها می پراند.
جوانه ی نورسته شور،
بر سر شاخه های زندگی می روید
و زیرِ بارش نور،
ویترین طبیعت، خوش رنگ تر می نماید.
و کلمه ی سحرانگیزِ «ســلام»،
چه قدرتی دارد برای تابش محبت!
حس کرده ای که بیانش، چه خون گرمی در رگ صبح می دواند؟!
آخر، این رمز آغاز هر روز زندگی ست
که با نام موزون خالق مهربانش جان می گیرد.
پس موج لطیفی بســـاز
از واژه پرمهــر «ســــلام»
و در گوش تمام اهالی صبح زمزمه کن
🍃🌺🍃
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
صادقانه زندگی کنیم
🔹اﮔﺮ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ "ﻏﯿﺒﺖ" ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ،
ﺑﺎﻧﮑﻬﺎ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﺍﻣﻮﺍﻝ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺣﺴﺎﺑﻤﺎﻥ ﺑرداشته ﻭ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻏﯿﺒﺖ ﺍﻭﺭﺍ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ، ﻭﺍﺭﯾﺰ ﮐﻨﻨﺪ،
ﺑﺪﻭﻥ ﺷﮏ به خاﻃﺮ ﺣﻔﻆ ﺍﻣﻮﺍﻟﻤﺎﻥ ﺳﺎﮐﺖ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ.
ﺁﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﻣﻮﺍﻝ ﻓﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻓﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﯼ ﺑﺎﻗﯽ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵﺗﺮ ﻭ ﻋﺰﯾﺰﺗﺮﻧﺪ؟!
جواب با شما...
🔸نگذاريد گوشهايتان گواه چيزی باشد که چشمهايتان نديده،
🔹نگذارید زبانتان چيزی را بگويد که قلبتان باور نکرده...
"صادقانه زندگی کنيد"
🔸ما موجودات خاکی نيستيم که به بهشت ميرويم.
ما موجودات بهشتی هستيم که از خاک سر برآورده ایم...
☆التماس تفکر☆
🍃🌺🍃
@book_tips🐞
صادقانه زندگی کنیم
🔹اﮔﺮ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ "ﻏﯿﺒﺖ" ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ،
ﺑﺎﻧﮑﻬﺎ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﺍﻣﻮﺍﻝ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺣﺴﺎﺑﻤﺎﻥ ﺑرداشته ﻭ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻏﯿﺒﺖ ﺍﻭﺭﺍ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ، ﻭﺍﺭﯾﺰ ﮐﻨﻨﺪ،
ﺑﺪﻭﻥ ﺷﮏ به خاﻃﺮ ﺣﻔﻆ ﺍﻣﻮﺍﻟﻤﺎﻥ ﺳﺎﮐﺖ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ.
ﺁﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﻣﻮﺍﻝ ﻓﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻓﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﯼ ﺑﺎﻗﯽ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵﺗﺮ ﻭ ﻋﺰﯾﺰﺗﺮﻧﺪ؟!
جواب با شما...
🔸نگذاريد گوشهايتان گواه چيزی باشد که چشمهايتان نديده،
🔹نگذارید زبانتان چيزی را بگويد که قلبتان باور نکرده...
"صادقانه زندگی کنيد"
🔸ما موجودات خاکی نيستيم که به بهشت ميرويم.
ما موجودات بهشتی هستيم که از خاک سر برآورده ایم...
☆التماس تفکر☆
🍃🌺🍃
@book_tips🐞
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥دیدار شمس و مولانا به روایت «اپرای عروسکی مولوی» (بهروز غریبپور، ۱۳۸۸)
🎤با صدای
همایون شجریان (شمس)
محمد معتمدی (مولانا)
🎼 آهنگساز: بهزاد عبدی
@book_tips🐞
🎤با صدای
همایون شجریان (شمس)
محمد معتمدی (مولانا)
🎼 آهنگساز: بهزاد عبدی
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
امشب روحم شوق پرواز دارد ....
ای روح عاشق محبس تن بشکن و پرواز کن
با جسم خسته و رنجورت عاشقانه الوداع کن
تا قله ی آزادی همبال پرندگان پرواز کن .
بداهه
#آذر
۹۷/۳/۱۵
ساعت۲۲:۴۴
🍃🌺🍃
@book_tips 🐞
امشب روحم شوق پرواز دارد ....
ای روح عاشق محبس تن بشکن و پرواز کن
با جسم خسته و رنجورت عاشقانه الوداع کن
تا قله ی آزادی همبال پرندگان پرواز کن .
بداهه
#آذر
۹۷/۳/۱۵
ساعت۲۲:۴۴
🍃🌺🍃
@book_tips 🐞
عشقی که با منطق ، همراه شود، عشق نیست ،یک حسابگری چند جانبه است !... عشق ، کور می آید ، که می تازد، به کمتر از آنی ،به تاراج می برد و ویران میکند تمام ساخته ها و سازه های ذهنیت را، که عمری برخود ، بخاطر ساختنشان و داشتنشان، بالیده ای !. به کمتر از مژه برهم زدنی، ،از جنگل دست ساز معادلات زندگیت ، برهوتی میسازد که تا چشم کار میکند واهه هایی پیش روی توست که نمیدانی بر بستر اب روییده اند ویا تنها سرابی پوچ و اغواگرند!...
یک سونامی غیر قابل پیش بینی عاطفه ، که خط فاصله را در گوشه ای پاک میکند و همزمان در نقطه ای ایجاد!....
آه ای عشق!...
چیستی ات را خودت هم به یقین نمیدانی،میدانم! ...
اما فقط ، میدانم که اعجاب انگیزی! معجزه میکنی ،و نهایت ، برایت واژه ای ابتر است...این را نیز میدانم...
که دوستت دارم.....
مژگان عظیمی کاظمی / ۹۷/۳/۷
@book_tips 🐞
یک سونامی غیر قابل پیش بینی عاطفه ، که خط فاصله را در گوشه ای پاک میکند و همزمان در نقطه ای ایجاد!....
آه ای عشق!...
چیستی ات را خودت هم به یقین نمیدانی،میدانم! ...
اما فقط ، میدانم که اعجاب انگیزی! معجزه میکنی ،و نهایت ، برایت واژه ای ابتر است...این را نیز میدانم...
که دوستت دارم.....
مژگان عظیمی کاظمی / ۹۷/۳/۷
@book_tips 🐞
جهان مرا کسی نفهمید،؛
همیشه از نیمه ی ماجرا همه سر میرسند و تو محکوم و قربانی کج فهمی ها یشان میشوی بی انکه فرصت دفاع یا توضیح حتی، پیدا کنی....
می ایند...لگدی بر پیکر نیمه جان احساست میزنند....؛
با نگاهی عاقل اندر سفیه،خودرا به اندیشمندان وصله میزنند!
وتورا ،با زخمهای بی شمار که ناجوانمردانه تحمیلت کرده اند ، در ضمیر کویری ضد بشریتشان تنها میگذارند!.ــ
.....
جهان مرا کسی ندانست!...
نه حرفهایم را
؛و نه پژواک سکوتم را
کسی نشنید...
کسی برای بودنم دلش نتپید...
کسی مرا بخاطر من،نخواست...
کسی مرابا تمام انچه هستم ،ندید...
تورا میخواهند برای انکه مادرباشی....
درکنارت بودن را میخواهند برای انکه همسرباشی...و ده ها دلیل دیگر برای انکه تورا بخواهند...،
هرکس به نوعی ،بخشی از تورا میخواهد ،تا یک گوشه ی تهی مانده ی خودش پر کند.!
...و این گوشه تهی وقتی که پرشد دیگر حوصله ات راندارد ؛...
بوته ای خار سرگردان را در ان لحظات میمانی که منتظر است تا ملعبه ی نسیمی دیگر بشود !...و...آه ازین انتظار جان فرسا... که هم میخواهی اش و هم ازان بیزاری....
....
در کدام سمت حیات ،بی بهانه میتوان فقط عشق ورزید و عشق ورزی را چشید ،بی انکه بهایی در برابرش بپردازی به اندازه ی انسانییتت؟!..
جایی که باکرگی روحت ،احساست ، اندیشه ات، حراج بازار صنف تن فرشان و تاجران احساس نباشد!....
دریغ و هزاران افسوس !به گمانم ،جایی که ما در ان روزمرگی میکنیم و نامش را به اشتباه زندگی گذاشته ایم ،مجال چنین وسعتی را در سینه اش هرگز نخواهد داشت....
هااای ای ساربان !....
این کجاوه را نگه دار...
میخواهم پیاده شوم .ـــــــــــــــــــــ
مژگان کاظمی اوایل خرداد ۹۷
@book_tips 🐞
همیشه از نیمه ی ماجرا همه سر میرسند و تو محکوم و قربانی کج فهمی ها یشان میشوی بی انکه فرصت دفاع یا توضیح حتی، پیدا کنی....
می ایند...لگدی بر پیکر نیمه جان احساست میزنند....؛
با نگاهی عاقل اندر سفیه،خودرا به اندیشمندان وصله میزنند!
وتورا ،با زخمهای بی شمار که ناجوانمردانه تحمیلت کرده اند ، در ضمیر کویری ضد بشریتشان تنها میگذارند!.ــ
.....
جهان مرا کسی ندانست!...
نه حرفهایم را
؛و نه پژواک سکوتم را
کسی نشنید...
کسی برای بودنم دلش نتپید...
کسی مرا بخاطر من،نخواست...
کسی مرابا تمام انچه هستم ،ندید...
تورا میخواهند برای انکه مادرباشی....
درکنارت بودن را میخواهند برای انکه همسرباشی...و ده ها دلیل دیگر برای انکه تورا بخواهند...،
هرکس به نوعی ،بخشی از تورا میخواهد ،تا یک گوشه ی تهی مانده ی خودش پر کند.!
...و این گوشه تهی وقتی که پرشد دیگر حوصله ات راندارد ؛...
بوته ای خار سرگردان را در ان لحظات میمانی که منتظر است تا ملعبه ی نسیمی دیگر بشود !...و...آه ازین انتظار جان فرسا... که هم میخواهی اش و هم ازان بیزاری....
....
در کدام سمت حیات ،بی بهانه میتوان فقط عشق ورزید و عشق ورزی را چشید ،بی انکه بهایی در برابرش بپردازی به اندازه ی انسانییتت؟!..
جایی که باکرگی روحت ،احساست ، اندیشه ات، حراج بازار صنف تن فرشان و تاجران احساس نباشد!....
دریغ و هزاران افسوس !به گمانم ،جایی که ما در ان روزمرگی میکنیم و نامش را به اشتباه زندگی گذاشته ایم ،مجال چنین وسعتی را در سینه اش هرگز نخواهد داشت....
هااای ای ساربان !....
این کجاوه را نگه دار...
میخواهم پیاده شوم .ـــــــــــــــــــــ
مژگان کاظمی اوایل خرداد ۹۷
@book_tips 🐞
🔹یک بازنده
شروعش
... جایی که ناهار میدادن خیلی شلوغ بود. بالاخره یه میز پیدا کردیم که دو تا خانم نشسته بودن و دقیقا جای خالی به اندازه ی ما بود. بدون اینکه نگاه مستقیمی به خانم ها گفتم : «اشکالی نداره ما اینجا بشینیم»؟
روی همون میز نشستیم و شروع کردیم به غذا خوردن. حین غذا خوردن در مورد اتفاقات اون روز صحبت می کردیم و حرف های پراکنده ای از موضوعات مختلف. تو اون مدت فقط یک بار سرم رو بالا آوردم تا دخترهایی که روبرومون نشسته بودن رو ببینم. اون هم از سر خجالت به ثانیه نکشید. البته دلیل اصلی این رفتار نگرانی من درباره احساس امنیت و آرامش اون دوتا دختر بود. با خودم فکر می کردم اگر بخوام مستقیم یا چندباره بهشون نگاه کنم، باعث آزارشون میشه. یه مقداری سعی می کردم مودبانه تر از حالت عادی غذا بخورم 😊
بعد از حدود نیم ساعت، غذاشون تموم شده بود و بلند شدن و رفتن. از ما زودتر شروع کرده بودن و ما هنوز به نصف هم نرسیده بودیم.بعد از رفتنشون، به دیقه نکشید که کل سالاد از رو میز برگشت کف زمین. تو دلم گفتم « خدا رو شکر اینا زودتر رفتن. چقدر ضایع میشد!»
... عصر، داشتم اخبار و مطالب مربوط به همایش رو تو شبکه های مجازی پیگیری می کردم که اتفاقی یه عکسی دیدم. چند نفر توی عکس بودن و من ناخودآگاه با خودم گفتم « این چهرش چقدر خوبه»...
روز دوم
... عصر بود و فقط چندتا سخنرانی تا تموم شدن همایش مونده بود. برای ورود به سالن صف بود. وارد صف که شدم دیدمش! سعی کردم بدون اینکه متوجه بشه یکم با دقت تر نگاهش کنم. ولی بازم همون احساسات همیشگی (شرم، حیا، خجالت،ترس یا هرچیز دیگه ای که بوده) اومد سراغم. بالاخره برای اینکه از دستش ندم، اسمش رو از روی کارتش خوندم و حفظ کردم.
... سخنرانی آخر هم تموم شد. میخواستیم با یکی از سخنران ها عکس بگیریم. از قضا این هم با دوستش اونجا بودن. کلی صحبت کردن با سخنران و آخرش عکس هم گرفتن. من دوباره اسمش رو خوندم که مطمئن بشم درست یادم مونده. عکس یادگاری رو گرفتیم و رفتیم برای اختتامیه اما هرچقدر منتظر موندیم نیومدن. ما هم به هوای اینکه برنامه ی اختتامیه طول میکشه و خسته کنندست اونجا رو ترک کردیم.
بعد از روز دوم
... دوباره داشتم اخبار و عکس های همایش رو نگاه می کردم که باز همون عکس رو دیدم. همون عکسی که ناخودآگاه با خودم گفته بودم چهره ی این طرف چقدر خوبه. بیشتر که نگاه کردم دیدم این همونیه که امروز اسمش رو حفظ کردم. برام جالب بود که قبلا دیده بودمش. همین که خواستم صفحه رو اسکرول کنم و به خوندن مطالب ادامه بدم یهو یادم اومد این همونیه که دیروز سر یه میز ناهار خوردیم. با خودم گفتم خاک بر سرت که با طرف سر یه میز ناهار خوردی، عکسش رو هم دیدی، اسمش رو هم بلدی، ولی هنوز نمی تونی تشخیص بدی این همونه!
بعد از روزها...
متوجه شدم که این طرف با یه واسطه آشناس. بعد هم فهمیدم همشهری هستیم. بعد هم دیدم رشته ی تحصیلی مشترک داریم و زمینه های فعالیت کاریمون هم شبیه به هم هست. می ترسیدم بیشتر تحقیق کنم و بفهمم فامیل بودیم و خبر نداشتیم 😊
تصمیم من
... تصمیم گرفته بودم برم بهش بگم که نسبت بهش احساس متفاوتی دارم. درست نبود اینطوری معلق بمونم. یه احساس یک طرفه بدون اینکه اون بدونه. ساعت های زیادی که بهش فکر می کردم و ترس از اینکه خیال بافی ها مانع بشه برای اینکه با حقیقت روبرو بشم. کلی فکر کردم و بالاخره تصمیم قطعی گرفتم.
وقت اجرا
... وقتی رسیدم دیدم با دوستاش جلوی در منتظرن. رفتم صبحونه خوردم و با چند نفر صحبت کردم. وقتی وارد سالن شدم، فقط ردیف آخر جا بود. من هم برای اینکه جلوی راه نباشم، رفتم وسط ردیف آخر نشستم که رفت و آمد زیاد نباشه. یهو دیدم صندلی جلوییم نشسته 😊 . انگار خیالم راحت شد که چیزی رو گم نکردم.
به حرف های سخنران گوش می دادم. همزمان چیزایی که می خواستم بهش بگم رو با خودم مرور می کردم. هزاربار اینکه اولین چیزی که بهش میگم چی باید باشه؟ «سلام...خوبید؟»، «ببخشید...»، «عه، شما رو قبلا جایی ندیدم...». چیزای که به ذهنم می رسید یکی از یکی ضایع تر بود. همینطوری که داشتم با خودم تمرین می کردم... متوجه شدم داره با کسی صحبت می کنه. یکم که نگاه کردم دیدم یه پسری کنارش نشسته و ظاهرا صمیمی هم هستن. با خودم گفتم لابد برادر یا فامیل یا دوست دوستشه.
گذشت و موقع استراحت پسره رو از روبرو دیدم. طرف رو قبلا دیده بودم. بعد که خوب فکر کردم، مشکوک شدم این رو با کس دیگه ای دیده بودم قبلا. اما چون مطمئن نبودم و درست یادم نمیومد، بیشتر به این موضوع فکر نکردم. اما این حدس رو میزدم که طرف به بهونه ی استارتاپ و با گفتن "من یه استارتاپ دارم که..." تونسته ارتباط برقرار کنه.
ادامه 👇👇
@book_tips 🐞
شروعش
... جایی که ناهار میدادن خیلی شلوغ بود. بالاخره یه میز پیدا کردیم که دو تا خانم نشسته بودن و دقیقا جای خالی به اندازه ی ما بود. بدون اینکه نگاه مستقیمی به خانم ها گفتم : «اشکالی نداره ما اینجا بشینیم»؟
روی همون میز نشستیم و شروع کردیم به غذا خوردن. حین غذا خوردن در مورد اتفاقات اون روز صحبت می کردیم و حرف های پراکنده ای از موضوعات مختلف. تو اون مدت فقط یک بار سرم رو بالا آوردم تا دخترهایی که روبرومون نشسته بودن رو ببینم. اون هم از سر خجالت به ثانیه نکشید. البته دلیل اصلی این رفتار نگرانی من درباره احساس امنیت و آرامش اون دوتا دختر بود. با خودم فکر می کردم اگر بخوام مستقیم یا چندباره بهشون نگاه کنم، باعث آزارشون میشه. یه مقداری سعی می کردم مودبانه تر از حالت عادی غذا بخورم 😊
بعد از حدود نیم ساعت، غذاشون تموم شده بود و بلند شدن و رفتن. از ما زودتر شروع کرده بودن و ما هنوز به نصف هم نرسیده بودیم.بعد از رفتنشون، به دیقه نکشید که کل سالاد از رو میز برگشت کف زمین. تو دلم گفتم « خدا رو شکر اینا زودتر رفتن. چقدر ضایع میشد!»
... عصر، داشتم اخبار و مطالب مربوط به همایش رو تو شبکه های مجازی پیگیری می کردم که اتفاقی یه عکسی دیدم. چند نفر توی عکس بودن و من ناخودآگاه با خودم گفتم « این چهرش چقدر خوبه»...
روز دوم
... عصر بود و فقط چندتا سخنرانی تا تموم شدن همایش مونده بود. برای ورود به سالن صف بود. وارد صف که شدم دیدمش! سعی کردم بدون اینکه متوجه بشه یکم با دقت تر نگاهش کنم. ولی بازم همون احساسات همیشگی (شرم، حیا، خجالت،ترس یا هرچیز دیگه ای که بوده) اومد سراغم. بالاخره برای اینکه از دستش ندم، اسمش رو از روی کارتش خوندم و حفظ کردم.
... سخنرانی آخر هم تموم شد. میخواستیم با یکی از سخنران ها عکس بگیریم. از قضا این هم با دوستش اونجا بودن. کلی صحبت کردن با سخنران و آخرش عکس هم گرفتن. من دوباره اسمش رو خوندم که مطمئن بشم درست یادم مونده. عکس یادگاری رو گرفتیم و رفتیم برای اختتامیه اما هرچقدر منتظر موندیم نیومدن. ما هم به هوای اینکه برنامه ی اختتامیه طول میکشه و خسته کنندست اونجا رو ترک کردیم.
بعد از روز دوم
... دوباره داشتم اخبار و عکس های همایش رو نگاه می کردم که باز همون عکس رو دیدم. همون عکسی که ناخودآگاه با خودم گفته بودم چهره ی این طرف چقدر خوبه. بیشتر که نگاه کردم دیدم این همونیه که امروز اسمش رو حفظ کردم. برام جالب بود که قبلا دیده بودمش. همین که خواستم صفحه رو اسکرول کنم و به خوندن مطالب ادامه بدم یهو یادم اومد این همونیه که دیروز سر یه میز ناهار خوردیم. با خودم گفتم خاک بر سرت که با طرف سر یه میز ناهار خوردی، عکسش رو هم دیدی، اسمش رو هم بلدی، ولی هنوز نمی تونی تشخیص بدی این همونه!
بعد از روزها...
متوجه شدم که این طرف با یه واسطه آشناس. بعد هم فهمیدم همشهری هستیم. بعد هم دیدم رشته ی تحصیلی مشترک داریم و زمینه های فعالیت کاریمون هم شبیه به هم هست. می ترسیدم بیشتر تحقیق کنم و بفهمم فامیل بودیم و خبر نداشتیم 😊
تصمیم من
... تصمیم گرفته بودم برم بهش بگم که نسبت بهش احساس متفاوتی دارم. درست نبود اینطوری معلق بمونم. یه احساس یک طرفه بدون اینکه اون بدونه. ساعت های زیادی که بهش فکر می کردم و ترس از اینکه خیال بافی ها مانع بشه برای اینکه با حقیقت روبرو بشم. کلی فکر کردم و بالاخره تصمیم قطعی گرفتم.
وقت اجرا
... وقتی رسیدم دیدم با دوستاش جلوی در منتظرن. رفتم صبحونه خوردم و با چند نفر صحبت کردم. وقتی وارد سالن شدم، فقط ردیف آخر جا بود. من هم برای اینکه جلوی راه نباشم، رفتم وسط ردیف آخر نشستم که رفت و آمد زیاد نباشه. یهو دیدم صندلی جلوییم نشسته 😊 . انگار خیالم راحت شد که چیزی رو گم نکردم.
به حرف های سخنران گوش می دادم. همزمان چیزایی که می خواستم بهش بگم رو با خودم مرور می کردم. هزاربار اینکه اولین چیزی که بهش میگم چی باید باشه؟ «سلام...خوبید؟»، «ببخشید...»، «عه، شما رو قبلا جایی ندیدم...». چیزای که به ذهنم می رسید یکی از یکی ضایع تر بود. همینطوری که داشتم با خودم تمرین می کردم... متوجه شدم داره با کسی صحبت می کنه. یکم که نگاه کردم دیدم یه پسری کنارش نشسته و ظاهرا صمیمی هم هستن. با خودم گفتم لابد برادر یا فامیل یا دوست دوستشه.
گذشت و موقع استراحت پسره رو از روبرو دیدم. طرف رو قبلا دیده بودم. بعد که خوب فکر کردم، مشکوک شدم این رو با کس دیگه ای دیده بودم قبلا. اما چون مطمئن نبودم و درست یادم نمیومد، بیشتر به این موضوع فکر نکردم. اما این حدس رو میزدم که طرف به بهونه ی استارتاپ و با گفتن "من یه استارتاپ دارم که..." تونسته ارتباط برقرار کنه.
ادامه 👇👇
@book_tips 🐞
ادامه از قبل
کل اون روز دنبال یه فرصت کوتاه بودم که باهاش فقط یه سلام و احوالپرسی کنم و بگم که قبلا هم شما رو دیدم و فلانی آشنای مشترکمونه. اما تقریبا همه ی زمان ها رو با هم بودن و ...
ذهن مغشوش من
با خودم درگیر بودم. هر چیزی به ذهنم میومد. ولی چیزی که خیلی باهاش درگیر شدم این بود که ارزشش برای من داشت کم می شد. چون حس می کردم با چیزی که تو ذهنم ازش ساختم فرق داره. برای اینکه غرورم نشکنه مجبور بودم حداقل پیش خودم تحقیرش کنم. اما حتی این کار رو هم نتونستم کنم. نه اینکه برام عزیز شده باشه، فقط برای اینکه احترام و ارزشش پیشم کم نشه. بین خودم و اون، یکی باید تقصیر این "نرسیدن" رو به عهده می گرفت. فکر کردم و دیدم که تقصیر منه. بعد هم کلی فکر کردم و به خودم باوروندم (خودم رو مجبور کردم که باور کنم) که این حس من بهش ساخته ی ذهنم بوده و بخاطر کمبودهایی که هرکسی تو زندگیش داره خودم رو گول زدم که من از این خوشم میاد و ...
حالا
حالا که این رو می نویسم. ناهار خوردن، خوندن اسمش، نگاه ها، رنگ لباسش و رفتارهاش رو لحظه به لحظه یادمه. حتی اون وقتی که روبرو شدیم و من جرات نداشتم تو چشماش نگاه کنم. و من هنوز با خودم درگیرم. درگیر اینکه نذارم برام بی ارزش بشه. از طرفی هم چون با کس دیگست، نمی تونم هیچ حد و مرزی در نظر نگیرم. یه وقتایی با خودم میگم احساس من بهش ساختگی بوده. اما شایدم اینطور نباشه. شاید دارم انکارش می کنم، برای اینکه نذارم ارزشش کم شه
خلاصه اینکه حالا من یه بازنده ام.
@book_tips 🐞
کل اون روز دنبال یه فرصت کوتاه بودم که باهاش فقط یه سلام و احوالپرسی کنم و بگم که قبلا هم شما رو دیدم و فلانی آشنای مشترکمونه. اما تقریبا همه ی زمان ها رو با هم بودن و ...
ذهن مغشوش من
با خودم درگیر بودم. هر چیزی به ذهنم میومد. ولی چیزی که خیلی باهاش درگیر شدم این بود که ارزشش برای من داشت کم می شد. چون حس می کردم با چیزی که تو ذهنم ازش ساختم فرق داره. برای اینکه غرورم نشکنه مجبور بودم حداقل پیش خودم تحقیرش کنم. اما حتی این کار رو هم نتونستم کنم. نه اینکه برام عزیز شده باشه، فقط برای اینکه احترام و ارزشش پیشم کم نشه. بین خودم و اون، یکی باید تقصیر این "نرسیدن" رو به عهده می گرفت. فکر کردم و دیدم که تقصیر منه. بعد هم کلی فکر کردم و به خودم باوروندم (خودم رو مجبور کردم که باور کنم) که این حس من بهش ساخته ی ذهنم بوده و بخاطر کمبودهایی که هرکسی تو زندگیش داره خودم رو گول زدم که من از این خوشم میاد و ...
حالا
حالا که این رو می نویسم. ناهار خوردن، خوندن اسمش، نگاه ها، رنگ لباسش و رفتارهاش رو لحظه به لحظه یادمه. حتی اون وقتی که روبرو شدیم و من جرات نداشتم تو چشماش نگاه کنم. و من هنوز با خودم درگیرم. درگیر اینکه نذارم برام بی ارزش بشه. از طرفی هم چون با کس دیگست، نمی تونم هیچ حد و مرزی در نظر نگیرم. یه وقتایی با خودم میگم احساس من بهش ساختگی بوده. اما شایدم اینطور نباشه. شاید دارم انکارش می کنم، برای اینکه نذارم ارزشش کم شه
خلاصه اینکه حالا من یه بازنده ام.
@book_tips 🐞
❖
در عالم کودکي به مادرم قول دادم که هميشه هيچ کس را بيشتر از او دوست نداشته باشم. مادرم مرا بوسيد و گفت:
«نميتواني عزيزم!»
گفتم:
«ميتوانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بيشتر دوست دارم.»
مادر گفت:
«يکي ميآيد که نميتواني مرا بيشتر از او دوست داشته باشي.»
نوجوان که شدم دوستي عزيز داشتم ولي خوب که فکر ميکردم مادرم را بيشتر دوست داشتم. معلمي داشتم که شيفتهاش بودم ولي نه به اندازه مادرم.
بزرگتر که شدم عاشق شدم.
خيال کردم نميتوانم به قول کودکيام عمل کنم ولي وقتي پيش خودم گفتم:
«کدام يک را بيشتر دوست داري؟»
باز در ته دلم اين مادر بود که انتخاب شد.
سالها گذشت و يکي آمد.
يکي که تمام جان من بود. همان روز مادرم با شادماني خنديد و گفت:
«ديدي نتوانستي.»
من هر چه فکر کردم او را از مادرم و از تمام دنيا يشتر ميخواستم.
او با آمدنش سلطان قلب من شده بود.
من نميخواستم و نميتوانستم به قول دوران کودکيام عمل کنم.
من خودم مادر شده بودم.
@book_tips 🐞
در عالم کودکي به مادرم قول دادم که هميشه هيچ کس را بيشتر از او دوست نداشته باشم. مادرم مرا بوسيد و گفت:
«نميتواني عزيزم!»
گفتم:
«ميتوانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بيشتر دوست دارم.»
مادر گفت:
«يکي ميآيد که نميتواني مرا بيشتر از او دوست داشته باشي.»
نوجوان که شدم دوستي عزيز داشتم ولي خوب که فکر ميکردم مادرم را بيشتر دوست داشتم. معلمي داشتم که شيفتهاش بودم ولي نه به اندازه مادرم.
بزرگتر که شدم عاشق شدم.
خيال کردم نميتوانم به قول کودکيام عمل کنم ولي وقتي پيش خودم گفتم:
«کدام يک را بيشتر دوست داري؟»
باز در ته دلم اين مادر بود که انتخاب شد.
سالها گذشت و يکي آمد.
يکي که تمام جان من بود. همان روز مادرم با شادماني خنديد و گفت:
«ديدي نتوانستي.»
من هر چه فکر کردم او را از مادرم و از تمام دنيا يشتر ميخواستم.
او با آمدنش سلطان قلب من شده بود.
من نميخواستم و نميتوانستم به قول دوران کودکيام عمل کنم.
من خودم مادر شده بودم.
@book_tips 🐞
بی سلام نگذرید از کنار یک گل،
بی سلام نگذرید از کنار یک دشت،
دست تکان دهید برای یک رود،
دست تکان دهید برای خنده های
یک کودک ..
دست افتاده سردی را بگیرید،
بر دسـت عشق بوسه زنید;
نگاهتان را ندزدید از هم،
خنده بکارید بر لبان هم،
مهر بورزید و نور بپاشید ...
@book_tips🐞
بی سلام نگذرید از کنار یک دشت،
دست تکان دهید برای یک رود،
دست تکان دهید برای خنده های
یک کودک ..
دست افتاده سردی را بگیرید،
بر دسـت عشق بوسه زنید;
نگاهتان را ندزدید از هم،
خنده بکارید بر لبان هم،
مهر بورزید و نور بپاشید ...
@book_tips🐞
امروز لبخند به دیگران هدیه بدهیم
مغازه ای نیست که بتوانی از آن لبخندی بخری. موزه ای نیست که بتوانی به تماشای لبخندی بروی.
هر لبخندی اتفاقی نایاب است و امکانی که به آسانی به دست نمی آید.
هر لبخندی چنان تماشایی ست که باید آن را قاب گرفت. باید آن را بر بیلبوردهای خیابان آویخت ، باید آن را پرچمش کرد و در سطح شهر به اهتزازش در آورد.
هر لبخند را باید روی کاشی های کوچک پل های زیر گذر ،تکه تکه کنار هم چید. هر لبخند را باید روی ساختمان بلند شهر ،روی علائم راهنمایی و رانندگی ، روی تابلو تمام مغازه ها نقاشی کرد.
باید به صرافی ها اعلام کرد ،تنها ارز رایج دنیا که قیمتش روز به روز بالاتر می رود همین لبخند است.
همین را پس انداز کنید.
مادرم می گوید: دخترم نپوش آن صورت کهنه اخم و عبوس را، دخترم لبخند بزن، ثروتت را به رخ بکش!
@book_tips🐞
مغازه ای نیست که بتوانی از آن لبخندی بخری. موزه ای نیست که بتوانی به تماشای لبخندی بروی.
هر لبخندی اتفاقی نایاب است و امکانی که به آسانی به دست نمی آید.
هر لبخندی چنان تماشایی ست که باید آن را قاب گرفت. باید آن را بر بیلبوردهای خیابان آویخت ، باید آن را پرچمش کرد و در سطح شهر به اهتزازش در آورد.
هر لبخند را باید روی کاشی های کوچک پل های زیر گذر ،تکه تکه کنار هم چید. هر لبخند را باید روی ساختمان بلند شهر ،روی علائم راهنمایی و رانندگی ، روی تابلو تمام مغازه ها نقاشی کرد.
باید به صرافی ها اعلام کرد ،تنها ارز رایج دنیا که قیمتش روز به روز بالاتر می رود همین لبخند است.
همین را پس انداز کنید.
مادرم می گوید: دخترم نپوش آن صورت کهنه اخم و عبوس را، دخترم لبخند بزن، ثروتت را به رخ بکش!
@book_tips🐞